کابلستان

سیاسی، فرهنگی، اجتماعی ،تاریخی و مذهبی

 

تیم ملی فوتبال افغانستان تيم ملي نيپال را با نتيجه يك بر صفر درهم كوبيد و به دور نهايي مسابقات كنفدراسيون جنوب آسيا راه يافت. تيم ملي فوتبال افغانستان در ورزشگاه جواهر لعل نهرو هندوستان پس از غلبه برتيم‌هاي سريلانكا، بوتان و تساوي با هند روز گذشته نيپال را شكست داد. این گل را بلال آرزو مهاجم “استثنايي” تیم ملي افغانستان به ثمر رساند.

پيش از اين تيم فوتبال افغانستان تجربه سه شكست و يك تساوي را در برابر تيم نيپال داشته است. مسابقه افغانستان و نيپال در جام کنفدراسیون فوتبال جنوب آسیا که در هند برگزار شده بود، در نود دقيقه‌ي قانوني بازي تمام نشد و بازي به وقت اضافي کشانیده شده است.

ملي‌پوشان افغانستان در آغازين لحظات شروع بازي وقت اضافه، يك برصفر از صد حريف قدرت‌مندشان نيپال گذشتند و اين نتيجه تا آخر به سود افغانستان حفظ شد.

در همین حال، هند با نتیجه سه بر یک، مالدیف را شکست داد به دورنهایی صعود کرد. افغانستان پس از اين پيروزي به مرحله نهايي مسابقات كنفدراسيون فوتبال جنوب آسيا راه يافت و قرار است روز يك‌شنبه با هند ميزبان اين دور مسابقات مصاف بدهد. پيش از اين تيم افغانستان در مرحله‌ي گروهي مسابقات با تيم هند 1-1 مساوي كرده بود.

رسيدن افغانستان به اين مرحله‌ي از مسابقات بي‌سابقه بوده و یک رکورد تازه در تاریخ ورزش کشور است. این درحالیست که تیم ملی فوتبال افغانستان در مقایسه با هرتیم دیگری در این مسابقات، از امکانات مالی محدود و سهولت‌های آموزشی اندک برخورداراست.

حميدالله يوسف‌زي كه يكي درخشنده‌ترين دروازه‌بانان اين دوره از مسابقات جنوب آسيا بوده است، مي‌گويد: “اگر آنها تنها ۱۰ درصد از هزینه سالانه تیم ملی فوتبال هند را دراختیار می‌داشتند، بازی با تیم ملی این کشور به جای تساوی ۱-۱، با نتیجه ۵-۱ به سود افغانستان تمام می‌شد”.

افغانستان در حالي برتيم نيپال غلبه كرد كه پيش از اين گراهم رابرتس مربي سرشناس نيپال كه سابقه بازي در تيم‌هاي دسته اول باشگاه‌هاي تاتنهام هاتسپر و چلسی انگلستان را دارد، به روزنامه The Himalayan Times چاپ نيپال گفته بود: “تیم افغانستان را خوب می‌شناسد و بارها بازی آنها را تماشا کرد است.”

به گفته سرمربی تیم نيپال، افغانستان مهاجمان خوبی دارد، اما برای آنها دشوارخواهد بود که به دفاع تیم نپال رخنه کنند.

مربي تيم نيپال همچنان گفته بود: “من نقاط ضعف تیم افغانستان را متوجه شده‌ام، و به بازیکنانم گفته‌ام که در جریان بازی برهمین نقاط ضعف تمرکز کنند”.

جزييات بازي با نيپال در بازی افغانستان مقابل نيپال، تیم نيپال بازی را تهاجمی آغاز کرد و در دقیقه هفتم بازی برای نخستین بار دروازه افغانستان را تهدید کرد.

تهاجم نيپال همچنان ادامه یافت و در دقیقه چهاردهم نیز، فرصتی برای گل به دست آورد که افغانستان با دفاع جلال‌الدین شریعتیار، آن را دفع کرد.

در دقیقه شانزدهم در فرصت دیگری تیم نيپال به صورت جدی دروازه افغانستان را تهدید کرد ولی با دفاع همزمان و قوی تیم كشور، فرصت بزرگی را برای گل از دست داد.

حمیدالله یوسفزی، دروازه بان افغانستان، در این فرصت مهارت خوبی را به نمایش گذاشت. افغانستان تا دقایق ۳۰ نیمه اول، همچنان دفاعی بازی کرد و ملی پوشان افغانستان بیشتر از ضربه‌های آزاد و بلند استفاده کردند.

در دقیقه ۲۴ بلال آرزو و سنجر احمدی، حمله خوبی را سازمان دادند اما با دفاع هند این حمله به نتیجه‌ای نرسید. در دقیقه ۴۱ نیز فرصت مشابهی به دست آمد که ثمری نداشت.

ولی جدی‌ترین حمله ملی پوشان افغانستان در دقیقه ۴۳ زمانی رخ داد که بلال آرزو، صاحب توپ شد ولی ضربه او به تیر افقی دروازه نيپال خورد.

یک دقیقه قبل از پایان نیمه اول سليم كوهستاني، از تیم افغانستان، مرتکب خطا شد و کارت زرد گرفت. نیمه دوم در نیمه دوم، بازهم نيپالی‌ها با تهاجم بازی را آغاز کردند و در بخش اعظم دقایق اول توپ را در اختیار

داشتند. در دقایق ۵۷ و ۵۹ نيپالی‌ها با ارسال یک کورنر وهمچنان یک ضربه آزاد دروازه افغانستان را تهدید کردند که درهردو بار یوسفزی حمله را دفع کرد.

در دقیقه ۷۵ سنجر احمدی یک فرصت طلای بدست آورد تا نخستین گل افغانستان را به ثمر برساند، که به هدر رفت.

در دقیقه ۷۹ تیم افغانستان احمد آرش عاطفی را به جای عطا یرم علی وارد میدان کرد که همزمان تیم حریف نیز دست به اقدام زد.

در دقیقه هشتاد، عطا محمد یرمل، از تیم افغانستان مصدوم شد. بازي در 90 دقيقه‌ي قانوني به نتيجه نرسيد و مسابقه به وقت‌هاي اضافه كشيده شد.

حاشيه‌ها اين مسابقات درحالي برگزار شده است كه اخيراً یکتن از بازیکنان تيم ملي فوتبال كشور چهار عضو خانواده خود را در حمله‌ي انتحاري اخير در زيارتگاه حضرت ابوالفضل از دست داده بود و دو عضو سابق تیم ملی و یک بازیکن تیم زیر ۱۷ سال افغانستان در جریان این حوادث ناگوار زخمی شدند.

گذشته دشوار ملي تيم افغانستان تیم ملی فوتبال افغانستان تاریخ پرفراز و نشیبی داشته است. این تیم برای نخستین بار در دهه ۱۹۴۰ به فعالیت آغاز کرد، اما حضور قابل ملاحظه در بازی‌های بین‌المللی نداشته است.

درسال ۱۹۸۰ پس ازتهاجم شوری به افغانستان، همه اعضای تیم این کشور درآلمان پناهنده سیاسی شدند. آخرین بازی بین‌المللی تیم ملی افغانستان در۱۹۸۴ در چهارچوب مسابقات مقدماتی جام ملتهای آسیا بود. پس از آن، و با شدت گرفتن جنگ‌ها در کشور، این تیم برای نزدیک به بیست سال از فعالیت بازماند.

پس از سقوط رژیم طالبان، تیم ملی فوتبال افغانستان با شرکت در بازی‌های آسیایی بوسان کره جنوبی در سال ۲۰۰۲، باردیگر پا به عرصه بازیهای بین‌‍المللی گذاشت، اما بدون آنکه فعالیت چشم‌گیری یا موفقیتی ازخود نشان دهد.

در سال ۲۰۰۴ درحالی‌که تیم افغانستان در یک اردوگاه درایتالیا سرگرم تمرین بود، ۹ تن از بازیکنان آن ناپدید شدند و این باعث شد تا تیم ملی افغانستان برای مدتی از فعالیت بازماند.

درسال‌های اخیر اما، فعالیت فوتبال افغانستان افزایش یافته است. درسال ۲۰۱۰ تیم فوتبال اولمپیک افغانستان موفق شد که به دور نهایی بازیهای جنوب آسیا دربنگلادیش راه یابد.

اوایل امسال تیم ملی فوتبال افغانستان دربازی‌های مقدماتی جام چلنچ آسیا ۲۰۱۲ نیز موفقیت‌های داشت. اگرچه ملی پوشان افغان نتوانستند به این بازی‌ها راه‌یابند، اما مسابقات خوبی که انجام دادند باعث شد که افغانستان در رده بندی فیفا درماه جون به جایگاه ۱۶۴ صعود کند که این به گزارش فیفا دستاورد بزرگی است.

درماه جاری افغانستان در رده ۱۷۸ قرار دارد. اما با توجه به موفقیت‌های خيره كننده‌ي اخیر اين تيم، انتظار می‌رود که با انتشار گزارش تازه فیفا در۲۱ دسامبر، تیم ملی افغانستان به پله‌های بالايي صعود كند.

ماندگار

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط   | 

  بگرام در درازنای تاریخ کشور ما همچون بلخ و بامیان وغیره قدامت چند هزار ساله دارد چنانچه در حدود دوهزار سال قبل آنچنان معمور و آبادان بود که شهنشاه کبیر کوشانی (کنیشکا) آنرا پایتخت خود قرار داد

بگرام  که یکی از مناطق سرسبز و خوش آب و هوای وطن ما می باشد و در ولایت پروان موقعیت دارد، دارای زمین های حاصلخیز و تاکستان های وسیع بوده بخاطر تلاقی چند رودخانه از زمان های باستان مورد توجه شاهان و امپراتوران قرار داشت. جلگه های وسیع و حصار کوه صافی به بگرام ارزش خاص استراتیژیک بخشیده، نزدیک بودنش به کابل در زمان حاضر یکی از امتیازاتی است که بگرام دارا می باشد

بگرام در زمانی که پایتخت کنیشکای کبیر بود، یکی از مراکز مهم تمدن کوشانی به حساب می آمد و ازینکه بر سر راه شاخه جنوبی راه تاریخی ابریشم موقعیت داشت، محل تلاقی تمدن های مختلف بوده و از صنایع و پیداوار مهم کشور های مختلف استفاده می برد

در مورد وجه تسمیه بگرام باید گفت که بگرام از دوکلمه سانسگریت مشتق شده یعنی «باگ» و «رام» به مفهوم «باغ رام» یا «باغ خدا». و اما مورخ بی نظیر و مبارز آگاه وطن جناب میر غلام محمد غبار اینطور می نویسد: "مقتدرترین پادشاه کوشانی افغانستان (کنیشکای کبیر) که بین سالهای 120 و 160 میلادی سلطنت کرد، پایتخت خود را از شمال هندوکش به جنوب هندوکش منتقل ساخت و بگرام را مرکز تابستانی و پشاور را پایتخت زمستانی خود قرار داد"  که علت و عوامل آنرا بعداً به عرض خواهم رسانید  و در مورد سوابق تاریخی بگرام جناب استاد میر محمد صدیق فرهنگ در کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» نظر مورخ شهیر وطن جناب غبار را تائید نموده می نویسد: "در عهد کوشانیان مناسبات بازرگانی در بین آسیای مرکزی و دولت های روم، چین و هند به پیمانه بی سابقه توسعه یافت. چون سرزمین کوشانی ها در محل تقاطع راه های تجارتی مخصوصاً راه معروف ابریشم قرار داشت، طبعاً ازین تبادلات به درجه اول مستفید می گردید. چنانچه آثاری که از خرابه های بگرام پایتخت کنیشکا در شمال کابل بدست آمده از وجود امتعه و پیداوار چین، هند، سوریه، مصر و روم در آنجا حکایت می کند و بخش بزرگ آثار باستان شناسی که در افغانستان کشف شده مربوط به این عصر است. حکمرانی کوشانیان در افغانستان تا سده سوم میلادی دوام یافت و آنگاه بدست شاهپور اول پادشاه ساسانی ایران که بر شهر بگرام دست یافت آنرا تخریب کرد"

جناب نصیر احمد دولت آبادی در کتاب «شناسنامه افغانستان» نظر هر دو مورخ وطن جناب غبار و فرهنگ را تائید نموده به پایتخت بودن بگرام در عصر کوشانیان صحه می گذارد

و اکنون می رویم به حال و احوال بگرام قبل از سلطنت کوشانیان یا بهتر بگویم قبل از امپراتوری کنیشکای کبیر. زمانی که اسکندر مقدونی به سلسله حملات و کشور گشائی هایش به مرکز آریانا، به وادی جنوب هندوکش به دند شمالی رسید، می خواست که با عبور از سلسله جبال هندوکش به نواحی شمال آریانا (باختر) برسد، دچار مقاومت شدید مردم شمالی گردید. این مقاومت به حدی قوی بود که سکندر مجبور شد تا دو سه سالی در پروان باقی بماند. او بخاطر جابجائی عساکرش به اعمار اسکندریه یی در ساحه پروان پرداخت که مورخین به این عقیده هستند که اسکندر مقدونی، اسکندریه خود را در سواحل رود پنجشیر و شتل یعنی منطقه گلبهار موجوده اعمار نموده است و اما بعضی از مورخین را نظر بر آنست  که در پروان (جبل السراج فعلی) و یا در اوپیان (هوفیان) موجوده بنا می کند که بنام «اسکندریه قفقاز» یاد می شود و اما برای اقامت شخصی خودش قصری و شهری را در محل تلاقی رودخانه پنجشیر، غوربند و سالنگ یعنی «برج عبدالله» موجود اعمار میدارد که بعداً بنام شهر شاهی مشهور گردید و عده یی از مورخین را عقیده بر آنست که همین اسکندریه امپراتور یونان در برج عبدالله، بعداً بنام شهر شاهی مسمی شد که توسط امپراتور بزرگ آریانا کنیشکا اعمار گردید که اکنون جز خرابه یی از آن در دست نیست                   

سوالی شاید در ذهن خوانندگان ارجمند ما خطور نماید که کنیشکا روی چه ضرورتی پایتخت خود را از بلخ به بگرام منتقل ساخت؟ مورخین دلیل آنرا سه یا چهار چیز میدانند. نخست اینکه بگرام و یا در مجموع دند شمالی با موجودیت چند رودخانه از نگاه آب و هوا در تمام سرزمین آریانا بی نظیر می باشد. دوم اینکه بخاطر سرسبزی فراوان برای دامپروری منطقه خیلی ها مساعد بوده برای مواشی امپراتور علوفه کافی و وافر موجود بود. سوم بخاطر مرکزیتش که او میتوانست از آنجا به همه ساحه و قلمرو شاهنشاهی اش به سرعت رسیدگی کند. چهارم اینکه موضوع تکثر نفوس و تهیه یک ارتش نیرومند مدنظر بوده و از جانبی سلحشوری فطری مردم شمالی بارها به اثبات رسیده است که مقاومت این مردم در مقابل تهاجم اسکندر، اعراب، چنگیز و بالاخره در قرون 19 و 20 به مقابل انگلیس و روس و اخیراً نیروی اجیر شده آی. اس. آی پاکستان بنام (تحریک طلبای کرام)؟ شاهد گویای این حقیقت است و عامل دیگری که متحداً با این عوامل در انتقال پایتخت به بگرام کمک کرد همانا علاقمند شدن و یا بهتر گفته شود معتقد شدن وی به دیانت بودائی بود چنانچه او تصمیم به اعمار پیکره های بودا در بامیان گرفت و از جانبی او چهارمین شورای بزرگ علما و رهبران بودائی را به اشتراک هفتصد راهب در کشمیر سازماندهی کرد. کنیشکا در پهلوی اینکه خودش معتقد به دیانت بودائی بود او به سایر ادیان مروج در قلمروش احترام قائل بود. مردمان سایر ادیان و مذاهب در اجرای مراسم دینی و مذهبی خویش آزاد بودند چنانچه این امر باعث آن گردید تا کنیشکا را به یک رهبر محبوب و قوی مبدل سازد که چهل سال سلطنت پربار داشته است

خلاصه از حفریات بگرام و مناطق مربوط  آثار زیاد و ذیقیمت بدست آمده که از جمله ظروف شیشه یی، ظروفی که از عاج ساخته شده و حتی یک عدد گیلاس کریستال بدست آمده است که بعضی ازین ظروف با وجود تاراج موزیم ملی، همین حالا هم در موزیم کابل موجودیت خود را حفظ کرده است

اگر در خرابه های بگرام و ساحات قدیمی و باستانی پروان و کاپیسا حفریات بیشتری صورت بگیرد، به یقین میتوان گفت که به گنجینه های دست خواهیم یافت که بیش ازین هویت ملی و تاریخی ما را مسجل خواهد کرد 

قابل یادآوریست که به طرف غرب جلگه بگرام در دره یی از کوه های پروان قریه یی موجود است بنام «توپدره» که این قریه در حاشیه جنوب غربی شهر چاریکار موقعیت دارد. در قسمت بالایی این قریه در بین دره یی از کوه استوپه یی موجود است که احتمالاً مربوط می شود به دوره کوشانیان. گرچه برخی از مورخین معتقد هستند که شاید این استوپه مربوط به دوران اسکندر مقدونی باشد زیرا اسکندر در دو سه سالی که در کوهپایه های هندوکش اقامت داشت در قریه اوپیان امروز نیز اسکندریه یی آباد کرده بود که اکنون آثاری از آن باقی نمانده است و اما مستلزم مطالعات بیشتر باستان شناسی است. آنچه که از تذکرات فوق مسجل می گردد اینست که بگرام پایتخت کنیشکای کبیر بوده، چارتکوانه (چاریکار) پروان (جبل السراج) اوپیان (هوفیان شریف) خواجه سیاران، استرغچ، حاجی کوه، استالف، گلدره، نجراب، تتمدره، باغ افغان، برج گلجان، آشاوه (عشقابه) پایتاوه یا پایتابه،  فندقستان (که آثار زیادی از آنجا بدست آمده است). اُشتر کر، اشتر گرام، صیاد، صیادان، توپدره، سنجددره، کاپیسا، خم زرگر، ریگ روان، سنجن، بوله غین، دُرنامه، پیتاوه، غوربند، سیاگرد، قاقشال، شبر، شنبل، وازغر وغیره از مربوطین و مربوطات آن به حساب میرفت

قبلاً اشاره شد که چهار رودخانه در بگرام در محل برج عبدالله با هم یکجا می شوند که عبارتند از رودخانۀ غوربند، رود سالنگ، رود خروشان پنجشیر و رود زلال و شفاف شتل. تذکر باید داد که رود شتل کمی جلوتر از برج عبدالله در حصه گلبهار با رود خروشان پنجشیر یکجا می شود قابل یادآوری که آب رود شتل در مسیر خویش بعضی از منرال ها و موادی را در خود منحل میدارد که در هضم غذا اعجاز می نماید و این سه رودخانه بعد از آبیاری مناطقی چون پروان، کاپیسا و بگرام بعد از طی مسافات زیادی با رودخانه کابل ملحق شده بند نغلو و سروبی را پر آب می نماید و بعداً با رودخانه های الیشنگ و الینگار ملاقات نموده بند درونته را مالامال از آب می گرداند. چنانچه ننگرهار همیشه بهار را سرسبز ساخته فارم های هده و غازی آباد را سیراب می سازند و با ملحق شدن با بعضی از رودخانه های بزرگ و کوچک سرسبزی های بیحد و حصری را به پشاور و نواحی اش باعث می شود و سپس در محل اتک با رود سند ملاقات میکند

از حرف ها و تذکرات مورخین بر می آید که بگرام سابقه طولانی و افتخارآفرین دارد چنانچه کاوش ها و حفریاتی که در نقاط مختلف بگرام صورت گرفته است و آثاری که از آنها بدست آمده است، دلیلی بر مسجل شدن هویت ملی و برهانی بر شناسنامه پیشینه های پرافتخار آریایی هاست

مجموعه یی از بلاد وطن مانند ام البلاد بلخ یا بخدی، عروس البلاد غزنه یا غزنی، بامیان، ضحاک، غلغله، هرات، بست، هده ، بگرام، پروان، کاپیسا، غور، تخارستان، فاریاب، سبزوار (شین دند) کابلستان، زابلستان، اراکوزیا، غرجستان، بدخشان، قندوز (کهن دژ) ، هده، میرزکه و بالاخره سمنگان وغیره معرف هویت ملی و حجتی بر تاریخ چند هزارساله ما می باشد. این همه گویا و شاهد این حقیقت می باشد که کشور ما وسرزمین ما در طول تاریخ مدنیت های بزرگی را در خود پرورانیده، انکشاف و توسعه داده است که ما آنرا به سرزمین های دوردست مانند چین و جاپان و فارس صادر کرده ایم مانند دیانت سچه و باعظمت زردشتی که در تاریخ بشریت اولین بار آئین یکتا پرستی را به ارمغان آورد. آئین مهرپرستی و دیانت پرافتخار بودائی که این آخری بعد از رسیدن به سن بلوغ تا اقصی ترین نقطه شرق راه پیمود و دیگری به طرف غرب راه خود را گشود یعنی آئین مهر پرستی تا روم رسید و دیانت زردشتی مرز های عرب را دق الباب کرد

قبلاً از موقعیت استراتیژیک بگرام حرفی گفتیم بهتر است تا اندکی این موضوع را تشریح نمائیم. زمانی که شهید سردار محمد داود بر اریکه صدارت تکیه زد، در پهلوی سایر اقداماتش برای پیشرفت و اعتلای کشور تصمیم گرفت تا ارتش افغانستان را بازسازی نموده آنرا با سلاح های پیشرفته مجهز نماید. بدین اساس به رکن مهم ارتش (نیروی هوایی) توجه خاصی مبذول کرد. میدان های جدید هوایی را احداث و میدان های سابقه را توسعه داده و تجهیز کرد. یکی از فرودگاه های جدید و عصری که احداث و اعمار گردید، میدان هوایی بگرام بود که دارای چندین خط و خطوط طولانی رنوی بوده که برای پرواز و نشست هرگونه طیارات مخصوصاً هواپیما های بزرگ و جنگنده مساعد می باشد. اهمیت استراتیژیک میدان هوایی بگرام یکی آنست که به کابل نزدیک بوده، سنگر مدافعه هوایی کابل به حساب می آید و هکذا موجودیت کوه صافی به جناح شرقی و جنوبی میدان، مصئونیت میدان را از حملات احتمالی هوایی دشمن فراهم میدارد

گرچه میدان هوایی بگرام که زمین هایش همه مزروعی بوده و طور عادلانه استملاک نشد و حقوق مالکین آن طور شاید و باید تادیه نگردید تا مدتها برای مردم محل باعث دردسر گردیده بود، زیرا زمین های طرف راست میدان خارج از ساحه و احاطه میدان قرار داشت نه استملاک شده و نه راهی برای رفت و آمد مردم بدانجا موجود بود. هرگاه یکی از مالکین آن زمین ها میخواست بالای زمین های خود غرض کشت و کار برود، مجبور بود از ساحه میدان عبور نماید و این مالکین اغلب به جرم داخل شدن به حریم میدان محبوس و زندانی می شدند که به ناچار از مالکیت آن زمین ها صرفنظر نمایند. بالاخره میدان اعمار گردید و اما از آن هیچگاهی بخاطر دفاع کشور و یا طرد تجاوز بیگانگان کار گرفته نشد اما برعکس حین کودتای حفیظ الله امین بر ضد خود داود خان مورد استفاده قرار گرفت و همینسان روس ها هنگام تجاوز شان علیه کشور ما از آن استفاده اعظمی بردند و همینسان شهنواز تنی که کودتای را طبق فرمایش آی. اس. آی. به نفع گلبدین حکمتیار علیه داکتر نجیب الله سازماندهی کرد، نتوانست که از نیروی هوایی بگرام طور دلخواه استفاده برد زیرا جنرال بیگی والی و قوماندان نظامی ولایت پروان توسط غند کوهی از گلغندی چاریکار خطوط رنوی میدان را زیر ضربات و انداخت های پیهم قرار داد و مانع پرواز جنگنده های جت گردید و همین امر یکی از عوامل ناکامی کودتای تنی را فراهم ساخت و صرف تنی توانست زمینه فرار و نجات خود را ذریعه هلی کوپتر– که پیلوت آن شخصی از اهالی کابل بنام داود بود – فراهم نماید     

میدان هوایی بگرام اهمیت خود را بخاطر مجهز بودن آن حتی در حدود تقریباً نیم قرن قبل از امروز حین مسافرت جلالتمآب آیزنهاور یکی از روسای جمهور بنام و برجسته امریکا به افغانستان تثبیت کرد زیرا هوا پیمای حامل موصوف بخاطر کوچک بودن میدان هوایی خواجه رواش و آسمان نیمه ابری کابل نمیتوانست بدانجا نشست نماید، بناءً تصمیم اتخاذ شد تا هوا پیمای ایشان به میدان هوایی بگرام فرود آید و از آنجا به سواری موتر عازم کابل شود. با درنظرداشت این ملحوظات و تجربیات پس از گذشت نیم قرن بار دیگر هواپیماهای امریکایی غرض سرنگونی طالبان و القاعده نیمه شب به بگرام فرود آمدند و بگرام را مرکز عملیات خویش قرار دادند. بگرام که اکنون در تقسیمات ملکی مملکت حیثیت یک حکومت محلی را داشته و مرکز آن در شهرک «غلام علی» است دهات و قراء زیادی بدان مربوط می باشد که میتوان از آنها چنین نام برد: قلعه بلند، قلعه یوزباشی، علیخان خیل، شاکا، جانقدم، قلعه خواجه، میانشاخ، رباط، چیکل، قلعه سفید، زیرسیم ها، قلعه گلی، جعفرخیل، خلازائی، داودزی، جلگه، قلعه ملک، قلعه بایزید، ده مسکین، چوب بخش، قلعه دانا، ترکمان، توغچی، ماهیگیر، ده هزاره، توغبیردی، اورچی، پشیان، بابه خیل، دولتشاهی، بالتوخیل، نوده، بهادرخیل، قلعه سوخته، گجرخیل، بخشی خیل، صیادان، یورچی، قلعه نو، ده ملا، سرپنجره وغیره

با درنظرداشت تاریخ کهن و باعظمتی که بگرام دارد و بخاطر اهمیت استراتیژیکی که بگرام از آن برخوردار است و به مناسبتی که در منطقه بگرام مردمان سلحشور و جسوری زندگی می نمایند که در مبارزات ضد استیلاگران سهم والایی دارند، مستلزم آنست تا به منطقه توجه عمیقی صورت بگیرد که در قدم اول باید نقشه یک شهرک مدرن در ساحه برج عبدالله تطبیق گردد. دوم اینکه یک پل اساسی بر روی رودخانه های متلاقی شده اعمار گردد تا مناطق کاپیسا و تگاب را مستقیماً به کابل وصل و نزدیک سازد و با اعمار این پل راه ترانزیت بین پاکستان و جمهوریت های آسیای میانه کوتاه گردیده و ازدحام ترافیک بالای جاده کابل و پروان تقلیل یابد و هکذا اگر در سواحل این رودخانه های متلاقی شده (برج عبدالله) تفرجگاهی اعمار گردد که دارای حوض آب بازی، رستورانت و هوتل هایی باشد بهتر خواهد بود تا علاوه از مردمان محل و همشهریان کابل، سیاحین نیز از هوای گوارای بگرام مستفید شده به تفریحات سالم بپردازند و از جانب دیگر نام تاریخی و باعظمت بگرام احیا گردد  

سید مقصود برهان 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط   | 

در باره امام ابو حنیفه، امام اعظم مسلمان سنی مذهب جهان بسیار گفته شده است و بسیار دیگری مانده است که به کنکاژهای علمی و پژوهشی گسترده و همه جانبه ضرورت دارد.

سخن را از اصل و نسب امام آغاز میکنیم: محمد اکرم شریعتی میگوید: امام ابو حنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی کوفی وفارسی النسب سال 80 هـ ق در یک خانواده متدین و ثروت مند در کوفه چشم به جهان گشود

حبیب الاسلام ماهنامه معتبر کابل به نقل از حدایق الحنیفه مینویسد:نعمان بن ثابت بن مرزبان بن قیس بن یزدگرد بن شهریار بن پرویز بن نوشیروان در سال 80 هق در شهرکوفه بدنیا آمده است.

(حدایق الحنیفه، ص 42) نواده های امام یعنی عمر بن حماد بن ابوحنیفه و اسماعیل بن حماد بن ابو حنیفه روایت کرده اند که ثابت بن زوطی یا مرزبان اصلاً افغانستانی بود، ثابت مسلمان بدنیا آمده واز مردم انبار بود. او میگوید ثابت بعداً به نسا نقل مکان کرده و در آنجا ابوحنیفه تولد یافته است. مؤلف کتاب "الخیرات الحسان" در قسمت تطبیق این نظریات میگوید، امکان دارد ابوحنیقه (رح) در مناطق مذکور سکونت ورزیده باشد.

حافظ سراج الدين خسروي میگوید: امام اعظم در سال 80 هـ.ق در دوره حكومت عبدالملك بن مروان اموي، در شهر كوفه، عراق متولد گرديد. پدرش كه ثابت نام داشت نام او را نعمان گذاشت و با انتخاب نامي نيك اميدوار بودكه فرزندش مصداق واقعي اين نام قرار گيرد.

دایره المعارف وکی مینویسد: ابوحنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی یا زوطا بن ماه و بنابر روایتی دیگر نعمان بن ثابت بن نعمان بن مرزبان؛ ملقب به "امام اعظم" در خانواده‌ای مسلمان در شهر کوفه در سال 80 هجری قمری برابر با 699 میلادی دیده به جهان گشود.زوطی جد نعمان از مردمان خراسان؛ ازکابل یا بلخ و از قبیلۀ بزرگ بکربن وائل بود.

این قبیله در فتوحات اسلامی در باخترنقشی تأثیرگذار داشت. زوطی در فتوحات باختر به اسارت درآمده و به بین‌النهرین برده شد. زوطی یا مرزبان در بین النهرین به اسلام گرویدو فرزندش ثابت پدر نعمان مسلمان‌زاده میباشد

.بازحافظ سراج الدين خسروي مینویسد: اسماعيل بن حماد ابي حنيفه میگوید : من اسماعيل بن حماد بن نعمان بن ثابت مرزبان فرزندان خراسان زمین درقسمت جنوب غربي (چاريكار) در دامن كوهي که به باميان تاريخي افغانستان منتهي مي‏گردد زاده شده ام. محققان افغانستاني موطن اصلي امام را ولايت پروان و قريه خواجه سياران  گفته‏اند كه در نزديكي چاريكار مركز پروان واقع گرديده است.علت نقل مكان خاندان امام از افغانستان به كوفه را مورخين اسارت مرزبان جد امام بدست سپاه مسلمانان شبه جزیره عرب گفته‏اند كه هنگام فتح كابل به اسارت درآمده بود و سپس در سرزمين عراق آزاد گرديد و همانجا ماندگار شد.

دایره المعارف وکی مینویسد: روایت عمر بن حماد، نوادۀ ابوحنیفه، که در شمار قدیم ترین منابع تبار یابوحنیفه میباشد، نسبت خاندان ابوحنیفه را با قبیله ای عربی تایید می نماید.در دیگر روایت از نوادۀ دیگر ابوحنیفه، اسماعیل بن حماد، نیای ابوحنیفه، مرزبان را نامیده و اسارت وی را نفی کرده است. در نسب ‌نامه‌ دیگری که خالی از غلو نمی‌تواند باشد، پدر ابوحنیفه ثابت بن کاووس بن هرمز آورده شده و تبار وی را به پادشاهان اساطیری آریانای باستان رسانیده اند.در شماری دیگر از روایات، خاستگاه خاندان ابوحنیفه شهرهای نساء، ترمذ و یا قریۀ انبار خراسان یاد شده است.در روایاتی نیز قومیت و دین پدران ابوحنیفه آرامی و نصرانی آورده شده است. اعتبار این روایات مخدوش بوده محل اعتنا نمی‌باشند. نتیجه اینکه عده ای اورا خراسانی تبار میگویند و تعدادی عربی الاصل خوانده اند و کسانی هم پارسی خطاب میکنند.

ولی انچه مسلم است اینست که پژوهشها و کاوشهای پژوهشگران افغانستان مبتنی بر اسناد ثقه و توجیه ناپذیر واضح می سازند که نعمان فرزند ثابت امام اعظم مسلمانان سنی مذهب جهان ملقب به ابو حنیفه در سال هشتاد هجری قمری از تبار شخصیت با نفوذ و شناخته شده تاجیکی تبارکاپیسای باستان از اولاده مرزبان خراسانی در شهر کوفه بدنیا آمده است. دهکده تباری او خواجه سیاران بالا در حومه شهر چاریکار آستان پروان فعلی جوار تپه تاریخی ارغوان که یکی از شهر های باستانی کاپیسای باستان میباشد، تثبیت گردیده است. همین حالا لیسه یی در شهرزیبای چاریکار بنام نامی نعمان، امام اعظم ابو حنیفه مسمی بوده و سالانه صدهادانشجو ازآن به جامعه افغانستانی تقدیم میگردد. ونیز در شهرکابل پایتخت جمهوری اسلامی افغانستان مدرسه دینی ای بنام ابوحنیفه امام اعظم(رح) نام گذاری گردیده و درآن مدرسه، فقه حنفی به سطح بالای علمی و پژوهشی تدریس میگردد.

با ملاحظه اسناد و شواهد مستند بالا، تاریخ نگاران افغانستانی باین باور هم رسیده اند که در نام امام اعظم راز عجیبی نهفته است. آنان یک معنی و مفهوم کلمه نعمان را بمعنی خون که قوام بدن بآن صورت می گیرد دانسته اند. معنی دیگر نعمان روح است و ابوحنیفه سبب قوام فقه اسلامی گردید. معنی دیگرنعمان نام گیاهیست سرخ رنگ و خشبو ونیز نعمان بمعنی ارغوان آمده است. و هم نعمان بروزن فعلان مشتق از نعمت میباشد که ابوحنیفه نعمتی بوده است گران بهاکه ازجانب خداوند به مخلوقاتش ارزانی گردیده است.

پژوهشگران ما با ملاحظه شواهد، در باره مادر امام مینویسند: قبل از آنکه امام اعظم به سن رشد و کمال برسد، پدرش وفات نموده بود، اما مادرش تا مدتی زنده بود. وی به مادرش احترام زیاد میگذاشت. مادرش نیز تاجیک تبار به روایتی از قریه استرغچ، پروان بود. استرغچ محله ایست سیب زار و سیب خیز. خانه پدری امام در قریه استرغچ تا هنوز در بین دره استرغچ که از آن صرف یک دیوار باقی مانده است قابل مشاهده و رویت میباشد. درسال 1386خورشیدی مسؤلان اطلاعات و فرهنگ آستان پروان این محله را کشف و ازآن عکس برداریها کردند که در حال حاضرعکسهای آن محله در آرشیف اطلاعات و فرهنگ آستان پروان موجود میباشد.

داستان عروسی ثابت پدر امام با مادرش را مردم محل که از گذشته های دور زبانی بزبانی گرفته اند چنین قصه میکنند، روزی ثابت از جویبارباغ خود سیبی در یافت.ثابت قسمتی ازآن سیب را خورد. بعد متوجه گردید که نشود این سیب مال شخص دیگری و حرام باشد. ثابت مسیر آب را گرفته می رود، می بیند که آب از باغی عبور کرده است، داخل باغ میشود، باغبان آن باغ را می بیند و جریان خوردن سیب را می گوید و طلب بخشش می نماید. باغبان بجانب ثابت خیره شده، شرط میگذارد و میگوید بشرطی من تورا می بخشم که دخترم را که کور، شل و کر است به زنی بگیری. ثابت شرط باغبان را قبول میکند. باغبان اورا می بخشد. زمانیکه باغبان دختر خودرا به صفت عروس بخانه ثابت میفرستد، ثابت مشاهده میکند که همسرش نه کور، نه کر و نه شل است. جریان را از باغبان می پرسد. باغبان میگوید دخترم کور بود، بخاطریکه نا محرم را ندیده، کر بود، بخاطریکه آواز نا محرم را نه شنیده، شل بود بخاطریکه به محل نا محرم نرفته است. در آن روز که وصلت آن دو جناب صورت میگرفت، هردو زن و شوهر دورکعت نماز خوانده و دعا کردند که محصول ازدواج شان اینک تولد امام اعظم ابو حنیفه میباشد که از طرف خداوند به جهانیان هدیه گردید.

پژوهشگران افغانستانی در باره اوصاف وشمایل امام گفته اند، وی دارای قدمیانه و جسه متوسط بود، علاوه بر حسن سیرت، خوب صورت نیز بود. حرفهایش شیرین و صدایش بلند و صاف بود. امام از خانداني شريف و ثروتمند بود كه در جامعه اسلامي داراي اعتبار و اهميت زيادي بوده است. گفته‏اند جد امام برسم يادبود مردم خراسان در آغاز فصل بهار براي حضرت علي (ک) فالوده هديه برد. (فالوده یکی از خوردنیهای خاص بهاری آستان پروان، کاپیسای باستان است.) حضرت هديه او را پذيرفت و فرمود هر روز ما نوروز است. اين حكايت نشان مي‏دهد كه در جامعه اسلامي اين خاندان بسيار محترم و گرامي بوده اند. ثابت در زمان طفلی خدمت حضرت علی (ک) بار بار حاضر شده و وی در حق ثابت و خاندانش دعای خیر کرده است. امام اعظم تابعی است و تابعی همان است که صحابی را ملاقات کرده باشد. وی به اتفاق اکثر محدثین انس بن مالک را ملاقات کرده و با عبــــدالله بن ابی اوفی و ابو الفضل بارهابرخورده است. در باره شغل خانوادگی امام گفته میشود:

امام در جوانی همان پیشه بزازی یا پارچه فروشی را داشت که در گذشته ها اجداد امام در قریه خواجه سیاران بالا، پروان داشتند واکنون هم بیشترین کسبه کاران خواجه سیاران بالابزاز و پارچه فروش میباشند. ایشان علاوه از فروش پارچه ها در دکانها، پارچه هارا درداخل محله ها، خیابانها بطور (سیار) به فروش می رسانند که این سنت در زمان امام اعظم نیز در خواجه سیاران بالا رواج داشت.

حبیب الاسلام مینویسد: امام ابو حنیفه مانند نیاکان خود از راه تجارت تأمین معیشیت مینمود و علاوه برآن در کوفه یکنوع پارچه میساخت که "خز" نامیده میشد. اندک اندک حرفه و پیشه او رونق گرفت به حدی رسید که صاحب کارگاهی گردید که درآن کارگاه این پارچه نفیس را تولید میکرد. شهرت روز افزون امام در تجارت و صداقت او بحدی بالا گرفت که کارگاه اوبه بانکی تبدیل گردید و مردم پولهای خودرا در آنجا به امانت میگذاردند.گفته میشود که این سپرده ها در زمان فوت امام به پنجاه ملیون درهم رسیده بود. کالاهای او بازار فروش خوبی داشت. تجربه او در امور اقتصادی و مالی به او بصیرت خوب و عمیقی داده بود که به ندرت فقیهای دیگر به آن دست می یافتند. گفته شده که تجارت و اندوختن تجربه در امور اقتصادی و مالی منحیث تحفه برای مردمان قرای خواجه سیاران، هوفیان، سنجد دره و غیره دهه های مجاور خواجه سیاران از قدیم به میراث مانده و تا اکنون ادامه دارد. اما در زندگی خصوصی امام بسیار پرهیزگار بود و صداقت و تقوای شان شهرت بسیاری داشت. گفته میشود که مردمان، بیخبر به کار گاه او میآمدند تا کالای خودرا بفروش برسانند. درحالیکه ایشان از قیمت اصلی کالا بیخبر میبودند امام آنهارا از قیمت اصلی کالا آگاه مینمود و بعد کالاهای ایشان را به همان قیمت اصلی خریداری مینمود. عبدالله بن مبارک متفوی 181 هق عالم و عارف مشهور میگوید: من بسیار منتظر بمانم تا کسی را پرهیزگارتر از ابوحنیفه ببینم."

امام اعظم با وجود شغل تجارت از علم و دانش نیزدست نكشيد، بلكه درآمد شغلي خود را در خدمت دين و علماء قرار داد. او در كوفه پارچه فروش بود. تعجبي ندارد كه امام در دوران جواني به تجارت پارچه فروشی روي آورده باشد، زيرا سرور هر دو عالم حضرت محمد(ص) نيز در دوره جواني به شغل تجارت اشتغال داشت و البته در صداقت و امانت و تقوا امام ابوحنيفه، پيامبر گرامي اسلام را الگوي خود قرار داده بود. دکتر امیر اردوش میگوید: ابوحنیفه ازآغاز جوانی تجارت خز (گونه ای پارچه ابریشمی) را پیشه گرفت.

لیکن دیری نپایید که به حوزه دانش روی آورد. ذهن جستجو گرش وی را به علم کلام متمایل ساخت و طبیعت پارسایش او را به حوزه علوم شریعت، به ویژه دانش فقه راند. ابوحنیفه در حوزۀ دانش پیش از آنکه به فقه روی آورد، به علم کلام پرداخته بود. از همین رو فقه او رنگ و بوی استدلالات کلامی داشت. علاقه و احاطۀ امام بر فقه و کلام، مذهب فقهی او را کیفیتی اعتقادی بخشیده بود. جایگاه فقهی، اعتبار اجتماعی، شخصیت آرمان‌گرا و عدالت‌طلب و آزاد اندیش ابوحنیفه، حوزۀ درس و بحث وی را رونق بخشیده و شاگردان برجستۀ او، مذهب استاد خود را قوام و دوام بخشیدند.

دکتر احمد پاکتچی: پژوهشگر اندیشمند ایرانی می نویسد:"ابوحنیفه آزاداندیشی در فقه را ترویج ‌کرد و هرگز کسی را به تقلید ناآگاهانه از خود فرا ‌نخواند. وی با چنان تأکیدی، این آموزۀ خود را به اصحاب خود القا مینمودکه تا نسل‌های بعد، پیروان او تقلید عالمی دیگر را بدون آگاهی از مبنای حکم، حرام می‌شمردند. مقایسه بین فقه ابوحنیفه و شاگردان او آشکارا نشان می دهد که آنان هرگز مقلد ابو حنیفه نبوده اند و به سان مجتهدانی به استنباط مستقیم احکام از منابع آنها می پرداخته و در پاره ای از مـــــــــوارد برخلاف نطر استاد خود، نظر می دادند" (احمد پاکتچی، ابوحنیفه، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص40)

داستانهای زیادی از امام بزرگوار موجود است که در این جا نمی گنجد، فقط به یک مطلب اشاره می کنم که آن خود بیانگر بزرگی و عظمت امام ابوحنیفه است که همه باید آنرا سر مشق زندگی خود سازند. می گویند: در زمان حکومت مروان به ابوحنیفه از طرف مروان پیشنهاد شدکه شغل قضا (قاضی القضاة، یا وزیرعدلیه) را بپذیرد، ولی ابوحنیفه آن را قبول نکرد. خود داری پیهم امام ابوحنیفه از این امر باعث شد که منصور خلیفه عباسی او را به زندان بیندازد، منصور بار دیگر درخواستش را تجدید نمود، و ابوحنیفه ضمن رد پیشنهاد منصور به او گفت: من برای قضاوت شما صلاحیت ندارم. منصور گفت دروغ می گویی… ابوحنیفه گفت: با نسبت دادن دروغ به من حکم عدم صلاحیتم را دراحراز قضاوت صادر کردید، چون اگر دروغگو باشم به درد این کار نمی خورم، زیرا دروغگو نمی تواند قاضی باشد، اگر راستگو هستم امیرالمومنین را گفته ام که صلاحیت قضاوت را ندارم. چون منصور از جواب به ابوحنیفه باز ماند، دوباره او را به زندان فرستاد، بعد از اینکه چند بار او را زندانی و آزاد کرد، مجدداً با تهدید خواست که شغل قضاوت را بالای او بقبولاند… روایت می کنند که ابوحنیفه همچنان در زندان بماندوقضاوت راقبول نکرد.(دیده شود، چهارامام اهل سنت وجماعت تالیف محمد رؤف توکلی)

داستان بالا نشان میدهد که ابوحنیفه عالمی آرمان‌گرا و عدالت‌خواه بود و با ظلم و فساد کنار نمی‌آمد، تا آنجا که از سوی پاره ای از علمای زمانه اش که مشهورترین شان امام اوزاعی است به شمشیرگرایی متهم گردید. ناسازگاری او با امویان و عباسیان و حمایت او از قیام‌های اصلاح‌طلبانه، به ویژه انقلابیون علوی بازمانده های اموی و عباسی را واداشت تا امام ابو حنیفه را در معرض تعقیب،حبس و آزار بیشتر و بیشترقرار دهند.

دایره المعارف وکی داستان مرگ اورا در زندان چنین شرح میدهد: ابوحنیفه نعمان بن ثابت فقهی ومتکلم نامدار کوفه وپایه گذار مذهب حنفی که اهل سنت او را «امام اعظم» و «سراج االائمه» لقب داده ‌اند چون منصب قضاوت را که از سوی خلیفه منصور عباسی پیشنهاد شده بود نه پذیرفت به امر خلیفه دوم عباسی منصور به زندان افکنده شد وشکنجه گردید. سر انجام امام به سال 150 هق (699م) از طرف گماشته های المنصور زهر داده شد و در زندان در حالت سجده درماه رجب یا شعبان دنیای فانی را وداع وبه لقاء خداوند متعال پیوست. نخستین بار جنازه اش را حسن بن عماره خواند که 50 هزار نفر درآن اشتراک داشت، تا شش مرتبه نماز جنازه اش خوانده شد، سپس قریب عصر به اساس وصیت امام در گورستان خیزران واقع شرق بغداد دفن شد. گویند تا 20 روز دیگرمردم می آمدند و بر قبر امام نماز جنازه می خواندند. روحش شاد و جایش خلد برین. مرقد امام تا اکنون در شهر بغداد بنام "الاعظمیه" مرجع خاص و عام است و روزانه هزاران نماز گذار اهل سنت و جماعت در درگاه او بزمین می افتند وطلب فیض وبخشش مینمایند.

حیف و درد اینجاست که در همین تازگیها رئیس دیوان اوقاف اهل سنت و جماعت عراق، شیخ احمد عبد الغفور السامرایی خبر داد که سازمان القاعده در صدد اجرای نقشه ای برای منفجر کردن مرقد امام ابو حنیفه النعمان در الاعظمیه بغداد میباشد. او گفت "کمتر از یک سال پیش به نقشه هایی برای منفجر کردن مرقد ابو حنیفه النعمان ومسجد امام اعظم به بهانه مبارزه با بدعت دست یافتیم و تلاش کردیم تا مرقد را از آلودگی دستهای ناپاک مفسدان در امان سازیم." وی درباره جزییات نقشه انفجار مسجد امام اعظم توضیحی نداد؛ ولی گفت یک تعدادی ازعناصر سازمان القاعده که الاعظمیه از وجود نا پاکشان پاکسازی شده است در پشت پرده این نقشه پنهان میباشند که خداوند هرگز ایشانرا توان آن ندهد که باین نقشه ودسیسه شیطانی خود دست یابند.

اعلان سال امام اعظم در تاجیکستان توجه بسیاری از نخبگان و مؤمنان جهان اسلام را متوجه این کشور نموده است. ارزیابی اهل اندیشه و ایمان از این اقدام پرمعنا و فرخنده در بزرگداشت ازعالم بلندآوازۀ جهان اسلام و امام یکی از بزرگترین مذاهب اسلامی، امام اعظم ابوحنیفه نعمان بن ثابت (رض) نه فقط تکریم این فقیه، کلامی و نظریه پرداز بلند نام خراسانی ‌تبار است، بلکه تعظیم به جایگاه اندیشه و دانش، اندیشمندان و دانشمندان و ایمان به آزاد اندیشی است که بر میراث و فرهنگ درخشان خراسان بزرگ و نقش اقوام خراسانی در شکل‌گیری تمدن و فرهنگ پرشکوه اسلامی مهر تائید میگذارد.

تاجیکان جهان افتخار دارند، در شرایطی که جهان در آتش تحجربنیاد گرایی اسلامی و حمله های کور دلانه، بزدلانه و نامسؤلانه گروههای سیاه روی می سوزد، رهبر کبیرتاجیکان جناب اماعلی رحمان دست به ابتکاراتی تازه زده، با برپایی محافل بزرگ یادوبود از فرزندان صدیق تاجیکانیکه آوازه شهرت شان در گذشته های نه چندان دور در بلندای علمی و ارشادی جهان اسلام در سکوی بزرگ رهبریت اسلامی قرارداشته است، محافل شکوهمند جهانی برپا کرده، یکباردیگر نام و نشان تاجیکان را در جهان تمدنی وفرهنگی ماروشن کرده توجه جهانیان را به کارکردها و اندیشه های سترگ جهان مردان تاجیک معطوف میدارند.

بنیاد فارسی زبانان جهان در اروپا در حالیکه از کار و پیکار دوامدار و خستگی ناپذیر جناب امام علی رحمان رئیس بنیاد پیوند فارسی زبانان جهان وسایر همکاران شان که تاج پرافتخار سروری و رهبری تاجیکان جهان را بر فرق دارند قدر دانی میکند، ایشان را در بر آورده شدن آرزوها وبرنامه های جهان فرهنگی شان ازجمله تأسیس وبکار اندازی تلویزیون کشورهای فارسی زبان و ترویج بموقع فرهنگ غنی فارسی زبانان در جهان پیشرفته امروزین مؤفق و پیروز میخواهد. بنیاد فارسی زبانان جهان به جناب شان پیشنهاد مینماید که در پهلوی سایرپیروزیها وبزگداشتها روزی را بنام "روز فارسی زبانان جهان" نیز به تجلیل گیرند. تجلیل از روز فارسی زبانان جهان میتواند روحیه پژمرده و مرمی خورده فارسی زبانان را در جهان تقویه کرده اژدهای هزار سر هجمونیزم را در نطفه مهار نماید.

اینرا هم گفتنی هستیم که پارسی زبانان جهان بخود می بالند و غرورمند هستند که شخصیت عالی جایگاهی همچون جناب امام علی رحمان را با خود دارند و میتوانند هویت باستانی و تمدنی پارینه خودرا احیا کرده باز همان حوزه تمدنی آسیای میانه را که قرنها فرماندار مسلمانان جهان بود حاصل و باز در وجود پیوند، پیوندهای گسیخته تمدنی خودرا پیوند دوباره میدهند وباز آهسته آهسته دارند افتخارات از دست رفته خودرا بدست آورده و باز فرزندان اصیل خراسانی همچون مولویهای بلخی و ابو حنیفه های خراسانی را در سکوی اصلی و نمادین شان به جهانیان می شناسانند. جناب امام علی رحمان آگاهی داشته باشند که در بکرسی نشاندن آرزوها و آمال خردمندانه شان در قبال همگرایی، همسویی و پیوند دادن تمام فارسی زبانان جهان با همدیگر تنها نیستند، همه تاجیکان جهان مخصوصاً بنیاد فارسی زبانان جهان اروپا بایشان است و برای مؤفقیت هرچه بیشتر و بهتر شان ساعی و مددگار میباشد. توقع داریم جناب شان بالای ما حساب کنند و مارا پرزه کوچکی در ساختار بزرگ پیوند فارسی زبانان جهان جای دهند.

منابع:

1) امام علی رحمان؛ رئیس جمهور، جمهوری تاجیکستان. امام اعظم و هویت ملی جدی 1387.

2) مختصری از زندگی امام اعظم ابو حنیفه آگست 2009.

4) احمد صیام رؤفی. نگاهی به شخصیت امام ابو حنیفه.

5) فرمان امام علی رحمان. سال 2009 سال امام اعظم در تاجیکستان.

6) رقابت ابو حنیفه با یوزار سیف در تاجیکستان. 1388.

7) القاعده مرقد امام ابو حنیفه را انفجار میدهد. گول.

8) سهراب ضیاء. از لینن تا امام اعظم.

9) سمینار علمی امام اعظم ابو حنیفه پایان یافت. شبکه اطلاع رسانی افغانستان.

10) داکتر محمد حسین امیر اردوش. اعلان سال امام اعظم در تاجیکستان.

11) حافظ سراج الدین خسروی. آشنایی با امام اعظم ابو حنیفه.

12) محمد اکرم شریعتی. امام ابو حنیفه فقیه و متکلم.

13) استاد محمد صابر. امام ابو حنیفه و اوضاع زمانش. ماهنامه حبیب الاسلام. سنبله 1378.ص 4.

14) سخی صارم. امام اعظم ابو حنیفه. ماهنامه حبیب الاسلام. اسد 1387. ص 4.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط   | 

 

در بخش قبلی راجع به ضربت خوردن و وصیت عمر فاروق در مورد تشکیل شورای شش نفره مرکب از اصحاب رسول خداr و اینکه به ابوطلحه انصاری توصیه فرمود که همراه با پنجاه نفر از مردم انصار از شورای انتخاب خلیفه محافظت نمایند، همچنین راجع به توصیه او به مقداد بن اسود، که سه روز تمام را مواظب ایشان باشد، اگر از میان خود کسی را برای خلافت برنگزیدند، همه آنان را زندانی کند، سخن گفتیم.

همچنین یادآور شدیم که حضرت عمر فاروق در شب یکشنبه اول ماه محرم سال 24 هجری وفات یافت و در بامداد همان روز پس از اقامه نماز میت به صورت دسته جمعی و به امامت صهیب رومی در کنار رسول خدا و حضرت ابوبکر صدیق به خاک سپرده شد.

اینک سیر رویدادها را پیگیری می‌نماییم و با شورای شش نفره انتخاب خلیفه که در واقع هر شش نفر کاندید مقام خلافت به شمار می‌آمدند، و در آن مدت سه روز که حضرت عمر تعیین نموده بود، باید کسی را به عنوان خلیفه برمی‌گزیدند، همراه می‌شویم!

 

تشکیل جلسه شورای خلافت

آنان تنها روزهای یکشنبه و دوشنبه و سه‌شنبه را فرصت داشتند تا از بین خود یکی را برای احراز مقام خلافت انتخاب کنند، در غیر این صورت، مقداد بن اسود آنان را زندانی می‌کرد!

یادآور می‌شویم که شورای شش نفره و کاندید‌های مقام خلافت عبارت بودند از : عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعدبن ابی‌وقاص و عبدالرحمن بن عوفy.

در اولین روز یعنی بامداد یکشنبه پنج نفر از آنها اولین نشست خود را برگزار کردند، زیرا طلحه آن روز در مدینه حضور نداشت. و آن نشست در خانة مسوربن مخرمه خواهرزاده عبدالرحمن بن عوف با نظارت و شرکت عبدالله ابن عمر تشکیل جلسه دادند. اما عبدالله تنها در شرایطی حق رأی داشت که سه نفر به یکی و سه نفر دیگر به کسی دیگر رأی می‌دادند، و خود بنا بر وصیت پدر حق کاندید شدن را نداشت!

ابوطلحه و مقدادبن اسود، همراه با افراد خود از آنها محافظت می‌کردند!

در حالی که آنان مشغول گفتگو و تبادل نظر بودند، مغیره بن شعبه و عمروبن عاص آمدند و دم منزل ایستادند! ولی سعد بن وقاص به آنها اجازه ورود نداد و گفت : آمده‌اید بگویید : ما هم عضو شورا بوده و در مورد انتخاب خلیفه اظهار نظر کرده‌ایم! و دستور داد آنان را از اطراف منزل دور کنند!

پس از رسمیت پیدا کردن جلسه و آغاز رایزنی، عبدالرحمن بن عوف گفت : کدام یک از شما دوست دارد با میل و رضایت خود از کاندیدا شدن انصراف دهد و به کسی دیگر رأی دهد؟

او با این پیشنهاد می‌خواست یکی از اعضای شورای شش نفره از کاندید شدن استعفاء دهد تا او بهتر بتواند جلسه و مباحثات را اداره کند و در مورد انتخاب خلیفه با پنج نفر باقیمانده تبادل نظر نماید!

وقتی عبدالرحمن بن عوف این پیشنهاد را مطرح کرد همه سکوت کردند و هیچکس حاضر به استعفا نشد!

وقتی دید همه سکوت کردند، گفت : من خودم از کاندید شدن صرفنظر می‌کنم و از آن استعفا می‌دهم!

این در حالی بود که او برای انتخاب شدن شانس بیشتری داشت و بسیاری از اصحاب به انتخاب شدن او رغبت داشتند، و چنانچه به خاطر جلسه و انتخاب استعفاء نمی‌داد، به احتمال بسیار زیاد او جانشین حضرت عمر فاروق می‌گردید! و بیشترین شانس برگزیده شدن را داشت، اما خداوند تقدیرش چیز دیگری بود!

شاید عبدالرحمن بن عوف خود نیز این را می‌دانست که بسیاری از اصحاب نظر به سوی او دارند، اما او فداکاری کرد و از کاندید شدن صرفنظر نمود.

پس از آن که مشاوره و رایزنی را با اهل شورا آغاز کرد اکثر آنها به صراحت او را برای مقام خلافت شایسته‌تر می‌دانستند.

سعیدبن زید گفت : ما تو را از هر کس شایسته‌تر می‌شماریم!

عبدالرحمن گفت : در مورد کسی دیگر اظهار نظر کن!

سعدبن ابی‌وقاص گفت : استعفای خود را پس بگیر!

عبدالرحمن گفت : ای ابواسحاق! من از کاندید شدن استعفا کردم تا بهتر و آسانتر بتوانیم خلیفه را انتخاب کنیم! اگر استعفا هم نمی‌دادم، دوست نداشتم مرا به عنوان خلیفه انتخاب کنید!

سعد گفت : چرا!؟

عبدالرحمن گفت : من در خواب باغ سر سبز و زیبا و پردرختی را دیدم! و شتر نری را که تا کنون بهتر از آن ندیده بودم، وارد آن شد و همچون تیری که پرتاب شود، به هیچ چیزی توجه نکرد و چیزی را نخورد و از آن خارج شد! پس از آن شتر دیگری وارد باغ شد، و آن هم راه شتر اولی را در پیش گرفت به هیچ چیزی در آن باغ توجه نکرد و خارج شد و همین طور تا اینکه پس از لحظاتی شتر چهارمی وارد باغ گردید و در آن به چرا پرداخت!

سوگند به خداوند! من نمی‌خواهم آن چهار می‌باشم! و کسی نیست که بر جای ابوبکر و عمر بنشیند و مردم از او اظهار رضایت کنند!!

عبدالرحمن بن عوف از هوش و بصیرت عمیق برخوردار بود و این را می‌دانست که بر جای ابوبکر و عمر نشستن کار سختی است؟ و آن خلأ به وجود آمده از فقدان آنها به سختی پر می‌شود؟ و کیست که بتواند در سالهای آینده رضایت و حمایت مردم را به دست آورد!

نه عبدالرحمن بن عوف و نه علی ابن ابیطالب و نه هیچکس دیگر نمی‌توانستند خلأ به وجود آمده از فقدان عمر بن خطاب را به خوبی پر کنند! اما این خواست و مشیت الهی بود و پس از عمر کسی را باید انتخاب می‌کردند!

ریاست جلسه

وقتی عبدالرحمن بن عوف از کاندیدا بودن خود استعفا داد، بقیه اعضا اداره جلسه مشورتی را به او سپردند و متعهد شدند که نتیجه رایزنی و مشورت هر چیزی که باشد آن را بپذیرند، و هر کس خلیفه شد با او بیعت نمایند و از او اطاعت کنند.

پس از پایان اولین جلسه شورای خلافت، در بامداد روز یکشنبه و در خانه مسوربن مخرمه، عبدالرحمن بن عوف رایزنی‌ها و تماس‌های خود را آغاز کرد!

مشاوره و گفتگوها سه روز ادامه پیدا کرد و تا بامداد روز چهارشنبه چهارم محرم که آخرین مهلت تعیین شده از طرف حضرت عمر بود ادامه یافت!

در آخرین نشست عبدالرحمن بن عوف به حضرت علی بن ابیطالب گفت : اگر با تو بیعت نکنیم، چه کسی را برای خلافت پیشنهاد می‌کنی؟

حضرت علیt فرمود : عثمان بن عفان را پیشنهاد می‌کنم!

عبدالرحمن بن عوف به عثمان گفت : اگر با تو بیعت ننماییم چه کسی را برای جانشینی عمر بن خطاب پیشنهاد می‌کنی؟

عثمان بن عفان گفت : علی بن ابیطالب را پیشنهاد می‌کنم!

عبدالرحمن بن عوف به زبیر بن عوام گفت : چنانچه با تو بیعت نکنم چه کسی را شایسته مقام خلافت می‌دانی؟

زبیر گفت : عثمان بن عفان.

او به سعد بن ابی وقاص هم گفت : من و تو خواهان احراز مقام خلافت نیستیم و آن را نمی‌خواهیم،نظر تو چیست؟

گفت : من به عثمان بن عفان رأی می‌دهم!

در آخرین ساعات عبدالرحمن بن عوف به بیرون از منزل رفت و با دیگر اصحاب رسول خدا مشورت کرد، و با هر کسی از بزرگان اصحاب و فرماندهان سپاه اسلام که ملاقات می‌کرد، نظر آنها را جویا می‌شد، او با جمعی از زنان مسلمان نیز مشورت نمود، آنان نیز رأی و نظر خود را ابراز می‌کردند، در نهایت حتی از کودکان و بردگان نیز نظرخواهی کرد!

در نهایت حضرت عبدالرحمن بن عوف به این نتیجه رسید که اکثریت مسلمانان خلافت حضرت عثمان بن عفان را تأیید می‌کنند و به او نظر دارند، و عدة زیادی هم طرفدار خلافت علی بن ابیطالب هستند!

بدین ترتیب و پس از انصراف سعد و زبیر و طلحهy تنها حضرت عثمان و حضرت علیy باقی ماندند.

در طول آن سه شبانه روز، عبدالرحمن بن عوف تنها ساعات اندکی را به خواب و استراحت می‌پرداخت و شب و روز را به مشاوره و نظرخواهی و تشکیل جلسه مشغول بود!

در نیمه شب چهارشنبه عبدالرحمن بن عوف به منزل خواهرزاده‌اش مسور – محل تشکیل جلسة شورا – رفت و درب منزل را زد و متوجه شد که مسور خوابیده است!

وقتی مسور برخاست، عبدالرحمن بن عوف به او گفت : می‌بینم خوابیده‌ای!؟ سوگند به خداوند در طول این سه شبانه روز تنها ساعات اندکی را خوابیده و استراحت کرده‌ام!

سپس به مسور گفت : برو! علی و عثمان را برای من فرابخوان!

مسور گفت : اول کدام یک از آن دو را فرابخوانم!

گفت : هر کدام را که خودت هوادار او هستی!

مسور می‌گوید : داییم وارد منزل شد و من رفتم ابتدا علی‌ بن ابیطالب را – که طرفدار او بودم – فراخواندم!

به او گفتم : دایی‌ام با تو کار دارد!

علی بن ابیطالب گفت : تو را دنبال کسی دیگر هم فرستاده؟

گفتم : آری، گفته که عثمان بن عفان را نیز فرابخوانم!

علی بن ابیطالب فرمود : عبدالرحمن گفت اول کدام یک از ما را فرابخوانی؟

گفتم : از او پرسیدم، در جوابم گفت : از هر کدام از آنها که خود می‌خواهی شروع کن! اما به این علت که من هوادار خلافت تو هستم، ابتدا نزد تو آمدم!

مسور می‌گوید  :علی بن ابیطالب نزد دایی‌ام رفت، و پس از آن رفتم که عثمان بن عفان را هم باخبر کنم! وقتی درب منزل ایشان را زدم، دیدم که دارد نماز شب می‌خواند، به او گفتم : دایی‌ام گفت به منزل ما بیایی!

عثمان گفت : غیر از من دنبال کسی دیگر هم فرستاده است؟

گفتم : آری، به من گفت : علی بن ابیطالب را هم فرابخوانم؟

گفت : به تو گفت اول کدامیک از ما را فرابخوانی؟

گفتم : در این مورد از او پرسیدم، در جواب من گفت : هر یک از آنها که خود می‌خواهی شروع کن! من نیز ابتدا علی بن ابیطالب را باخبر کردم و اکنون او دارد نزد دایی‌ام می‌رود!

مسور می‌گوید : من و عثمان بن عفان به طرف منزل من حرکت کردیم و در راه به علی بن ابیطالب رسیدیم و سه نفری وارد اطاقی شدیم که دایی‌ام در آنجا بود، او به نماز ایستاده بود!

وقتی نمازش را تمام کرد، به عثمان و علی رو کرد و گفت : سه روز است با مردم مشورت می‌نمایم و نظرشان را جویا می‌شوم، به این نتیجه رسیده‌ام که هیچکس را بر شما دو نفر ترجیح نمی‌دهند!

سپس رو به علی بن ابیطالب نمود و گفت : آیا تو حاضری بر اساس کتاب خدا و سنت رسول او عملکرد ابوبکر و عمر عمل کنی تا با تو بیعت کنیم؟

علی بن ابی طالب فرمود: نه! اما دراين مورد همة تلاش و توان خود را به كار خواهم گرفت.

پس از آن به عثمان بن عفان رو کرد و گفت : آیا حاضری بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر او و عملکرد ابوبکر و عمر با تو بیعت کنیم؟

عثمان گفت : آری، بر این اساس حاضرم قبول کنم!

در اینجا بود که در ارتباط با قضیه خلافت کفّه ترازوی عثمان بن عفان از کفّه ترازوی علی بن ابیطالب سنگین‌تر گردید!

عبدالرحمن بن عوف گفت : تازه فجر دمیده است، برخیزید به مسجد برویم!

 

تصمیم نهایی شورای خلافت

مسلمانان در نماز جماعت بامداد آن روز منتظر تلاش‌ها و تماس‌ها و نظرخواهی‌های عبدالرحمن بن عوف بودند، به ویژه آن مهلت سه شبانه‌روزی را که عمربن خطابt تعیین کرده بود، رو به پایان بود و مردم در بامداد روز چهارم در انتظار نتیجة آن مشورتها بودند!

عبدالرحمن بن عوف قبل از رفتن به مسجد به خانه رفت و عمامة خاصی را که رسول خداr بر سر او نهاده بود، بر سر نهاد و شمشیرش را بر کمر بست و به مسجد رفت!

نماز صبح به امامت صهیب رومیt بر پا گردید و همة مردم منتظر شنیدن نتیجه جلسات و مشورتهای شورای انتخاب خلافت بودند، تا با خلیفة جدید بیعت کنند!

پس از پایان نماز عبدالرحمن بن عوف بر روی منبر رفت و پس از تأملی بسیار، دعاهای خاشعانه‌ای را خواند که برای مردم تازگی داشت و همه برای اطلاع از تصمیم شورا به دقت به سخنان او توجه می‌کردند! او در ادامه گفت :

ای مردم! همه دوست دارید قبل از اینکه به شهر و دیار خود باز گردید، امیر و خلیفة منتخب خود را بشناسید! من آشکار و نهان در مورد پیشوای آیندة‌تان از شما نظرخواهی نمودم و به این نتیجه رسیدم که شما این دو نفر علی و یا عثمان را از همه شایسته‌تر می‌دانید!

پس از آن عبدالرحمن، علی بن ابیطالب را فراخواند و او در کنار منبر ایستاد، عبدالرحمن دست او را گرفت و گفت : یا علی آیا حاضری بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر، و عملکرد ابوبکر و عمر با تو بیعت کنیم!

علی بن ابیطالب گفت : خدایا تو شاهد باش نه! من تنها حاضرم در حدود توانایی خود این مسئولیت را بپذیرم و در راه آن تلاش کنم!

عبدالرحمن بن عوف دست علی بن ابیطالب را رها کرد و پس از آن عثمان بن عفان را فراخواند! عثمان که در آخر مسجد نشسته بود، و پس از آنکه عبدالرحمن و پس از آنکه عبدالرحمن ابتدا علی بن ابیطالب را به پای منبر فراخواند، گمان می‌کرد که خلافت از آن او خواهد گردید!

عثمان برخاست و گفت : پس از خاتمه نماز به آخر مسجد آمدم زیرا دیدم که عبدالرحمن بن عوف ابتدا علی را فراخواند و شرم داشتم که در آنجا بمانم!

وقتی عبدالرحمن بن عوف عثمان بن عفان را فراخواند، از آخر مسجد به طرف منبر رفت، عبدالرحمن دستش را گرفت و خطاب به او گفت : حاضری بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر، و عملکرد ابوبکر و عمر با تو بیعت کنیم؟

عثمان گفت : آری! خداوندا تو شاهد باش که بر این اساس حاضرم مسئولیت خلافت را بپذیرم!

عبدالرحمن در حالی که همچنان دستش در دستان عثمان بود، سرش را به آسمان بلند کرد و گفت : خداوندا! تو شنوایی و تو را به شهادت می‌گیریم! خداوندا! من این مسئولیت را از دوش خود برمی‌دارم و آن را بر دوش عثمان می‌گذارم!

پس از آن عبدالرحمن بن عوف با عثمان بن عفانt بیعت کرد.

 

بیعت با عثمان بن عفان

پس از آنکه عبدالرحمن با عثمان بن عفان بیعت نمود، مردم برای بیعت با او برخاستند، و در کنار منبر آن چنان ازدحام شدیدی ایجاد شد که پس از ساعاتی حضرت عثمان بیهوش گردید!

عبدالرحمن بن عوف، علی بن ابیطالب، سعدبن ابی وقاص و زبیر، طلحه و سعید بن زیدy پیش از همه با او دست بیعت دادند!

عبدالرحمن بن عوف در حالی که جمعیت مسلمانانی را که برای بیعت با عثمان گرد هم آمده بودند، نگاه می‌کرد، این آیه را می‌خواند که :

 ( (الفتح : 10)

«بیگمان کسانی که پیمان می‌بندند با تو، در حقیقت در برابر خداوند تعهد می‌سپارند و در اصل دست خداوند بالا دست ایشان است، هر کس پیمان‌شکنی کند به زیان خود پیمان‌شکنی نموده و آن کس که در برابر پیمانی که با خدا بسته وفادار بماند خداوند پاداش بزرگ را به او خواهد داد.»

هنوز آفتاب روز چهارشنبه چهارم ماه محرم سال بیست و چهارم هجری از مشرق سر بیرون نیاورده بود که شورای حل و عقد مسلمانان، با عثمان بن عفان به عنوان خلیفة جدید بیعت کردند و بدین ترتیب او سومین خلیفه از خلفای راشدین شد.

 

 تاریخ طبری : ج 4 ص 230 - 245

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط   | 

 

عثمان این پیشنهاد و دیدگاهِ موجه و خردمندانه را پذیرفت و افراد مورد اعتمادی را به شهرها و مناطق مختلف در شام و مصر و عراق و ایران گسیل داشت تا اطلاعات لازم را برای او جمع‌آوری نمایند و از نزدیک با اوضاع واحوال مردم آشنایی پید کنند!

برخی از افرادی را که در رأس هیئت‌هایی به مناطق مختلف برای این مأموریت تحقیقی ارسال شدند، عبارت بودند از :

محمدبن مسلمه انصاریt به کوفه!

اسامه بن زیدt به بصره!

عماربن یاسرt به مصر!

عبدالله بن عمرt به شام![1]

پس از پایان کار هیئت‌های تجسس و تحقیق، به غیر از عماربن یاسر همه به مدینه بازگشتند و گزارش مأموریت خود را تقدیم عثمان بن عفان و مشاوران او نمودند.

آنان در مجموع در گزارش‌های خود گفته بودند که : ما چیز ناپسندی را مشاهده ننمودیم و پس از ملاقات با بزرگان و افراد برجستة مردمی، در آن ممالک از اظهار رضایت و خرسندی آنها از والیان و کارگزاران اطلاع پیدا نمودیم! والیان و کارگزاران اکثراً افراد پرهیزکار و عادل هستند و به مسئولیت‌های خود عمل می‌کنند و در آن ممالک مسلمانان مشکلی جدی ندارند!

نتیجة تحقیق و بررسیهای که اصحاب بزرگوار فرستاده شده به ممالک مختلف ارایه دادند، شایعه‌پراکنی‌ها و تهمت و افتراهای ساخته و پرداختة باند سبأیه را تکذیب می‌نمود، زیرا آنان به دروغ شایعه‌پراکنی می‌کردند که کارگزاران عثمان بن عفان مردم ستم می‌کنند و مرتکب جرم و معصیت می‌شوند و امور مردم را مورد اهمال قرار می‌دهند!!

همة هیئت‌های ارسالی به غیر از عماربن یاسر – همچنان که گفته شد – به مدینه بازگشتند و تأخیر عمار نگرانی کشته شدن او را در نزد حضرت عثمان و مشاوران او ایجاد نموده بود.

پس از مدتی از طرف عبدالله بن سعد والی مصر نامه‌ای به دست عثمان بن عفان رسید و او را از این موضوع مطلع نموده بود که گروهی از آشوب‌طلبان و مخالفان، عمار را به خود متمایل نموده و او را تحت تأثیر سخنان خود قرار داده‌اند!

تعدادی از آنان عبارت بودند از : عبدالله بن سبا – ابن سوداء – خالدبن ملجم، سودان بشر![2]»

حضرت عثمان و مشاورانش از کار عماربن یاسر و تحت تأثیر شورشیان و مخالفان قرار گرفتن او بسیار متأثر شدند!

عمار به خاطر کار ناروایی که قبلاً انجام داده بود توسط حضرت عثمان تأدیب شده بود و ظاهراً آن را فراموش نکرده، اما عثمان اصلاً آن را به دست فراموشی سپرده و به همین خاطر عمار را شخصی مورد اعتماد خود به شمار می‌آورد، و او را به آن مأموریت مهم و حساس به مصر فرستاده بود. اما باند سبأیه او را تحت تأثیر قرار داده و آن نگرانی را که از حضرت عثمان در دل داشت یادآور و زنده کرده و امور را بر او مشتبه نمودند و به همین خاطر سخنان آنان در آن شخصیت بزرگوار مؤثر واقع شده بود!

علت شلاق خوردن عمار به دستور حضرت عثمان این بود که میان او و عباس بن عتبه بر سر موضوعی مشاجره‌ای روی داده بود و آنان به ضرب و شتم یکدیگر پرداخته و پس از آن تهمت‌هایی را به یکدیگر نسبت دادند، و همدیگر را به فساد اخلاقی متهم نموده بودند! به همین خاطر حضرت عثمان دستور مجازات هر دوی آنها را داده بود!

آری حضرت عثمانt دستور داد «حدقذف» بر هر دوی آنها اجرا شود! پس از مدتی خود، موضوع را به دست فراموشی سپرد، و با این تصور که عمار نیز آن را فراموش نموده او را به عنوان شخصیت مورد اعتماد خود برای تحقیق به مصر فرستاد!

باند توطئه‌گر سبأیه به سرکردگی عبدالله بن سبا آمدن او را به مصر غنمیت شمرده و ضمن ملاقات با حضرت عماربن یاسرt، ماجرای شلاق خوردنش را به دستور عثمان به او یادآور شده و او را به خود جذب کردند!

حضرت عثمانt برای عبدالله بن‌سعد والی مصر نامه‌ای فرستاد و از او خواست که با اکرام و احترام عمار را به مدینه بفرستد! او نیز دستور داد حضرت عمارt را با احترام به مدینه روانه کنند!

وقتی عماربن یاسر به ملاقات حضرت عثمان رفت، حضرت عثمان او را به خاطر آنچه در مصر از او روی داده بود، مورد عتاب قرار داد و از جمله به او گفت : «ابویقظان! پس از آنکه عباس بن عتبه تو را مورد اتهام (قذف) قرار داد تو نیز همان اتهام را به او وارد نمودی، من نیز دستور اجرای حد شرعی «قذف» را بر هر دوی شما صادر کردم! آیا از اقدام من که حق تو را از او گرفتم و حق او را از تو ایفاد نمودم، ناراحت شده بودي؟!

پس از آن عثمان گفت : خداوندا! هر ستمی را که دیگران بر من روا می‌دارند، به خاطر تو آن را بر آنان می‌بخشم!

خداوندا! من به وسیله اقامة حدود شرعی به هر کسی که باشد به تو تقرب می‌جویم! و به پیامدهای آن اهمیتی نمی‌دهم!

عمار! من کاری به کار تو ندارم، می‌تواني از نزد من بروی![3]»

آیا می‌توان به خاطر تأدیب اشخاصی از مسلمانان – هر چند شخصیت بزرگوار و صحابی گرانقدری مانند عماربن یاسر باشد – حضرت عثمان را مورد ملامت قرارداد؟

مگر حضرت عمر تعدادی از شخصیت‌ها و اصحاب بزرگوار را مانند عمروبن عاص و سعدبن ابی وقاص و ابی‌بن کعب را تعزیر و تنبیه ننمود؟!

مگر ما از عمار و دیگراصحاب بزرگوار رسول خداr انتظار داریم که از خطا و اشتباه مصون و مصمم باشند، در حالی که ما بر این باوریم تنها رسول خداr از عصمت و مصونیت برخوردار است و بس!

ممکن است افرادی مانند عماربن یاسر و دیگر اصحاب بزرگوار خطائی را مرتکب شوند و این حق امیرالمؤمنین است که مخطی و خطاکار را بر اساس موازین شرعی مجازات نماید و مخالفان را تأدیب کند و در این مورد عمر و عثمان با هم تفاوتی ندارند.

اما تحت تأثیر قرار گرفتن عماربن یاسرt به سخنان دروغ و ادعاهای بی‌پایه باند سبأیه به این علت بوده که او از ماهیت اهداف آنها اطلاع نداشته و با تأمل و دوراندیشی و نگاه درست به شبه‌افکنی‌ها و ادعاهای کفرآمیز آنان برخورد نکرده، بلکه با حسن ظن با سخنان آنها تعامل نموده بود.

همچنان که صحابی بزرگوار و مخلص ابوذر غفاریt در شام تحت تأثیر سخنان عبدالله بن سبأ یهودی قرار گرفت، و آن را با حسن ظن پذیرفت!

اصحاب بزرگوار رسول خداr در زمینه بصیرت و تعمق فکری و میزان وسعت نظر و فراست و هوشیاری با هم متفاوت بودند، و چنین چیزی به هیچوجه برای آنان عیب و نقص به شمار نمی‌آید و از قدر و منزلت آنان نمی‌کاهد!

میان دیدگاه ابوذر غفاری و عمار یاسر از یک طرف و دیدگاه و موضع‌گیری ابودرداء و عباده‌بن صامت از طرف دیگر در رابطه با سمپاشی‌‌های عبدالله بن سبای یهودی تفاوت از آسمان تا به زمین است. در واقع آن دو صحابی اخیر به ماهیت یهودی‌گری او به درستی پی برده بودند! اما از خداوند بزرگوار خواستاریم که همة اصحاب رسول خدا را مورد رحمت و مشمول رضایت خویش قرار دهد!

پس از آنکه حضرت عثمان از حقیقت اوضاع و احوال مناطق و شهرهای مختلف اطلاع پیدا نمود، والیان و کارگزاران خود را به شرکت در اجتماعی دیگر پس از مراسم حج سال 34 هجری دعوت نمود.

برخی از آنانی که در آن اجتماع حضور پیدا نمودند، عبارت بودند از : معاویه‌بن ابی سفیان والی شام، عبدالله بن عامر والی بصره و عبدالله بن سعد والی مصر و عده‌ای دیگر.

حضرت عثمان با آنانی که در آن اجتماع شرکت کرده بودند، و همچنین عمروبن عاص والی سابق مصر و سعیدبن عاص والی قبل کوفه مشاوره و تبادل نظر نمود.

پس از آغاز اجتماع حضرت عثمان خطاب به آنان گفت : شما را چه شده است؟! چرا این همه علیه شما شکایت می‌شود؟ و این همه سخن چیست که علیه شما شایع می‌گردد؟! من از این نگرانم که نکند آنان راست بگویند و شما در مورد ادای مسئولیت‌های خود کوتاهی نموده باشید!

در پاسخ به او گفتند : مگر شما اشخاصی را برای تحقیق و بررسی اوضاع به آن مناطق ارسال ننمودی؟ مگر مستقیماً با مردم تماس نگرفتند و از آنان – بدون دخالت ما- پرس‌و جو نکردند؟ مگر آنان به شما گزارش ندادند که عامه مردم در آسایش و امنیت قرار دارند و مردم از ما شکوایه‌ای نداشتند؟!

آنان در ادامه گفتند : رهبران و بزرگان فتنه و آشوب هیچگاه سخنی به صداقت نگفته و خیرخواه ما و مردم نبوده‌اند! سخنانشان اصل و اساسی ندارد. تنها شایعه‌پراکنی و فتنه‌گری می‌کنند و بس و بر پایة دروغ و افتراء که نمی‌توان داوری نمود![4]»

پس از آن عثمان بن عفانt به آنها گفت :

اکنون رأی شما چیست؟

سعیدبن عاص ضمن سخنانی سنجیده و حکیمانه گفت : شکایات و تبلیغات آنها دروغ و افتراهایی بیش نیست که عده‌ای آدم‌ معلوم‌الحال آنها را در پنهانی سرهم کرده و سپس به خورد مردم داده و به تبلیغ و ترویج آن دروغها می‌پردازند که تنها عده‌ای از آدم‌های ساده دل و خوش باور آنها را می‌پذیرند، کسانی که اهل درک و معرفت نیستند. آنها را تصدیق می‌کنند و در مجالس و محافل مختلف آنها را بازگو می‌کنند و در نتیجه دهان به دهان به همة مردم می‌رسند!

حضرت عثمان فرمود : چاره چیست؟ چگونه این مشکل را باید حل کرد؟

سعید گفت : بهترین راه حل شناسایی سردسته و رهبران فتنه و شایعه‌سازان و دروغ‌پردازان و معرفی و محاکمه و اعدام آنهاست!

عبدالله بن سعد نیز گفت : حق هر کسی را باید رعایت نمود و او را در برابر اقداماتش نیز باید مورد مؤاخذه قرار داد!

معاویه بن ابی‌سفیان نیز گفت : شما اداره امور سرزمین شام را به من سپرده‌ای و از مردم آن در مورد من و دیگر کارگزارانت جز اظهار رضایت چیزی به شما گزارش نشده است و در مورد دیگر مناطق والیان و کارگزاران آنها، خود، بهتر از اوضاع و احوال خبر دارند!

حضرت عثمان خطاب به عمروبن عاص فرمود : رأی تو چیست؟

عمروبن عاص گفت : من بر این باورم که تو بیش از حد در برابر سران فتنه از خود نرمش نشان داده‌ای و در مورد مجازاتشان درنگ کرده‌ای! آنگونه که عمر فاروق با آنها برخورد می‌کرد، تو برخورد نمی‌کنی، و بیش از حد در مقابل آنان از خود نرمش و سعة‌ی صدر نشان داده‌ای!

من بر این باورم که بهتر این است، تو همان راه و رسم ابوبکر صدیق و عمر فاروقy را در پیش بگیری و در جایی که شدت عمل لازم باشد با قاطعیت برخورد کرده و جایی هم که نرمش و مدارا لازم است با عقل و منطق و خرد و اندیشه و مهربانی و با حکمت برخورد کنی! با آنهایی که بدخواه مردم‌اند لازم است با شدت عمل برخورد کنی و با آنهایی که در امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت صداقت وخلوصی دارند، با عفو و تسامح برخورد نمایی!


 تاریخ طبری : ج 4 ص 341

 تاریخ طبری : ج 4 ص 341

 برای اطلاع از همه سخنانی که میان عثمان و عمار رد و بدل شد به کتاب «العواصم من القواصم» ابن العربی ص 64 – 66 مراجعه کنید.

 تاریخ طبری : ج 4 ص 342

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط   | 

 

اما پیروان سازمان برانداز سبأیه همچنان به شایعه‌پراکنی و بستن تهمت و دروغ به اولیای امور ادامه می‌دادند و از طریق نامه و پیک با هم در ارتباط بودند.

همچنان که قبلاً نیز گفته شد : مراکز قدرت آنها در سه مملکت مصر (که خود عبدالله بن سبا در آن جا مستقر شده بود) و کوفه که سرکردگی آن را یزیدبن قیس و اشتر نخعی برعهده داشتند و شهر بصره که سرکرده آن حکیم بن جبله از دو راهزن مشهور بر عهده گرفته بود.

در مورد کارشکنی‌ها و فعالیتهای باند برانداز سبأیه شکایت و گزارش‌هایی برای عثمان بن عفان فرستاده شد. او مشاوران خود و اعضای شورای حل وعقد را در مدینه به اجتماعی دعوت کرد و خطاب به آنها فرمود : «شما دوستان و شرکای من در اداره امور نظام اسلامی و بزرگان اهل ایمان هستید و شما را به خاطر اطلاع از دیدگاههایتان به این اجتماع دعوت نموده‌ام.

برخی از آنان گفتند : نظر ما این است که تعدادی از افراد مورد اعتماد خود را برای اطلاع از اوضاع و احوال مردم مسلمان به مناطق مختلف بفرستی! تا از نزدیک با وضع آنان آشنا شوند و از حقیقت گزارشهایی که کارگزاران تو می‌فرستند و سخنان و روایاتی که از مردم نقل می‌کنند، اطلاع پیدا کنند! و از صحت و سقم آنها مطمئن شوند!

مشاوران حضرت عثمان هدفشان این بود که او به گزارشهایی که از طرف استانداران و اولیای امور ارسال می‌شود، اکتفا ننماید، بلکه با عامة مردم مناطق مختلف از طریق ارسال افراد مورد اعتماد برای تحقیق و بررسی اوضاع، از نزدیک و به طور مستقیم ارتباط پیدا کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط   | 

 

یزیدبن قیس سرکرده سبأییان کوفه بار دیگر با اتباع و هواداران باند برانداز خود و افراد شرور و آشوب‌طلب در کوفه تماس گرفت و آنان را به تجمع در مسجد فراخواند! اشتر نخعی و همراهان نیز به آنها ملحق گردیده و آنان را به عصیان و شورش و مخالفت ترغیب نمود!

او خطاب به اعضا و هواداران باند سبأیه که در مسجد کوفه گرد هم آمده بودند، به دروغ گفت :

«اکنون من از نزد عثمان بن عفان به میان شما آمده‌ام و سعیدبن عاص را در حضور او برجای گذاشته‌ام! من خود آنجا بودم که هر دوی آنان تصمیم گرفته‌اند، بودجه این منطقه و حقوق شما را کم کنند و از دویست درهم به صد درهم کاهش دهند!»

در حالی که او دروغ می‌گفت : و از الجزیره آمده بود و عثمان و سعید بن عاص در مورد کاهش بودجه و حقوق آنها هیچگونه تصمیمی نگرفته بودند! اما اساس اهداف و برنامه‌های باند برانداز و فتنه‌گر سبأیه بر دروغ و شایعه‌پراکنی قرار گرفته بود!

اشتر آنانی را که در مسجد گرد آمده بودند، عده‌ای کودن و بی‌خرد یافت، و آنان را به سختی تحت تأثیر قرار داد. و به شدت احساساتشان را تحریک کرد و غوغا و جنجال سختی در مسجد پدید آمد!

وقتی بزرگان و اهل فضل و پرهیزکارانی مانند ابوموسی اشعری و عبدالله بن مسعود و قعقاع بن عمرو از موضوع مطلع شدند، با او وارد گفتگو شدند، اما به اندرزهای آنها توجهی ننمود و دست رد بر سینه آنان نهاد!

یزید بن قیس در میان فتنه‌گران و آشوب‌طلبان داخل و خارج مسجد فریاد زده و گفت : من برای جلوگیری از وارد شدن سعید بن عاص به کوفه از شهر خارج می‌شوم و راه را بر او می‌بندم! هر کس می‌خواهد از بازگشت سعید جلوگیری کند، و خواهان آمدن والی جدید باشد، مرا همراهی کند!

همه فتنه‌گران و آشوب‌طلبان و اتباع باند سبأیه حمایت خود را از او اعلام کردند و حدود هزار نفر با او از شهر خارج شدند![1]»

وقتی اشرار و فتنه‌گران با هدف شورش و آشوبگری از مسجد خارج شدند تنها تعدادی از شخصیت‌های جاافتاده و بزرگان اهل علم و خرد باقی ماندند!

«عمرو‌بن حریث» نائب والی بر روی منبر رفت و مسلمانان را به وحدت و برادری فراخواند و آنان را از تفرقه و پراکندگی و فتنه و آشوب‌طلبی برحذر داشت و از آنان خواست که از حمایت شورشیان سرکش دست بردازند!

قعقاع بن عمرو به او گفت : تو نمی‌تواني اینگونه با آنها مقابله کنی! زیرا جلو سیلاب را به سادگی نمی‌توان گرفت و هیچکس نمی‌تواند رود فرات را از جریان بیندازد، آنها آدم‌های هرج و مرج طلب‌اند و تنها به وسیله گردن زدن و کشتن آنان می‌توان فتنة ایجاد شده را سرکوب کرد!

هر چند فتنه و خونریزی، خونریزی را به دنبال خواهد داشت، اما آنان باید بهای تمرد و شورش خود را بپردازند، صبر کن تا والی از راه برسد!

عمروبن حریث گفت : صبر می‌کنم تا سعید برسد و سپس به منزل خود رفت!

یزیدبن قیس به همراهی هزار نفر از اشرار و سبأیان شورشی به محلی به نام «جرعه» در خارج از شهر کوفه و بر سر راه مدینه رفته و مدتی را منتظر رسیدن سعید بن عاص از مدینه بودند!

پس از مدتی سعید از رسید! آنان جلو او را گرفته و گفتند : از همان راهی که آمده‌ای برگرد ما نیازی به تو نداریم و از ورود تو به شهر جلوگیری می‌کنیم و برو به عثمان بگو! ما نمی‌خواهیم کسی دیگر را به عنوان استاندار بفرستد، و از او می‌خواهیم ابوموسی اشعری را بر جای تو بنشاند!!

سعید خطاب به ایشان گفت : هزار نفر از شهر بیرون آمده‌اید، برای مطرح نمودن این موضوع؟! کافی بود یکی از خودتان را نزد امیرالمؤمنین عثمان می‌فرستادید و این درخواست خود را با او میان می‌گذاشتید! و یک نفر را هم برای جلوگیری از آمدن من سر راهم قرار می‌دادید! تا مرا از این موضوع مطلع کند! مگر می‌شود هزار نفر آدم با درک و شعور برای مقابله با یک نفر سر راه بر او بگیرند؟![2]»

سعیدبن عاص خردمندانه حکمت و مصلحت در پرهیز از درگیری با آنها را دید تا از شعله‌ور شدن بیشتر آتش فتنه، و خاموش کردن یا دست کم به تأخیر اندختن آن تلاش شود! و این درست همان اسلوبی بود که عمروبن حریث و ابوموسی اشعری و قعقاع بن عمرو در کوفه در پی آن بودند!

سعیدبن عاص به مدینه بازگشت و حضرت عثمان را در جریان قضیه تظاهرات و شورش مخالفان قرار داد!

عثمانt به او گفت : چه خواسته‌ای دارند؟ آیا قصد شکستن پیمان اطاعت و التزام را دارند؟ آیا علیه خلیفه شورش کرده‌اند؟ و اعلام کرده‌اند که حاضر به پیروی از او نیستند؟!

سعید گفت : نه! اما در ظاهر با استانداری من مخالفند و خواهان انتصاب کسی دیگری هستند!

عثمان گفت : چه کسی را برای ولایت و استانداری کوفه در نظر دارند؟

سعید گفت : می‌گویند : خواهان انتصاب ابوموسی اشعری هستیم!

عثمان پس از مدتی تأمل گفت : مانعی ندارد، ابوموسی اشعری را به عنوان والی آنان تعیین می‌کنم! سوگند به خداوند هیچگونه عذر و بهانه‌ای برای کسی نخواهم گذاشت، و همانگونه که شایسته است با آنها مدارا می‌کنیم، تا به اهدافی که می‌خواهند پی ببریم!

پس ازآن عثمان حکم تعیین ابوموسی اشعری را به عنوان والی کوفه نوشت و برای او فرستاد.[3]

پیش از آنکه ابوموسی حکم استانداری خود را دریافت کند، تعدادی از اصحاب رسول خداr همراه او در مسجد کوفه جمع شده بودند و همه تلاش خود را برای آرام کردن اوضاع عمومی به کار گرفتند! اما نتوانستند به نتیجه‌ای برسند، زیرا دار و دستة عبدالله بن سبأ و اشرار و هرج و مرج طلبان بر مردم تأثیر گذاشته و آنها را تحریک و به هیجان آورده بودند و به هیچوجه به ندای عقل و منطق توجه نمی‌کردند!

در آن اوضاع و زمان شورش و تمرد دو نفر از اصحاب رسول خداr یعنی حذیفه بن یمان و ابومسعود عقبه بن عمرو انصاری که بدری بودند، در بصره حضور داشتند!

ابومسعود از تمرد و شورش فرومایگان و خروجشان از شهر و رفتن به جرعه و عزل سعید به شدت خشمگین بود، و چنین تمرد و شورشی را بدعتی زشت و خطرناک می‌دانست!

اما حذیفه با تأمل و دوراندیشی با موضوع برخورد می‌کرد!

ابومسعود به حذیفه گفت : آنان از «جَرَعه» سالم برنخواهند گشت، زیرا خلیفه سپاهی را برای سرکوبی و تنبیه آنان خواهد فرستاد و فکر می‌کنم خونهای زیادی بر زمین خواهد ریخت!

حذیفه ضمن رد دیدگاه او گفت : نه این چنین نخواهد شد و سالم به کوفه باز خواهند گشت و درگیری و جنگ و خونریزی هم در میان نخواهد بود.

آنچه را که از این فتنه و آشوب‌هاي امروزه برداشت می‌کنم و می‌دانم، همان چیزی است که در زمان حیات رسول از ایشان در این موارد چیزهایی زیادی را آموخته‌ام زیرا او قبل از وفات، در مورد وقوع این گونه فتنه‌ها و بلواها و آشوبها ما را مطلع فرموده‌اند!

رسول خداr به ما می‌فرمود که : «گاهی انسان مسلمانی روز را به مسلمانی می‌گذراند، اما شب که فرا می‌رسد، چیزی از اسلام او باقی نمی‌ماند، سپس علیه مسلمانان می‌جنگد و مرتد می‌شود، قلبش تاریک می‌شود، و در نهایت خداوند او را هلاک می‌گرداند! این وضع در آینده پیش خواهد آمد![4]»

به درستی حذیفه بن یمان در شیوه برخورد شرعی و حکیمانه با آشوب و فتنه‌گری استاد و متخصص بود، و بر اساس آموزه‌های خود از رسول خدا و احادیثی که از برداشت با پدیده شورش باند سبأیه برخورد می‌نمود. و به خوبی می‌دانست که در دور و بر او چه می‌گذرد، و آن حوادث برای او دور از انتظار و عجیب نبود، و در حد توان برای کنترل و خاموش کردن آن تلاش می‌کرد.

ابوموسی اشعریt نیز برای آرام کردن مردم و برحذر داشتن آنها از عصیان و شورش، همة سعی و تلاش خود را به کار گرفت و خطاب به مردم گفت :

«در اینگونه تجمعات مخالفان شرکت نکنید! و بار دیگر به این گونه سرکشی‌ها بازنگردید! همراهی با جماعت مسلمانان را اساس کار خود قرار دهید! از اولیای امور خویش اطاعت نمایید و از احساسات و شتابزدگی برحذر باشید! و راه صبر و بردباری را در پیش گیرید!»

از آنجا که در ایام شورش و فتنه باند سبأیه و اشرار و فریب‌خوردگان در کوفه استانداری وجود نداشت، عده‌ای از سرکردگان سبأیه نزد ابوموسی اشعری آمده و از او خواستند برای اقامه و امامت نماز به مسجد بیاید!

ابوموسی به آنان گفت : تنها با این شرط امامت نماز را بر عهده می‌گیرم که از عثمان بن عفان خلیفه مسلمانان اطاعت کنید و از سرکشی دست برداید!

گفتند : ما با این شرط تو موافقت می‌نماییم از عثمان بن عفان فرمانبرداری می‌کنیم! آنان در این مورد دروغ می‌گفتند، اما روش کارشان این بود که حقیقت اهداف خود را از دیگران پنهان دارند!

ابوموسی امامت نماز را بر عهده داشت تا اینکه حکم عثمان مبنی بر تعیین او به عنوان والی کوفه به دست او رسید.

برای مدتی وضع کوفه که آرامش پیدا کرد، در سال سی و چهار هجری بود که حذیفه بن یمان به آذربایجان و حلب بازگشت تا زمام فرماندهی سپاه اسلام را در آن منطقه به دست گیرد و دیگر والیان و کارگزاران مناطق مختلف سرزمین ایران نیز بر سر کار خود بازگشتند!

حضرت عثمان بن عفان نامه‌ای را برای شورشیان کوفه نوشت و در آن هدف خود از پذیرش درخواست آنان در مورد عزل سعیدبن عاص و تعیین ابوموسی اشعری به عنوان والی کوفه توضیح داد!

نامة او دارای پیام و اهداف مهمی بود، و بیانگر روش حضرت عثمان در رویارویی با فتنه و آشوبگری و تلاش برای به تأخیر انداختن هر چه بیشتر شعله‌ور شدن آن در حد امکان بود. در حالی که او از رسول خدا آموخته بود، و اطمینان داشت که آتش فتنه روشن خواهد گردید و او از خاموش کردن آن ناتوان خواهد بود.

حضرت عثمان در نامه‌اش خطاب به آنان گفته بود :

«... کسی را که می‌خواستید، امیر شما نمودم، و سعید را از استانداری بر شما عزل کردم، سوگند به خداوند، آبروی خود را برای شما گرو خواهم نهاد و به تمام معنی و در هر شرایطی در برابر شما شکیبا خواهم بود و همة تلاش خود را برای اصلاح امور شما به کار می‌گیرم! هر چه را که دوست دارید از من بخواهید! به شرطی که موجب معصیت ناخشنودی خداوند نباشد، آن را برآورده می‌نمایم، و بار آن را از دوشتان برمی‌دارم، و در برابر هر چیزی که دوست دارید من کوتاه می‌آیم، تا اینکه شما را بر من حجتی نباشد!»

خداوند عثمان بن عفان را مشمول رحمت و رضایت خویش فرماید که چقدر در راه اصلاح و آرامش گام نهاده و از خود سعه صدر نشان داد، چقدر از دست باند برانداز سبأیه و شورشیان کینه‌توز مظلوم واقع شد و به او تهمت و افترا بسته شد!؟


 تاریخ طبری : ج 4 ص 331

 تاریخ طبری : ج 4 ص 332

تاریخ طبری : ج 4 ص 332

 تاریخ طبری : ج 4 ص 335

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط   | 

 

پس از آن که مدتی در بصره و کوفه آرامش برقرار گردید، عثمان بن عفان بارزترین استانداران و کارگزاران خود را در مناطق مختلف برای نشستی مشورتی به مدینه فراخواند! از جمله کسانی که در آن اجتماع حضور پیدا کردند عبارت بودند از : عبدالله بن عامر، معاویه بن ابی سفیان، عبدالله بن سعد، سعید بن عاص و عمروبن عاص

... پس از آنکه اجتماع آنان نشست رسمی خود را آغازکرد، حضرت عثمان خطاب به آنها گفت :

«هر انسانی را یاوران و خیرخواهانی است، و شما وزرا و خیرخواهان و ناصحان من هستید! کارهایی از عده‌ای سرزده که خود شاهد آن بوده‌اید! آنان از من درخواست عزل بعضی از کارگزارانم را نمودند، و در پی آن هستند که همة آنچه را که برای آنان نامطلوب است به امور مورد نظرشان تغییر دهم! اینک شما را فراخوانده‌ام که این امور را مورد بحث و بررسی قرار دهید و با هم مشورت کنید و رأی خود را به من بگویید!

عبدالله بن عامر والی بصره گفت : آنان به این دلیل که بی‌کار و هیچگونه مشغولیتی نداشته و هیچ توجه و اهمیتی به جهاد و خدمت در راه دین خدا و تأمین خیر و مصلحت مردم نداده اند، آن هیاهو و سر و صداها را راه انداخته‌اند و همة توان و وقت خود را برای شایعه‌پراکنی و فتنه‌انگیزی اختصاص داده، و وقت خود را با آن مسایل پر می‌کنند و خود را سرگرم می‌نمایند!

ای امیرالمؤمنین من بر این باورم که آنان را به جهاد در برابر دشمنان اسلام دستور دهی و آنان را داخل سپاه اسلام پراکنده‌ نمایی، و مدت‌های طولانی آنها را در مناطق دوردست و مرزهای مملکت اسلامی نگاهداری! تا هیچ فرصت و وقتی غیر از پرداختن به مسایل شخصی خود را نداشته باشند و یا اینکه تنها در مورد سوارکاری و اسلحه و جنگ بیندیشند!؟

پس از پایان سخنان ابن عامر، عثمان بن عفان به سعیدبن عاص رو کرد و گفت : رأی تو چیست؟

سعید گفت : یا امیرالمؤمنین آن بیماری را ریشه‌کَن کُن آن چه را که در موردش هراس داری ریشه‌اش را قطع کرده و نابود گردان! فکر می‌کنم اگر به نظر من عمل کنی راه صواب را در پیش گرفته‌ای!

عثمان گفت : منظورت چیست؟

سعید گفت : هر دسته و گروهی و حزبی برای خود دارای رئیس و رهبرانی است چنانچه رئیس و یا رهبران آنها از بین بروند آن حزب و یا دسته و جماعت متلاشی خواهد شد، بنابراین من نظرم این است که سر از تن سران شورشیان و فتنه‌گران جدا کنی! زیرا چنانچه اگر رهبران آنان کشته شوند، بقیه پراکنده می‌گردند و پس از آن سر و سامان نمی‌یابند!

عثمان بن عفان در مورد نظر سعیدبن عاص گفت : این هم برای خود نظری است، اما در این مورد آزادی عمل لازم را نداریم.

منظور حضرت عثمان این بود که این رأی رأی صحیح و قاطع و باعث ریشه‌کن نمودن فتنه است، اما مشکل جدی و حساس در مورد آن، اقدام به کشتن کسانی است که در ظاهر مسلمانند! و چگونه خلیفه مسلمانان به خود اجازه دهد که مردم و زیردستان خود را به قتل برساند!؟

این پاسخ حضرت عثمان بن سعیدبن عاص مشابه پاسخی بود که رسول خدا به پیشنهاد حضرت عمر فاروق داد؟ حضرت عمرt به رسول خدا پیشنهاد نمود که عبدالله بن ابی را به خاطر ایجاد تفرقه در میان مسلمانان در غزوه بنی المصطلق به قتل برساند!

حضرت عمر گفت : یا رسول‌الله اجازه بفرما گردن او را بزنم!

رسول خدا در پاسخ به او فرمود : آن وقت مردم می‌گویند : محمد اصحاب خود را به قتل می‌رساند!

حضرت عثمان نیز انگار می‌گفت : مردم خواهند گفت : خلیفه اسلام، مسلمانان زیر دست خود را می‌کشد!

پس از آن که حضرت عثمان رأی معاویه بن ابی‌سفیان را جویا شد :

معاویه گفت : رأی من این است که همة والیان و کارگزاران، پس از بازگشت به منطقة مسئولیت خود، با قاطعیت تمام امور را سر و سامان دهند! و من قول می‌دهم که در شام مشکلی پیش نیاید و آرامش آنجا را تضمین می‌کنم!

عبدالله‌بن سعد ابی‌سرح گفت : بسیاری از مردم اهل طمع‌اند، از بیت‌المال هدایایی را به ایشان بدهید، تا با خلیفه مسلمانان و کارگزاران او الفت و محبت پیدا کنند!

اما عمروبن عاص پیشنهاد عجیبی را مطرح نمود او خطاب به حضرت عثمان گفت : من بر این باورم که در مورد مردم تصمیماتی را اتخاذ کرده‌ای که برایشان ناخوشایند است! سعی کن راه اعتدال را در پیش گیری! اگر چنین نمی‌کنی اراده کن و استعفا ده! اگر نه، با قوت و قاطعیت برخورد کن و استوار و ثابت قدم باش!

حضرت عثمان از سخنان عمروبن عاص تعجب کرد، نمی‌دانست که او در بیان آن سخنان جدی نیست بلکه بر اساس زیرکی و هوشیاری خاصی آن را بیان نموده، تا پیامی را به گوش دیگران برساند!

به همین خاطر پس از پایان اجتماع و متفرق شدن اجتماع‌کنندگان، عمروبن عاص نزد حضرت عثمان آمد و به او گفت :

«یا امیرالمؤمنین! تو خیلی بیشتر از اینها برایم گرامی‌تری! اما می‌دانستم افرادی بسیاری سخنان و دیدگاه‌های ما را در حضور تو می‌شنوند! و آن سخنان را به مردم می‌رسانند! دوست داشتم سخنانی را که نسبت به تو گفته به آنان ابلاغ نمایند! تا اعتمادشان نسبت به من جلب شده، و فکر کنند که من با تو سر مخالفت دارم، و اگر آنان به من اعتماد کنند، به بسیاری از طرح و توطئه‌های آنان پی خواهم برد، و در نتیجه برای تو و مسلمانان خیر و منافعی را جلب خواهم کرد و شر و مضاری را دفع خواهم نمود![1]»

در اینجا به هوشیاری و دوراندیشی عمروعاص آفرین باید گفت : و از خداوند برای او آرزوی رضایت و مغفرت نمود!

پس از پایان اجتماع حضرت عثمان والیان و کارگزاران و استانداران خود را به محلهای مأموریتشان روانه گردانید، و دیدگاه‌های آنان را مورد ملاحظه قرار داد. لازم به یادآوری است آن اجتماع در سال 34 هجری برگزار گردیده بود.


 تاریخ طبری : ج 4 ص 333 - 335

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط   | 

 

دشمنان کینه‌توز اسلام، اعم از یهود و مسیحیان و مجوسیان مرتب علیه اسلام و مسلمانان توطئه‌چینی می‌کردند و علیه خلیفه و اولیای امور به دروغ و تهمت‌پراکنی می‌پرداختند! و از اشتباهات اندک آنها برای تحریک مردم علیه آنان حداکثر استفاده را می‌کردند، و از جعل هیچ نوع افتراء و تهمتی علیه آنها کوتاهی نمی‌ورزیدند!

هدف آنان از این تلاش‌ها و اقدامات، گسترش نابسامانی و تقویت پایه‌های تفرقه در میان مسلمانان، و شعله‌ور کردن آتش کینه و حقدشان علیه اسلام بود که ادیان باطل آنان را منزوی نموده و در واقع در پی براندازی نظام اسلامی که حکومت‌های آنان را سرنگون و ارتشهایشان را تار و مار نموده بود، بودند!

آن دشمنان قسم خورده برای تحقق اهداف خود از آن آدم‌های کینه‌توز گمراه و ساده و ابله استفاده کرده و همة کسانی را که به سبب خلافکاری توسط خلیفه و مسؤلین امور مجازات شده بودند، بسیج نموده بودند!

آن دشمنان از هواداران خود سازمانی سرّی تشکیل دادند و در شهرهای بزرگ و مناطق مختلف هوادارانی را برای خود دست و پا کرده‌ و آنان را سازماندهی نموده و مرتب با آنها در ارتباط بودند!

مهمترین هسته‌های این گروه خبیث در شهرهای : کوفه، بصره و مصر قرار داشتند و در شهرهای مدینه و شام نیز دارای اعضا و هوادارانی – هر چند اندک – بودند!

در رأس این سازمان سری توطئه‌گر و برانداز، آدمی یهودی‌الاصل قرار داشت که در زمان خلافت حضرت عثمان به مسلمان شدن تظاهر نموده و خود را جزو مسلمانان دانست!

او پنهانی به ممالک مختلف اسلامی سفر می‌کرد، و اتباع و هواداران خود را با یکدیگر هماهنگ می‌نمود، و در آن مناطق حزب و سازمانش را پنهانی تأسیس می‌کرد!

او «عبدالله بن وهب بن سبأ» معروف به ابن سوداء بود، زیرا ظاهراً مادر او سیاه‌پوست بوده که کم‌کم اتباع او به نام «سبأیه» شهرت یافتند، و مهمترین نقش را در سازماندهی شورش علیه عثمان بن عفان و به شهادت رسانیدن او و پس از آن قیام علیه حضرت علی و شهید گردانیدنش ایفا نمودند!

امام ابن جریر طبری از طریق اسنادهای مورد قبول مورخین روایت می‌نماید که :

«عبدالله بن سبا یهودی و اهل مدینه و مادرش سیاه‌پوست بود، در زمان عثمان اسلام آورد، پس از مدتی او ممالک و مناطق مختلف مسلمان‌نشین سفر می‌کرد و برای گمراه گردانیدن آنان تلاش می‌نمود. او کار خود را از حجاز آغاز کرد، سپس به بصره و کوفه، و شام رفت! او در شام به اهداف خود دست نیافت و مردم مسلمان او را از آن کشور بیرون کردند!

عبدالله بن سبا به مصر رفت و در آنجا اقامت گزید و سخنان او بر تعدادی از مردم اثر گذاشت، و کم‌کم برای ترویج کفرگویی و حرف‌های گمراه‌کننده خویش جرأت بیشتر پیدا نمود!

او می‌گفت : من از باور آنهایی درشگفتم که گمان می‌برند. عیسی در آخر الزمان باز می‌گردد، اما گویند : محمد در آخر الزمان باز نمی‌گردد!؟ در حالی که خداوند در قرآن می‌فرماید :

 (القصص : 85)

«همان کسی که (تبلیغ) قرآن را بر تو واجب کرد، تو را به میعادگاه (قیامت) بازمی‌گرداند.»

محمد برای ظهور و (رجعت = بازگشت مجدد) از عیسی شایسته‌تر است، زیرا محمد بر او فضل و برتری دارد!

او برای اتباع خود عقیده «رجعت» را اصلی مسلم قرارداد و آنان نیز عقیدة او پذیرفته و راجع به آن سخن می‌گفتند!

او پس ازمدتی برای تحریک مردم علیه خلیفه گام دیگری برداشت و خطاب به آنان گفت : «هزار پیامبر مبعوث شده و هر یک از آنها دارای وصی و جانشینی بوده است، علی بن ابیطالب نیز وصی حضرت محمد است و از آنجا که آخرین پیامبر است، علی نیز آخرین وصی است!

پس از مدتی در بین اتباع خود می‌گفت : چه کسی ستمکارتر از آنی است که وصیت و سفارش رسول خدا را در مورد تعیین علی بن ابیطالب به عنوان جانشینی  عملى ننمود، و حق او را غصب، و به جای او خود بر مردم فرمانروایی کرد؟!

او گفت : عثمان از روی ستم و ناروا خلیفه شده و این حق علی بن ابیطالب است زیرا او از طرف رسول خدا به عنوان جانشین تعیین گردیده و عثمان باید آن مقام را برای او رها کند؟!»

ابن سبأ پیروان جنایت‌پیشه و تبهکار خود را در سازمان سری و خبیث خود در ممالک اسلامی توجیه می‌کرد و به آنان می‌گفت : برای گسترش این عقیده به پاخیرید! و آن را در جامعه به حرکت درآورید! و از ترور، و تخریب شخصیت افراد و ایجاد تهمت و افترا علیه مسؤلین امور حاکم بر خود که از طرف عثمان تعیین شده‌اند، آغاز کنید! کار خود را در پوشش اندرز و اصلاحات و امر به معروف و نهی از منکر قرار دهید. تا مردم به شما روی بیاورند و سپس آنان را بر این باور فرابخوانید!

عبدالله بن سبأ پیروان خود را در ممالک اسلامی به ویژه بصره، کوفه و مدینه پراکنده نمود و خود او مصر را برای اقامت خویش برگزید! او مرتب به اتباع فاسد و گمراه شده خود در ممالک مختلف نامه می‌نوشت و ایشان را بیشتر به خود وابسته می‌نمود، آنان نیز مرتب گزارش کار خود را برای او می‌فرستادند!

اتباع او در مناطق روز به روز بر دامنة فعالیت‌های خود می‌افزودند و مخفیانه هواداران خود را به شورش علیه خلیفه و اولیایی امور و عزل عثمان فراخواندند!

آنان در پوشش امر به معروف و نهی از منکر باورها و نظرات خود را در میان مردم بیان می‌کردند، تا بر روی آنها تأثیر گذاشته و بیشتر آنان را به خود جذب کرده و فریبشان دهند!

اتباع او مدام به عیبجویی و ایراد تهمت از امرا و اولیای امور می‌پرداختند و در جزوه‌هایی که برای یکدیگر می‌فرستادند آنها را منتشر می‌کردند! اتباع او در هر یک از شهرهای و مناطق دروغ‌ها و تهمت‌هایی را در مورد مسؤلین امور سرهم می‌کردند و به صورت مکتوب برای اتباع و هواداران خود در دیگر مناطق می‌فرستادند، و آنان نیز آن دروغ و افترائات را در میان مردم شایع می‌نمودند!

مردم از زبان آنها عیب و نقص اولیای امور آن منطقه را می‌شنیدند، و به مردم می‌گفتند : ما در این منطقه شریک ظلم و ستمی که بر سر مردم مسلمان فلان شهر و دیار آمده نیستیم. در نتیجه آنچه را می‌شنیدند باور می‌کردند!

به این صورت باند سازمان یافته سبأیه، به ایجاد و فساد و تباهی در عرصه‌های مختلف پرداختند و همة تلاش و توان خود را برای گسترش اختلاف و چنددستگی و بر هم زدن اصل اخوّت اسلامی به کار گرفتند و مردم را علیه استانداران و اولیای امور تحریک می‌کردند و علیه عثمان بن عفانt به دروغ‌پراکنی‌و نشر اکاذیب می‌پرداختند!

از طریق این خلافکاری‌ها و جرایم سازمان یافته خود بر خلاف ظاهر، اهداف دیگری را دنبال می‌کردند و ظاهر و باطنشان بسیار متفاوت بود و هدف اصلی خود را حذف عثمان بن عفان و براندازی نظام اسلامی قرار داده بودند و با این کار می‌خواستند به اهداف شیطانی پیشوای خود عبدالله بن سبأ و یهودیان و مجوسیان و مسیحیان حامی او جامة عمل بپوشانند![1]»

همچنان که گفته شد : عبدالله بن سبأ مدتی پس از ادعاهای مسلمان شدن با هدف ترویج گمراهی در میان مردم  و تأثیرگذاری بر روی آنها به شام رفت، اما نتوانست به آن هدف شیطانی خود دست پیدا کند!

امام ابن جریر طبری برپایة اسناد مورد قبول خود نقل می‌نماید که : «وقتی عبدالله بن سبأ به شام رفت، با ابوذر غفاری ملاقات کرد، و خطاب به او گفت :

«از این سخن معاویه والی شام تعجب نمی‌کنی که می‌گوید : ثروت و دارایی‌ها از آن خداوند هستند! این صحیح است که همه چیز از آن خداوند است، اما او می‌خواهد مسلمانان را از ثروت و دارایی‌ که در اختیار دارد محروم کند و نام مسلمانان را از روی آن بردارد!؟

حضرت ابوذر غفاریt به خاطر حسن نیت و خلوص قلبی و پاکی سیره خویش، تحت تأثیر کلام او قرار گرفت و گمان برد که سخن معاویه سخنی ناسره و اشتباه می‌کند!

ابوذر غفاری نزد معاویه رفت و او را مورد ملامت قرار داد و گفت : بر اساس چه انگیزه‌ای بیت‌المال مسلمانان، دارایی‌ الهی نامیده‌ای؟!

معاویه در پاسخ به او گفت : ابوذر! خداوند تو را ببخشاید، مگر همه ما بنده خدا نیستیم و دارایی و ثروت و آفرینش و امر مگر از آن او نیست؟!

ابوذر گفت : مگو : این اموال خداوند است!

معاویه گفت : نمی‌گویم این اموال از آن خداوند نیست، اما می‌گویم که متعلق به مسلمانان است!

بدین ترتیب معاویه به مناقشه پایان داد و به درخواست ابوذر پاسخ مثبت داد. در حالی کلام معاویه کلام نادرستی نبود. و این ابوذر غفاری بود که بر اثر صداقت و دلسوزی خود تحت تأثیر فریبکاری و توطئه‌گری ابن سبا قرار گرفته بود!

اما در ارتباط با اینگونه مسایل دامنه اختلاف نظر میان معاویه و ابوذرt گسترش یافت، تا جایی که عثمان را بر آن داشت که طی نامه‌ای محترمانه از ابوذر خواست که به مدینه بازگردد!

پس از آمدن به مدینه ابوذر غفاری از این نگران بود که برخی انسانهای ساده‌اندیش و کم‌خرد از نظرات انتقادی او سوء استفاده کرده و از آنها برای اهداف خاص خود بهره بگیرند، به همین سبب و به خاطر پرهیز از بازیچه قرار گرفتن فتنه‌گران اقامت در «ربذه» (که  در حوالي مدینه بود) را ترجیح داد و تا سال 32 هجری و پایان عمر در آنجا ماند و قبل وقوع حوادث ناگوار و گسترش آشوب و فتنه وفات یافت!

عبدالله بن سبا نزد صحابی بزرگوار ابودرداء که در شام بود رفت همان سخنانی را که با ابوذر در میان نهاده بود با او هم نهاد. و خواست او تحت تأثیر القائات خویش قرار دهد و علیه معاویه تحریک کند! اما ابودرداء سخنان او را با هوشیاری ذکاوت مؤمنانه مورد تأمل قرار داد و بوی یهودیت و شیطنت را از آن استثشمام نمود و خطاب به او گفت : ابن سوداء تو کیستی؟ سوگند به خداوند یهودی کینه‌توزی بیش نیستی!

پس از مدتی عبدالله بن سبأ نزد عباده بن صامت رفت، و همان مسایلی را که با ابودرداء در میان گذاشته بود با او نیز در میان نهاد. عباده بن صامت نیز خباثت و یهودیگری او را دریافت، دست‌بند به دستهای او زد و همراه با یک سرباز نزد معاویه رفتند، هنگامی که نزد معاویه رسیدند، عباده بن صامت خطاب به او گفت : ای معاویه! این آدم یهودی را بازخواست کن! و مواظب او باش! این شخص بوده که ابوذر را علیه تو تحریک کرده است!

معاویه در ارتباط با قضیه عبدالله بن سبأ و شیوه برخورد با او نامه‌ای را به حضرت عثمان نوشت و از او کسب تکلیف نمود.

حضرت عثمان در پاسخ به او نوشت : دیو فتنه چشم و بینی خویش را بیرون آورده و سربلند کرده، و تنها چیزی که باقی مانده آن است که از جای برخیزد و حمله‌ور شود! در زخم چرکین نیشتر فرو مکن و خود و مردم را از زیان آن مصون بدار!»

در سال سی‌ام هجری عبدالله بن سبأ از شام به طرف بصره حرکت کرد، تا پیروان خود را که معجونی فاسد از مخالفان و کینه‌توزان و افراد جاهل و بی‌خرد بودند سازماندهی کند! در آن زمان عبدالله بن عامر کریز والی بصره بود، او مردمی عادل و پرهیزکار و در عین حال با اراده و قاطع به شمار می‌آمد!

ابن سبأ پس از ورود به بصره یکراست به منزل حکیم بن جبله که آدمی خبیث و حرمت‌شکن به شمار می‌آمد، رفت.

امام ابن جریر طبری می‌گوید : پس از ورود ابن سبأ به بصره به عبدالله بن عامر خبر دادند که مردی غریب و مرموز وارد شهر شده و مهمان حکیم بن جبله است!

همچنان که گفته شد، حکیم بن جبله دزد و راهزن مشهوری بود، و زمانی که سپاه اسلام و مجاهدین از ممالک اطراف بصره به این شهر بازمی‌گشتند، او مخفیانه از آمدن به بصره خودداری می‌کرد تا به کار دزدی و راهزنی خود بپردازد و اموال و دارایی اهل ذمّه و مسلمانان را مورد دستبرد قرار دهد! و به هر کار خلافی دست زد.

مردم اهل کتاب و مسلمانان از او نزد عثمان بن عفان شکایت بردند، او نامه‌ای را برای عبدالله بن عامر نوشت و از او خواست حکیم بن جبله را بازداشت و زندانی کند و تا زمانی که به خوبی تنبیه نشده او را آزاد ننماید!

ابن عامر دستور داد او را در خانه‌اش زندانی کنند و اجازه خروج از بصره را به او ندهند!

زمانی که او در خانه‌اش تحت نظر قرار داشت، عبدالله بن سبأ یهودی مهمان او شد و خواست از خباثت و شرارت حکیم و کینه‌توزی او برای دستیابی به اهداف خود استفاده کند و عملاً او را نمایندة خویش در بصره بگرداند!

حکیم بن جبله تمامی آدم‌های هرزه و کینه‌توز هم کیش خود را نزد ابن سبأ فرامی‌خواند و او با مهارت بسیار اندیشه‌های خود را به آنان القاء می‌کرد و آنها را عملاً در جماعت و سازمان سری خود به کار می‌گرفت! هنگامی که عبدالله بن عامر از این موضوع مطلع شد – عبدالله ابن سبأ را نزد خود احضار کرد و به او گفت تو کی هستی؟

عبدالله بن سبأ گفت : مردی از اهل کتابم! که به اسلام رغبت پیدا کرده و مسلمان شده و اکنون دوست دارم که در پناه حمایت والی در این شهر زندگی کنم!؟

ابن عامر گفت : در مورد تو گزارشهای زیادی به من رسیده و فریب این سخنانت را نمی‌خوردم! هر چه زودتر از این شهرخارج شو!

عبدالله بن عامر استاندار بصره، عبدالله بن سبأ را از آن شهر بیرون راند! اما او کار خود را کرد و بذر فساد و نفاق را در آن شهر پاشیده و برای خود اتباع و هوادارانی را دست و پا نموده و شاخه‌ای از تشکیلات سبأی یهودی خود را در آن تشکیل داده بود!

ابن سبأ به شهر کوفه رفت، و متوجه آن شد که افراد فاسد و شرارت‌پیشه بسیاری در آن شهر وجود دارند و آمادگی پذیرش القائات او را دارند و مخفیانه با آنها تماس گرفت و پس از توجیهات و القائات بسیار آنها را سازماندهی نمود و جزو حزب خویش گردانید!

پس از آنکه سعید بن عاص والی کوفه از حضور چنان شخصی مطلع شد، او را از شهر کوفه اخراج نمود!

عبدالله بن سبأ به طرف مصر رفت و در آنجا ساکن شد و در آن سرزمین هم بذر فساد و تباهی پاشید و افراد ابله و فاسد و کینه‌توز و ماجراجوی بسیار را دور و بر خود جمع کرد!

متأسفانه در میان آنان دو نفر از فرزندان اصحاب وجود داشتند، یکی از آنان محمد بن ابوحذیفه بن عتبه، پسر همسر حضرت عثمان بود، که در خانه او بزرگ شده بود.

دیگری محمدبن ابی‌بکر صدیق بود، که خواهرش ام‌ المؤمنین عایشه از او نگرانی بسیار داشت و به جای محمد (ستوده) او را «مذمّم» «مذموم» می‌نامید!

عبدالله بن سبأ به طور دایم و مرتب ارتباطش را از مرکز اصلی خود در مصر با اتباع و شاخه‌های سازمان سری و برانداز خود در مدینه و کوفه و بصره برقرار می‌کرد، و افراد او در شهرها و مناطق مختلف با هم در رفت و آمد بودند.[2]»

فعالیت‌های زیرزمینی عبدالله بن سبأ و دار دستة او شش سال ادامه داشت که از سال سی هجری کار خود را آغاز کردند و در پایان سال سی و پنجم هجری توانستند حضرت عثمان را به شهادت برسانند و در طول خلافت حضرت علیt به جرم و جنایت و کارشکنی خود ادامه دهند!


تاریخ طبری : ج 4 ص 340 – 341 با تصرف در ساختار

 تاریخ طبری : ج 4 ص 326 - 327

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط   | 

 

در چنان اوضاع و احوالی یزیدبن قیس سردسته باند سبأیه در کوفه در مورد مناسب بودن زمان برای قیام و شورش با پیشوای شیطان‌صفت خود عبدالله بن سبا در مصر به توافق رسیدند، و تمامی کسانی که تحت تأثیر اندیشه‌ها و تبلیغات سبأیه قرار گرفته و همچنین آدم‌های شرور و هرزه هوادار آنان، شورش خویش را آغاز کردند.

امام ابن جریر طبری در مورد اولین شورش سبأیان در سالی سی و چهار هجری می‌گوید :

«یزیدبن قیس در کوفه با هدف خلع عثمان بن عفان قیام کرد، او ابتدا به مسجد رفت و اتباع باند سبأیه که از طریق مکاتبات با سرکرده خود در مصر در ارتباط بودند، نیز به مسجد رفتند و پس از آنکه همة آنها در مسجد جمع شدند، قعقاع بن عمر فرمانده نظامی کوفه از موضوع اطلاع یافت و دستور محاصره مسجد را داد و همه آنان از جمله سرکرده آنان یزیدبن قیس را بازداشت نمود.

وقتی یزید هوشیاری و سرعت عمل و قاطعیت قعقاع بن عمرو را دید، جرأت نکرد در مورد قصد خود مبنی بر خلع عثمان بن عفان چیزی بگوید و تنها این موضوع را برای قعقاع برملا نمود که قیام و اعتراض ایشان صرفاً علیه سعیدبن عاص والی کوفه است و خواستار عزل و تعیین والی دیگری بر جای او می‌باشند!

این خواست خواست مهمی نبود، زیرا پیش از آنها کسانی دیگری هم همین موضوع را مطرح نموده و به درخواست آنان توجه شده بود، قعقاع سخنان او را باور کرد و دستور داد او و همه کسانی را که در مسجد بازداشت شده بودند، آزاد کنند!

قعقاع سپس به یزید گفت : برای این مقصد به مسجد مرو! و اجازه مده افرادی شورشی و خرابکار، گرد تو جمع شوند! و در خانه خود بنشین! و هر خواسته‌ای داری آن را با حضرت عثمان بن عفان در میان بگذار! اگر حق و روا باشد آن را برآورده می‌نماید![1]»

اما قعقاع بن عمرو فرمانده نظامی کوفه از وجود تشکیلات سری خبیث و خطرناک سبأیه و اینکه آن عده در واقع اعضا و اتباع عبدالله بن سبا به شمار آمده و با هدف آغاز شورش علیه خلیفه و خلع او در مسجد گرد آمده بودند، اطلاع نداشت! چنانچه اگر او در جریان آن مسایل قرار می‌داشت، به گونه‌ای دیگر به آنها نگاه می‌کرد و به سختی آنان را مجازاتشان می‌نمود!

یزیدبن قیس خانه‌نشین شد و ناچار گردید در مورد طرح قیام و فتنه‌گری و شورش علیه خلیفه تجدیدنظر نمایند!

او آدمی را فراخواند و اسبی و مقداری درهم به او داد و به او گفت : که بسیار مخفیانه نامه‌ای را که برای پیروان سبأیه کوفه که عثمان آنان را به شام و سپس الجزیره تبعید نموده و آن زمان نزد عبدالرحمن بن خالد اقامت داشته و به توبه و ندامت تظاهرنموده و حتی بزرگ ایشان اشتر نخعی – مالک بن حارث نخعی – نزد عثمان رفته و توبه و ندامت خود و دوستانش را به او اطلاع کرده، به همراه ببرد و تحویل آنان دهد!

یزید به دوستان شیطنت‌پیشه خود نوشته بود که : «وقتی این نامه من به دست شما رسید بلافاصله نزد من بیایید! با برادران سبأی خود در مصر هم مکاتبه نموده‌ام و با آنها در مورد قیام علیه خلیفه به توافق رسیده‌ام!

وقتی نامه یزید به دست اشتر رسید و از مضمون آن مطلع گردید بلافاصله به همراه دوستانش مخفیانه به سوی کوفه حرکت کردند!

وقتی عبدالرحمن متوجه شد که آنان مخفی شده و نیستند، دستور داد که برای یافتن و پیدا کردن آنها تلاش کنند اما مأمورین نتوانستند آنان را پیدا کنند.


تاریخ طبری : ج 4 ص 331

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط   | 

 

رهبران سازمان سری و برانداز سبأیه، تصمیم گرفتند که کار فتنه‌گری و آشوب‌طلبی خود را از شهر کوفه – که به شهر آشوب و فتنه و توطئه – شهرت داشت – آغاز کنند! و سال سی و سه هجری را برای روشن کردن اولین آتش آشوب و هرج و مرج در ایام ولایت سعید بن عاص انتخاب کردند که در آن زمان سعید بن عاص والی کوفه بود.

در یکی از روزهای سال سی و سه هجری، سعید بن عاص در مجلسی عمومی نشسته و بسیاری از بزرگان و صاحبنظران و مردم عادی حضور داشتند، و در مورد مختلف به بحث و بررسی پرداختند. افراد گروه «سبأئیه» مخفیانه به آن مجلس مشورتی نفوذ کرده و برای برهم زدن آن و شعله‌ور نمودن آتش فتنه تلاش کردند!

بین سعیدبن عاص و یکی از حاضران در مجلس به نام «خُنیس بن حُبیش اسدی» گفتگو و مناقشه‌ای پیش آمد که در مورد موضوعی با یکدیگر اختلاف نظر پیدا کردند! و هفت نفر از فتنه‌گران از جمله (جندب ازدی که پسر قاتل و سارق او قبلاً اعدام شده بود واشتر نخعی ابن الکواء و صعصعه بن صوحان) در مجلس حضور داشتند!

فتنه‌گران فرصت را برای فتنه‌گری و شعله‌ور نمودن آتش آشوب مناسب دیدند و برخاستند و به کتک‌کاری خنیس اسدی که با سعید بن عاص مناقشه می‌کرد، پرداختند، وقتی پدر او به حمایت از پسرش برخاست او را نیز زير مشت و لگد گرفتند!

سعید تلاش کرد که از نزاع و کتک‌کاری آنان جلوگیری کند، اما فتنه‌گران دست بردار نبودند و بر اثر شدت ضرب و جرح خنیس اسدی و پدرش بیهوش نقش زمین شدند!

طایفه بنی اسد وقتی ماجرا باخبر شدند، برای گرفتن انتقام دست به شمشیر زدند و چیزی نمانده بود که آتش جنگ شعله‌ور شود، اما سعید توانست اوضاع را کنترل کند و به غائله پایان دهد.[1]»

وقتی حضرت عثمان بن عفان را در جریان ماجرا قرار دادند، از سعیدبن عاص خواست با حکمت و دوراندیشی با موضوع برخورد کند و تا جایی که امکان دارد، دست فتنه‌گران را برای جلوگیری از فتنه‌گری ببندد!

شورشیان فریب‌خورده به منازل خود بازگشتند و از فردای آن روز فتنه‌گری و شایعه‌پراکنی خود را علیه سعیدبن عاص و حضرت عثمان و بزرگان کوفه بیشتر کردند!

بسیاری از مردم کوفه برایشان بیشتر خشم گرفتند و از سعید بن عاص خواستند، آنان را تنبیه کند!

سعید به آنان گفت : عثمان مرا از این کار برحذر داشته است، اگر شما این چنین می‌خواهید، خودتان او را باخبر کنید!

تعدادی از عالمان و بزرگان کوفه در مورد آن عده نامه‌ای را برای حضرت عثمان فرستادند و از او خواستند، اجازه دهد، آن توطئه‌گران و مفسدان را از کوفه اخراج و به جایی دیگر تبعید کنند!

حضرت عثمان به والی خود سعیدبن عاص اجازه داد آنها را که ده دوازده نفر بیشتر نبودند، از کوفه اخراج و به شام نزد معاویه تبعید کند!

حضرت عثمانt راجع به آن فتنه‌گران نام‌هائی را برای معاویه نوشت و خطاب به او فرمود :

«کوفیان تعدادی آدم آشوب‌طلب و فتنه‌جو را به نزد تو تبعید کرده‌اند! مراعات آنها را بکن! و با آنان سخت مگیر! در صورت لزوم آنان را تنبیه کرده و حدود شرعی را بر آنان جاری نما، اگر دیدی سر راه آمده‌اند به ما خبر بده!

برخی از آنهایی که به شام تبعید شدند عبارت بودند از اشتر نخعی، جندب ازدی، صعصعه بن صوحان، کمیل‌بن زیاد، عمیربن ضابیء و ابن الکواء!

آنان چند روزی را نزد معاویه بودند، که در میان آنها و معاویه مناقشه‌ها و گفتگو‌های سختی انجام گرفت و با او به تندی بسیار سخن گفتند، آنان به هیچوجه کوتاه نمی‌آمدند و بر سر کارهای خود اصرار می‌ورزیدند!

تجدید نظرشان در کارها و اهداف خود به خاطر کینه‌توزی و اخلالگری بودن و عضویت در باند توطئه‌گر و برانداز عبدالله بن سبأ تقریباً بعید بود.[2]»

معاویه در مورد آنان گزارشی را برای حضرت عثمان ارسال نمود، حضرت عثمان در پاسخ به او اجازه داد، آنها را برای اقامت در هر کجا که می‌خواهند آزاد بگذارد، زیرا تعداد اندکی بودند و خطری جدّی به شمار نمی‌آمدند!

از جمله مطالبی که معاویه در نامه‌ای به عثمان راجع به آنان نوشته بود، این بود که :

«افرادی نزد من آمدند که نه دین درستی دارند و نه خردمندی که بشود روی آن حساب کرد، اسلام را باری بر دوش خویش می‌شمارند، و اجرای عدالت را برنمی‌تابند و به هیچوجه رضایت خداوند را نمی‌جویند، برای سخن خود دلیلی نمی‌آورند، و همة همّ و غمشان فتنه‌جویی و چپاول اموال اهل ذمه بوده است، به راستی خداوند آنان را در بوتة آزمایش سختی قرار داده و به بلای بزرگی گرفتار آمده‌اند، و در نهایت خوار و رسوایشان خواهد نمود!

به گونه‌ای نیستند که تحت تأثیر دیگران قرار گیرند، و تنها به پیوستن و هواداری دیگران ازخود راضی می‌شوند و بس! به سعیدبن عاص یادآوری کن! که به شدت مواظب آنها باشد، آنان مشتی آشوب‌طلب بیش نیستند، که بر روی دیگران تأثیر چندانی ندارند و خطری جدّی به شمار نمی‌آیند!»

معاویه قبل از اینکه آنان را آزاد کند، آنها را نزد خود فراخواند و با آنان سخن گفت : و از در اندرز و نصیحت با آنها وارد شد، از جمله به آنان گفت : «من شما را آزاد می‌گذارم هر کجا که می‌خواهید بروید، اما بدانید که سود و زیانی را برای هیچ کس به همراه ندارید، چون اهل منفعت و ضرر به شمار نمی‌آیید! و به جز عده‌ای آشوب‌طلب هیچی نیستيد!

اگر می‌خواهید راه هدایت و نجات را در پیش گیرید! با مسلمانان همراه شوید! و به آنچه که دیگران از آن خوشنودند، خوشنود باشید، و کثرت مال و ثروت مایه غفلت و گمراهی شما نشود!

خداوند دارای قدرت و دست انتقام سختی است، برای توطئه‌گران دام خواهد نهاد! موضوعی را مطرح نکنید که خود از خلاف آنچه که به آن تظاهر می‌کنید، آگاهی دارید! بدانید! خداوند تا شما را نیازماید، رها نخواهد فرمود، و پنهانی‌هایتان را برای مردم برملا خواهد کرد! زیرا خداوند متعال می‌فرماید :

              (العنکبوت : 1 - 2)

«آیا مردم گمان نموده‌اند : همین که بگویند، ایمان آورده‌ایم. به حال خود رها می‌شوند و آنان آزمایش نمی‌شوند.»

آن عده آشوب‌طلب وقتی از دمشق خارج شدند، گفتند : عراق و شام را ترک کنید و برای اینکه مورد شماتت و ملامت قرار نگیرید به کوفه بازنگردید، در نهایت تصمیم گرفتند به منطقه «الجزیره» واقع در میان دو رود دجله و فرات در شمال عراق بروند!

عبدالرحمن بن خالد بن ولید استاندار الجزیره و حمص بود، وقتی از آمدن آنها باخبر شد، آنان را فرا خواند. و با سخن تندی با آنها برخورد کرد و از جمله به آنان گفت :

«ای آلت دست شدة شیطان! قدومتان مبارک نباد و خوش نیامدید! شیطان سرافکنده و خوار عقب‌نشینی نمود اما شما همچنان در راه گمراهی تلاش و تکاپو می‌کنید! خداوند مرگم دهد اگر شما را تنبیه نکنم و خوار نگردانم! ای کسانی که نمی‌دانم کی هستید، عربید یا عجم؟ آنچه را که با سعید بن عاص و معاویه گفته‌اید، با من در میان نگذارید!

من پسر خالد بن ولیدم، من فرزند کسی هستم که در موارد سخت سربلند بیرون آمد، من پسر سرکوب‌کنندة مرتدین هستم، سوگند به خداوند خوارتان خواهم گردانید!»

عبدالرحمن بن خالد بن ولید، یک ماه تمام آنان را تحت نظر قرار داد و بامنتهای عزم و اراده با آنها برخورد نمود و همچون سعیدبن عاص و معاویه با ایشان به نرمی برخورد نکرد!

او هر کجا که می‌رفت آنان را همراه با خود می‌برد، و اگر در جایی برای رویارویی با دشمنان می‌رفت آنان را نیز ناچار به همراه خود می‌برد و از هر بهانه‌ای برای تحقیرشان استفاده می‌نمود!

هر گاه با سردسته آنان صعصعه بن صوحان سخن می‌گفت : او را خیانتکار می‌نامید! و به او می‌گفت : می‌دانی که هر کس از راه خیر اصلاح نشود، شر و بدی او را تنبیه و اصلاح می‌کنند! و اگر کسی با تسامح و نرمی سرراه نیاید، با تشدد و سخت‌گیری او را سر راه خواهند آورد!؟

به آنان می‌گفت : چرا در اینجا از بلبل زبانی‌هایی که در کوفه باسعید و در شام با معاویه داشتید، خبری نیست؟! چرا آنگونه که به سخنان آنها پاسخ می‌دادید جواب سخنان مرا نمی‌دهید؟!

نوع برخورد عبدالرحمن با آنان مفید واقع شد، و تندی و سخت‌گیری و قاطعیت‌ او، آنها را محدود نموده بود، و پس از مدتی نزد او رفته و از گذشته خویش اظهار توبه و ندامت کردند!

گفتند : ما در پیشگاه خداوند توبه می‌کنیم و از او می‌خواهیم ما را مورد بخشایش خویش قرار دهد، بیش از این ما را آزار مده! خداوند تو را آزار ندهد! و از ما درگذر که امیدواریم خداوند از تو درگذرد!؟

آنان همچنان در الجزیره و نزد عبدالرحمن باقی ماندند، او تصمیم گرفت یکی از آنان را به نام اشتر نخعی نزد عثمان بن عفان بفرستد تا او را از توبه و اصلاح خود و دست برداشتن از فتنه‌گری‌های گذشته در جریان قرار دهد!

حضرت عثمانt به اشتر نخعی گفت : تو و دوستانت هر کجا که می‌خواهید بروید، من شما را مورد عفو قرار دادم!

اشتر گفت : قصد داریم نزد عبدالرحمن بن خالد بن ولید باقی بمانیم. او انسان فاضل و بااراده و قاطعی است.

آنان مدتی را در الجزیره نزد عبدالرحمن ماندند، و در ظاهر، راه توبه و اصلاح را در پیش گرفته بودند.[3]»

فتنه‌جویان و آشوب‌طلبان در کوفه برای مدتی مهر سکوت بر لب نهادند، زیرا سران آنها در ماههای سال سی و سه هجری به شام نزد معاویه و سپس به نزد عبدالرحمن در «الجزیره» تبعید شده بودند.

به همین خاطر بقیه خرابکاران و فتنه‌جویان تا فرارسیدن فرصت مناسب مصلحت را در سکوت دیدند!

اما سازمان سری و باند عبدالله بن سبا در بصره به سرکردگی حکیم بن جبله، همچنان علیه اهل علم و فضل به فتنه‌گری مشغول بودند و اتهامات و ناروایی را به آنان نسبت می‌دادند!

یکی از شخصیت‌های فاضل و پرهیزگار بصره شخصی بود بنام اشبح عبدالقیس که نام دیگر او عاصربن عبدالقیس بود، او پیشوای عشیرة بزرگ خویش به شمار می‌آمد، و در زمان حیات رسول خدا به نمایندگی از طرف عشیره‌اش نزد رسول خدا رفت و مسایلی را از او آموخت، رسول خداr او را اینگونه مدح فرموده است :

«در تو دو صفت وجود دارند، که خداوند و پیامبر آنها را دوست می‌دارند، بردباری و آرامش»

عاصربن قیس یکی از فرماندهان نظامی در جنگ قادسیه و دیگر جنگها بود! در بصره اقامت داشت و انسان بسیار صالح و پرهیزکاری به شمار می‌آمد!

مخالفان گرد آمده در باند عبدالله بن سبأ دروغ و افتراهایی را علیه او سرهم کردند! وقتی حضرت عثمان از موضوع اطلاع یافت، او را نزد معاویه فرستاد، وقتی معاویه با او سخن گفت و مدتی او را نزد خود نگاه داشت و به برائت و صداقت او پی برد و دریافت که مخالفان و فتنه‌گران بر او تهمت بسته‌اند!

«کسی که بیشتر علیه عامربن عبدالقیس تهمت بسته بود، حُمران بن أبان بود، او آدمی فاسد و مجرم به شمار می‌آمد و یکی از کارهایش آن بود که قبل از پایان عده با زنی ازدواج کرده بود.

وقتی حضرت عثمان از موضوع آن ازدواج نامشروع او اطلاع یافت دستور جدایی آنان را صادر نمود، و او را به خاطر آن اقدام ناروا مجازات و به بصره تبعید کرده بود. و در آنجا بود که با دزد و راهزن مشهور و سرکرده باند سبأيه در بصره حکیم بن جبله آشنایی پیدا کرد![4]»

«در سال 34 هجری – یعنی در یازدهمین سال از خلافت حضرت عثمان عبدالله بن سبا مراحل اقدامات خود را طراحی نمود و توطئه‌اش را مرحله‌بندی و کار شورش علیه خلیفه و استانداران و کارگزاران او را برنامه‌ریزی نمود!

عبدالله بن سبا از مرکز شیطنت خود در مصر با شاخه‌های سازمان سری خویش در بصره و کوفه و مدینه تماس و در مورد جزئیات قیام علیه نظام اسلامی پس از چندین بار مکاتبات و فرستادن افراد مورد اعتماد خود به توافق رسیدند.

از جمله افرادی که با ابن سبأ مکاتبه نموده‌اند، اعضای باند او در کوفه بودند – که تعدادی از سران آن – همچنان که گفته شد – به شام و سپس الجزیره تبعید شده بودند، و پس از تبعید آنان یزید بن قیس سرکردگی باند کینه‌توز «سبأیه» را بر دوش گرفته بود!

در یکی از ماههای سال سی و چهار هجری تقریباً همه شخصیت‌ها و بزرگان کوفه راهی جهاد در راه دین خداوند شده و در شهر تنها آدم‌های فرومایه که آشوب‌طلب، متأثر از اندیشه‌های انحرافی سبأیه و اهل فسق و فجور باقیمانده بودند، که آنان را با افکار خبیث خود تغذیه کرده و علیه سعید بن عاص والی عثمان در کوفه تحریک نموده بودند!

طبری در مورد اوضاع آن سال کوفه می‌گوید : سعیدبن عاص در یازدهمین سال خلافت عثمان همراه با هیئتی برای ملاقات با او در مدینه رفته بودند!

سعید قبل از رفتن خود اشعث بن قیس را به آذربایجان، سعیدبن قیس را به «ری»، نُسیر عجلی را به همدان، سائب بن اقرع را به اصفهان، مالک بن حبیب را به کرمان حکیم بن سلامه را به موصل، جریربن عبدالله را به قرقیزستان و سلمان بن ربیعه را به باب «حلب» و عتبه بن نهاس را به حلوان «سرپل ذهاب کرمانشاه» فرستاد!

او همچنان قعقاع بن عمر و تمیمی را فرمانده نظامی، و عمروبن حُریث را نایب خویش گردانیده بود.

بدین ترتیب کوفه از افراد برجسته و شایسته خالی شده و تنها آدم‌های فرومایه و یا افراد فریب‌خورده باقیمانده بودند![5]»


 تاریخ طبری : ج 4 ص 317 - 317

 برای آگاهی از برخی از آن گفتگوها به تاریخ طبری : ج 4 ص 319 – 320 مراجعه شود.

 تاریخ طبری : ج 4 ص 321 - 322

 تاریخ طبری : ج 4 ص 327 – 328

 تاریخ طبری : ج 4 ص 330 - 331

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط   | 

 

آن دسته از کینه‌توزان به همراهی تمامی آشوب‌طلبان، و کسانی که زندان رفته و آزاد شده بودند مجازات‌شده‌ها و مخالفان دست به دست هم داده و باندی را برای شورش عصیان و براندازی دولت اسلامی تشکیل دادند و بر دامنه شایعه‌پراکنی‌ و دروغ‌پردازی علیه ولید و حضرت عثمان افزودند.

آنان گام شیطانی بلند‌تری را برداشتند، به این صورت که از طریق توطئه‌ای زشت و خبیثانه – که طبری آن را به تفصیل نقل کرده – مهر حکومتی ولید بن مغیره را دزدیدند! و عده‌ای از آنان همراه با آن مهر به مدینه رفتند، تا علیه او به جرم شُرب خمر شهادت دهند!

وقتی ولید از گم شدن مهر و رفتن آنها به مدینه باخبر شد، متوجه گردید که توطئه خطرناکی را برای او تدراک دیده‌اند! او بلافاصله راه مدینه رادر پیش گرفت، تا قبل از آنان یا همزمان با آنها وارد مدینه شود، اما آنها زودتر از او وارد مدینه شده بودند!

غوغاسالاران و توطئه‌گران به رهبری ابومورّع اسدی و ابوزینب ازدی – که ولید پسران آنها را به جرم قتل و سرقت اعدام کرده بودند – به ملاقات حضرت عثمان رفتند و به شرابخواری ولید بن عقبه شهادت دادند.

حضرت عثمان خطاب به آنان گفت : چه چیزی را از او مشاهده کرده‌اید!؟

آن دو به دروغ شهادت دادند و گفتند که : ما وارد منزل ولید شدیم و او را مست مشاهده کردیم و داشت شراب باز می‌آورد!؟ و محاسنش را با آن آلوده کرده بود!؟

بدین ترتیب در مورد شرب خمر ولید دو نفر به دروغ گواهی دادند، در حالی که حکم مجازات شرب خمر از طریق شهادت دو نفر ثابت می‌شود!

وقتی ولید به ملاقات عثمان بن عفان رفت، به خداوند سوگند یاد کرد که هیچگاه شراب ننوشیده و شهادت آن دو نفر که از توطئه‌گران و دشمنان کینه‌توز هستند دروغ محض است!

حضرت عثمان بن عفان به او گفت : ما بر اساس معیارهای موجود عمل می‌کنیم و بر پایه شهادت شهود حکم را اجرا می‌نماییم، کسی که به دروغ چیزی را گواهی دهد و به دیگران ستم ورزد، آتش جهنم را برای خود مهیا کرده است، و خداوند از او انتقام می‌گیرد و مظلوم را مورد حمایت خویش قرار می‌دهد و بهترین پاداش را به او عطا می‌فرماید.

برادر – لازم به تذکر است که ولید و عثمان بن عفان با هم برادر شیری بوده‌اند – چاره‌ای نیست، حد شرعی شرابخواری را بر تو اجرا می‌نمایم، اما بردبار باش!

پس از آن حضرت عثمان دستور داد حد شرعی شرب خمر را – هر چند دو نفر به دروغ آن را گواهی کرده بودند – اجرا کنند!

سپس متوجه شد که مصلحت در این است که او را از استانداری کوفه برکنارکند، و به پنج سال کار او در منطقه پایان دهد! و سعیدبن عاص را بلافاصله بر جای او گمارد. این عزل و نصب در سال سی‌ام هجری روی داد.[1]»

غوغاسالاران تهمت‌گر و کینه‌توز پس از آن شهادت دروغ علیه ولید، برای ادامه توطئه‌گری علیه والی جدید به کوفه بازگشتند!

پس از آنکه سعید بن عاص به کوفه رسید، در جمع مردم به سخنرانی پرداخت و پس از حمد و ثنای خداوند گفت :

«سوگند به خداوند علیرغم ناخشنودیم مرا به میان شما فرستاده‌اند! اما زمانی که عثمان برای قبول این مسئولیت به من امر فرمود، به غیر از اطاعت چارة دیگر نداشتم! به شما هشدار می‌دهم که دیو فتنه‌گری و غوغاسالاری در میانتان سر بر آورده، اما به خداوند سوگند یاد می‌کنم که به سختی با آن به رویارویی خواهم پرداخت تا آن را سرکوب کنم یا آنان بر من چیره شوند! اما من امروزه تنها اختیار خویش را در دست دارم![2]

پس از آن سعید بن عاص در مورد اوضاع و احوال کوفه اطلاعات لازم را کسب کرد و باگرایش‌ها و گروه‌های مختلف آشنایی پیدا نمود و به ریشه‌دار بودن فتنه و دست داشتن عده‌ای از شورشیان ماجراجو و کینه‌توز و دشمنان دین در توطئه‌گری و فریبکاری و فتنه‌گری پی برد و متوجه شد که عامة مردم عادی از غوغاگران و آدم‌های جاهل و نادان دنباله‌روی می‌نمایند!

پس از مدتی سعید ضمن گزارشی کتبی حضرت عثمان را از اوضاع نابسامان و غیرعادی کوفه باخبر نمود! در نامة او آمده بود :

«اوضاع و احوال اجتماعی مردم کوفه بسیار نابسامان و متشنج است. و آدم‌های محترم و با کرامت و باسابقة خدمت و دیانت منزوی گردیده‌اند! زمام اوضاع در دست ماجراجویان مزدور و مردم جاهل و سادة عربی است و متأسفانه امروز، وضع به گونه‌ای درآمده که برای اهل دین و شرف هیچگونه احترامی قایل نمی‌شوند!؟»

عثمان بن عفان نامه‌ای را برای سعید نوشت و از او خواست که همة سعی و تلاش خود را برای سر و سامان دادن به اوضاع و احوال اجتماعی و ترویج ارزشهای دینی و جهادی و حرمت نهادن به دانش و درستکاری و جهاد و در اولویت قرار دادن این امور بر دیگر امور به کار گیرد!

حضرت عثمان از جمله در نامه‌اش آورده است :

«افراد خوشنام و باسابقه را گرامی بدار! آنانی که ممالک بسیاری را با جهاد و مقاومت خود فتح کرده‌اند، و آنانی را که پس از فتح آن ممالک وارد آن گردیده‌اند تابع آن پیشگامان و مجاهدان بگردان! مگر آنکه آن پیشگامان راه تن‌پروری و حق‌ناپذیری و ترک جهاد را درپیش گرفته باشند! و آنهایی که پس از ایشان آمده‌اند، راه جهاد را در پیش گرفته باشند!

به هر انسانی در جای خود حرمت بگذار! و حق هر یک را آنگونه که شایسته است به آنان عطا کن! زیرا به وسیله شناخت صحیح مردم است که عدالت و دادگری در بین آنها تحقق پیدا می‌کند!

سعید توجیهات عثمان بن عفان را به کار بست و مجاهدینی مانند قعقاع‌بن عمر تمیمی را که در جنگ «قادسیه» مشارکت داشته بودند، فراخواند و خطاب به آنها گفت : شما بزرگان و پیشگامانی هستید که مردم پشت سر شما قرار می‌گیرند، و سر و صورت همیشه مظهر و نماد جسم و پیکرند، از شما می‌خواهم که مرا به درستی از نیاز نیازمندانی که پشت سر شمایند مطلع کنید و از سهل‌انگاری سهل‌انگاران باخبر نمایید.[3]»

سعید اقدام به تشکیل هیئتی مجلس مانند متشکل از اهل حل و عقد کوفه نمود که در آن اهل علم و اصحاب و مجاهدین و اهل دین وتقوا و قاریان قرآن و اهل فضل وجود داشتند، او آن مجلس را طرف مشورت خود نمود و جزو اطرافیان خویش گردانید!

اما این اقدامات سعید به هیچوجه باب طبع آن کینه‌توزان و آدم‌های جاهل و نادان نبود، بلافاصله علیه سعید به شایعه و دروغ‌پراکنی و تهمت پرداختند و او را به گمراهی متهم کردند عده‌ای از آدم‌های کم‌خرد و ساده‌اندیش به دروغ‌های آنان باور کرده و از آنها جانب‌داری می‌کردند!

سعیدبن عاص گزارش اقدامات خود را برای خلیفه مسلمانان عثمان بن عفان فرستاد، حضرت عثمان نیز برای بررسی اوضاع کوفه صاحبنظران و بزرگان اصحاب را به نشستی فراخواند و آنان را در جریان اقدامات سعید بن عاص و ریشه دوانیدن فتنه و فتنه‌انگیزان و تلاش‌های توطئه‌آمیز کینه‌توزان برای شایعه‌پراکنی پرداخت!

آنان خطاب به حضرت عثمان گفتند : توجیهات تو و اقدامات او بجا و حکیمانه بوده‌اند، و به هیچوجه در برابر فتنه‌گران کوتاه نیایید! آنها را بر مردم مقدم مدارید! و آنان را به کارهایی که شایستگی آن را ندارند مگمارید! زیرا اگر زمام امور در اختیار نااهلان قرار گیرد، نه اینکه آن امور را به درستی انجام نمی‌دهند بلکه آنها را دچار بی‌سر و سامانی می‌نمایند!

«عثمان بن عفان به مجلس مشورتی بزرگان مدینه فرمودند : عده‌ای برای ایجاد آشوب و بلوا تلاش می‌کنند، خود را برای مقابله با آن آماده کنید! و به حق متمسک شوید! من گزارش‌های مربوط به تحرکات آنان را بلافاصله به اطلاع شما می‌رسانم![4]»

آدم‌های هرزه و اعراب جاهل و بی‌خرد از گماشته شدن انسان‌های شریف و خوش سابقه و اهل علم و جهاد و تقوا در مجالس و پست‌های اداری و اجتماعی خشمگین شده و به خاطر آن اقدام به عیبجویی و شایعه‌پراکنی در مورد مسئولین امور پرداختند، زیرا آن اختیارات را نوعی ستم و تبعیض به شمار می‌آوردند!

کینه‌توزان توطئه‌گر و ماجراجویان و مخالفان، آن اقدام‌ها را برای حق و کینه‌توزی بیشتر علیه خلیفة مسلمانان و اولیای امور و عدم اطاعت از تصمیمات و دستورات سعیدبن عاص و ترویج شایعات علیه او در میان مردم، بهانه قرار دادند.

اکثریت مردم کوفه پذیرای دروغ‌پردازی‌ها و تهمت‌گری‌های آن کینه‌توزان نبودند، آنان مدتی راه سکوت را در پیش گرفتند، اما همچنان در پی توطئه‌گری و آشوب‌طلبی بودند و به دنبال فرصت مناسبی می‌گشتند! و به خاطر مخالفت مردم راه پنهانکاری را در پیش گرفتند! و با غوغاسالاران و جاهلان عرب و زندان‌رفته‌ها و مجازات‌شده‌ها مخفیانه ارتباط پیدا کردند!


 تاریخ طبری : ج 4 ص 275 - 278

 تاریخ طبری : ج 4 ص 279

 تاریخ طبری : ج 4 ص 279

 تاریخ طبری : ج 4 ص 279 - 280

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط   | 

 

رویدادهای مربوط به آشوب بزرگ در سال 30 هجری یعنی از هفتمین سال خلافت حضرت عثمان آغاز گردید، اولین جرقة آن آتش در شهر کوفه انجام گرفت، شهری که در سرآغاز تاریخ مسلمانان مرکز فتنه و آشوب‌گری به شمار می‌آمد!

زمانی که حضرت عثمان زمام امور خلافت را در دست گرفت مغیره بن شعبه استاندار کوفه بود، حضرت عثمان طی حکمی او را  از کار برکنار و صحابی بزرگوار سعدبن ابی وقاص را جانشین او نمود، و سعد بن ابی‌وقاص یک سال و نیم والی کوفه بود.

پس از آن یعنی در سال 25 هجری حضرت عثمان ولید بن عقبه بن معیط را که صحابی گرانقدر و مجاهد صادقی به شمار می‌آمد که در زمان ابوبکر و عمر استاندار بوده، جانشین سعد بن ابی‌وقاص نمود.

ولیدبن عقبه مدت پنج سال والی کوفه بود، و در طول آن مدت محبوبیت‌ بسیاری را در میان مردم کسب نمود، زیرا او از یک طرف انسانی بردبار و اهل تسامح و از طرف دیگر در موقع مناسب بسیار قاطع بود، هیچگاه در محل کار و منزل خود را بر روی مردم نمی‌بست و با گشاده‌رویی به حل و فصل مشکلات مردم می‌پرداخت!

در آن هنگام بود که آتش فتنه در شهر کوفه شعله‌ور شده، و آدم‌های هرزه و خبیث و ماجراجو و شورشی برای بهر‌ه‌برداری از فتنه‌های شوم خود تخم اختلاف وتباهی را در زمین زندگی اجتماعی پاشیدند و از تعدادی از جوانان هرزه و فاسد و کینه‌توز که مخفیانه با هم در ارتباط و هماهنگی‌‌های لازم را به عمل آورده بودند سوء استفاده می‌کردند!

در یکی از شب‌های سال سی‌ام هجری گروهی از جوانان دزد و راهزن از جمله : مورّع بن مورّع اسدی، زهیر بن جندب‌ ازدی، شبیل بن ابی‌أزدی به منزل «ابن الحیمان خزاعی» یورش بردند! او در برابرشان به مقاومت پرداخت، ولی آنان او را به قتل رسانیدند!

صحابی بزرگوار «ابوشریح خزاعی» با ابن الحیمان همسایه بود، و سر و صدای دزدان را که با ابن الحیمان درگیر بودند شنید و شاهد بود که چگونه او را به قتل رسانیدند! او و پسرش نزد والی شهر یعنی ولید بن عقبه رفتند و آنچه را که شنیده و دیده بودند، شهادت دادند.

دستور بازداشت و زندانی آن دزدان و هرزگان صادر شد و آنها را دستگیر و زندانی نمودند، ولید در مورد چگونگی برخورد با آنان نامه‌ای را برای حضرت عثمان ارسال کرده و کسب تکیف نمود، حضرت عثمان دستور اعدام آنها را صادر کرد و ولید نیز آنها را در جلو قصر خویش اعدام کرد!

عمروبن عاصم تمیمی اراده و قاطعیت حضرت عثمان و ولید را به خاطر اعدام آن قاتلان و دزدان ضمن اشعاری ستود!

لاتأکلوا ابداً جیرانکم سرفاً

 

اهل الزعارة فی ملک ابن عفّان

انّ ابن عفّان الّذی جرّبتم

 

فطم اللّصوص بمحکم القرآن

مازال یعمل بالکتاب مهیمناً

 

فی کلّ عنق منهم و بنان

«از این به بعد آدم‌های هرزه و متجاوز در مملکت عثمان بن عفان همسایگان شما را مورد تعرض قرار نخواهند داد، عثمان همان کسی است که او را تجربه کرده‌اید! که با احکام استوار قرآن دست و دهان دزدها را بسته و همچنان با قوت و تسلط خود ایشان را در محاصره گرفته است.»

پس از آنکه ولید حکم خداوند را در مورد آن دزدان و متجاوزان اجرا نمود و آنان را اعدام کرد، خانواده‌های آنها بر او خشم گرفتند و به تحریک قبیله و عشیره خویش علیه او پرداختند و برای گرفتن انتقام از ولید به دنبال فرصت مناسبی می‌گشتند.

همچنان که گفته شد : ولید در زمان عمر بن خطابt والی منطقه «الجزیره» که در میان دو رود دجله و فرات در بخش شمالی عراق واقع بود. در این منطقه تعدادی از مسیحیان عرب بنی تغلب زندگی می‌کردند که عده‌ای از آنها نزد او مسلمان شده بودند! یکی از کسانی که مسلمان شده از بزرگان آن طایقه به نام ابوزبید بود، که میان او و ولید بن عقبه دوستی و محبت بسیاری وجود داشت!

پس از آنکه عثمان بن عفان ولید بن عقبه را از استانداری الجزیره به کوفه فرستاد، ابوزبید گاهی برای دیدار ولید به شهر کوفه می‌رفت.

در یکی از این سفرها ابوزبید برای دیدار با ولید به منزل او رفته بود، آن سه خانواده که فرزندان آنها اعدام شده بود – یعنی ابومورّع و ابوزهیر و ابوشبیل – از آمدن او مطلع شدند.

آنها نزد برخی از شخصیت‌های شهر کوفه رفته و به آنان گفتند : ولید بن عقبه والی شهر همراه با دوستش ابوزبید در منزل او به شرابخواری مشغول هستند!؟

تعدادی از آنها برای آگاهی از موضوع همراه آنها در حالی به طرف خانة ولید آمدند، که او با دوستش ابوزبید با هم داشتند صحبت می‌کردند!

ولید وقتی دید چند نفر وارد منزل او شده‌اند، چیزی را که جلو دست او قرار داشت زیر تختی پنهان نمود، آنان نیز که از گوشة پنجره نگاه می‌کردند، گمان بردند که آنچه را ولید مخفی کرده در واقع شراب بوده است!؟

آنان داخل منزل شدند و بلافاصله یکی از آنها به طرف تخت نزدیک ولید رفت تا به گمان خود شرابی را که او پنهان کرده بود، به آنها نشان دهد! وقتی آن را بیرون آورد متوجه شدند که چند خوشه انگور است که داخل سینی کوچکی قرار دارند!؟

زیرا ولید وقتی آمدن آنان را احساس کرد به خاطر کم بودن آن، شرم نمود که همچنان جلو دست آنها باقی بماند، و در حالی که انگوری باقی نمانده بود تا برای آنها بیاورد! اما آن کینه‌توزان شایع کردند که او ظرف شراب را از آنها پنهان کرده است!

اما آن چند نفر شخصیت شناخته شده، کینه‌توزان را به سختی مورد ملامت قرار دادند و از ولید عذرخواهی کرده و گفتند : آنان مردمی فتنه‌گر و دروغگو هستند، و از اجرای حکم الهی در مورد فرزندانشان ناراحت می‌باشند، به همین خاطر در مورد تو اقدام به شایعه‌پراکنی می‌کنند!

«ولید بن عقبه در ارتباط با این موضوع اقدامی ننمود و راه صبر و تحمل را در پیش گرفت و حضرت عثمان بن عفان را در جریان قرار نداد، و با صبر و بردباری خود از آنها درگذشت![1]»

حقد و کینه آنان بر ولید بیشتر شد، یکی از آنان به نام (جندب ازدی، ابوزهیر) همراه با تعدادی دیگیر از آن کینه‌توزان نزد عبدالله بن مسعودt رفتند و به او گفتند : ولیدبن عقبه والی آنها در منزل شرابخواری می‌کند!؟

ابن مسعود در پاسخ به آنان گفت : هر کس در پنهانی کاری را انجام دهد، ما اجازه تجسس در احوال شخصی او را نداریم و حرمت او را زیر پا نمی‌گذاریم!؟

وقتی که ولید از شیوة پاسخ ابن مسعود به آن کینه‌توزان اطلاع پیدا کرد، او را مورد ملامت قرار داد و گفت : چرا به آن دشمنان کینه‌توز اینگونه پاسخ داده‌ای؟ من چه کار خلافی کرده‌ام که آن را پنهان کنم؟ این پاسخی است که در مورد متهمی سابقه‌دار داده می‌شود! و من الحمدلله به هیچوچه اهل شرابخواری نبوده و نیستم!

به هر صورت در این رابطه میان ولید و ابن مسعود صحبت و گفتگوی دوستانه‌ای انجام گرفت و سوء تفاهم بر طرف گردید.

آن آدمهای کینه‌توز همچنان در کوفه به شایعه‌پراکنی‌های خود در مورد شرابخواری ولید ادامه دادند و علیه او طرح و توطئه می‌چیدند، و هر روز آدم‌های هرزه و فاسد و مخالف را که توسط ولید مورد مجازات قرار می‌گرفتند را، بیشتر به دور و بر خود جمع می‌کردند.

روزی آدم جادوگری را نزد ولید آوردند، ولید در مورد حکم مجازات جادوگر از ابن مسعود سؤال کرد، ابن مسعود گفت : از کجا می‌دانید او جادوگر است؟

از جادوگر پرسیدند : چه کارهای ساحرانه‌ای را انجام می‌دهی؟

گفت : می‌توانم وارد دهان الاغی شوم و از عقب آن بیرون بیایم!؟

ابن مسعود به ولید گفت : مجازات او اعدام است!

عده‌ای جلو منزل ولید تجمع نموده که در میان آنها یکی از آن کینه‌توز به نام جندب ازدی وجود داشت!

او برای ایجاد آشوب و بلوا فرصت را مناسب دید، و بدون اجازه ولید و صدور حکم قطعی به سرعت طرف جادوگر رفت و او را به قتل رسانید!

ولید و ابن مسعود کار او را اقدامی علیه اختیارات حکومتی تلقی نموده و به همین خاطر حکم زندانی شدن او را صادر نمودند. زیرا اقامه حدود شرعی جزو اختیارات مردم عادی نیست بلکه جزو اختیارات امام و مسؤلین امور مربوطه می‌باشد.

در مورد نوع اقدام علیه جندب، ولید نامه‌ای برای حضرت عثمان نوشت، حضرت عثمان دستور داد او را تعزیر کنند و پس از پایان تعزیر او را آزاد نمایند! و از مردم خواست بر پایه گمان خویش اقدام نکنند و بدون اجازة اولیای امور حدود الهی را به اجرا نگذارند.

جندب و گروه هواداران او بر دامنة کینه‌توزی و توطئه‌گری خود علیه ولید افزودند![2]

برخی از شورشیان که کینه ولید را بر دل داشتند، برای ملاقات با حضرت عثمان به سوی مدینه حرکت کردند، که جندب ازدی نیز آنان را همراهی می‌کرد، و از حضرت عثمان خواستند به سبب آنکه مردم از ولید آزرده‌اند، او را از استانداری کوفه برکنار کند!

حضرت عثمان چندان آنان را تحویل نگرفت و خطاب به آنها گفت : شما دارید بر اساس ظن و گمان عمل و اقدام می‌کنید و چنین چیزی از نظر اسلام پذیرفتنی نیست، از طرفی بدون اجازه از کوفه خارج شده‌اید![3]

وقتی که به کوفه بازگشتند، حقد و کینة آنها نسبت به ولید و حضرت عثمان بیشتر گردید!


تاریخ طبری : ج 4 ص 273 - 274

 تاریخ طبری : ج 4 ص 275

 تاریخ طبری : ج 4 ص 275 - 277

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط   | 

همچنان که گفته شد : رسول خدا در روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع‌الأول سال یازدهم هجری در منزل حضرت عایشه در مدینه وفات یافت.

ساعاتی پس از وفات آن بزرگوار مسلمانان در مورد انتخاب و بیعت جانشین او تلاش و مشاوره خویش را آغاز کردند!

هنوز آفتاب روز دوشنبه غروب ننموده بود که ابوبکر صدیقt را به عنوان جانشین رسول خدا برگزیدند و بعد از آن بود که کار غسل و کفن و اقامه نماز و دفن او را انجام دادند!

 اهمیّت انتخاب امام و خلیفه

انتخاب ابوبکر صدیق به عنوان خلیفه و رهبر مسلمانان و اولویت دادن به آن انتخاب در برابر دفن حضرت محمّد که او از هر کسی برایشان عزیزتر بود، حرکت و گام بسیار بزرگ و مهم و پیش‌رفته‌ای به شمار می‌آمد.

این موضوع نشانگر نقش و اهمیّت قضیة حکومت و اهمیّت وجود حاکم و خلیفه و امام مسلمین است که امور مردم را اداره، و دستورات خداوند را به اجرا بگذارد.

حتی برای چند روزی و یا ساعاتی هم نباید مقام امامت و خلافت از حاکم و فرمانروایی مسلمان خالی باشد، و لازم است قضیة انتخاب و بیعت با خلیفه و رهبر، بر هر موضوع دیگری مقدم داشته شود، و این درست همان کاری بود که اصحاب بزرگوار رسول خداr آن را عملی نمودند.

 چگونگی انتخاب ابوبکر صدیق

عمربن خطاب و عبدالرحمن بن عوف حدیث مربوط به «سقیفه بنی‌ ساعده» و چگونگی انتخاب ابوبکر صدیق و بیعت اولیه با او را روایت کرده‌اند!

عبیدالله بن عبدالله از عتبه بن مسعود و او از عبدالله بن عباس روایت می‌نماید که : «ابن عباس همراه با عمربن خطاب در آخرین حج ایام خلافت او قرار داشتند و ابن عباس همراه با عبدالرحمن بن عوفt در ایام حج در منی بودند، ابن عباس برای عبدالرحمن بن عوف قرآن را قرائت می‌کرد و در مورد آیاتی از آن با او اختلاف نظر داشت و در این مورد با هم گفتگو می‌کردند!

روزی عباس‌بن عبدالمطلب منتظر برگشتن عبدالرحمن بن عوف به اقامتگاه خود در منی بود تا برای او قرآن تلاوت کند.

عبدالرحمن بن عوف به ابن عباس گفت : وقتی عمر بن خطاب در منی بوده مردی نزد او آمد و به او گفته : «یا امیر‌المؤمنین! فلانی می‌گوید : اگر عمربن خطاب را مرگ فرا برسد با فلانی به عنوان جانشین او بیعت خواهم کرد!

حضرت عمربن خطاب خشمگین شد و گفت : همین امشب در منی با مردم سخن خواهم گفت : و آنها را از آنگونه انسان‌ها برحذر خواهم داشت، آنهایی که می‌خواهند حقوق مردم را در مورد انتخاب خلیفه مورد نظر خود بدون مشورت با مردم مسلمان و بیعت آنان پایمال نمایند!

عبدالرحمن بن عوف گفت : یا امیرالمؤمنین این کار را مکن، و امشب هم در این مورد با مردم سخن مگو! زیرا در مراسم حج عده‌ای ساده‌لوح و یا ماجراجو هستند، که اگر بخواهی با مردم سخن بگویی آنان روبه‌روی تو خواهند نشست و از این نگرانم که سخنان تو را به درستی درک نکنند و آن را در جای صحیح خود قرار ندهند! و به غلط چیزهایی را به تو نسبت داده و در میان مردم شایع کنند!!

بهتر این است تا بازگشت به مدینه صبر کنی، زیرا مدینه خانة هجرت و پایگاه سنّت است و عالمان و بزرگان مسلمانان در آنجا هستند، و هر چه را که بخواهی می‌توانی با آنها در میان بگذاری، چرا که آنان سخنانت را به درستی درک کرده و آن را در جای درستش قرار خواهند داد!

عمربن خطابt فرمود : اگر سالم به مدینه بازگشتم به خواست خدا در اولین فرصت و اولین خطبه‌ای که خواهم خواند آن را با مردم در میان خواهم گذاشت.

عبدالرحمن بن عوف می‌گوید : وقتی مراسم حج به پایان رسید و به مدینه بازگشتیم و اولین روز جمعه فرا رسید، زود به مسجد رفتم. وارد مسجد که شدم دیدم سعیدبن زید زودتر از من آمده و در طرف راست منبر نشسته است!

جلو رفتم، به او نزدیک شدم، درست در کنارش نشستم به گونه‌ای که زانویم در موازات زانوی او قرار گرفت.

در همین حال، عمربن خطاب وارد مسجد شد، به سعیدبن زید گفتم : امروز عمر در خطبة نماز جمعه موضوعی را بر روی منبر با مردم در میان خواهد گذاشت که تاکنون کسی پیش از او آن را مطرح ننموده است!

سعیدبن زید با کلام مخالفت نموده و گفت : این چه چیزی است که تو می‌گویی؟ عمربن خطاب چه چیزی را می‌خواهد بگوید، که کسی قبل از او آن را نگفته است!؟

گفتم : خواهی شنید!

عبدالرحمن بن عوف در ادامه می‌گوید : عمر بر روی منبر رفت و آنجا نشست، وقتی مؤذن اذان را به پایان رسانید، عمربن خطاب برخاست و پس از حمد و ستایش شایستة خداوند گفت :

 نطق عمر فاروق

«ای مردم! اکنون من سخنی را با شما در میان خواهم گذاشت، که خداوند مقدّر فرموده آن را با شما طرح کنم! نمی‌دانم شاید عمرم به پایان خود نزدیک شده باشد! هر کسی آن را به خوبی فهمید و به درستی درک کرد، تا هر جا که می‌تواند رفته و به همة مردم برساند! اما هر کس آن را به درستی درک نکرد، چیزی در مورد آن برای دیگران نگوید درست نیست کسی به دروغ سخنی را به من نسبت بدهد!

خداوند محمّد را بر اساس حق و راستی فرستاد و قرآن را بر او وحی نمود. یکی از آیاتی را که بر او فرو فرستاد در مورد مجازات آدم زناکار است که آن را خوانده و دیده‌ایم! و رسول خدا عملاً آن را به اجرا گذاشته و ما هم همان کار را انجام داده‌ایم! من از این نگرانم که به مرور زمان کسی بیاید و بگوید : ما در قرآن آیه‌ای راجع به مجازات زناکار نداریم! و چنین سخنی موجب ترک یکی از دستورات الهی بشود، که آن را نازل فرموده است، رجم و سنگسار در کتاب خداوند است و بر مردان و زنان شوهرداری که به وسیلة دلیل و شاهد یا بارداری و اعتراف کردن جرمشان ثابت شود، به اجرا گذاشته می‌شود!

هوشیار باشید که ما مدام این سخن را گفته و می‌گوییم که : از دین پدران مسلمان خود رویگردان نشوید، زیرا رویگردانی از آنان، موجب کفر می‌گردد.

بدانید که رسول خدا فرموده‌اند : «مرا همچنان که مسیحیان عیسی را در جایگاه خاصی قرار دادند، قرارنداده و تعریف و تمجید نکنید! من بندة خدایی بیش نیستم! مرا بنده و فرستادة خداوند بخوانید!»

 دیدگاه عمر فاروق در مورد چگونگی تعیین رهبر و خلیفه

به من اطلاع داده‌اند که عده‌ای از شما گفته‌اید! اگر عمر را مرگ فرا برسد با فلانی بیعت خواهیم کرد!

هیچ یک از شما نباید به خاطر عجله و شتاب در تعیین ابوبکر به عنوان خلیفه دچار اشتباه شود و گمان نادرست ببرد!!

انتخاب و بیعت با او با عجلة ناگهانی و با شتاب بود، اما خداوند ما را از زیان آن مصئون فرمود، و امروزه در میان شما کسی همچون ابوبکر نیست که همه به سوی او روی آورده و در برابرش سر تسلیم فرود آورند!

ما اطلاع داشتیم که هنگام وفات رسول خداr علی‌بن ابی‌ طالب و زبیر بن عوامy و چند نفر دیگر در خانة فاطمه دختر رسول خدا بودند و به سقیفه نیامدند!

از طرف دیگر بسیاری از مردم انصار هم به اجتماع سقیفه نیامده بودند.

و این مهاجرین بودند که در مورد جانشینی ابوبکر اتفاق نظر پیدا کردند.

بعد از انتخاب ابوبکر به او گفتم : برخیز نزد برادران انصار خود برویم!

با هم به سقیفة بنی‌ساعده رفتیم و با دو بزرگوار ایشان یعنی عُوَیم بن ساعده و معن ‌بن عدی برخورد کردیم، به ما گفتند : برادران مهاجر، کجا می‌خواهید بروید؟

گفتم : می‌خواهیم با برادران انصارمان ملاقات کنیم!

گفتند : ضرورتی ندارد و مشکلی نیست، شما تصمیم خود را بگیرید!

گفتم : سوگند به خداوند باید نزد ایشان برویم!

به سقیفة بنی ساعده رفتیم و در آنجا همة ایشان گرد آمده بودند. و در میان آنان مردی بود که چهرة خویش را پوشانیده بود!

گفتم : این مرد کیست؟

گفتند : سعدبن عباده است!

گفتم : او را چی شده است؟

گفتند : بیمار است!

در کنار او نشستیم!

بعد از آن، سخنگوی آنها برخاست و پس از حمد و ستایش خداوند گفت :

«ما انصار دین خداوند و سربازان اسلام بوده و هستیم، و شما مهاجرین را مردمی و جماعتی از خود می‌شماریم، اما عده‌ای از میان شما مهاجرین آمده و می‌خواهند در میان ما جدایی بیفکنند و حق ما را نادیده بگیرند و از این میدان خارج کنند!»

وقتی سخنان او پایان یافت، خواستم برخیزم و مطلبی را که در ذهن خود آماده نموده و خوب و مناسبش می‌دانستم در حضور ابوبکر و در پاسخ به سخنگوی ایشان بیان کنم!

فکر می‌کردم که لازم است پاسخ تندی به او داده شود، اما ابوبکر از من بردبارتر و آرام‌تر بود. ابوبکر به من گفت : صبر کن! من می‌خواهم سخن بگویم!

دوست نداشتم او را آزرده خاطر نمایم، به درستی از من آگاه‌تر و بردبارتر و وقارش بیشتر بود!

ابوبکر برخاست و سخنانش را آغاز کرد، سوگند به خداوند همه آنچه را که من در مورد آن بسیار فکر کرده و آماده نموده بودم، او بدون تکّلف بسیار بهتر و رساتر از من گفت!؟

 سخنان ابوبکر صدیق

«خیر و منزلتی که برای خود ذکر کردید، شایسته‌ آن هستید! اما مردم عرب این موضوع (خلافت) را تنها برای این جمع از مردم قریش می‌شناسند، زیرا در میان مردم عرب آنها دارای نسب و جایگاهی میانه‌اند.

ابوبکر دست من و ابوعبیده جراح را گرفت و گفت : من برای قبول این مسئولیت یکی از این دو نفر را به شما پیشنهاد می‌نمایم.»

من از سخنان ابوبکر – به غیراز این پیشنهاد او – کاملاً راضی بودم! سوگند به خداوند اگر دست و پای مرا ببندند و گردنم را بزنند به شرطی که سبب معصیت نشود، برایم قابل قبول‌تر از آن بود که پیشوای مردمی بشوم که ابوبکر در میان آنهاست.

وقتی ابوبکر آن پیشنهاد را مطرح نمود، یکی از انصاریان به نام حباب بن منذر برخاست و گفت :

من در مورد این قضیه خبره‌ام و لازم است رأی من عملی بشود!

او گفت : اي قریشیان! من پیشنهاد می‌نمایم، که یک نفر از ما و یک نفر از شما امیر و خلیفه بشوند!

 بیعت با ابوبکر صدیق

وقتی حباب بن منذر این سخن را گفت : همهمه بر پا شد و صدای اعتراضی برخاست، من ترسیدم که تفرقه ایجاد شود!

به ابوبکر گفتم : دست خود را به من بده!

ابوبکر دست خود را به من داد و من با او بیعت کردم، پس از آن مهاجرین با او بیعت نمودند و به دنبال ایشان مردم انصار با او بیعت کردند!

عمر فاروقt در ادامه خطابه‌اش می‌گوید :

«سوگند به خداوند در آن شرایطی هیچ چیزی از قضیه بیعت با ابوبکر برای ما مهم‌تر و ضروری‌تر نبود!

ما از اینکه مردم انصار از بیعت خودداری کنند نگران بودیم. که اگر چنان می‌شد، بیعتی صورت نمی‌گرفت، و ممکن بود که پس از ما بیعتی انجام بگیرد و با یکی از افراد خود بیعت کنند! در آن صورت ما بر سر دو راهی قرار می‌گرفتیم : یا باید از ایشان تبعیت می‌کردیم و با کسی که با او بیعت کرده‌اند، بیعت نماییم و کاری را انجام بدهیم که به آن راضی نبودیم و مصلحت مسلمانان را در آن نمی‌دانستیم، یا اینکه با اقدام ایشان به مخالفت می‌پرداختیم اما چنین مخالفتی زمینة تفرقه و تباهی را فراهم می‌نمود.

هر کسی بدون مشورت با مسلمانان با امیری بیعت کند، بیعت او ارزشی ندارد و به امارت آن شخص مشروعیت نمی‌بخشد![1]»

 سبب پذیرش بیعت

حضرت ابوبکر صدیق سبب قبول خلافت و بیعت با خود را بعداً توضیح دادند.

رافع طایی در مورد مسایل طرح شده در اجتماع تصفیه از او سؤال کرد، ابوبکر در پاسخ به او فرمود :

«با من بیعت کردند و من آن بیعت ایشان را پذیرفتم، زیرا نگران آشوب و تفرقه بودم و از این هراس داشتم که چنانچه بیعت را قبول ننمایم، عده‌ای کافر شوند![2]»

بیعت با ابوبکر ابتدا از طرف جمعی از مهاجرین و انصار در سقیفه بنی‌ساعده در روز دوشنبه دوازدهم ربیع‌الأول صورت گرفت!

عباس و علی و زبیر بن عوام به علت آن که به کار غسل و تکفین رسول خدا مشغول بودند نتوانستند در سقیفه حضور پیدا کنند!

فردای آن روز یعنی روز سه‌شنبه سیزدهم ربیع‌الأول در مسجد نبوی مهاجرین و انصار در اجتماعی بزرگتر برای بار دوم با ابوبکر صدیقt بیعت نموده و مجدداً بیعت سقیفه را مورد تأیید قرار دادند.

شرح و جزئیات و رویداد سقیفه و بیعت اولیه با ابوبکر صدیق را از زبان حضرت عمر شنیدیم و اما شرح و تفصیل بیعت دوم را از انس بن مالک بشنویم :

او می‌گوید :

روز سه‌شنبه، عمربن خطاب بر روی منبر رفت، ابوبکر هم در کنار منبر آرام و ساکت نشسته بود!

وقتی همة مردم در مسجد جمع شدند، عمر برخاست و گفت :

«آرزوی همیشگی من این بود که رسول خدا  اکنون در جمع ما می‌بود، تا امور زندگی ما را با تدبیر خویش اداره می‌نمود و آخرین فردی از ما بود که مرگ به سراغ او می‌آمد! اما اینک هر چند رسول خدا وفات یافته ولی چراغ پرفروغ سنّت را در میان ما برجای نهاده تا راه هدایت را به وسیله آن بیابیم!

و ابوبکر یار رسول خدا و دومین نفر غار ثور است! اینک خداوند سخن شمار را در مورد او یکی نموده و او بیش از همه شایستگی بدست گرفتن زمام امور و رهبری شما را دارد، برخیزید و با او بیعت کنید!

پس از آن عمر به ابوبکر گفت : روی منبر برو!

ابوبکر روی منبر رفت و همة مهاجرین و انصار با او دست بیعت دادند!

 خطابه ابوبکر صدیق

ابوبکر صدیق پس از حمد و ستایش شایسته خداوند، گفت :

«ای مردم! شما مرا پیشوای خود نموده‌اید، در حالی که بهتر از شما نیستم! اگر خوب عمل کردم مرا یاری دهید! واگر بد عمل نمودم، مرا بر سر راه بیاورید! صداقت امانت است و دروغ خیانت!

ضعیف شما نزد من قوی است تا به امید خدا حق او را به وى برگردانم و قوی شما نزد من ضعیف است تا به امید خدا حق دیگران را او بگیرم.

هر ملّتی که جهاد را به دست فراموشی بسپارد، خداوند آن قوم را خوار و درمانده می‌گرداند! و هر گاه فساد و فحشا، در میان اجتماعی رواج پیدا کند، خداوند آن اجتماع را به بلا و مصیبتی فراگیر گرفتار می‌گرداند!

تا وقتی از خداوند و پیامبر او اطاعت می‌کنم از من اطاعت کنید، اما هر گاه خداوند و پیامبرش را نافرمانی کردم، به هیچوجه اطاعت از من لازم نیست![3]»

ابوسعید خدری در مورد بیعت حضرت علی بن ابی‌طالبt با ابوبکر صدیق می‌گوید :

«وقتی ابوبکر بر روی منبر رفت، به چهره‌های مردم حاضر در مسجد نگاه کرد و زبیربن عوام را ندید!

او را فراخواند و زبیر آمد!

ابوبکر به او گفت : ای عموزادة رسول خدا و یار و همراه دلسوز او، می‌خواهی، ستون وحدت مسلمانان فرو بریزد؟

زبیر گفت : ای خلیفه رسول خدا به هیچوجه نباید نگران باشی!

سپس برخاست و با ابوبکر بیعت کرد!

پس از آن ابوبکر به میان جمع حاضر در مسجد نگاه کرد، وقتی حضرت علی بن ابی‌طالب را ندید، او را هم صدا زد!

حضرت علی برخاست و نزد ابوبکر آمد!

ابوبکر گفت : ای پسر عم و داماد رسول خدا، آیا می‌خواهی صف وحدت مسلمانان به هم بریزد؟

حضرت علی فرمود : ای خلیفة رسول خدا به هیچوجه نباید نگران باشی!

سپس حضرت علی برخاست و با ابوبکر صدیق بیعت نمود.

روایت صحیح ابوسعید خدری بیانگر این است که علی بن ابی‌‌طالب و زبیربن عوام در روز سه‌شنبه یعنی یک روز پس از وفات رسول خدا با ابوبکر صدیق بیعت نمودند.[4]»

یکی از دلایل اهمیت روایت صحیح ابوسعید خدری این است که امام مسلم مؤلف کتاب «الجامع الصحیح» که پس از صحیح امام بخاری صحیح‌ترین کتاب است، نزد استاد خود حافظ بن اسحاق بن خزیمه مؤلف کتاب «صحیح ابن خزیمه» رفت و در مورد این روایت از او سؤال نموده است.

ابن خزیمه این روایت را نوشته و برای او قرائت کرده است.

امام مسلم به استادش گفته است : این روایت یک ملک می‌ارزد!

ابن خزیمه می‌گوید : ارزش این روایت از یک ملک بیشتر است و یک دنیا ارزش دارد!

یکی از دلایل دیگر بیعت حضرت علیt در روز سه‌شنبه و در بیعت دوم روایتی است که حبیب‌بن ثابت آن را روایت کرده است. او می‌گوید :

علی‌بن ابیطالب در منزل بود، مردی نزد او رفت وگفت : ابوبکر در رابطه با قضیة بیعت به مسجد آمده است!

حضرت علی با همان پیراهنی که به تن داشت و بدون آنکه ردائی را بپوشد، با شتاب به سوی مسجد رفت، تا در مورد بیعت درنگ نکند و پس از بیعت با ابوبکر کسی را فرستاد تا ردایش را بیاورند، آن را که آوردند بر روی پیراهنش پوشید.

عمر بن حریث از سعید بن زید پرسید : آیا در روز وفات رسول خدا حضور داشتی؟

گفت : آری، بودم!

پرسید : کی با ابوبکر بیعت انجام گرفت؟

گفت : در همان روزی که رسول خداr وفات یافت، زیرا مسلمانان نمی‌خواستند حتی یک نصف روز را هم بدون رهبر و خلیفه باشند!

پرسید : آیا کسی بود که با خلافت ابوبکر مخالفت کند؟

گفت : مگر آدمی که از دین برگشته یا می‌خواست که از دین برگردد، خداوند انصار را هدایت فرمود و رأی آنها را برای بیعت با ابوبکر یکی کرد!

پرسید : آیا در میان مهاجرین کسی بود که با او بیعت نکند؟

گفت : نه همة مهاجرین یکی به دنبال دیگری با او بیعت نمودند!

 گلایه‌مندی علی و زبیر

عبدالرحمن بن عوف خطبة دیگری را از ابوبکر صدیق پس از پایان بیعت دوم نقل نموده است.

عبدالرحمن بن عوف می‌گوید : ابوبکر بر روی منبر رفت و گفت :

«هیچ وقت چه آشکارا و یا پنهانی خود را کاندید نکرده و یا به دنبال امارت و رهبری نبوده‌ام!

علی‌بن ابیطالب و زبیر بن عوم گفتند : ما از این موضوع گلایه‌مندیم که دیر با ما مشورت شده است. هر چند ما بر این باوریم که برای مسئولیت ابوبکر از هر کس دیگری شایسته‌تر است، او یا غار است و ما منزلت او را می‌دانیم، از طرف دیگر رسول خداr هنگامی که زنده بود به او فرمود که پیشنماز مردم بشود![5]»

حضرت علی بن ابیطالب دو بار با حضرت ابوبکر صدیق بیعت نمود.

بار اول : روز سه‌شنبه – یعنی یک روز پس از وفات رسول خداr - که با شتاب و قبل از آنکه ردای خویش را بپوشد و تنها با یک پیراهن – آنگونه که حبیب‌بن ثابت روایت نموده – به مسجد آمد و با او بیعت فرمود.

بار دوم : پس از وفات حضرت فاطمهt که شش ماه پس از وفات رسول خدا وفات یافت![6]

در طول آن شش ماه حضرت علی یار و همراه و مشاور حضرت ابوبکر بود و هیچگاه راه خود را از راه او جدا ننمود، و گروه و جماعتی را تشکیل نداد و با او قطع رابطه ننمود و برای اداره امور مسلمانان طرف مشورت و رایزنی ایشان بود.

موضوعی که باعث گلایه‌مندی حضرت فاطمه از حضرت ابوبکر صدیق گردید، این بود که نزد او آمد و درخواست میراث رسول خداr را نمود. ابوبکر صدیق نیز در پاسخ به او فرمود که : رسول خدا ارثی از خود بر جای ننهاده است.

ابوهریره از رسول خدا روایت نموده که فرموده است :

«وارثین من هیچ درهم و دیناری را در میان خود تقسیم نکنند. هر چه را از دارایی من که از هزینه زندگی زنان و اجرت کارگران اضافه آمد، صدقه و احسان است.»

عایشهt می‌گوید : وقتی رسول خدا وفات یافت، همة همسرانش با هم جمع شدند و تصمیم گرفتند که عثمان بن عفان را نزد ابوبکر صدیق بفرستند تا میراث رسول خدا را در میان آنها تقسیم کند.

عایشه می‌گوید به آنان گفتم : مگر نشنیده‌اید که رسول خدا فرموده‌اند :

«از ما پیامبران ارثی برده نمی‌شود، هر چه را که از خود برجای نهاده باشیم صدقه و احسان است؟»

همسران رسول خدا این را پذیرفتند!

عروه بن الزبیر ازعایشه روایت می‌نماید که : «فاطمه و عباس نزد ابوبکر صدیق آمدند، و سهم خود را از ارثی که رسول خدا بر جای نهاده بود می‌خواستند و خواهان زمین فدک و سهم رسول خدا از خیبر بودند!

ابوبکر صدیقt به او فرمود : از رسول خدا شنیدم که فرمود : «از ما ارثی برده نمی‌شود و هر چه را که از خود برجای نهادیم صدقه است و خانوادة محمد تنها از بیت‌المال استفاده کنند.»

ابوبکر در ادامه سخنان خود گفت : سوگند به خداوند، هر کاری را که دیده‌ام رسول خدا انجام داده، انجام خواهم داد.

حضرت فاطمه آزرده خاطر شد و با ناراحتی حضرت ابوبکر را ترک کرد![7]»

اما حضرت ابوبکر قبل از مرگ به منزل فاطمهt رفت و رضایت او را به جای آورد!

عامر شعبی می‌گوید : وقتی فاطمه بیمار بود، ابوبکر به منزل ایشان آمده و برای عیادت از او اجازه خواست.

حضرت علی به فاطمه فرمود : ابوبکر آمده و اجازه ورود می‌خواهد؟

فاطمه گفت : دوست داری به او اجازه ورود بدهم؟

حضرت علی فرمود : آری، دوست دارم!

حضرت فاطمهt به ابوبکر اجازه داد وارد منزل شود. حضرت ابوبکر به قصد عیادت و جلب رضایت وارد منزل شد و گفت :

«ای دختر رسول خدا! من دارایی و ثروت و خانواده و عشیره و محل سکونت خویش را تنها در راستای رضایت خداوند و پیامبرش و شما خانوادة او ترک کردم!

حضرت ابوبکر برای جلب رضایت حضرت فاطمه تلاش نمود، و در نهایت فاطمه از او اظهار رضایت نمود.[8]»

 بیعت دوم حضرت علی با ابوبکر صدیق

پس از وفات حضرت فاطمهt حضرت علی به مسجد رفت و در حضور مردم در مورد منزل و سابقه و فضیلت حضرت ابوبکر صدیق سخن گفت و سپس برخاست و با ابوبکر برای بار دوم بیعت نمود.

این بیعت همچنان که گفته شد پس از وفات حضرت فاطمه صورت گرفت و در واقع به خاطر تأکید بر روی آشتی و برادری بود. زیرا حضرت علی در روز سه‌شنبه یعنی یک روز پس از وفات رسول خدا و انتخاب ابوبکر به عنوان جانشین پیامبر – بنا به روایت بسیاری از اصحاب و ترجیح امام مسلم و استادش امام ابن خزیمه – با او بیعت فرموده بود!

اما وقتی برخی از راویان شنیده‌اند که حضرت علی پس از وفات حضرت فاطمه با ابوبکر بیعت نموده، گمان برده‌اند که او پیشتر با ابوبکر صدیق بیعت نفرموده است! اما حقیقت موضوع همانی است که راویان مورد اعتماد مانند امام مسلم رحمه الله روایت کرده‌اند.[9]

به راستی زمانی خداوند به مسلمانان ارادة خیر فرمود که انتخاب ابوبکر صدیق را به عنوان جانشین رسول خدا به ایشان الهام نمود. زیرا مسئولیت بزرگ و بسیار با اهمیتی برای استوار نمودن ارکان حکومت خلافت و حل مشکلات و رویدادهای ناگهانی و مهمی که بر اثر وفات رسول خدا پیش آمد، پیش روی او قرار داشت.

خداوند متعال در همة امور و برای حل و فصل همة مسایل و حوادث ابوبکر را برای تصمیم‌گیری درست و حکیمانه توفیق عطا فرمود.

از طرف مخالفان و مرتدین برای دست برداشتن از مخالفت با او و مسلمانان معامله‌های فریبنده و پیشنهادهای عجیب وغریبی مطرح می‌گردید، که گاهی برخی از اصحاب او را برای قبول آنها تا زمانی که مسلمانان قدرتشان بیشتر می‌شود، تشویق می‌کردند!

اما خداوند به ابوبکر الهام می‌فرمود که با آنگونه معامله و پیشنهادهای ایشان مخالفت کند و حاضر به دادن امتیازهایی به ایشان نشود، و بر قرآن و سنت و سیرة رسول خداr استوار و ثابت قدم باقی بماند.

چنانچه ابوبکر رأی برخی از اصحاب را در مورد سازش و قبول پیشنهادهای مخالفان و مرتدین و مصالحه با آنهایی که حاضر به پرداخت زکات نبودند، می‌پذیرفت، بر مشروعیت حکومت اسلامی خط بطلان می‌کشید و از همان آغاز عمر خلافت زمینة انحراف آن را از التزام دقیق به کتاب و سنت فراهم می‌گردانید.

البدایة والنهایة : ج 5 ص 245 - 247

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 247 - 248

 البدایة والنهایة : ج ص 248

 البدایة و النهایة : ج 5 ص 249

 البدایة و النهایة : ج 5 ص 250

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 286

البدایة والنهایة : ج 5 ص 285

 البدایة و النهایة : ج 5 ص 289

[9]- البدایة والنهایة : ج 5 ص 286

[10]- در ارتباط با سپاه اسامه به تاریخ ابن کثیر ج 6 ص 304 – 305 و کتاب «الطریق الی دمش» احمد عادی : ص 152 – 156 مراجعه فرمائید!

[11]- الکامل فی التاریخ ابن اثیر ج 2 ص 425 - 427

[12]- تاری طبری ج 3 ص 422

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط   | 

نشست اهل حل و عقد

در بخش قبلی گفتیم که : ابوبکر درروز سه‌شنبه بیست و دوم ماه جمادی‌الآخر سال سیزدهم هجری وفات یافت، و حضرت عمربن خطاب بر پیکر او نماز میت خواند و همان روز دفن گردید.

در همان روز بزرگان اصحاب و اهل حل و عقد از جمله عمربن خطاب اجتماعی را ترتیب دادند. و توصیه و پیشنهاد مکتوب حضرت ابوبکر را در مورد جانشینی حضرت عمرt مورد بررسی قرار دادند.

پس از گفتگو و تبادل نظر در همان نشست، اهل حل و عقد با انتخاب حضرت عمر به عنوان خلیفة مسلمین موافقت نموده و با او بیعت کردند!

بدین ترتیب مقام خلافت هیچگاه خالی نماند و بلافاصله پس از مرگ ابوبکر صدیق اصحاب با انتخاب خلیفة بعدی جالی خالی او را پر کردند و عمربن خطاب را جانشین او نمودند، درست همان کاری را که در زمان وفات رسول خدا انجام داده بودند که در همان روز وفات ایشان با ابوبکر صدیق بیعت کردند، تکرار نمودند!

 اولین خطبه امیر‌المؤمنین عمربن خطاب

خلافت عمر فاروق از روز سه‌شنبه بیست و دوم جمادی‌الآخر سال سیزدهم هجری آغاز گردید!

پس از آنکه بیعت با او خاتمه یافت، بر روی منبر و پله‌ای پایین‌تر از جایی که ابوبکر صدیق می‌نشست، رفت و گفت :

«خداوندا! من ضعیف را قوت بده و من سخت‌گیر را مهربانی و نرمخویی عطا فرما! و من بخیل را سخاوتمند بگردان!»

قرآن را بخوانید تا به آن معرفت پیدا کنید! و به آن عمل نمائید تا اهل قرآن باشید و قبل از آنکه شما را مورد محاسبه قرار دهند، خود خویشتن را مورد بازخواست قرار داده و خود را برای روز بزرگ رستاخیز آماده کرده، روزی که در پیشگاه خداوند حاضر می‌شوید، که هیچ چیزی از شما پنهان نمی‌ماند، و هیچ کسی صاحب این حق نیست که در اموری که نافرمانی خداوند است از او فرمانبرداری شود!

شما هم شاهد باشید که من در رابطه با اموال بیت‌المال خود را همچون ولی و قیم کودکی‌ یتیم قرار داده‌ام، اگر بی‌نیاز بودم برای خود چیزی را از آن برنمی‌دارم و اگر نیازمند بودم، به صورتی شایسته از آن برای خود برخواهم داشت.»

او چند روز بعد از انتخاب شدن، در میان جمع مسلمانان خطابه‌ای را بیان نمود، که در بخش‌هایی از آن فرموده است :

«اطلاع پیدا کرده‌ام که عده‌ای از سخت‌گیری من نگران و از قاطعیت من دچار هراس گردیده‌اند، گفته‌اند : در شرایطی که رسول خدا در میان ما بود و در حالی که ابوبکر خلیفه مسلمانان بود او بر ما سخت می‌گرفت، اکنون که ایشان نیستند و زمام امور در دست او قرار گرفته چه خواهد کرد؟!

کسانی که این سخن را گفته‌اند، حق به جانب‌اند و راست گفته‌اند :

زمانی که با رسول خدا بوده و خدمتکارشان بودم، هیچ کس به اندازة او مهربان و نرمخو نبود و همانگونه بود که خداوند در موردش فرموده‌اند :

(التوبه : 128)

«او نسبت به مؤمنین رؤوف و مهربان بود.»

اما من شمشیر از نیام برآمده‌ای در خدمت او بودم، تا وقتی که خود می‌خواست من را در نیام، یا به کار می‌گرفت. تا زمانی که در خدمت رسول خدا بوده، این چنین بودم! و تا زمانی وفات یافت از من راضی بود، و به خاطر آن خداوند را بسیار سپاس می‌گویم و به آن رضایت، افتخار می‌نمایم!

پس از رسول خدا ابوبکر ولی امر مسلمانان گردید، او کسی بود که هیچکس دلسوزی و کرامت و نرمخویی و مهربانیش را انکار نمی‌کرد، من خدمتکار و همکار او نیز بودم، سخت‌گیری خویش را با نرمخویی او در می‌آمیختم و شمشیر از نیام کشیده‌ای در اختیار او بودم و اگر می‌خواست مرا در نیام می‌کرد و چنانچه اراده می‌کرد مرا آزاد می‌گذاشت، من با او نیز این چنین بودم، تا اینکه خداوند در حالی روح او را نزد خود برد که از من راضی بود و به خاطر آن خداوند را بسیار سپاسگزارم و به آن افتخار می‌کنم!

ای مردم! اکنون زمام امور خود را به دست من داده‌اید، بدانید از آن سخت‌گیریها بسیار کم شده، که از آن تنها برای مقابله با اهل ستم و تجاوز بر حقوق مسلمین استفاده خواهم کرد، اما در برابر اهل دین و مسالمت‌جویان، از بسیاری از آنها آرام‌تر و نرمخوتر خواهم بود!

به هیچ کس اجازه نخواهم داد به دیگری ستم و یا حقوق او را پایمال نماید و سر ستمکاران بر زمین ساییده و پایم را بر روی گردنشان خواهم گذاشت، و تا زمانی به حق مردم گردن ننهند، پایم را برنخواهم داشت!

این گونه سخت‌گیری و قاطعیت را با ستمگران، اعمال خواهم کرد، و اما از طرف دیگر در برابر پاکان و پرهیزکارن خاشعانه چهرة خود را بر زمین نهاده و با آنان فروتن خواهم بود.

«ای مردم! شما هم بر من حق و حقوقی دارید که دوست دارم آنها را به شما یادآوری نمایم! تا از مطالبه آنها غفلت نکنید!

این حق شماست که تنها از راه صحیح و مشروع خراج و غنیمت‌هایی را که خداوند در اختیارتان می‌نهد، جمع‌آوری نمایم!

این حق شماست که آن اموال جمع‌آوری شده را در راه درست مصروف نمایم!

این حق شماست که با یاری خداوند به حقوق و مزایای شما بیفزایم! و از مرزهایتان پاسداری کنم.

این حق شماست که شما مردم را در معرض هلاکت و نابودی قرار ندهم!

این حق شماست که هر گاه از سوی ما به جایی اعزام شدید، مسئولیت و سرپرستی خانواده‌هایتان را بر عهد بگیرم!

ای بندگان خداوند از خداوند پروا کنید! و با خودداری از کارشکنی در کار من برای ادارة امورتان مرا یاری دهید! به وسیله امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت مرا بر کنترل نفس خویش کمک کنید! و در اموری که خداوند مرا متولی آن نموده با اندرز خویش از من حمایت کنید!

بیش از این سخنی ندارم و در پایان از خداوند متعال برای خود و شما درخواست مغفرت می‌نمایم.»

 مدت خلافت حضرت عمر فاروق

روز سه‌شنبه 22 جمادی‌الآخر سال 13 هجری حضرت عمر پس از انتخاب و بیعت زمام امور مسلمین را در دست گرفت، و در روز چهارشنبه 26 ذی‌الحجه سال 23 ه‍. به شهادت رسید و مدت خلافت او ده سال و شش ماه و چند روز بود.

بهترین مطلبی که در مورد خلافت عمر فاروق گفته شده سخن حضرت عبدالله بن مسعود است، که چنین گفته : خداوند عمر را مورد رحمت خویش قرار دهد، چرا که مسلمان شدنش گشایش، هجرتش پیروزی و خلافتش رحمت بود!!

 عصر جلوگیری از آشوبها

در عصر عمر اسلام وارد اکثر کشورهای همسایه جزیره العرب گردید. سرزمین‌های شام و عراق و مصر، فارس، ارمنستان، آذربایجان، گرگان، ماوراء‌النهر در آسیا فتح شدند و در آفریقا طرابلس و برقه به تصرف مسلمانان درآمدند!

خلافت حضرت عمر دیوار استواری در برابر فتنه‌گری‌ها و آشوب‌طلبی‌ها بود، شخصیت خود حضرت عمر در واقع دروازه پولادینی بود که به هیچوجه بر روی فتنه‌گرها باز نمی‌گردید و در عصر او فتنه و آشوب توانایی سر بیرون آوردن را نداشتند!

اما زمانی که حضرت عمرt به شهادت رسید، آن دیوار استوار و دروازه پولادین در برابر فتنة فتنه‌گران فرو ریخت و تفرقه و هرج و مرج و آشوب و فساد از هر طرف بر مسلمانان سرازیر شد و بعد از شهادت او فتنه‌های سرکش همچون امواج سهمگین دریاها دین و دنیای مسلمانان را درنوردید.

به گفتگوی عجیب میان عمر بن خطاب و حذیفه بن یمان در مورد آشوب‌طلبی و فتنه‌گری گوش فرا می‌دهیم :

حذیفه بن یمان می‌گوید : ما نزد عمر بن خطاب بودیم.

او گفت : کدام یک از شما حدیثی را از رسول خدا در مورد فتنه و آشوب از بر (حفظ) دارد؟

گفتم : من حدیثی را در مورد فتنه درست همانگونه که رسول خدا فرمود از بردارم!

گفت : بگو! خداوند پدرت را رحمت کند، تو آدم با شهامتی هستی!

گفتم : از رسول خدا شنیدم که می‌فرمود :

فتنة الرجل فی اهله و ماله و نفسه و ولده و جاره یکفّرها الصّیام و الصّدقه و الأمر بالمعروف والنهی عن المنکر.

«انسان در برابر خانواده و دارایی و نفس و فرزند و همسایه دچار فتنه خواهد شد، نماز و روزه و صدقه و امر به معروف و نهی از منکر آن را جبران می‌نماید!»

گفت : منظور من این نوع از فتنه و تباهی نبود، مقصود من فتنه‌هایی است که به سان امواج دریاها سهمگین‌اند!

گفتم : یا امیرالمؤمنین! شما را با آن چه کار؟ مگر نه این است که میان تو و آن فتنه‌ها دری محکم و سخت بسته وجود دارد؟!

گفت : این در ممکن است شکسته، یا باز شود!

گفتم : نه، شکسته می‌شود!!

گفت : این در باید و برای همیشه، تا قیام قیامت بسته باقی نماند!

ابووائل راوی از حذیفه پرسید : عمر می‌دانست که آن در کیست؟

حذیفه گفت : آری می‌دانست، همانگونه که می‌دانست به دنبال روز، شب خواهد آمد! من سخنانی را با او در میان نهادم که به هیچوجه یاوه و باطل به شمار نمی‌آیند!

ابووائل گفت : خواستیم از حذیفه سؤال کنیم، چه کسی دری استوار بر روی فتنه بود؟

به مسروق گفتیم : از حذیفه سؤال کن که در بسته بر روی فتنه و آشوب چه کسی بود؟

مسروق از حذیفه پرسید : باب چه کسی بود؟

حذیفه گفت : عمربن خطابt!!

در واقع حذیفه بن یمان کارشناس و آسیب‌شناس و متخصص در مسائل مربوط به آشوب و فتنه بود و این دانش را بیش از دیگر اصحاب از رسول خداr آموخته، و به همین خاطر بود که به حضرت عمر فاروق گفت : من همانگونه که رسول خدا فرموده‌اند، آن را از بردارم!

حضرت عمر این موضوع را در مورد حذیفه می‌دانست و به همین علت بود که از او تعریف نمود و فرمود : تو انسان با شهامتی هستی!

حذیفه این موضوع را به عمر فاروق یادآور گردید که : این دروازه محکمی است که از نفوذ و خروش و گسترش آسیب و آشوب به میان مسلمانان جلوگیری می‌نماید و بر روی آنها باز نمی‌شود! و به طور طبیعی باز نمی‌گردد، تا بستن آن ممکن باشد، بلکه در هم شکسته و از جا کنده می‌شود!

این بدان معنی است که بعد از او تا قیام قیامت بسته نمی‌شود، این چیزی بود که عمر آن را می‌دانست! یعنی فتنه و آشوب در میان مسلمانان آن قدر گسترش خواهد یافت که نخواهند توانست آن را متوقف کنند یا از میان بردارند!

یادآوری این مطلب ضروری است که حضرت حذیفهt از طرف خود این را نیاورده بود، و انتظار وقوع حتمی آن را نداشت، زیرا او علم غیب را نمی‌دانست!

حذیفه که در آسیب‌شناسی و تحلیل اسباب و عوامل فتنه‌ها و آشوبها کارشناس بود، این کلام را از رسول خدا شنیده و همانگونه که آن را شنیده، فهمیده و از بر (حفظ) کرده، به همین خاطر است که در ارتباط با گفتگوی خود و عمربن خطاب می‌گوید : حدیثی را برای تو نقل کردم که به هیچوجه باطل و نادرست نیست!

یعنی حدیث صحیح و صادقی را که دروغ و غلطی در آن راه ندارد برای او نقل نمود، حدیثی که خود آن را از رسول خدا شنیده‌ام!

از طرف دیگر خود عمربن خطابt از حقیقتی که حذیفه او را از آن خبر داد مطلع بود و می‌دانست آن دروازة استواری که بر روی آسیب‌ها و فتنه‌ها بسته مانده خود اوست!

یعنی حضرت عمر می‌دانستکه خلافت او دیوار استوار و در بسته‌ای است که از نفوذ آسیب و آشوب به میان مسلمانان جلوگیری می‌نماید و در عصر خلافت، فتنه و فساد زندگی مسلمانان را در نخواهد گرفت!

 زمینه‌سازی برای ترور حضرت عمر فاروق

حضرت عمر فاروق کشته شدن خود را پیش‌بینی می‌کرد، و بعید نمی‌دانست که دشمنان اسلام، او را از پای درآورند و در حال شهادت با خداوند خویش ملاقات نماید و پس از شهادت او امواج فتنه‌ها به میان مسلمانان فوران کند!

حضرت عمر فاروق می‌دانست با شهادت او در بسته شده بر روی آسیب‌ها شکسته می‌شود، و اقدار نظام حکومت اسلامی استقرار و ثبات خویش را از دست خواهد داد.

این درست همان وضعی بود که پس از شهادت عمر فاروق پدید آمد و پس از او هر دو خلیفه مسلمین یعنی عثمان بن عفان و علی‌بن ابیطالب به شهادت رسیدند، دو جنگ جمل و صفین روی دادند. فرقه و گروه‌گرایی و اختلافات سیاسی و جنگ‌های مذهبی پدید آمد. و فتنه و فساد همچنان دین و دنیای مسلمانان را فرا گرفت و آن دیوار استوار شکسته و دچار نابسامانی گردیده، و تاکنون هم بسته نشده و (چنانچه اسباب و عوامل آن برطرف نگردد و سنت‌های الهی و سنت رسول خداr ملاک عمل قرار نگیرد) برای همیشه این نابسامانی‌ها باقی خواهند ماند!

رحمت خداوند بر آن دو یار همدیگر (عمربن خطاب و حذیفه بن یمان) باد به خاطر آن گفتگوی آموزنده که در بین آنها رد و بدل شد.

ظاهراً حضرت عمر فاروق از اشارات رسول خدا دریافته بود که کشته می‌شود، و مقام شهادت به حضور خداوند می‌رسد.

انس بن مالک می‌گوید : رسول خدا روزی همراه با ابوبکر و عمر و عثمانy به کوه احد رفته بودند کوه زیر پای ایشان لرزشی کرد، رسول خدا با پای مبارک خویش بر روی آن زد و فرمود : «ای احد آرام باش! که پیامبری و صدّیقی و دو شهید بر روی تو قرار دارند.

عثمان بن مظعون می‌گوید : رسول خدا با دست خویش به عمر اشاره نمود و فرمود : این ریشة فتنه‌ها را خشک می‌کند، و تا زمانی که او در میان شما باشد، میان شما و فتنه و آسیب دری بسته وجود دارد.»

در طول ده سال و نیم خلافت حضرت عمرt، مسلمانان به پیشرفت‌های بسیاری نایل شدند و اسلام گسترش یافت و سرزمین‌های بسیاری فتح گردید و مسلمانان به پیروزی‌های فراوانی دست یافتند.

پس از همة اینها بود که عمر فاروق خلیفه مسلمین به پایان راه خود نزدیک شد و اجلش فرا رسید و با مقام شهادت به حضور خداوند رفت!

اینک صحنه‌های ضربت خوردن و سپس شهادت حضرت عمر را مورد بررسی قرار می‌دهیم :

امیر‌المؤمنین عمر بن خطاب آخرین حج خود را در سال 23 ه‍. انجام داد. در ایام التشریق وقتی که در «منی» بود، مقداری ماسه را روی هم انباشته کرد و ردای خویش را بر روی آن انداخت و سپس بر آن نشست و دستانش را به سوی آسمان بلند نمود و گفت : «خداوندا! توانم به ناتوانی تبدیل شده و مردم مسلمان و رعاهایم بسیار گردیده‌اند، و بدون آنکه تباهم گردانی و مرا به خود واگذاری مرا نزد خود ببر! من از تو می‌خواهم در راه تو در مدینه، شهر رسول خدا به شهادت برسم!»

به راستی حضرت عمر دوست داشت در راه گسترش دین خدا و در شهر رسول خدا به شهادت برسد.

خداوند دعای او را اجابت فرمود، و دو هفته پس از این دعا در حالی که به شهادت رسیده بود به ملاقات خداوند شتافت!

چند روز قبل از شهادت حضرت عمر فاروق ابوموسی اشعری خوابی را دیده بود. او می‌گوید :

«در خواب راه‌های بسیاری را جلو خود دیدم، پس از لحظاتی همة آنها – به غیر از یک راه از بین رفته و ناپدید شدند، من آن را در پیش گرفتم تا به کوهی رسیدم، نگاه کردم دیدم که رسول خداr بر روی آن نشسته و ابوبکر نیز در کنار اوست، رسول خدا به عمر اشاره می‌فرمود که به سوی آنان برود!»

پس از آن از خواب برخاستم و با خود گفتم :

«انّا لله وانا الیه راجعون.»

«ما از آن خداییم و به سوی او باز می‌گردیم.»

گمان کنم که حضرت عمر وفات کرده باشد!

انس گفت : چرا دربارة خوابت نامه‌ای برای عمر نمی‌فرستی؟! (ابوموسی اشعری و انس آن زمان در عراق بوده‌اند.)

ابوموسی گفت : نمی‌خواهم خبر مرگش را به خودش بدهم!

پس از آنکه حضرت عمر آخرین حج خویش را انجام داده و به مدینه بازگشت، روز جمعه بر روی منبر رفت و آخرین خطبة خویش را نیز در میان مردم ایراد نمود.

عبدالرحمن بن عوف بخش‌هایی از سخنان حضرت عمر را در روز جمعه 21 ذی‌الحجه سال 23 هجری روایت نموده که ما آن را در بخش‌ قبلی و در ضمن بیان چگونگی پيشنهاد حضرت ابوبکر برای خلافت نقل کرده‌ایم.

خود حضرت عمرt نیز خوابیرا دید که آن را برای اصحاب تعبیر و تفسیرنموده بود!

حضرت عمر در همان خطبه جمعه فرموده بود : من خوابی را دیده‌ام که برداشت من از آن این است که زمان مرگم فرا رسيد، من در خواب دیدم که انگار خروسی دوبار بر من نوک زد!!

و همچنین کسانی هستند که به من سفارش می‌کنند، خلیفه پس از خویش را تعیین کنم!

اما خداوند هیچگاه دین و خلافت خویش را ضایع و نابود نمی‌گر‌داند و آنچه را که برای پیامبرش فرستاده، اجازه نمی‌دهد از بین برود و نیست و نابود بشود!

اگر چنانچه به طور ناگهانی برای من اتفاقی پیش آمد، این شش نفر که رسول خدا تا زمان وفات از آنها راضی بود، در مورد قضیه خلافت تصمیم بگیرند!

حضرت عمر فاروق چهار روز قبل از شهادت – یعنی در روز یکشنبه 23 ذی‌الحجه- با دو صحابی بزرگ حذیفه بن یمان و سهل بن حنیفy ملاقات نمود.

او پیشتر به حذیفه مأموریت داده بود که خراج و مالیات‌ زمین‌هایی را که با آب دجله آبیاری می‌شدند برآورد کند و به سهل مأموریت داده بود که برای تعیین مقدار مالیات زمین‌هایی که با آب فرات آبیاری می‌شوند.

حضرت عمر خطاب به آنها فرمود : چکار کرده‌اید؟ از این نگرانم که برای محصولات آنها مالیات سنگین و غیرقابل تحملی را برآورد کرده باشید!

گفتند : در حد قابل تحمل و مناسب، مالیات آنها را معین کرده‌ایم!

حضرت عمر فرمود : اگر عمری باقی بود، برای بیوه‌زنان (و مستمندان) عراق کاری خواهم کرد که بعد از من به هیچکس نیازی پیدا نکنند!

اما چهار روز پس از این ملاقات حضرت عمر با حذیفه و سهل بود که او را به شهادت رسانیدند!

حضرت عمر بن خطاب به اسرای سرزمین‌های فتح شده اجازه ورود به مدینه پایتخت حکومت خلافت را نمی‌داد، به مجوسی‌های ایران و عراق و مسیحیان شام و مصر اجازه اقامت در مدینه داده نمی‌شد، مگر زمانی که مسلمان می‌شدند بعد وارد جمع مسلمانان می‌گردیدند.

این اقدام عمر فاروقt از کارهای شگفتی برانگیز و حکیمانه، و نشانة بصیرت و دوراندیشی او بود، زیرا مجوسیان و مسیحیان شکست خورده، و کینة مسلمانان را در دل داشتند و از هیچ اقدامی برای توطئه علیه مسلمانان کوتاهی نمی‌‌کردند!

اقامت ایشان در مرکز خلافت، برای توطئه و ایجاد تفرقه فرصت‌های بسیاری را در اختیارشان می‌گذاشت، او برای خنثی کردن آن نقشه‌های شوم و دفع شرارتهایشان در حق مسلمین اجازه اقامت در مدینه را به آنان نمی‌داد.

اما برخی از اصحاب رسول خدا دارای بردگان و اسیرانی مسیحی و مجوسی بودند، و از حضرت عمر می‌خواستند و اصرار می‌ورزیدند که به تعدادی از آن بردگان و اسیران اجازه اقامت در مدینه را بدهد تا آنان را در امور مختلف به کار گمارند، به همین خاطر او به تعدادی از آنان اجازه داد که در مدینه اقامت کنند. هر چند از این اقدام ناراضی بود!

آنچه حضرت عمر پیش‌بینی می‌کرد و از آن نگران بود، روی داد.

تعدادی از آن انتقام‌جویان و کینه‌توزان مقیم مدینه برای ترور خلیفه توطئه‌چینی کردند و انتقام آنان این بود که او کاخهای ظلم و ستم و حکومتهای آنها را تار و مار و نابود کرده و از بین برد. بنابراین تصمیم گرفتند ضربه سختی و سنگینی را بر پیکرة خلافت اسلامی و فروپاشی آن بخصوص شخص خلیفه که هسته مرکزی و رمز قدرت مسلمانان بود وارد کنند که هیچوقت نتوانند آن را جبران کنند. این نقشة شوم حلقه‌های توطئه‌ای بود که در محافل پنهانی بر روی آن اتفاق نظر کرده بودند که با هم گوشه‌‌های تاریک خانة آن را بازدید می‌کنیم :

 مثلث توطئه

ترور حضرت عمر فاروق توطئه خیانت‌آمیز و چندجانبه بود. که مثلثی از یهودیان و مسیحیان و مجوسیان را تشکیل می‌داد.

طراحان این جنایت هولناک چهار نفر بودند :

1-   هرمزان : مجوسی ایرانی، که پیشتر فرمانروای اهواز و یکی از فرماندهان رده بالای ارتش ایران در جنگ قادسیه و جنگ‌های قبل و بعد از آن بود.

او در جنگ «تَشْتُر» در سال 18 ه‍. که در اهواز روی داد از سپاه اسلام شکست سختی خورد و خود او اسیر گردید و به مدینه انتقال یافت و پس از اخذ امنیت از حضرت عمر فاروق در آنجا باقی ماند.

2-   کعب الأحبار : که روحانی یهودی و اهل یمن بود و از کتاب تورات آگاهی داشت. او در خلافت حضرت عمر مدعی مسلمان شدن گردید، به مدینه آمد و در آنجام مقیم شد.

3-   فیروز ایرانی مشهور به ابولؤلؤ فارس مجوسی که بردة مغیره‌بن شعبه بود، او در جنگ‌هایی که با ایرانی‌ها روی داد، همراه با عده‌ای دیگر به اسارت درآمده بود. پس از آنکه بردگان در میان مجاهدان تقسیم شدند، او سهم مغیره بن شعبه گردید.

ابولؤلؤ مجوسی ایرانی آهنگر ماهری بود، و با مهارت بسیار انواع ابزارآلات را از آهن می‌ساخت.

مغیره‌بن شعبه نزد حضرت عمر رفت و با اصرار بسیار توانست موافقت او را برای اجازه اقامت ابولؤلؤ در مدینه جلب نماید. تا مسلمانان از کارهای صنعتی او استفاده کنند، او در عین مهارت در آهنگری، با نجاری، حکاکی و صنعتگری آشنایی داشت و از آنجا که برده مغیره بود، از دارایی و درآمد ابولؤلؤ سود می‌برد.

4-   جُفینه رومی : او برده‌ای مسیحی و اهل روم بود، و در فتح شام به اسارت درآمده و سهم یکی از مسلمانان گردیده و در مدینه مقیم شده بود!

آن چهار نفر توطئه ترور حضرت عمربن خطاب را طراحی نمودند.

 پیشگویی کعب‌الأحبار در مورد ترور عمر فاروق

کعب‌الأحبار به عمر گفته بود که زمان مرگ او نزدیک شده و او در تورات خوانده است که اجل او فرا رسیده است!؟

سعد‌الجاری خدمتکار حضرت عمرt می‌گوید : عمربن خطاب وارد منزل همسرش ام‌کلثوم دختر علی‌بن ابیطالب شد او را گریان دید!

از او سبب گریه‌اش را سؤال کرد؟

ام‌کلثوم گفت : کعب‌الأحبار در مورد تو گفت است که : عمر در جلو یکی از درهای دوزخ قرار گرفته (اما چیزی به پایان عمر او باقی نمانده است).

عمر فاروق به ام‌کلثوم گفت : هر چه خداوند بخواهد همان می‌شود، امیدوارم که خداوند مرا سعادتمند (و اهل بهشت) آفریده باشد!

پس از آن او کسی را به دنبال کعب‌الأحبار فرستاد، وقتی آمد به حضرت عمر گفت : یا امیر‌المؤمنین! در مورد من با شتاب داوری مکن! سوگند به خداوندی که جان من در اختیار اوست پیش از پایان ماه ذی‌الحجه به بهشت خواهی رفت!!؟

عمر فاروق به او گفت : این چه حرفی است که تو می‌زنی؟! یک بار مرا به جهنم و بار دیگر به بهشت می‌بری؟!

کعب‌الأحبار گفت : یا امیر‌المؤمنین! سوگند به خداوند درکتاب تورات در مورد تو خوانده‌ام که بر یکی از درهای دوزخ ایستاده‌ای و از وارد شدن مردم به آن جلوگیری می‌نمایی؟! اما وقتی عمر تو به پایان رسید بسیاری با شتاب به طرف آن هجوم می‌برند!؟

سپس به حضرت عمر گفت : یا امیر‌المؤمنین! وصیت خود را آماده نما و کارهای خود را روبراه کن، قطعاً پس از سه روز خواهی مرد!!؟

عمر فاروق با تعجب از او پرسید : از کجا می‌دانی چنین می‌شود؟!

کعب‌الأحبار گفت : این را در کتاب تورات دیده‌ام!

حضرت عمر گفت : سبحان الله! مگر می‌شود نام عمر در تورات وجود داشته باشد؟

کعب‌الأحبار گفت : نه اسم تو نیامده، ولی عملکرد تو را در آن می‌بینم و متوجه شده‌ام که عمرت به پایان رسیده و کارت تمام است!!؟

روز بعد کعب‌الحبار نزد حضرت عمر فاروق آمد و گفت : یا امیر‌المؤمنین یک روز دیگر رفت و تنها دو روز از عمر تو باقی مانده؟!

دو روز پس از آن برای بار دوم نزد حضرت عمر آمد و گفت : دو روز تمام شد و فقط یک روز عمر برایت باقی مانده است!؟

در بامداد روز چهارشنبه در حالی که در محراب بود، ضربت خورد و به شهادت رسید!

این تعیین زمان تدریجی و چند روزه توسط کعب‌الأحبار بیانگر این حقیقت بود که او از توطئه ترور حضرت عمر فاروق مطلع بوده و در آن دست داشته، و از زمان دقیق اجرای آن مطلع بوده، و با این پیشگویی خود می‌خواسته آگاهی و غیبگویی خود را به رخ حضرت عمر و مسلمانان بکشد، و گمان کنند که واقعاً چنین چیزی در تورات وجود دارد!؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط   | 

حضرت ابوبکر صدیق خلافتش را در شرایطی آغاز نمود که تنش‌ها و حوادث و مشکلات سختی روی می‌داد، اما خداوند متعال او را برای پایداری و ثابت‌قدمی یاری فرمود، و با حل و فصل حکیمانة آنها بر اساس قرآن و سنت توفیق خویش را رفیق راه او گردانید.

برخی از مشکلات سختی که او با آنها مواجه گردید عبارت بودند از :

1-   رویداد مهم و سنگین وفات رسول خدا که پیشتر و در بخش اول، برخورد و تعامل او را با این رویداد مهم بیان کردیم!

2-   قضیة انتخاب خلیفه، و تلاش برای اتفاق نظر مسلمانان در مورد آن، و ریشه‌کن کردن بذرهای تفرقه و نزاع و دستیابی به رضایت و بیعت انصار و کسب موافقت  ورضایت نزدیکان رسول خدا مانند عباس و علی که قبلاً در مورد آنها سخن گفتیم.

3-   مشکل ارتش اسامه

4-   قضیة کسانی که حاضر به پرداخت زکات نبودند.

در مورد ارتش اسامه بن زید می‌دانیم که رسول خدا او را همراه با مجاهدین مسلمان مأمور فرمود که برای رویارویی با رومیان به منطقه «بلقاء» در سرزمین شام عزیمت کند و انتقام زید بن حارث پدر خویش را که در جنگ «مؤته» شهید شده بود از ایشان بگیرد.

سپاه اسلام به فرماندهی اسامه تعدادشان سه هزار نفر بود که برخی از اصحاب بزرگوار رسول خدا مانند عمر‌بن خطاب در میان آنها حضور داشتند!

وقتی که سپاه اسلام از مدینه خارج شد، رسول خدا بیمار گردید و پس از چند روز وفات یافت. اسامه برای اینکه ببیند که بیماری رسول خداr به کجا می‌انجامد، به سپاه اسلام دستور داد تا در منطقه «جرف» نزدیک مدینه اردو بزنند!

پس از وفات رسول خدا سپاه اسلام متوقف ماند و از طرفی مشکلات مسلمانان به خاطر سر برآوردن منافقین و مرتد شدن برخی از قبایل در جزیره العرب و اطراف مدینه، و ظهور پدیدة ادعای پیامبری به وسیله تعدای از افراد کذّاب و فریبکار و خودداری عده‌ای از مردم عرب از دادن زکات و تجمع و توطئة دشمنان و مرتدان و آنانی که از دادن زکات خودداری می‌کردند و عده‌ای که قصد قیام علیه خلیفه را داشتند. برای حمله به مدینه و براندازی نظام خلافت بیشتر گردیده بود.

بزرگان اصحاب و مشاورین حضرت ابوبکر صدیق نیز به درستی از آن خطرهای بزرگ که در کمین آنها بود، اطلاع داشتند که نظرشان بر این بود که ارتش سه هزار نفری اسامه برای رویارویی تهدیداتی احتمالی که متوجه مدینه توسط دشمنان شده بود در اطراف شهر باقی بمانند.

به همین منظور نظر خود را مبنی بر باقی ماندن سپاه اسلام در اطراف مدینه و حرکت ندادن سپاه اسلام به طرف شام را با ابوبکر در میان گذاشتند. و بر این باور بودند که در آن شرایط اعزام سپاه اسلام به شام و خالی کردن مدینه از سه هزار مجاهدین خبره و شمشیرزن اقدامی حکیمانه به شمار نمی‌آید!

اما ابوبکر صدیق علیرغم اینکه همچون آنان احساس خطر می‌نمود، از قبول رأی آنها خودداری کرد، اما او چگونه به خود اجازه می‌داد پرچمی را که رسول خدا برافراشته پایین بیاورد و خلافت خود را با لغو فرمانی که او صادر فرموده آغاز کند و از اعزام سپاه اسامه خودداری نماید؟

او بر این باور بود که سپاه اسلام را بر اساس فرمان رسول خدا باید اعزام کند و پس از آن هر پیشآمدی که روی دهد، جز خیر و نیکی نخواهد بود. زیرا خداوند مردمی را که فرمان پیامبر خود را به اجرا بگذارند، خوار و درمانده نخواهد فرمود!

عروه بن زبیر از ام‌ المؤمنین عایشهt روایت نموده که

«پس از آنکه با ابوبکر بیعت انجام گرفت و مردم انصاردر مورد قبول خلافتش اتفاق نظر پیدا کردند، بسیاری از اقبال عرب مرتد شدند و نفاق سر بیرون آورد، و یهودیت و مسیحیت به مخالفت برخواستند و مسلمانان به خاطر از دست دادن پیامبر و تعداد کم خود و دشمنان زیاد به سان گوسفندانی باران زده در شبی تاریک و طوفانی درآمده بودند.

ابوبکر گفت : کار سپاه اسلام را تکمیل کرده و ارتش اسامه را اعزام نمایید!

برخی از اطرافیان گفتند : افراد ارتش اسامه اکثراً مسلمانانی مجاهدی هستند که در اختیار داری، خود می‌دانی که بسیاری از قبایل عرب مرتد شده‌اند، و شایسته نیست که با اعزام ارتش اسامه صف مسلمانان تضیعف شود، بهتر آن است که در اختیار تو در مدینه باقی بماند!

ابوبکر صدیق گفت : سوگند به خداوند تصمیمی را که رسول خدا گرفته لغو نمی‌کنم، سوگند به خداوندی که جان من در اختیار ارادة ‌اوست، اگر در چنگال درندگان هم قرار بگیرم و مرا پاره پاره کنند، سپاه اسلام را همچنان که رسول خدا امر فرموده‌اند، اعزام می‌کنم و اگر تنها خود من در مدینه باقی مانده‌ام این کار را خواهم کرد.

ابوبکر همچنین گفت : بسیار سخت است ارتشی را که رسول خدا دستور اعزام آن را صادر فرموده متوقف کنم الغای این موضوع با اهمیت جرأت بسیار می‌خواهد!

سوگند به خداوندی که جان من در اختیار اوست اگر همة مردم عرب از من رویگردان شوند، برای من آسانتر از این است که لشکری که رسول خدا دستور اعزام آن را صادر فرموده متوقف کنم!

ای اسامه! همراه با سپاه خود به سمت جایی که به شما فرمان داده شده حرکت کن، و از همان ناحیه‌ای از فلسطین بر اهل (مؤته) که رسول خدا دستور جنگ را داده بود نبرد را با دشمن آغاز کن! و مطمئن باش که در غیاب شما خداوند حمایت خود را از ما دریغ نخواهد فرمود!

سپاه اسلام به فرماندهی اسامه بن زید خود را برای حرکت آماده نمود، و ابوبکر صدیق نیز برای بررسی وضع آنان و آخرین توصیه‌هایش به ایشان به محل اردوی سپاه در «جرف» رفت.

حضرت ابوبکر صدیقt پیاده و اسامه که کمتر از بیست سال داشت سوار بر اسب از مدینه به سوی جرف حرکت کردند!

اسامه این حالت را شایسته ندانست و برایش سخت بود که او سوار بر اسب و خلیفة مسلمین پیاده در رکابش حرکت کند!

و خطاب به ابوبکر صدیق چنین گفت : یا شما هم سوار شوید یا من پیاده می‌شوم!

حضرت ابوبکر فرمود : نه من سوار می‌شوم و نه تو پیاده می‌شوی! چی می‌شود که ساعاتی را در راه خدا گام برداشته و پاهایم، آلوده به خاک شوند!؟

از آنجا که حضرت عمر فاروقt سربازی از سربازان سپاه اسامه بود، و ابوبکر برای ادارة امور مسلمانان به او نیاز داشت، از اسامه اجازه خواست که عمر نزد او در مدینه باقی بماند، اسامه در پاسخ به اوگفت : اگر نظرت بر ماندن عمر بن خطاب درمدینه است، از نظر من مانعی ندارد! و با آن موافقت می‌کنم!

اسامه فرمان حرکت سپاه را صادر، و راه شام را در پیش گرفت تا به حوالی بلقاء در جنوب شام رسید و در آنجا با مردم عربی که با رومیان همکاری کرده و جاسوس و مزدور آنها شده بودند به مقابله برخاست! سپاه اسلام شصت روز تمام از مدینه غایب بود، و پس از پیروزی و گرفتن غنیمت، سربلند و سالم به مدینه بازگشت.

رأی و موضع‌گیری درست و حکیمانه، همان رأی ابوبکر صدیق بود مبنی براعزام سپاه اسامه، و خودداری از لغو فرمان صادر شدة رسول خدا.

ابوهریرهt این حکمت و دوراندیشی ابوبکر صدیق را توضیح داده و می‌گوید «سوگند به خداوند که هیچ معبود و مستعانی به غیر از او مشروعیت ندارد، اگر ابوبکر خلیفه مسلمانان نمی‌شد، خداوند به درستی عبادت نمی‌گردید، او این سوگند را سه بار تکرار کرد.

از او سؤال شد چرا چنین می‌شد، ابوهریره!؟

ابوهریره گفت : رسول خدا سپاه اسلام را به شام اعزام فرمود. وقتی وارد «ذی خشب» گردید، رسول خدا وفات یافت و بسیاری از اعراب اطراف مدینه مرتد شدند.

اصحاب رسول خدا با ابوبکر نشستی را ترتیب دادند و گفتند : ای ابوبکر! سپاه اسامه را بازگردان! چگونه در شرایطی که بسیاری از مردم عرب مرتد شده، می‌خواهی او را به سوی روم گسیل داری؟!

ابوبکر گفت : سوگند به خداوندی که هیچ معبود و مستعانی به غیر از او مشروعیت ندارد، اگر سگ‌ها پای همسران رسول خدا را هم گاز بگیرند، سپاه اسامه را باز نخواهم گردانید و پرچمی را که رسول خدا برافراشته پایین نخواهم کشید!

سپاه اسلام در حرکت خود به سوی شام، هر گاه از کنار هر قومی از قبایل عرب رد می‌شدند می‌گفتند : «اگر مسلمان در مدینه قوی و قدرتمند نمی‌بودند، هیچگاه این سپاه از مدینه خارج نمی‌گردید!

به همین سبب ترس آنها را در برگرفت و از رویارویی با مسلمانان در مدینه خودداری ورزیدند!

این برکت التزام و پایبندی به سنّت و روش رسول خدا است که نمونة آن اقدام ابوبکر به اعزام سپاه اسامه بود![10]»

پدیدة مانعین زکات

چهارمین مشکل پیش روی حضرت ابوبکر صدیق خودداری برخی از اعراب از پرداخت زکات و سوداگری‌ها و پیشنهادهای فریبندة آنان بود.

موضع‌گیری و تعامل ابوبکر صدیق با این پدیده برخاسته از پایداری او برحق و سعی و رغبتش به خودداری از دادن کمترین امیتاز و عدم معامله و کوتاه آمدن و سستی در هر گونه اوضاع و احوال سختی بود!

محمدبن اسحاق می‌گوید : پس از وفات رسول خدا به غیر از دو پایگاه اسلام یعنی مکّه و مدینه بقیه مردم عرب راه کفر و ارتداد را در پیش گرفتند.

... طایفه‌های «اسد و غطفان» به ریاست طلیحه بن خویلد اسدی

... «کِنده» به ریاست اسود عنسی

... طایفه «ربیعه» به ریاست معروربن نعمان

... طایفه «حنیفه» به ریاست مسيلمه بن حبیب کذّاب

... طایفه « سُلَیم» به ریاست فجاءه بن عبدیالیل

... طایفه «تمیم» به ریاست سجاح بنت الحارث

همه آن طوایف مرتد شدند و از اسلام برگشتند.

قاسم ‌بن محمد ابوبکر می‌گوید : طوایف اسد و غلطفان و طیء بر ریاست طلیحه بن خویلد اسدی اتفاق نظر پیدا کرده و هیئت‌هایی را روانة مدینه نمودند، تا در مورد پرداخت نکردن زکات با ابوبکر و مسلمانان گفتگو کنند!

آنها گفتند : حاضریم نماز بخوانیم، ولی حاضر به پرداخت زکات نیستیم، چون آن را نوعی جزیه و مالیات می‌دانیم! ما تا وقتی رسول خدا بود زکات می‌دادیم، اما پس از وفات او حاضر به دادن زکات به هیچ کس نیستیم!

تعداد قبایلی که از دادن زکات خودداری می‌کردند، بسیار زیاد شده و به این آیه از قرآن استدلال می‌کردند که :

  (   (التوبه : 103)

«(ای پیامبر!) از اموال آنان زکات بستان! تا بدین وسیله ایشان را از مال‌پرستی و تنگ‌ چشمی‌ها پاک گردانی و در راه کمال قرار دهی و برای آنان دعا و طلب آمرزش کن، که قطعاً دعا و آمرزش تو مایه آرامش ایشان است.»

می‌گفتند : زکات به کسی می‌دهیم که دعای او برای ما آرامش داشته باشد، که آن هم تنها رسول خدا بود و اکنون که ایشان فوت کرده، به هیچ کس دیگری زکات نخواهیم داد!

یکی از شعرای آنها این رباعی را سروده بود که :

اطعنا رسول الله ما کان بیننا

 

فیالعباد الله : مالأبی بکر؟

أیورثنا بکراً اذامات بعده

 

و تلک لعمر الله قاصمه الظّهر!

«تا زمانی که رسول خدا در میان ما او را اطاعت می‌کردیم، ای بندگان خدا! ابوبکر را چی شده است؟ مگر پس از مرگ خود ابوبکر را برای ما بر جای نهاده (تا از ما زکات بگیرد) سوگند به خداوند چنین چیزی کمرشکن است!»

 

برخورد با مانعین زکات

تعدادی از اصحاب خواستار نشان دادن نرمش در مقابل آنانی بودند که زکات نمی‌دادند. و نظرشان این بود که لازم است با پیشنهاد آنها مبنی بر اقامة نماز و خودداری از دادن زکات موافقت شود. زیرا پس از آنکه ایمان در دلهایشان قوّت گرفت، اقدام به دادن زکات هم خواهند کرد.

آنان به ابوبکر گفتند : بگذار تا زمانی که ایمانشان استوار شود، زکات ندهند، بعد از آن خود اقدام به دادن زکات خواهند کرد، اقامة نماز را از آنان بپذیر! و با آنها با الفت و مهربانی رفتار کن!

اما ابوبکر صدیق با توجه به پایداری و تعهدش به اجرای حق و حقیقت به پیشنهاد

اصحاب پاسخ منفی داد و حاضر به معامله و سازش با آنان نشد و فرمود :

«سوگند به خداوند چنانچه از دادن ریسمانی که قبلاً به عنوان زکات به رسول خدا می‌داده‌اند، خودداری کنند، با ایشان با مقابله خواهم پرداخت، زیرا زکات حقی است که بر اموال واجب گردیده، سوگند به خدا با کسانی که قائل به تفاوت میان نماز و زکات باشند خواهم جنگید!

وقتی ابوبکر صدیق عزم خود را برای جنگ با آنهایی که زکات نمی‌دهند، جزم نمود، عمربن خطاب در این مورد با او به گفتگو نشست، که نهایتاً ابوبکر توانست عمر را نیز به قبول دیدگاه خویش قانع نماید!

ابوهریرهt می‌گوید :

عمربن خطاب به ابوبکر صدیق گفت : به چه دلیل با آنان بجنگیم؟ در حالی که رسول خدا فرموده‌اند : به من دستور داده شده با مردمی باید جنگید که به الوهیت خداوند و رسالت محمد شهادت نمی‌دهند اما هنگامی که به آن اقرار کردند، جان و مال آنان برایم محترم است، مگر آنکه حقی بر آنها تعلق گیرد.»

ابوبکر صدیق فرمود : سوگند به خداوند اگر از دادن ریسمانی که قبلاً به عنوان زکات به رسول خدا می‌داده‌اند خودداری کنند، به خاطر آن با ایشان خواهم جنگید! زکات حقی است که بر دارایی تعلق می‌گیرد سوگند به خداوند با کسی که قائل به تفاوت میان اقامه‌ی نماز و دادن زکات باشد، خواهم جنگید!

عمربن خطاب گفت : پس از اصرار ابوبکر متوجه شدم خداوند قلب ابوبکر را متوجه جنگ با آنان نموده و دریافتم که حق همان است!

حضرت عمربن خطاب به ظاهر حدیث که به آن استدلال نموده متوسل گردیده بود. که پس از اقرار به شهادتین جان و مال مصون خواهند بود، اما به نکته ظریف و دقیقی که ابوبکر در ارتباط میان نماز و زکات و عدم تفاوت میان آنها دریافته بود و استواری او بر حق و خودداری از سازش و کوتاه آمدن، توجه ننموده بود :

در مورد مقابله با کسانی که زکات نمی‌دادند حق به جانب ابوبکر بود. به همین خاطر خداوند دل عمربن خطاب و دیگر اصحاب را به رأی او متمایل گردانید و با جنگ با آنها – هر چند با مرتدین همراهی ننمایند – خداوند متعال فرموده‌اند :

                    (التوبه : 5)

«اگر توبه کردند و نماز را اقامه نموده و زکات را پرداخت کردند، راه را برایشان باز گذارید!.»

ابن عمر از رسول خدا روایت می‌کند که فرموده‌اند :

«اسلام بر روی پنج پایه نهاده شده است : شهادت به الوهیت و وحدانیت خداوند و اینکه محمد فرستاده خداوند است و اقامه نماز، و دادن زکات و رفتن به حج و روزة ماه رمضان.»

می‌بینیم که در آیه‌ای که بیان شد و این حدیث نماز و روزه در کنار هم قرار گرفته و میان آنها تفاوتی قائل نشده است!

حتی در روایت دیگری از حدیثی که عمربن خطاب به آن استدلال نموده و شهادتین و نماز و روزه در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند!

عبدالله بن عمر از رسول خدا روایت نموده است : که فرموده‌اند :

«به من فرمان داده شده با مردمی بجنگم، تا وقتی که به الوهیّت خداوند و رسالت محمد شهادت داده و نماز را خوانده و زکات دهند، هر گاه چنان کردند، جان و دارایی آنان در امان خواهد بود، مگر آنکه حقی اسلامی بر آنها تعلق بگیرد، که پس از آن حسابشان با خداوند خواهد بود.»

هر گاه آن موضع‌گیری ابوبکر را نسبت به کسانی که زکات نمی‌دادند، و تعهد و پایداری و استواری او را در اجرای حق و حقیقت به یاد می‌آوریم بیشتر به صحت و درستی آن پی می‌بریم! و برای ما این سؤال مطرح است که اگر ابوبکر در برابر آنان کوتاه می‌آمد و با آنها به سازش می‌پرداخت و در دفاع از حق پایداری نمی‌نمود، وضع و حال اسلام و مسلمانان به کجا می‌انجامید!؟

 استقرار امور

در عصر خلافت حضرت ابوبکر صدیق امور حکومت اسلامی سر و سامان گرفت!

او با کسانی که زکات نمی‌دادند و مرتدین به رویارویی پرداخت و مدعیان نبوت را سرکوب نمود و (اسود عنسی) در یمن و (مسیلمة) کذاب در یمامه کشته شدند، (طلیه بن خویلد) و (سجاج بنت الحارث تمیمی) بار دیگر به دامن اسلام بازگشتند!

در ایام خلافت ابوبکر صدیق، فتوحات مسلمانان آغاز گردید. و اجازه داد در دو جبهه جهاد علیه کفار آغاز شود!

جبهة اول : جبهة عراق برای مبارزه با مجوسیان ایران بود، که فرماندهی سپاه مسلمانان را سردار نامی اسلام «مثنی بن حادثه شیبانی» بر عهده داشت که وارد جنگ‌های سختی با مجوسیان ایرانی گردید و در همة آنها غلبه و پیروزی از آن او بود!

پس از آنکه خالدبن ولید جنگ با مرتدین و مانعین زکات در جزیره العرب را به پایان برد و بر مسیلمة کذاب و لشکریان او پیروز گردید، حضرت ابوبکر به او دستور داد که برای بدست گرفتن فرماندهی سپاه اسلام به سوی جبهة عراق حرکت کند و جهاد علیه مجوسیان ایرانی را رهبری کند!

مثنی بن حارثه همراه افراد تحت فرمانش به سپاه اسلام به فرماندهی خالد محلق گردید و جنگ‌های پیروزمندانة بسیاری را علیه مجوسی‌ها ترتیب دادند.

جبهة دوم : جبهة شام بود که در آن مسلمانان وارد جنگ با بزرگترین و قویترین حکومت در آن عصر حکومت روم گردیدند.

 وفات ابوبکر صدیق

خلافت ابوبکر صدیق زمان زیادی طول نکشید، زیرا پس از دو سال و سه ماه و ده روز – یعنی در روز سه‌شنبه 22 جمادی‌الآخر سال سیزدهم هجری در عمر 63 سالی – یعنی درست به اندازه عمر رسول خدا – وفات یافت!

حضرت ابوبکر به خاطر وفات رسول خدا همیشه اندوهگین بود!

عبدالله بن عمر  می‌گوید : وفات حضرت ابوبکر به سبب حزن و اندوه بسیار او برای وفات رسول خدا بود که بعد از وفات او روز‌به روز و ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد که نهایتاً به دنبال تبی کوتاه وفات یافت.

عایشهt می‌گوید : در روزی سرد پدرم (ابوبکر) حمام کرد که دچار تب و لرز گردید، و مدت پانزده روز، بیمار و خانه‌نشین شد و نتوانست برای امامت نماز به مسجد برود که در آن مدت عمر بن خطاب پیشنماز مردم بود.

مردم دسته دسته به عیادت او می‌آمدند، بعضی گفتند : اجازه می‌دهی طبیبی را بر بالین تو بیاوریم؟

فرمود : طبیب مرا دیده است!

گفتند : در مورد بیماری تو چه گفت؟

گفت : به من گفت (انی فعال لما اُرید) من خواست خود را قطعاً عملی می‌کنم!

عایشهt می‌گوید : وقتی ابوبکر بیمارشد، که بر اثر آن بیماری وفات یافت، گفت : بیینید از وقتی که مسئولیت امر مسلمانان، به عهدة من نهاده شده چه چیزی بر اموالم افزوده شده است؟ آن را به خلیفه پس از من اطلاع داده و به بیت‌المال مسلمانان بازگردانید، نباید چیزی از بیت‌المال در میان دارایی من باشد!

پس از وفات او دریافتیم که از خود تنها برده‌ای اهل «نوبه» و شتری برای آوردن آب و وسیله‌ای برای تیز کردن شمشیر و رواندازی که پنج درهم هم نمی‌ارزید! بر جای نهاده است!

آنها را نزد عمر بن خطابt فرستادیم تا در بیت‌المال قرار دهد!

عمر وقتی آنها را دید گریست و گفت : خداوند ابوبکر را مورد رحمت0 خویش قرار دهد که مسئولیت سنگینی را برای مسئولین بعد از خود برجای نهاده است!

عایشه می‌فرماید : «وقتی پدرم در آخرین لحظات عمر خویش قرار داشت، سر از بالین برداشت و نشست و شهادتین راگفت، و سپس به من فرمود :

«دختر عزیزم! محبوب‌ترین بازمانده‌ام در بی‌نیازی تویی و سخت‌ترین کس در نیازمندی بعد از من تویی، اگر چه بیست نهال خرما را از دارایی خود – که از درختان نخل به دست می‌آورند – به تو داده‌ام، اما برادران و خواهرانی داری که آنان هم وارث من هستند.

گفتم : پدر آنان برادرم هستند، اما کدام دو خواهر را می‌فرمایی!؟ (یکی از آنها اسماء و دیگری) حمل همسرم حبیبه، زیرا فکر می‌کنم که حمل او دختر باشد!»

وقتی او وفات یافت، همسرش حبیبه بنت خارجه دختری را به دنیا آورد، که او را ام کلثوم نام نهادیم!

این یکی از کرامت‌های حضرت ابوبکر صدیق است، که پیش‌بینی نمود همسرش حبیبه دختری را به دنیا خواهد آورد.

منظور حضرت ابوبکر از دو برادر و دو خواهر عایشه، عبدالرحمن محمد و اسماء و ام‌کلثوم بود.

عایشهt می‌گوید : همان روزی که پدرم وفات یافت از من پرسید : رسول خدا با چند تکه پارچه کفن شد؟

گفتم : با سه لایه!

پدرم گفت : این دو پیراهنم را خوب بشورید، و پیراهن دیگری را برایم خریداری کنید!

گفتم : پدر وضع مالی ما که خوب است چرا اجازه نمی‌دهی سه پیرهن تازه برای تو خریداری کنیم؟

پدرم گفت : «زنده‌ها بیشتر به پوشیدن لباس تازه نیاز دارند، تا مرده‌ها آن پیراهن‌هایی را هم که بر تن من می‌کنید پوسیده و از بین می‌روند.»

 کاندید ابوبکر صدیق برای خلافت

حضرت ابوبکر صدیقt خیر و مصلحت مسلمانان را در این دید که خلیفة پس از خود را به مردم پیشنهاد کند، و این پیشنهاد او به معنای انتصاب و تعیین خلیفه نبوده بلکه صرفاً یک پیشنهاد و رأی بوده و تصمیم‌گیری برای انتخاب شخص مورد نظر و بیعت با او و یا مخالفت با آن وانتخاب شخصی دیگر از آن و حق مردم بوده است زیرا مسئولیت خلافت تنها بعد از بیعت و موافقت و انتخاب مسلمانان با اوست که مشروعیت پیدا می‌کند.

عزالدین ابن اثیر مورخ مشهور در کتاب «الکامل فی التاریخ» مطالب مختصر و مفیدی را در مورد پیشنهاد و خلافت حضرت عمر توسط حضرت ابوبکر چنین آورده است!

او می‌گوید : در آخرین روزهای عُمْر ابوبکر که در بستر بیماری قرار داشت، عبدالرحمن بن عوف را فراخواند و خطاب به او فرمود :

«نظرت در مورد عمر بن خطاب چیست؟

گفت : او از تمام کسانی که تو در نظر داری شایسته‌تر است، اما اندکی سخت‌گیری در او هست!

ابوبکر گفت : سخت‌گیری او به خاطر نرمشی است که او در من می‌بیند، چنانچه زمام امور به دست او سپرده و خلیفه مسلمین شود، بسیاری از آن سخت‌گیریها را کنار می‌گذارد. من خود عملاً چنین چیزی را در او دیده‌ام، زیرا هر گاه من بر کسی خشمگین شده‌ام، او مرا به عفو و نرمش با او فرامی‌خواند و هر گاه با کسی به آرامی رفتار می‌کردم، خواستار قاطعیت با او بود!

پس از آن ابوبکر عثمان بن عفان را فراخواند و به او فرمود :

نظر تو در مورد عمر بن خطاب چیست؟

عثمان گفت : باطن او از ظاهرش بهتر است و کسی مانند او در میان ما نیست.»

ابوبکر به عثمان بن عفان و عبدالرحمن بن عفان گفت :

«در این رابطه با هیچ کسی سخنی نگویید!

پس از آن طلحه‌بن عبیدالله نزد ابوبکر آمد و گفت : چگونه عمربن خطاب را برای جانشینی خود پیشنهاد کرده‌ای و خود می‌بینی که با مردم چگونه رفتار می‌کند و این در حالی است که تو هنوز زنده‌ای؟ چه برسد به روزی که او با خود به تنهایی زمام امور مردم را به دست گیرد آن وقت چه خواهد شد، تو داری به ملاقات پروردگارت می‌روي و قطعاً در مورد مردم از تو سؤال خواهد فرمود!!

ابوبکر گفت : مرا کمک کنید بنشینم!

پس از آنکه نشست خطاب به طلحه گفت : مرا از محاسبة حضور خداوند می‌ترسانی؟! هر گاه پروردگارم در این مورد از من سؤال فرمود : خواهم گفت که برای رهبری مردم بهترین فرد را پیشنهاد کرده‌ام!

پس از آنکه ابوبکر عثمان بن عفان را به تنهایی فراخواند تا پیشنهاد او را برای کاندیدای عمر بن خطاب بنویسد!

به عثمان گفت : بنویس!

بسم‌الله الرحمن الرحیم

اما بعد : ...!

ولی ناگهان حضرت ابوبکر بیهوش شد و نتوانست سخنانش را ادامه دهد!

عثمان از این موضوع نگران شد که نکند ابوبکر قبل از مرگ نتواند نام کاندیدای مورد نظرش را برای خلافت بگوید و در نتیجه مسلمانان دچار چند دستگی شوند!

در حالیکه ابوبکر بیهوش بود، عثمان بن عفانt نوشت

اما بعد : من عمربن خطاب را برای رهبری شما پیشنهاد می‌کنم. و در این مورد به غیر از خیر و مصلحت شما نظر دیگری ندارم!

پس از لحظاتی ابوبکر صدیق به هوش آمد و خطاب به عثمان فرمود : آنچه را نوشته‌ای بخوان!

عثمان آنچه را که نوشته بود خواند!

ابوبکر پس از گفتن تکبیر خطاب به عثمان گفت : به این دلیل نام عمر را نوشتی که نگران بودی پس از مرگ من مردم دچار چند دستگی شوند!؟

عثمان گفت : آری به همین خاطر بود.

ابوبکر فرمود : به خاطر اسلام و مسلمانان خداوند تو را پاداش عطا فرماید!

بعد از آن ابوبکر صدیق برای مردمی که در اطراف او جمع شده بودند، پیشنهاد مکتوب خود را خواند و خطاب به آنان فرمود :

«من یکی از خویشاوندان خود را برای خلافت پیشنهاد نکرده‌ام، من عمر را پیشنهاد نموده‌ام (اگر او را به خلافت انتخاب کردید) از او اطاعت کنید! سوگند به خداوند من در مورد تمام جوانب این نظر خود کوتاهی نکرده‌ام! »

 توصیه ابوبکر صدیق به عمر فاروق

پس از آن ابوبکر صدیق، عمر فاروق را فراخواند و مسائل جامع و مهمی را به او توصیه و سفارش نمود، برخی از مطالبی که فرمود این بود که :

«ای عمر! پرهیزکار باش! بدان خداوند کار روز را در شب انجام دادن و کار شب را به روز انداختن نمی‌پذیرد. و تا فرضیه‌ای انجام نپذیرد خداوند مستحبی را قبول نمی‌فرماید.

سنگینی و ارزش اعمال انسان در قیامت به پیروی او از حق در دنیا بستگی دارد، و شایسته است میزانی که فردای قیامت، حق در آن نهاده می‌شود، سنگین باشد. و سبکی و بی‌ارزشی اعمال انسان در قیامت به خاطر پیروی از باطل است. و شایسته است میزانی که در فردای قیامت، باطل در آن نهاده می‌شود، سبک و بی‌ارزش باشد!

خداوند وقتی از اهل بهشت یاد فرموده، به بهترین اعمال آنها اشاره نموده و از کردار بدشان سخنی نگفته، هر گاه آنان را به یاد می‌آورم، می‌ترسم که به آنها ملحق نشوم!

از طرف دیگر وقتی خداوند در مورد دوزخیان صبحت می‌کند به خاطر اعمال بد و زشتشان است. اعمال خوبشان را رد می‌کند و نمی‌پذیرد، هر گاه آنان را به یاد می‌آورم، امیدوارم که از جمله آنان نباشم!

این به آن خاطر است که انسان هم شوق و رغبت پیدا کند و هم هراس و رهبت، که از یک طرف به رحمت خداوند مطمئن نباشد و از طرف دیگر از فضل و رحمتش ناامید نگردد!!

چنانچه توصیه مرا مراعات نمایی، بیش از هر چیزی به مرگ علاقمند خواهی بود، و مرگ هم به سراغ تو خواهد آمد، اما اگر این را به دست فراموشی سپردی، بیش از هر چیز از مرگ در هراس خواهی بود، اما از دست آن رهایی نخواهی یافت!!»

 آخرین لحظات عمر ابوبکر صدیق

وقتی ابوبکر صدیق در آخرین دقایق عمر خویش قرار داشت، عایشه ام‌المؤمنین نزد او بود و این شعر را می‌خواند که :

لعمرک ما یغنی الثّراء عن الفتی

 

إذا حشرجت یوماً و ضاق بها الصّدر

«به جان تو سوگند! آنگاه که رادمرد وبزرگوار به لحظات پایانی عمر خود برسد و نفس‌های آخر را بکشد، شایسته نیست که او را در دل خاک پنهان کنند!»

حضرت ابوبکر از این سخن او ناراحت شد و به او فرمود : این چنین مگو! بلکه این آیه را بخوان که :

 (ق : 19)

«جان دادن (سرانجام فرا می‌رسد و) به راستی، این همان چیزی است که از آن کناره می‌گرفتی وگریزان بودی.»

حضرت عایشه می‌گوید : پدرم ابوبکر حد فاصل میان مغرب و عشاء وفات یافت! و آخرین کلام او این دعا بود که : رب توفنی مسلماً والحقنی باالصالحین :

«پروردگارا! مسلمانم بمیران و به نیکانم ملحق بفرما!»

پس از مرگ کار غسل او را همسرش اسماء دختر عمیس و پسرش عبدالرحمن انجام دادند.

ابوبکر صدیق به دخترش عایشه وصیت نمود بود که او را در کنار رسول خدا به خاک بسپارند! و به همین خاطر در کنار مرقد مبارک رسول خداr او را دفن کردند!

عمربن خطاب، عثمان بن عفان، طلحه بن عبیدالله و پسرش عبدالرحمن پیکر گرامی او را به آرمگاهش حمل نمودند. و سر او را کمی پایین‌تر از شانه رسول خدا با فاصلة کم از او قرار دادند![11]

برخی بر این باور بودند که ابوبکر به وسیله مردی یهودی مسموم گردیده و بر اثر آن مسمومیت بوده که فوت نموده است!

امام ابوجعفر طبری می‌گوید : گفته‌اند : که یهودیان مقداری برنج پخته را مسموم کردند و برخی می‌گویند : آن غذای مسموم شده آبگوشت بوده است. و این سبب وفات او بوده است!

حارث بن کیلدة ثقفی که طبیب مشهور عرب بود، در خوردن آن غذا با حضرت ابوبکر همراه بود، وقتی حارث کمی از آن غذا را بر دهان نهاد، متوجه مسموم بودن آن گردید و از خوردن آن دست برداشت و به ابوبکر گفت : ما غذای مسمومی را خوردیم! و هر دوی آنها پس از یک سال وفات نمودند.[12]

اما اکثر مورخین بر این باورند که آن روایت چندان معتبر نیست و روایت مورد اعتماد این است که او در روزی سرد حمام کرد که دچار تب و لرز شدید گردید و پس از پانزده روز بیماری در منزل وفات یافت.

این روایت از عایشهt می‌باشد، ما این روایت را می‌پسندیم و مورد اعتمادش می‌شماریم.

خداوند ابوبکر صدیق را مورد رحمت خود قرار دهد و از او راضی، و خوشنود باد!

البدایة والنهایة : ج 5 ص 245 - 247

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 247 - 248

 البدایة والنهایة : ج ص 248

 البدایة و النهایة : ج 5 ص 249

 البدایة و النهایة : ج 5 ص 250

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 286

البدایة والنهایة : ج 5 ص 285

 البدایة و النهایة : ج 5 ص 289

[9]- البدایة والنهایة : ج 5 ص 286

[10]- در ارتباط با سپاه اسامه به تاریخ ابن کثیر ج 6 ص 304 – 305 و کتاب «الطریق الی دمش» احمد عادی : ص 152 – 156 مراجعه فرمائید!

[11]- الکامل فی التاریخ ابن اثیر ج 2 ص 425 - 427

[12]- تاری طبری ج 3 ص 422

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط   | 

 در همان روز وفات رسول خدا یعنی روز دوشنبه دوازدهم ربیع‌الأول در «سقیفة بنی ساعده» ابوبکر صدیقبه عنوان خلیفه مسلمانان انتخاب شد و با او بیعت صورت گرفت. در بخش دوم به تفصیل در مورد بیعت با او سخن خواهیم گفت.

اما سخن را در رابطه با کفن و نماز میّت و دفن پیکر مبارک رسول خدا ادامه می‌دهیم.

عایشهt در ادامة سخنانش راجع به روزی که رسول خداr وفات یافت و سال‌هایی که در این جهان زندگی فرمود، مطالبی را بیان نموده است.

عروه بن زبیر از عایشهt روایت می‌نماید که گفته است : «رسول خدا در روز دوشنبه دوازدهم ربیع‌الأول و هنگامی که شصت و سه سال از عمر مبارک ایشان سپری شده بود، وفات یافت.[1]»

روز سه شنبه سیزدهم ربیع‌الأول کار غسل و کفن و نماز و دفن رسول خدا را آغاز کردند، زیرا روز دوشنبه را به قضیه انتخاب حضرت ابوبکر و بیعت با او مشغول بودند!

 کفن و دفن رسول خدا

عکرمه از ابن عباس روایت می‌نماید که : «خانواده و خویشاوندان رسول خدا از جمله عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر و علی‌بن ابی‌طالب و فضل بن عباس وقُثم بن عباس و اسامه بن زید و ... کار غسل و کفن رسول خدا را انجام دادند ...»

عبدالله بن زبیر از عایشه روایت می‌نماید که : «وقتی تصمیم گرفتند رسول خدا را غسل دهند! گفتند : نمی‌دانیم آیا لباس‌های رسول خدا را همچون دیگر مردگان خود از بدن مبارک او بیرون بیاوریم، یا او را همراه با لباسش غسل بدهیم؟! وقتی اختلاف نظر پیدا کردند، خداوند آنان را به نوعی در خواب و بیهوشی دچار کرد، طوری که نمی‌توانستند سر خود را بلند کنند، سپس صدایی از گوشه منزل – بدون آنکه بدانند کیست – به ایشان گفت : رسول خدا را بدون آنکه لباسش را بیرون بیاورند شستشو دهند!

آنان برخاستند و رسول خدا را در حالی که تنها یک پیراهن بر تن داشت غسل دادند، بر روی پیراهن آب می‌ریختند و با آن بدن مطهرش را شستشو می‌دادند![2]»

پس از پایان غسل او را کفن نمودند!

عروه بن زبیر از عایشه روایت می‌نماید که : «رسول خدا را با سه لایه پارچه سفید و از نوع «سحولی» یمنی و از جنس پنبه کفن نمودند، و کفن او دارای پیراهن و عمامه نبود.[3]»

پس از پایان کفن پیکر مطهّر رسول خداr، مردم گروه گروه می‌آمدند نماز میت را بر پیکر مطهّر آن بزرگوار البته نه به صورت جماعت بلکه انفرادی می‌خواندند.

بدن مطهّر را در منزل میت در روز سه‌شنبه سیزدهم ماه ربیع‌الأول انجام گرفت و مردم و زن پیر و جوان و بردگان بر آن نماز خواندند.

عکرمه از ابن عباس روایت می‌نماید که : «وقتی رسول خدا وفات یافت، اول مردان وارد منزل شده بر بدن مبارک او نماز خواندند، پس از آنان زنان وارد شده و بعد از زنان کودکان و به دنبال آنان بردگان بر بدن مبارک رسول خدا نماز میت را خواندند!»

آنان به صورت فردی و مرتب بدون آنکه پشت سر امامی قرار بگیرند، بر بدن مبارک رسول خدا نماز میت را بر جای آوردند.

خواندن نماز به صورت انفرادی این نبود که امام و پیشنمازی وجود نداشت، در واقع روز قبل مردم با ابوبکر به عنوان امام و سرپرست مسلمین انتخاب شده بود.

شاید یکی از دلایلی که باعث شده بود به صورت جماعت بر پیکر مبارک رسول خدا نماز میت را نخوانند – همچنان که برخی از علما می‌گویند – این بوده که هر یک از آنان مستقیماً و بدون امام بر او نماز بخوانند تا تعداد نمازهای که هر یک از او می‌خوانند تکرار بشود و تمامی مردان و زنان و کودکان و بردگان بر او نماز خوانده باشند!

این یکی از ویژگیهای رسول خداست، اما برای سایر مسلمانان بهتر است نماز میت به صورت جماعت خوانده شود.

در طول روزهای سه‌شنبه و شب چهارشنبه مسلمانان مرتب بر پیکر مبارک رسول خدا نماز خواندند.[4]

اصحاب رسول خدا در مقابل این پرسش قرار گرفته بودند که آیا رسول خدا را در همان منزل حضرت عایشه به خاک بسپارند؟ یا او را به قبرستان بقیع ببرند؟

عروه از عایشهt روایت می‌نماید که : «ابوبکر صدیق فرموده است : از رسول خدا شنیدم می‌فرمود : هر پیامبری که در هر مکانی فوت می‌کرده در همان جا او را به خاک سپرده‌اند.»

این بدان معنی بود که رسول خدا در همان منزل حضرت عایشه به خاک سپرده شود.

عایشهt خوابی را دیده بود و آن را برای پدر که از میان اصحاب رسول خدا بهتر از همه با تعبیر خواب آشنا بود، نقل کرد.

عایشه می‌گوید : خواب دیدم که سه ماه تابان در حجره‌ام قرار گرفتند!

ابوبکر صدیق فرمود : اگر خواب تو درست باشد، سه نفر از بهترین انسان‌های روی زمین در خانه‌ات دفن خواهند شد!

وقتی رسول خدا  وفات یافت، حضرت ابوبکر فرمود : عایشه! این بهترین آن سه ماهی است که در خواب دیده بودی!

همچنان که می‌دانیم پس از رسول خدا ابوبکر و پس از او عمر بن خطاب در خانة حضرت عایشه به خاک سپرده شدند!»

اصحاب، تختی که پیکر مبارک رسول خدا را بر روی آن قرار داده بودند، به گوشه‌ای از اطاق منتقل کردند و سپس در جای آن قبر مطهر را حفر نمودند!

قاسم بن محمدبن ابی‌بکر از عایشهt روایت نموده که :

«رسول خدا دوشنبه وفات یافت و شب چهارشنبه دفن گردید.[5]»

کار کندن قبر مبارک که پایان یافت، عباس بن عبدالمطلب و علی‌بن ابی طالب و فضل بن عباس داخل قبر شدند.

حجره حضرت عایشه در شرق مسجد النبی قرار داشت و قبر رسول خدا در زاویه جنوب غربی حجره کنده شده بود!

تا ایام خلافت ولید بن عبدالملک حجره حضرت عایشه در جهت شرقی و خارج از مسجد النبی قرار داست. ولید بن عمر بن عبدالعزیز که والی او بر مدینه بود دستور داد که طرح توسعه مسجد النبی را عملی کند. عمربن عبدالعزیز از طرف شرق اقدام به توسعه مسجد النبی کرد و به همین خاطر حجره حضرت عایشه همراه با قبر مبارک رسول خداr و قبر ابوبکر صدیق و عمر فاروقy داخل مسجد قرار گرفتند![6]»

اصحاب رسول خدا از وفات آن پیامبر بزرگوار، بسیار نگران، اندوهگین و گریستند.

انس بن مالک می‌گوید : «آن روزی که رسول خدا وارد مدینه شد، همه چیز و همه کسی را نورانی و شادمان کرد، اما روزی که وفات یافت همه جا تاریک و همه به شدت اندوهگین شدند. و زمانی او را نافرمانی می‌نمودیم دل خود را از ایمان تهی می‌یافتیم و اینکه تحمل وفات او برای ما بسیار سخت است.

همة مسلمانان به سختی به خاطر وفات رسول خدا اندوهگین بودند، اما دخترش فاطمه بیش از همه حزن و اندوه سر تا پای او را فرا گرفته بود.

ثابت از انس روایت می‌نماید که : «زمانی که بیماری رسول خدا شدت می‌یافت و بیهوش می‌گردید، فاطمه می‌گفت : وای پدرجان! چقدر سختی می‌کشی!!

رسول خدا به فاطمه فرمود : «از امروز دیگر پدرت هیچگونه سختی و ناراحتی ندارد!»

پس از وفات رسول خدا فاطمهt ناله می‌نمود می‌گفت «آی پدرجان! پدر بزرگوارم که دعوت پروردگارت را پذیرفتی و به سوی فردوس اعلی پرواز نمودی! و جبرئیل خبر مرگت را به همه جا رسانید.»

پس از آنکه کار دفن پیکر مبارک رسول خدا پایان یافت، حضرت فاطمه گفت : ای انس! چگونه توانستید به روی چهرة نورانی رسول خدا خاک بریزید؟!

حماد بن زید روای حدیث از ثابت بنانی نقل می‌نماید که : وقتی او این سخنان حضرت فاطمه را نقل می‌کرد، به سختی می‌گریست!!

ام ایمن دایة رسول خدا  به خاطر قطع وحی و مرگ پیامبر به سختی اندوهگین و گریان بود!

ثابت بنانی از انس بن مالک روایت می‌نماید که : «روزی رسول خدا به دیدار دایة خود ام ایمن رفت، و من نیز همراه او بودم، ام ایمن کاسة آبی را نزد رسول خدا آورد، اما او به خاطر آنکه روزه بود، یا میل نداشت، از آن کاسه ننوشید!

اما ام ایمن مادر شیری رسول خدا برای شادی و سرور او مدام نکته و لطیفه می‌گفت!

وقتی رسول خدا وفات یافت، ابوبکر صدیق به عمر فاروق فرمود : بیا با هم سری به ام ایمن بزنیم!

وقتی به منزل او رسیدند آنان را که دید گریست!

گفتند : ام ایمن چرا گریه می‌کنی؟ مگر نمی‌دانی آنچه نزد خداوند قرار دارد برای پیامبرش بهتر است؟!

گفت : سوگند به خداوند می‌دانم که آنچه خداوند برای پیامبرش مهیا فرموده بهتر از زندگی در این جهان است، به خاطر آن گریه نمی‌کنم! گریه‌ام برای پایان نزول وحی است!؟

این سخن ام ایمن موجب اندوه و گریه سخت ابوبکر صدیق و عمر فاروق گردید![7]»

حسان بن ثابت شاعر و صحابی بزرگوار به خاطر وفات رسول خدا شدیداً اندوهگین شد و حزن و اندوه خود را در لابه‌لای مرثیه‌ای برای رسول خدا چنین نمود :

فبکی رسولالله یا عین عبرة

 

ولا أعرفنک الدّهرَ دمعکِ يَجْمُدُ

و مالک لاتبکین ذالنّعمة الذّی

 

علی النّاس منها سابغ یَتَغَمّدُ

فجودی علیه بالدّموع واعولی

 

لِفَقْدِ الذّی لامثله الدّهر يُوجَدُ

ومافقد الماضون مثل محمّد

 

ولا مثله حتّی القیامه یفقد

«ای چشم‌ها! اشک‌هایت را به خاطر رسول خدا بباران و هیچ گاه خشک شدن آنها را نبینم! چرا نباید برای آن صاحب نعمت و کرم نسبت به مردم گریه نکنی، نعمت و کرمی که اینک پنهان می‌شود، اشک‌هایت را از او دریغ مدار و برای از دست دادن کسی که زمانه آن را به خود ندیده گریه و زاری کن! گذشتگان هیچ گاه همچون محمّدی را از دست نداده‌اند و آیندگان نیز هیچ‌ گاه همچون اویی را از دست نخواهند داد.»

رحمت و درود بی‌پایان خداوند، به تعدادی که در محدوده دانش او قرار دارد و قلمش آن را رقم زده و در کتاب او بر شمرده شده بر رسول گرامی و اسوة بشریت و همة آل و اصحاب او باد!


 البدایة والنهایة : ج 5 ص 245 - 255

 البدایة والنهایة ج 5 ص 260

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 262 - 263

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 264 - 265

 البدایةوالنهایة : ج 5 ص 266 - 269

 البدایة و النهایة : ج 5 ص 266 - 269

البدایة والنهایة : ج 5 ص 273 - 275

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط   | 

آخرین نمازی که در آن رسول خدا پیشنمازی جماعت مسلمانان را بر عهده داشت، نماز ظهر روز پنجشنبه هشتم ربیع‌الأول بود.

أسود از عایشه  روایت می‌نماید که : «رسول خدا دستور فرمود که به ابوبکر بگویید، پیشنماز مردم بشود!»

ابوبکر برای اقامه نماز جماعت به مسجد رفت.

وقتی برای نماز اقامه گفته شد، ابوبکر جلو ایستاده تا امامت نماز را انجام دهد! رسول خدا در آن لحظات تا حدودی احساس آرامش می‌کرد و دردش کمتر شده بود، در حالی که عباس بن عبدالمطلب و علی بن ابی‌طالب زیر بغل او را گرفته بودند، وارد مسجد گردید، وقتی ابوبکر رسول خدا را دید، خواست که جای خود را ترک کند و رسول خدا امامت نماز را انجام دهد، اما رسول خدا به او اشاره فرمود که در جای خود بماند!

عباس و علی رسول خدا را در کنار ابوبکر بر زمین نشاندند و ابوبکر در طرف راست او ایستاد!

این رسول خدا بود که در حالت نشسته امامت نماز را برعهده گرفت و ابوبکر در حالت ایستاده به او اقتداء نمود و مردم با همراهی ابوبکر نماز را به صورت جماعت خواندند!!»

پس از اقامة نماز ظهر روز پنجشنبه رسول خدا به خانه عایشه بازگشت و بعد از آن به سبب شدت بیماری نتوانست با مردم نماز جماعت را اقامه نماید!

رسول خدا  سه روز کامل – یعنی روزهای جمعه و شنبه و یکشنبه – را به علت شدت بیماری توانایی خروج از منزل و دیدار با مردم و شرکت در نماز جماعت را نداشت.

در بامداد روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع‌الأول که مردم نماز صبح را به امامت ابوبکر صدیق اقامه می‌نمودند، رسول خدا پرده دری را که از منزل عایشه به مسجد باز می‌شد، کنار زد و به صفوف نمازگزاران نگاه کرد و تبسمی فرمود :

انس بن مالک – که در خدمت رسول خدا بود – می‌گوید : رسول خدا سه روز کامل را به سبب شدت درد و بیماری نتوانست به مسجد بیاید و در آن سه شبانه روز ابوبکر پیشنمازی و امامت مسجد را انجام داد.

 نگاهی همراه با وداع

انس بن مالك در ادامه می‌گوید : بامداد روز دوشنبه، نماز جماعت به امامت ابوبکر بر پا گردید، در حالی که ما پشت سر ابوبکر به نماز ایستاده بودیم، رسول خدا پردة دری را که به مسجد باز می‌شد، کنار زد و مسلمانان را که برای انجام نماز جماعت به صف ایستاده بودند نظاره می‌کرد، وقتی چهره مبارک را دیدیم، هیچ منظره‌ای زیباتر از صورت او را ندیده بودیم و به راستی بسیار عجیب بود، چهره او انگار صفحه‌ای از قرآن بود، او تبسمی شیرین بر لب داشت!

از دیدن رسول خدا به شدت شادمان و شیفته شده بودیم. ابوبکر پشت سر خود را نگاه کرد به گمان اینکه رسول خدا  قصد دارد برای اقامه نماز وارد مسجد شود، اما رسول خدا اشاره فرمود که نمازتان را ادامه داده و بخوانید.

پس از آن پرده را انداخت و ما نماز صبح را به امامت ابوبکر اقامه نمودیم.

این آخرین باری بود که مسلمانان رسول خدا را در حال حیات می‌دیدند و آخرین باری بود که رسول خدا از آنجا صف نمازگزاران را نگاه می‌کرد.

رسول خدا با آن نگاه پر از مهر و محبت و صفا و صمیمیت و با آن تبسم شیرین خویش در واقع با مسلمانان خداحافظی می‌فرمود!!

بعد از آن نگاه و تبسم شیرین و جذاب رسول خدا و پایان نماز صبح، ابوبکر به منزل دخترش عایشه رفت تا جویای حال رسول خدا شود. وارد منزل که شد فرمود : «عایشه! احساس می‌کنم که شدت درد و الم رسول خدا کمتر شده و بیماریش بر طرف گردیده، امروز را در منزل دختر خارجه وعده دارم باید نزد او بروم!

دختر خارجه یکی از همسران ابوبکر بود که در منطقه «سنح» که منطقه‌ای با آب و هوای مناسب برای کشاورزی و باغداری بود، که در قسمت شرقی شهر مدینه قرار داشت، زندگی می‌کرد.

صبح روز دوشنبه دوازدهم ربیع‌الأول ابوبکر صدیق سوار بر مرکب به قصد «سنح» به راه افتادم.[1]»

وقتی عبدالله بن مسعودt به عیادت رسول خدا رفت، دید که رسول خداr به شدت تب کرده است.

و می‌گوید : «حضور رسول خدا که رفتم، دیدم که تب شدیدی دارد، دستم را روی بدن مبارک ایشان گذاشتم گفتم : یا رسول الله! به شدت تب کرده‌ای!

فرمود : آری! من به اندازه دو نفر از شما تب می‌کنم!

گفتم : حتماً پاداشت هم دو برابر است!

فرمود : آری! سوگند به خداوندی که جانم در اختیار ارادة اوست هیچ مسلمانی بر روی زمین نیست که به مصیبتی چه بیماری و یا غیربیماری دچار شود، مگر آنکه خداوند مانند ریزش برگ درختان گناهان او را بخشیده و از بین می‌برد!»

عایشه گفته است : «در طول عمرم کسی را همچون رسول خدا که بر اثر بیماری دچار درد و ناراحتی زیادی شده باشد ندیده بودم.»

از طرف دیگر اسامه بن زید همراه با سپاه اسلام در «جُرف» اردو زده بودند، وقتی از شدت بیماری رسول خدا با خبر شد قبل از ظهر روز دوشنبه حضور رسول خدا شرفیاب شد!

او می‌گوید : وقتی از شدت بیماری رسول خدا با خبر شدیم، من وارد مدینه شدم بسیاری از سپاه اسلام نیز همراه من به مدینه بازگشتند. وارد منزل عایشه که شدم رسول خدا را در حالی دیدم که از شدت بیماری توان حرف زدن را از دست داده بود! اما او گاهی دست‌های خود را به سوی آسمان بلند می‌فرمود و سپس آنها را بر روی صورت مبارکش می‌مالید، متوجه شدم که برای من (به عنوان فرمانده سپاه اسلام) دعا می‌فرماید.[2]»

حضرت عایشه آخرین ساعات عمر مبارک رسول خدا را که چاشتگاه روز دوشنبه دوازدهم ربیع‌الأول بود. اینگونه به تصویر کشیده است :

او می‌گوید : «وقتی رسول خدا به شدت درد می‌کشید، گاهی عمامه‌اش را بر روی چهره خود می‌کشید هنگامی که تب می‌کرد آن را از روی صورت خویش بر می‌داشت، و در همان حال می‌فرمود : خداوند یهودیان و مسیحان(نَصارا) را که قبور پیامبران خویش را عبادتگاه کرده‌اند، مورد لعن و نفرین قرار می‌دهد!»

عایشه در ادامه می‌گوید : «من در لحظات پایانی و آخرین نفس‌های رسول خدا بالای سر او بودم، درکنار ظرف آبی نهاده بودیم که دست خود را داخل آن می‌کرد و چهرة مبارکش را با آن خیس می‌کرد و می‌فرمود : «لااله الاّ الله» به راستی مرگ را سختی‌هایی است! خداوندا! مرا در برابر سختی‌های مرگ یاری فرما!»

عایشه همچنین می‌فرماید : «ما در این مورد با یکدیگر صحبت می‌کردیم که قبل از آنکه به رسول خدا میان انتخاب مرگ و زندگی اختیار داده شود، جان او گرفته نمی‌شود. در آن حالت سخت بیماری، او دچار حالت خاصی شد و می‌شنیدم که می‌فرمود : «همراه با آنانی که خداوند ایشان را از نعمت‌های خویش بهره‌مند نمود، همراه با پیامبران و صادقان و شهیدان و صالحان، به راستی آنان همنشینان خوبی هستند.» متوجه شدیم که او را میان زندگی دنیا و آخرت مخیّر نموده‌اند و او زندگی در آخرت را برگزیده است.»

 آخرین کلام رسول خدا

عایشه می‌گوید : سر رسول خدا را در آخرین لحظات عمر مبارکشان بر روی زانوی من بود، و قبل از اینکه وفات نمایند به آخرین سخنان او گوش می‌دادم. او داشت می‌فرمود :

اللهمّ اغفرلی، و ارحمنی، و الحقنی بالرّفیق الأعلی!

«پروردگارا! مرا ببخشای و با من مهربان باش و به همراهان ملکوتی مرا ملحق بفرما!»

ام‌ المؤمنین عایشهt می‌فرماید : «این نعمت کمی نیست که رسول خدا در خانة من و هنگامی که سر مبارک او بر روی زانوی من بود، وفات یافت و هنگام مرگ اشک‌هایم با آب دهان و عرق‌های پیشانیش درهم آمیخت.»

عایشهt در ادامه می‌گوید : قبل از وفات رسول خدا برادرم عبدالرحمن ابی‌بکر به عیادت او آمد و در حالی وارد منزل گردید، سر رسول خداr در آغوشم بود! عبدالرحمن مسواکی خیس و تازه شسته شده بود را در دست داشت، دیدم که رسول خداr به مسواک او نگاه می‌کند، متوجه شدم که او دوست دارد مسواک بزند! او به مسواک زدن بسیار علاقمند بود و به آن عادت داشت!

به رسول خدا گفتم : آن مسواک را می‌خواهی؟

با سر اشاره‌ای نمود که آری آن را می‌خواهم!

مسواک را با از عبدالرحمن گرفتم و آن را شسته و نرم کرده به رسول خدا دادم!

او چندین بار آن را در دهان مبارک خویش چرخانید و دندانهایش را به خوبی با آن مسواک زد، سپس خواست آن را به من بدهد اما نتوانست و مسواک را از دست مبارک او بر زمین افتاد.

 پرواز روح مبارک رسول خدا

عایشه می‌گوید : در کنار رسول خدا ظرف آبی را قرار داده بودیم، او گاهی دست خود را داخل آن می‌کرد و چهره مبارکش را با آب خیس می‌نمود و سپس می‌فرمود : «لااله الا الله به راستی مرگ را سختی‌هایی است.»

سپس انگشت سبابه دست چپ خود را بلند می‌کرد و می‌فرمود : بلکه بسوی رفیق اعلی، بلکه بسوی رفیق اعلی! به نزد خالق جهان!

در یک لحظه ناگهان روح مبارک او از بدن خارج شد و دستش به میان ظرف آب افتاد!!

نظاره‌گر آن لحظات بودم ناگهان دیدیم که سر و گردن مبارک او خم و متمایل شد! که نشان می‌داد روح از پیکر مبارک او خارج گردیده است!!

ام سلمهt می‌گوید : لحظاتی پس از مرگ رسول خدا دستم را روی سینه مبارک او نهادم! آن روز جمع زیادی رفت و آمد کردند، من گرچه غذا پخته و وضو گرفتم، اما عطر و بوی خوش بر دستهایم همچنان باقی بود.[3]»

چاشتگاه روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع‌الأول سال یازدهم هجری رسول خدا وفات یافت.

خبر وفات رسول خدا به سرعت در میان مسلمانان منتشر شد. بطوری که همه متعجب، حیرت‌زده، متأسف و ناراحت گردیده، و حتی عده‌ای آن را باور نمی‌کردند!

 نطق عمر بن خطاب

ابوهریرهt می‌گوید : «وقتی رسول خدا وفات یافت، عمر بن خطاب برخاست و گفت : برخی از منافقین می‌گویند : رسول خدا فوت کرد! او نمی‌میرد و همچون موسی‌بن عمران نزد خدا رفته! او قبل از آنکه بمیرد، چهل روز از مردم خویش غایب شد و پس از آن بود که میان آنان برگشت و سپس وفات یافت! اما بسیاری از مردم در آن مدت که او غایب بود می‌گفتند : مرده است!

سوگند به خداوند حضرت محمد نیز همچون حضرت موسی باز خواهد گشت و آنانی را که گفتند : او مرده است، مورد ملامت قرار خواهیم داد!»

سالم بن عبیدالله برای مطلّع کردن ابوبکر از وفات رسول خدا به منطقه سبح در نزدیکی مدینه رفت.

ابوبکر بلافاصله سوار بر اسبی به مدینه آمد و وارد مسجد گردید، دید که مردم در مورد مرگ رسول خدا دو دسته شده‌اند، عده‌ای آن را باور و گروهی دیگر آن را تکذیب می‌نمایند! اما او چیزی نگفت و با کسی سخن نگفت.

عایشه می‌گوید : ابوبکر سوار بر اسب از سنح به مدینه آمد و وارد مسجد شد و نتوانست با کسی سخنی بگوید و به کنار پیکر مبارک رسول خدا که پارچه پشمی و پرده‌ای را بر روی آن کشیده بودیم آمد.

پرده را از چهرة مبارک رسول خدا کنار زد، او را در آغوش گرفت و همراه با ناله و زاری چندین بار بر چهره مبارک رسول خدا بوسه زد! و سپس گفت : پدرم و مادرم فدایت شوند! یا رسول الله! هم در زندگی و هم در مرگ چقدر محبوب و دوست‌داشتنی بوده و هستی!؟ سوگند به خداوند هیچ گاه خداوند تو را دوباره نخواهد میراند، و مرگی که برای تو مقدر شده است، اکنون گذرانیده‌ای!؟

ابن عباس می‌گوید : وقتی ابوبکر از کنار پیکر رسول خدا برخاست و به میان مردم آمد، عمر داشت با مردم سخن می‌گفت.

ابوبکر گفت عمر بنشین!

اما عمر از نشستن خودداری کرد!

برای بار دوم ابوبکر گفت : عمر بنشین!

اما باز هم عمر (در حال و هوای دیگری قرار داشت و انگار سخنان ابوبکر را نمی‌شنید) و همچنان سخن می‌گفت.

ابوبکر وقتی دید عمر سکوت نمی‌کند، خود برروی منبر رفت و به مردم رو کرد، مردم دیدند که ابوبکر می‌خواهد سخن بگوید، در این هنگام عمر هم به سخنانش پایان داد و همه ساکت شدند تا بدانند ابوبکر می‌خواهد چه بگوید.

ابوبکر بعد از حمد و ستایش خداوند گفت :

«ای مردم! هر کس محمد را عبادت می‌کرد، بداند که محمد وفات یافت، هر کس خداوند را عبادت می‌نماید بداند که خداوند زنده است و هیچگاه نخواهد مرد!»

سپس این آیه را تلاوت فرمود که :

(آل عمران : 144)

«محمد جز پیغمبری نیست که پیش از او پیغمبرانی بوده و رفته‌اند، آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، مگر می‌خواهید به عقب (و جاهلیت) بازگردید؟! و هر کس دچار بازگشت شود (و ایمان واسلام را رها کند) هرگز کوچکترین زیانی را به خدا نمی‌رسانند و خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.»

ابن عباس می‌گوید : سوگند به خداوند، تا ابوبکر آن آیه را تلاوت نکرده بود، انگار مردم نمی‌دانستند که خداوند چنین آیه‌ای را نازل فرموده است!؟

همة مردم از سخنان او استقبال کردند و همه آن آیه را تلاوت می‌کردند و به دیگران یادآور می‌شدند!

حضرت عمر می‌گوید : سوگند به خداوند در حال و وضعی غیرعادی قرار داشتم که تنها پس از آنکه ابوبکر آن آیه را تلاوت نمود به خود آمدم و انگار قبلاً آن را نشنیده بود، و آن موقع بود که به واقعیت پی بردم و دریافتم که رسول خدا وفات یافته است، ناگهان از سختی بار مصیبت و اندوه مرگ رسول خدا پاهایم توان تحمل بدنم را از دست دادند و بر زمین افتادم.[4]»

عایشهt در مورد سخنان عمر و ابوبکر راجع به مرگ رسول خدا اظهار نظر نموده و گفته است :

«سخنان هر دوی آنها را خداوند برای مردم سودمند گردانید! عمر به مردم در مورد وجود نفاق هشدار داد و به همین خاطر از توطئه منافقان در امان ماندند!

ابوبکر نیز راه حق و هدایت را به مردم نمایاند و ایشان را به گونه‌ای درست توجیه فرمود!!»


 البدایة والنهایة : ج 5 ص 233 - 235

 البدایة و النهایة : ج 5 ص 237

 البدایة و النهایه : ص 237 - 241

 البدایة والنهایة: ج 5 ص 241 - 243

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط   | 

در روز پنجشنبه هشتم ماه ربیع‌الأول – یعنی پنج روز قبل از وفاتش از منزل عایشه خارج و به مسجد تشریف بردند، و در آنجا خطابة بسیار مهم و مؤثری – که آخرین سخنان او در میان جمع مسلمانان بود – ایراد فرمودند.

این سخنان در واقع همان مطالبی بود که ایشان قصد نوشتن آن را خطاب به مسلمانان داشتند و می‌خواستند نظر خود را در مورد خلافت حضرت ابوبکر بیان نمایند.

تعدادی از اصحاب از جمله : ابوسعید خدری، عبدالله بن عباس، ام سلمه و ام‌المؤمنین عایشه آن خطابه رسول خدا را نقل کرده‌اند.

عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود از عایشه روایت می‌نماید که : «رسول خدا پنج روز پیش از وفاتش فرمودند : «از هفت مشک که درهایشان باز نشده باشد، بر روی من آب بپاشید تا بتوانم میان مردم بروم و توصیه‌هایی را به آنان بنمایم.»

عایشه می‌گوید : ما از هفت مشک بر روی جسم رسول خدا آب می‌ریختیم تا اینکه با دستان خود اشاره فرمودند، که کار خود را انجام دادید و کافی است.»

ام سلمه می‌گوید : رسول خدا در حالی که سر مبارکش با پارچه بسته شده بود، وارد مسجد گردید وقتی روی منبر رفت، همه برای شنیدن کلام رسول خدا سر تا پا گوش شدند.»

رسول خدا در آن خطبه راجع به فضل و منزلت ابوبکر صدیق بر دیگر اصحاب سخن گفتند، سخنان او اشاره‌ای به این موضوع بود که پس از مرگ او در جانشینی دچار نزاع و اختلاف نشوند!»

ابوسعید خدری می‌گوید : رسول خدا در سخنان خود فرمودند : «خداوند یکی از بندگان خود را میان انتخاب دنیا و آنچه نزد او هست مختار گردانید، اما آن بندة خدا آنچه را که نزد خداوند است برگزید!!»

ابوبکر صدیق که در میان مردم بود، متوجه منظور رسول خدا گردید، و اشک از چشمانش جاری گردید، و خطاب به او فرمود : «پدر و مادرم فدایت شوند یا رسول‌الله! ما پدران و مادران خود را فدای تو می‌کنیم!»

ابوسعید خدری گفته است : «ما از گریة ابوبکر در شگفت شدیم، و او به ما گفت: که منظور رسول خدا خود ایشان بوده و آن سخن نشانة نزدیک شدن زمان وفات ایشان است.»

یکی از مطالبی که رسول خدا در سخنان خود راجع به فضل ابوبکر صدیق گفتند این بود که در زمینة مصاحبت و استفاده از ثروت بیش از هر کسی به ابوبکر اعتماد داشته‌ام، اگر قرار بود غیر خداوند را به عنوان دوست برگزینم، ابوبکر را انتخاب می‌کردم، اما میان امت او بر پایه اسلام محبت و مودّت وجود دارد، زیرا خداوند همچنان که ابراهیم را به عنوان خلیل خود برگزید، مرا نیز خلیل خویش گردانیده است.»

سپس فرمود: «همة درهایی که به مسجد باز می‌شوند، بسته شوند، به غیر از دری که ابوبکر از آن وارد مسجد می‌گردید.»

این بدان علت بود که برخی از اصحاب که منزلشان کنار مسجد بود، دری را برای خود ساخته که از آن وارد مسجد می‌شدند، به همین خاطر رسول خدا دستور فرمود که همه آن درها به غیر از دری که منزل حضرت ابوبکر به مسجد باز می‌شد بسته شوند!

برخی از علما این اقدام رسول خدا را به نوعی جلب توجه مسلمانان برای انتخاب ابوبکر به عنوان خلیفه تفسیر می‌کنند، انگار خلافت بابی است که ابوبکر برای امامت مسلمین ازآن وارد مسجد می‌شود!

یکی دیگر از نکاتی که در آن نطق به آن اشاره کرد این بود که، مسلمانان مهاجر را به رفتار پسندیده با مردم انصار توصیه فرمود و برای شهدای احد ازخداوند طلب مغفرت نمود، و مسلمانان را از مسجد گردانیدن مقبره‌ها بر حذر داشت، و در این‌باره فرمودند :

«مردمی که پیش از شما بودند، قبر پیامبران و صالحان خویش را مسجد و عبادتگاه نمودند، شما آنها را به صورت مساجد در نیاورید، من شما را از این کار برحذر می‌دارم!»

پس از آنکه رسول خدا سخنانش را تمام کرد، او را به منزل عایشهt بازگردانیدند، کم‌کم درد و بیماری او بیشتر و سخت‌تر گردید.[1]»

همان روز (پنجشنبه)، رسول خداr نتوانست همراه با مسلمانان نماز جماعت را اقامه فرماید، به همین خاطر دستور فرمود که کسی امامت نماز را انجام دهد!

عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود از عبدالله بن زمعه بن الاسودt روایت نموده که : «من و تعدادی از مسلمانان به عیادت رسول خدا رفته بودیم، دیدیم که بیماری ایشان شدیدتر شده بود،او بلال بن رباح را فراخواند که اذان بگوید تا مسلمانان را به نماز فرابخواند!

رسول خدا فرمود : به یکی بگویید پیشنماز بشود! ابن زمعه می‌گوید : من از منزل رسول خدا بیرون رفتم عمربن خطاب را در میان مردم دیدم، ولی ابوبکر آنجا حضور نداشت!

گفتم : یا عمر امامت نمازا را انجام بده!

وقتی عمر بن خطاب برای اقامه نماز برخاست و با توجه به صدای بلند او – رسول خدا صدایش را شنید، و متوجه شد که اوست، ابوبکر کجاست؟ خداوند و مسلمانان (امامت غیر ابوبکر) را نمی‌پذیرند، و این سخن را دوباره تکرار فرمود!»

پس از آن کسی را دنبال ابوبکر صدیق فرستادند او آمد و امامت و پیشنمازی نمازگزاران را انجام داد!

سپس عمر بن خطاب، خطاب به ابن زمعه گفت : این چه کاری بود که کردی؟ سوگند به خداوند وقتی به من گفتی امامت نماز را انجام بدهم، فکر می‌کردم که رسول خدا مرا به آن امر فرموده است و الاّ آن کار را نمی‌کردم!

عبدالله بن زمعه گفت : رسول خدا به من دستور نفرموده بود که به تو بگویم، پیشنماز بشوی، اما وقتی ابوبکر را ندیدم تو را از همه شایسته‌تر دانستم.

پس از آن بود که رسول خدا به صراحت به ابوبکر صدیق امر فرمود که در غیاب او امامت مردم را به عهده بگیرد!

عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود از عایشهt روایت می‌نماید که : «وقتی رسول خدا در بستر بیماری بود فرمود : به ابوبکر بگویید : پیشنماز مردم بشود!

گفتم : یا رسول الله! ابوبکر انسانی رقیق‌القلب و نرم‌خوست او هر گاه قرآن را قرائت می‌کند نمی‌تواند جلو اشک‌هایش را بگیرد، وقتی بر جای تو بنشیند، پیشنمازی مردم برای او سخت است! بهتر نیست کسی دیگر را به عنون امام جماعت تعیین فرمایی؟!

عایشهt می‌گوید : هدف من از این سخن این بود که از بدبین شدن مردم نسبت به پدرم نگران بودم، زیرا می‌دانستم هر کس بر جای رسول خدا بنشیند، بسیاری از مردم با چشمی دیگر او را نگاه می‌کنند و آن را به فال بد می‌گیرند! به همین خاطر می‌خواستم نظر رسول خدا را در مورد پیشنماز نمودن پدرم تغییر بدهم!

عایشهt در ادامه می‌گوید : من دو سه بار از رسول خداr خواستم در مورد تعیین پدرم به عنوان امامت مردم تجدید نظر فرماید :

اما رسول خدا فرمود : به ابوبکر بگویید که پیشنماز مردم بشود، و بیش از این کارشکنی نکنید!»

عایشه می‌گوید : از آن روز ابوبکر امامت نماز جماعت را با مردم آغاز کرد و پنج روز بعد از آن رسول خدا وفات یافت!


 البدایة والنهایة : ج 5 ص 228 - 231

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط   | 

پس از حجّه‌الوداع

رسول خدا تنها حج خود را در سال دهم هجری که – به حجه‌الوداع شهرت یافت- انجام داد.

در اواخر ماه ذی‌الحجه همان سال که به مدینه بازگشت و بقیه ماه ذی‌الحجه و ماه‌‌های محرم و صفر سال یازدهم را در مدینه سپری نمود.

در ماه صفر سال یازدهم رسول خدا سپاهی را از مجاهدین اسلام سروسامان داد و اسامه‌بن زید را به عنوان فرماندة آن تعیین فرمود.

رسول خدا به اسامه دستور فرمود که به طرف شام حرکت کند، و با رومیان و اعراب «غساسنه» که با آنان همکاری می‌کردند، در «بلقاء» به رویارویی بپردازد. و انتقام پدر خود زید بن حارثه را که در جنگ «مؤته» به شهادت رسیده بود از آنان بگیرد!

در میان سپاه اسامه تعدادی از بزرگان مهاجرین و انصار، از جمله عمربن خطابt حضور داشتند.

ظاهراً تعدادی از ایشان به خاطر نوجوانی اسامه بن زید در مورد فرماندهی او نظر دیگری داشتند، اما رسول خدا فرمودند: «اگر فرماندهی او را زیر سؤال ببرید، در واقع مثل این است که فرماندهی پدرش را زیر سؤال برده باشید، اما سوگند به خداوند او شایستگی فرماندهی را داشت و برای من از جمله محبوب‌ترین مردم بود، و اسامه نیز برای من یکی از محبوب‌ترین انسانهاست.[1]»

 بیماری رسول خدا

ارسال سپاه اسامه آخرین اقدام رسول خدا به شمار می‌آید، سپاه اسامه در منطقه «جُرف» نزدیک مدینه تجمع نموده و به خاطر بیماری رسول خدا در آن محل منتظر ماند، و حرکت به سوی شام را در حالی که رسول خدا به سختی بیمار بود مناسب نمی‌دید.[2]

بیماری رسول خدا از آخرین روزهای ماه صفر سال یازدهم هجری آغاز گردیده بود.

 رفتن به بقیع

در اول ماه ربیع‌الأول و حدود دو هفته قبل از وفات، رسول خدا به دیدار از قبرستان «بقیع الغرقد» که بزرگان اصحاب در آن مدفون بودند، رفتند و برای آنان در پیشگاه خداوند طلب مغفرت نموده و برایشان دعا فرمود.

دیدار از قبرستان بقیع در نیمه‌ی شب انجام گرفت، و بامداد همان شب بود که بیماری رسول خدا آغاز گردید.

زهری از عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن سعودو او از عایشهt روایت نموده که گفته است : «وقتی رسول خدا از بقیع بازگشت، من اندکی سردرد داشتم، هنگامی به منزل رسید متوجه شد که از سردرد می‌نالم، فرمود : عایشه، به راستی من هم سرم درد می‌کند! سپس فرمود : عایشه! اگر تو قبل از من بمیری، و همة کارهای مربوط به کفن و نماز و دفن تو را خود انجام دهم چه می‌شود؟ گفتم : والله فکر می‌کنم اگر چنین بشود، پس از دفن من به منزلم باز می‌گردی و با یکی از همسرانت خلوت می‌کنی و خوش می‌گذرانی!

رسول خدا از این سخن من خندید!»

 اقامت در منزل عایشه

بیماری رسول خدا در حالی که به منزل همسرانش سر می‌زد، بیشتر می‌‌گردید، و هنگامی که در منزل «میمونه»t بود، درد او سخت‌تر شد![3]»

عایشهt می‌فرماید : «رسول خدا برای ماندن در منزل من از دیگر همسران خود اجازه خواست و آنان موافقت کردند.»

رسول خدا در حالی که بیمار، و با پارچه‌ای سر خویش را بسته بود، با کمک عمویش عباس و علی‌بن ابی‌طالب و در شرایطی که از شدت درد پاهای مبارکش بر زمین کشیده می‌شد، از منزل میمونه به منزل عایشه آمده و تا روزی که وفات یافت در آنجا باقی ماند.[4]

عروه بن زبیر از خاله‌اش عایشهt روایت نموده که گفته است : وقتی رسول خدا جایی از بدنش درد می‌کرد، دو سورة معوذتین را می‌خواند و در دستان خود می‌دمید و با آنها بدنش را مسح می‌فرمود، اما در آن روزهای آخر عمر مبارکشان من سورهای معوذتین را می‌خواندم و دست‌هایش را بر روی بدن او می‌کشیدم.

عروه همچنین از عایشهt نقل می‌نماید که : رسول خدا در آن روزهای آخر عمر فرمود : عایشه! از آن زمان تا اکنون درد آن غذایی را که در خیبر به من داده‌اند، احساس می‌کنم، انگار شاهرگ گردنم از درد دارند پاره می‌شوند!؟

اشاره رسول خدا به ماجرای زنی یهودی بود که مقداری گوشت پخته شدة گوسفندی را سمی نموده و در روز فتح خیبر آن را نزد رسول خداr آورد و رسول خدا یک لقمه از آن را برداشت و در دهان نهاد و سپس آن را بیرون آورده و بر زمین اندخت. و فرمود : این تکه گوشت گوسفند می‌گوید : مسموم شده است! در حالی که «بشربن البراء» صحابی بزرگوار قبل از رسول خدا از آن خورده و مسموم گردیده و وفات یافته بود.

رسول خدا از آن زن یهودی پرسید : چه چیزی سبب شد که چنین کاری را انجام دهی؟!

گفت : اگر پیغمبر باشی، به تو زیانی نمی‌رساند، زیرا خداوند تو را از آن باخبر می‌کرد که در آن غذا سم ریخته شده است! اگر هم در ادعای پیغمبری خود دروغ می‌گفتی، تو را می‌کشت و از دست تو نجات پیدا می‌کردیم!

اما رسول خدا گاه گاهی اثر آن سم را احساس می‌نمود!

عبدالله بن مسعودt بر این باور بود که رسول خداr بر اثر مسموم شدن توسط غذای آن یهودی وفات یافته و در نتیجه به شهادت رسیده است!

ابن مسعود می‌گوید : «اگر نه بار سوگند یاد کنم که رسول را به شهادت رسانیده‌اند، برایم آسان‌تر از این است که یک بار سوگند یاد کنم که او به مرگ طبیعی وفات یافته است،به همین خاطر همچنان که خداوند او را به پیغمبری برگزید، او را به مقام شهادت نیز نایل فرمود.[5]»

مسروق از عایشهt روایت نموده که : وقتی رسول خداr در منزل او در بستر بیماری بود، همة همسران او بلااستثناء نزد او آمدند.

روزی همة آنان در خانة عایشهt جمع شده بودند، دخترش فاطمهt که درست همچون رسول خدا راه می‌رفت، وارد شد.

رسول خدا به او خوش آمد گفت و در کنار خود نشانید، و سپس چیزی را دم گوش فاطمهt فرمود : که او گریست، و پس از لحظاتی بار دیگر چیزی را پنهانی به او فرمود، اما این بار او شادمان گردید و تبسمی زد!

وقتی فاطمه از نزد پدر برخاست، عایشه از او پرسید که چه سخنانی را پدرش با او در میان نهاده که اول باعث ناراحتی و سپس شادمانی او گردیده است؟!

فاطمه گفت : اکنون اجازه ندارم اسرار رسول خدا را علنی کنم!

اما پس از مرگ رسول خدا عایشه خطاب به فاطمهt فرمود : به خاطر حقی که بر تو دارم از تو می‌پرسم که آن روز رسول خدا با تو چه فرمود؟

فاطمه گفت : اکنون می‌گویم.

اول این مطلب را به من فرمود که : هر سال جبرییل یک بار قرآن را به من عرضه می‌کرد، اما امسال این کار را دو بار انجام داد، فکر می‌کنم این نشانه پایان عمر من است! و از تو می‌خواهم که در مورد مرگ من شکیبا باشی و خداوند را نافرمانی ننمایی! من برای تو بهترین توشه هستم! به همین خاطر بود که گریستم!

بار دوم فرمود : دوست نداری که برترین زنان جهان باشی و از میان افراد خانواده‌ام اولین کسی باشی که به من ملحق شوی؟ به این دلیل بود که خوشحال شدم و تبسم زدم!

شش ماه پس از وفات رسول خدا، حضرت فاطمهt وفات یافت و اولین فردی از خانواده رسول خداr بود که به او ملحق گردید و پیش‌بینی رسول خداr واقعیت پیدا کرد.[6]»

رسول خدا پنج روز پیش از وفاتش یعنی صبح روز پنجشنبه هشتم ربیع‌الأول سال یازدهم هجری تصمیم گرفت برای جلوگیری از اختلاف و تفرقه مطالبی را برای مسلمانان تذکر و یادآوری کند.

همانطور که می‌دانیم رسول خدا در روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع‌‌الأول وفات یافت.

زهری از عبیدالله بن عتبه بن مسعود و او از عبدالله بن مسعود روایت نموده که گفته است : «چند نفر در خانه‌‌ی رسول خداr حضور داشتند، رسول خدا فرمود : وسایلی را آماده کنید تا توصیه‌هایی را به شما بنمایم که پس از من هیچگاه دچار گمراهی نگردید!

برخی از آنان گفتند : رسول خدا تحت تأثیر درد و بیماری قرار دارد، مگر قرآن نزد ما نیست، قرآن ما را کفایت می‌نماید.

اما تعدادی گفتند : وسایل کتابت را بیاورید، تا مطالب و توصیه‌هایی را که فرمودند یادآوری کنند!

آنان در حضور رسول خدا اختلاف نظر پیدا کردند و به مشاجره پرداختند!

رسول خدا فرمود : برخیزید، شایسته نیست نزد من نزاع کنید!

ابن عباسy می‌گفت : «بهترین تکیه‌گاه این بود که اجازه می‌دادیم که رسول خداr توصیه‌هایی را برای ما بنویسد.»

مطلبی که رسول خدا می‌خواست بنویسد این بود که پس وفات او در مورد پیمان خلافت ابوبکر دچار چنددستگی نشوند. زیرا عباس بن عبدالمطلب عموی رسول خدا می‌خواست که از میان بنی‌هاشم جانشین رسول خدا بشود!

عبدالله بن کعب بن مالک از عبدالله بن عباس روایت می‌نماید که : «حضرت علیt در همان بیماری که باعث مرگ رسول خدا گردید، روزی از نزد او خارج شد، و مردم از او در مورد وضع رسول خدا پرسیدند؟

حضرت علی فرمود : الحمدلله حال او بهتر است!

عباس‌بن عبدالمطلب دست علی بن ابی طالب را گرفت و خطالب به او گفت : سوگند به خدا روز از مرگ رسول خدا گریان خواهی شد!! سوگند به خداوند احساس می‌کنم که رسول خدا از این بیماری برنخواهد خاست، چون من چهرة فرزندان عبدالمطلب را در دم مرگ به خوبی می‌شناسم!

نزد رسول خدا برویم و در مورد جانشینی نظر او را بپرسیم! اگرنظر او یکی از ما خانوادة بنی هاشم است، بگذار بدانیم و اگر کسی غیر ازما را مورد نظر دارد، باز لازم است بدانیم و ما را به حمایت از او توصیه کند!

علی‌بن ابیطالبt فرمود : سوگند به خداوند! اگر چنین چیزی را از رسول خدا درخواست کنیم، ما را از آن برحذر خواهد داشت و مردم نیز پس از او آن را به ما نخواهند سپرد، سوگند به خداوند در این مورد از رسول خدا چیزی نخواهم پرسید![7]»

در این مورد که رسول خدا می‌خواست نظر خود را راجع به جانشینی حضرت ابوبکر صدیق بیان فرماید، روایتی است که قاسم بن محمد از عایشهy نقل نموده که گفته است : «رسول خدا فرمود : قصد داشتم ابوبکر را فرابخوانم و حمایت خود را از خلافت او ابلاغ بنمایم، تا هر کسی برای خود چیزی نگوید و هر کسی برای خویش آرزویی ننماید، خداوند و مؤمنین چنین چیزی را نمی‌خواهند.»

رسول خدا در آخرین روزهای عمر مبارک خویش به حضرت ابوبکر صدیق اشاراتی داشت، انگار می‌خواست دیگران را متوجه فرماید که پس از او ابوبکر به عنوان خلیفة مسلمانان انتخاب خواهد گردید.

یکی از صریح‌ترین روایت‌ها در این مورد، روایتی است که جبیربن مطعم نقل نموده و در آن می‌گوید : «روزی خانمی برای کاری به حضور رسول خدا رفت. پیامبر به او فرمود : که روزی دیگر بازگردد، آن خانم گفت : اگر آمدم و تو را نیافتم چکار کنم؟ (منظورش این بوده که رسول خداr وفات یافته باشد!)

رسول خدا فرمود : اگر مرا نیافتی به ابوبکر مراجعه کن!!»


 البدایة والنهایة : این کثیر ج 5 ص 223 - 224

 البدایة و النهایة : ابن کثیر ج 5 ص 223 - 224

البدایة و النهایة : ابن کثیر ج 5 ص 223 - 224

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 224 - 225

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 225 - 227

 البدایة والنهایة ج 5 ص 226

 البدایة والنهایة : ج 5 ص 227 - 228

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط   | 

 

روز جمعه بیست و ششم جمادی‌الثانی سال سی و ششم هجری بود که جنگ جمل در محل «زابوقه» نزدیک بصره روی داد!

بدین ترتیب سازمان برانداز و توطئه‌گر سبأیان توانستند طرح خنثی‌سازی مصالحه میان مسلمانان را به اجرا بگذارند و در میان آنها پراکندگی و خونریزی بیشتری را ایجاد کنند!

حضرت علیt از آنچه که روی داده بود بسیار اندوهگین گردید، و منادیانی را فرستاد که از طرف او به سپاهیانش اعلان کنند که از جنگ دست بردارند! اما صدای آنها به جایی نرسید و هرکس سرگرم جنگ با طرف مقابل خویش بود.[1]»

جنگ جمل در دو مرحله روی داد، که در مرحله اول طلحه و زبیر فرماندهی سپاه بصره را بر عهده گرفته بودند! و جنگ از طلوع فجر تا دم ظهر با شدت و حدت بسیاری در جریان بود، و تعداد بسیار زیادی از سپاهیان دو طرف کشته شدند!

حضرت علیt، و همچنین طلحه و زبیر افرادی را به قسمتهای مختلف سپاه گسیل داشته تا ایشان را از ادامه جنگ باز دارند و در صورت ادامه جنگ با کسی که عقب‌نشینی نموده و یا زخمی گردیده و یا نمی‌خواهد جنگ را ادامه دهد کاری نداشته باشند!

کعب‌بن سور ازدی، قاضی بصره، که در آن بحران و فتنه جانب بی‌طرفی را برگزیده بود و با جنگ و خونریزی میان مسلمانان به سختی مخالف بود، در آن ساعات آغاز جنگ نزد حضرت عایشه – که در محل اقامتش بود و هنوز از آغاز درگیری خبر نداشت رفت و خطاب به او گفت : یا ام‌ المؤمنین مسلمانان را دریاب جنگ سختی میان آنان آغاز شده، و همه دست به شمشیر برده‌اند، شاید با آمدن تو شرم کنند و از جنگ دست بردارند و راه صلح و آشتی را در پیش بگیرند!

او دستور داد هر چه زودتر شترش را برای او آماده کنند، و سپرهایی را در اطراف هودج آن قرار دهند تا از اصاب تیر به او جلوگیری کند، حضرت عایشهt با شتاب بر شتر خویش سوار شد و خود را به میدان معرکه رسانید، تا از ادامه جنگ میان طرفین جلوگیری کند و آنان را به قطع جنگ و تن دادن به صلح و آشتی فرابخواند![2]»

از طرفی در میدان جنگ زبیربن عوام و عمار یاسر به صورت تصادفی در برابر هم قرار گرفته بودند، زبیر به عمار گفت : ابویقظان آیا می‌خواهی مرا به قتل برسانی؟!

عمار یاسر گفت : نه به هیچوجه، ابوعبدالله!

هر یک از آنها به طرف سپاهیان خود برگشتند!

حضرت علی بن‌ابیطالبt در حالی که میان طرفین جنگ به سختی ادامه داشت، کسی را دنبال زبیربن عوام فرستاد تا با او صحبت کند، زبیر با عجله از میان صفوف سربازان درگیر خود را به حضرت علی رسانید و همچنان که هر دو سوار بر اسب بودند با یکدیگر صحبت نموده و به توافق‌هایی رسیدند.

حضرت علی فرمود : این همه آدم و امکانات را برای جنگ گرد آورده بودید، فکر می‌کنید نزد خداوند می‌توانید عذر و بهانه‌ای داشته باشید!

ای زبیر! مگر آن فرمودة رسول خداr به خاطر نداری که خطاب به تو می‌فرمود : «با علی به ناحق وارد جنگ می‌شوی و به او ستم می‌کنی!؟»

زبیربن عوام گفت : چرا به خاطر دارم! سوگند به خداوند همین الآن آن فرموده رسول خدا به یادم آمد، سوگند به خداوند اگر پیشتر آن فرموده او را به خاطر می‌آوردم هیچگاه به عراق نمی‌آمدم و با تو مخالفت نمی‌نمودم، سوگند به خداوند از این لحظه به بعد با تو و سپاهیانت نخواهم جنگید![3]

پس از آن زبیر میدان جنگ را ترک کرد و به حق گردن نهاد و یقین پیدا کرد که در این نزاع و اختلاف به حضرت علی به عنوان امیرالمؤمنین و خلیفه مسلمین ستم روا داشته و حضرت علی حق به جانب بوده است!

زبیر بر اسب خود سوار شد و سپاهیانش را در حالی که جنگ به شدت ادامه داشت ترک کرد! او به همراهی پیشخدمتش از «وادی‌ السباع» می‌گذشت! یکی از جنایت‌پیشگان اتباع عبدالله بن سبا به نام «عمرو‌بن جرموز» وقتی او را در حال ترک میدان جنگ مشاهده کرد، او را تحت تعقیب قرار داد!

پس از آنکه زبیربن عوام برای رفع خستگی زیر درختی به استراحت پرداخته و از اینکه میدان جنگ را ترک کرده بود احساس آرامش می‌کرد! ابن‌جرموز از فرصت استفاده کرد و بر او حمله برد و در حالی که درخواب عمیقی فرو رفته بود، او را به قتل رسانید و سپس اسب و اسلحه و انگشترش را برداشت و بازگشت!

پیشخدمت زبیربن عوام بر جنازه او نماز میت خواند و در آن مکان مجهول در دره «سباع» او را دفن کرد!

«عمروبن ‌جرموز» که حضرت زبیربن عوامt را به قتل رسانیده بود با شادمانی نزد حضرت علیt آمد، تا به خاطر کشتن دشمنش، زبیر به او مژده بدهد و جایزه بگیرد!؟

وقتی حضرت علی از کشته شدن زبیر باخبر گردید، به سختی گریست و برای او از خداوند طلب رضایت و مغفرت نمود، و سپس شمشیر زبیر را از او گرفت وگفت : این شمشیر بود که بارها در مواقع سخت از رسول خداr حمایت نمود! سپس فرمود : «من خودم از رسول خدا شنیدم که فرمود : به قاتل ابن صفیه «زبیر» مژده بدهید که جهنمی است.»

لازم به یادآوری است که زبیر پسر صفیه دختر عبدالمطلب و عمه رسول خداr بود.

پس از آن حضرت علی ابن‌جرموز را به خاطر کشتن زبیر به سختی مورد ملامت قرار داد و او را نفرین نمود و از خود طرد کرد!

عمروبن جرموز همچنان در عراق زندگی می‌کرد، تا اینکه عبدالله بن زبیر قیام کرد و مدعی خلافت گردید و برادرش مصعب بن زبیر را والی عراق نمود، آنگاه ابن‌جرموز از ترس خوانخواهی مصعب‌بن زبیر دچار هراس و نگرانی شد!

مصعب‌بن زبیر کسی را نزد او فرستاد و گفت به او بگویید : از عراق خارج شود کاری به کار او ندارم، او در امان است و به خاطر کشتن پدرم او را قصاص نمی‌کنم، سوگند به خداوند او از این حقیرتر و خوارتر است که در کنار پدرم و همردیف او قرارش دهم و به جای او قصاص کنم! من مجازات او را به قیامت موکول می‌کنم!

اما طلحه بن‌عبیداللهt فرمانده دوم سپاه بصره هنگامی که سوار بر اسب در میدان جنگ می‌تاخت تیری که معلوم نبود توسط چه کسی انداخته شده و به او اصابت نمود و خون به شدت از بدن او جاری شد!

به او گفتند : یا ابا محمد! تو زخمی هستی به درون خیمه‌ها برو تا مداوا شوی!

طلحه ‌بن عبیدالله خطاب به پیشخدمتش گفت : مرا کمک کن و جای مناسبی را برایم پیدا کن! او را به داخل بصره بردند و در یکی از خانه‌های آنجا مورد معالجه قرار گرفت، اما همچنان از زخم او به شدت خون می‌رفت، تا در نهایت وفات یافت و در بصره به خاک سپرده شد!

بر اثر ندامت زبیر و خارج شدنش از میدان جنگ و مرگ طلحهt و کشته و زخمی شدن هزاران نفر از دو طرف مرحله اول از جنگ جمل پایان یافت و در این مرحله این سپاه حضرت علی بود که بر سپاه بصره برتری خود را نشان دادند و پیروز گردیدند!

حضرت علیt وقتی که آن همه کشته و زخمی از دو طرف را می‌دید به سختی متأثر و متألم گردید.

حضرت علیt پسرش حسن را که در نزدیکی او بود در آغوش کشید و او را به خود فشرد و فرمود :پسرم! کاش پدرت بیست سال پیش از این از دنیا می‌رفت و این روز را نمی‌دید!

حسن بن علی فرمود : پدر! من خدمتتان پیشنهاد کردم که از مدینه خارج نشوی!!

حضرت علی فرمود : به هیچوجه نمی‌دانستم، کار به این وضع و حال می‌انجامد! پس از این رویداد زندگی چه ارزشی دارد؟ و به چه خیری می‌توان امیدوار بود؟[4]»

بعد از آنکه روز به نیمه رسید، مرحله دوم جنگ جمل در حالی که سپاه بصره دو فرماندة خود یعنی طلحه و زبیر را از دست داده بود، آغاز گردید!

سپاه بصره در مرحله بر گرد ام المؤمنین عایشه که بر شتر خویش سوار شده بود جمع شدند، و انگار او در این مرحله فرماندهی سپاه را بر عهده داشت!

اما حضرت عایشهt برای پایان جنگ به سختی تلاش می‌نمود و در پی راهی برای پایان دادن به جنگ و در پیش گرفتن راه صلح و آشتی بود! اما اتباع عبدالله بن سبا که در سپاه حضرت علی نفوذ کرده و حتی عملاً زمام امور جنگ را در دست گرفته بودند، هوشیارانه همه سعی خود را برای ادامه جنگ و خونریزی و ندادن فرصت مصالحه و گفتگو به کار می‌گرفتند!

همة کسانی را که از سپاه بصره با آنها روبرو می‌شدند، با توجه به اینکه خود را در خط مقدم سپاه حضرت علی جای داده بودند، از دم تیغ می‌گذرانیدند!

کعب‌بن سور قاضی بصره که زمام شتر حضرت عایشه را در دست گرفته بود، و تمام تلاش خود را برای پایان دادن به جنگ و وارد شدن به گفتگو‌ برای ایجاد صلح و آشتی به کار می‌گرفت.

عایشهt گفت : ای کعب! شتر را رها کن! و قرآنی را بردار و به میان آنها برو و آنان را به حرمت کتاب و کلام خداوند سوگند بده! که از جنگ و خونریزی دست بردارند! و ایشان را به التزام به احکام قرآن و صلح و آشتی فراخوان! شاید خداوند تو را وسیله‌ای برای پایان این جنگ ناخواسته قرار دهد و بیش از این خونها به ناحق بر زمین ریخته نشوند!

کعب‌بن سور قرآنی را برداشت و خود را به جلو سپاه بصره رسانید و به طرف سپاهیان حضرت علی جلو رفت و بانگ زد : این مسلمانان! من کعب‌بن سور قاضی بصره هستم! شما را به التزام به کتاب خداوند و صلح و آشتی بر اساس آن فرا می‌خوانم!

سربازان سرسپرده عبدالله بن سبا که در پیشاپیش سپاه حضرت علی قرار گرفته بودند! از اقدام کعب‌بن سور دچار هراس و دلهره شدند، و ترسیدند که کار او باعث پایان جنگ و ایجاد آشتی میان طرفین بشود!

چندین نفر از آنان همزمان او را هدف تیرهای خود قرار داده و در حالی که قرآنی را در دست داشت کشته شد!

از طرف دیگر شتر حضرت عایشه و هودج او هدف تیرها و نیزه‌های اتباع عبدالله بن سبا قرار گرفت! اما او به هر طرف می‌رفت و بانگ سر می‌داد که ای مسلمانان! ای فرزندانم! شما را به خدا از جنگ دست بردارید! و حساب و محاکمه آخرت را فراموش نکنید!

اما سربازان و سرکردگان باند عبدالله بن سبا توجهی به ندای او ننموده و همچنان حملات سخت خود را بر سپاه بصره ادامه می‌دادند!؟

حضرت علیt نیز از پشت سر سپاه خود همچنان بر سرشان فریاد می‌کشید و از آنها می‌خواست که از حمله بردن بر سپاه بصره دست بردارند! اما سربازان عبدالله بن سبا که در پیشاپیش و در خط مقدم قرار داشتند خود را به کری زده و بدون توجه به فریادهای حضرت علی و حضرت عایشهy همچنان به جنگ وحمله و خونریزی ادامه می‌دادند!

وقتی حضرت عایشةt متوجه شد که آنان به تلاش‌ها و فریادهای او توجهی ندارند، و از طرف دیگر کشته شدن کعب‌بن سور را دید، گفت : ای مردم! قاتلان و شورشیان علیه خلافت عثمان را مورد لعن و نفرین قرار دهید!

خود او دست به دعا برداشت و علیه قاتلین و خوارج به پیشگاه خداوند شکایت برد، و اهل بصره نیز با ضجّه و زاری بسیاری علیه اشغالگران مدینه و قاتلین حضرت عثمان دست به دعا برداشتند و آنان را نفرین نمودند!

حضرت علی وقتی ضجه و زاری بسیاری از طرف سپاه بصره شنید، پرسید : چه خبر شده؟

گفتند : عایشه علیه قاتلان عثمان دست به دعا برداشته و مردم نیز او را همراهی می‌کنند!

حضرت علی فرمود : شما هم همراه با من علیه شورشیان و قاتلان حضرت عثمان دست به دعا بردارید و ایشان را نفرین کنید!

ناگهان ضجه و زاری بلندی از سپاه حضرت علی هم برخاست و قاتلان حضرت عثمان را مورد لعن و نفرین قرار دادند![5]»

بدین ترتیب هر دو طرف علیرغم وقوع جنگ میان آنان در مورد لعن و نفرین شورشیان سبأی و قاتلان حضرت عثمان با هم اتفاق نظر داشتند.

هر دو سپاه از پیروان عبدالله بن سبا که علیه نظام خلافت توطئه‌چینی نموده و شورش کرده و خلیفه مسلمانان را به شهادت رسانیده بودند، متنفر بودند! اما هنوز در مورد سرکوبی و رهایی از آنها به نتیجة مشترکی نرسیده بودند، زیرا آنان خود را در میان سپاهیان حضرت علی و خط مقدم جای داده و عملاً زمام امور را در دست گرفته و روند سریع حوادث و مخالفت مخالفان این فرصت را از حضرت علیt گرفته بود که بتواند آنان را از سپاه خود پاکسازی و منزوی و محاکمه نماید!

 

تلاش سبأیان برای کشتن حضرت عایشه

سربازان سرسپرده و فریب‌خورده سرکردگان باند برانداز و شورشی و توطئه‌گر عبدالله بن سبای یهودی، همه تلاش خود را برای کشتن حضرت عایشهt - که برای پایان دادن جنگ به سختی تلاش می‌نمود – به کار گرفتند!

اما سپاه بصره پس از اطلاع از قصد آنان برای حمایت از حضرت عایشه وارد عمل شده و در جلو شتر او با سبأیان که به تلاش‌های امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب و ام المؤمنین عایشه کاملاً بی‌اعتنایی می‌کردند و همچنان یورش می‌بردند و شمشیر می‌زدند- وارد جنگ سختی شدند!

چندین نفر که زمام شتر حضرت عایشه را در دست گرفته بودند، کشته شدند! و جنگ تن به تن در کنار شتر او با شدت و حدت زیادی ادامه داشت! و حمله‌ها و عقب‌نشینی‌های زیادی میان طرفین به وقوع پیوست و گاهی برتری با سبأیان و گاهی غلبه و پیروزی از آن سپاهیان بصره بود!

در کنار شتر و به حمایت از حضرت عایشه دست و پای چندین نفر از طرفین قطع گردید بطوری که در هیچ جنگی به این اندازه دست و پای انسانها زخمی و قطع نشده بود!

فرماندهی عملیات دفاع از حضرت عایشه را ابتدا عبدالرحمن بن عتاب، (پیشنماز سپاه بصره) بر عهده داشت و پس از کشته شدن او اسود‌ابن ابی‌البحتری جای او را گرفت که او نیز کشته شد!

پس از آن عبدالله بن زبیر برای بیرون کشیدن حضرت عایشه از میان معرکه خود را به شتر رسانید و افسار آن را در دست گرفت! حضرت عایشه گفت : تو کیستی؟

گفت : عبدالله بن زبیر!

لازم به یادآوری است که عبدالله بن زبیر پسر اسماء خواهر حضرت عایشه بود! به همین خاطر او با حزن و نگرانی بسیاری به خاطر امکان کشته شدن او، برای خواهرش اسماء گریست!

اشتر نخعی – که نام اصلی او مالک‌بن حارث – و سردسته سبأیان کوفه و از فرماندهان سپاه حضرت علی به شمار می‌آمد، به طرف عبدالله بن زبیر حمله‌ور شد!

میان اشتر و ابن زبیر جنگ سختی روی داد، هر دوی آنها پهلوان و جنگ‌آور بودند! در یک فرصت اشتر ضربه‌ای بر سر عبدالله بن زبیر وارد نمود و او را به سختی مجروح کرد و او نیز ضربه سختی را بر اشتر وارد کرد، و سپس هر دو شمشیرها را کنار نهاده و با هم به زورآزمایی جنگ تن به تن پرداختند! و پس از لحظاتی هر دوی آنها بر روی زمین افتاده و از آنجا که عبدالله بن زبیر به خوبی می‌دانست که اشتر یکی از سرکردگان باند عبدالله بن سبای یهودی است، به سختی برای کشتن او تلاش می‌کرد!

وقتی که آنان بر روی زمین افتاده و به سختی با هم درگیر بودند، ابن‌زبیر افرادی از سپاه بصره را برای کمک به او در کشتن مالک فرا‌می‌خواند و می‌گفت : اگر لازم بود مرا هم با او بکشید!

تعدادی از افراد سپاه بصره صدای عبدالرحمن بن زبیر را می‌شنیدند، اما نمی‌دانستند مقصود او از مالک، اشتر نخعی است، زیرا همه او را با نام اشتر می‌شناختند! اگر او نام اشتر را بر زبان می‌آورد کشته شدن او حتمی بود، اما تعدادی آمدند و آن دو را از هم جدا کردند و هیچیک از آنان کشته نشدند![6]»

محمدبن طلحه معروف به سجّاد جلو رفت و افسار شتر حضرت عایشه را که وسط معرکه گرفتار آمده بود، گرفت و گفت : یا ام المؤمنین چی دستور می‌دهی؟

عایشهt گفت : دستور من این است که همچون هابیل فرزند نیک آدم باشی و بر کسی شمشیر نکشی! به همین خاطر بود که محمدبن طلحه هر گاه با یکی از جنگجویان مواجه می‌شد که قصد کشتن او را داشت، خطاب به او می‌گفت : تو را خداوند و خویشاوندی سوگند می‌دهم که بر روی من شمشیر نکشی! و مرا نکشی! و سپس این آیه را می‌خواند که خداوند متعال می‌فرماید :

 (   (الشوری : 23)

«من از شما هیچ مزد و پاداشی را به غیر از دوستی و محبت خویشاوندان تقاضا نمی‌کنم.»[7]

اما اتباع عبدالله بن سبا و دیگر شورشیان و غوغاسالاران کوفی گوش شنوایی برای شنیدن این صحبت‌ها را نداشتند! یکی از آنان با نیزه‌اش بر او هجوم برد و چندین ضربه کاری بر او وارد کرد و به قتل رسانید!؟

صدها نفر در اطراف شتری که حضرت عایشه بر آن سوار بود، از جمله هفتاد نفر از افراد قریشی که از او محافظت می‌کردند و زمام شتر او را در دست می‌گرفتند، کشته شدند!

اطاقک روی شتری که حضرت عایشه در میان آن بود، به اندازه‌ای تیر به چهار اطراف آن خورده و آویزان شده بود، که به شکل جوجه‌تیغی درآمده بود!

قعقاع بن عمرو تمیمی که در سپاه حضرت علی قرار داشت وقتی تعداد زیاد کشته و زخمی‌ها را در اطراف شتر حضرت عایشه مشاهده نمود به سختی متأثر گردید! و در حالی که جنگ و درگیری همچنان ادامه داشت، گفت : تا زمانی که آن شتر بر روی پا ایستاده باشد، این درگیری در اطراف آن تمام نخواهد شد، و تنها پس از بر زمین انداخت شتر است که جنگ پایان می‌پذیرد!

اما از طرف دیگر قعقاع بن عمرو از اینکه ام المؤمنین عایشه آسیبی ببیند یا کشته شود، نگران بود!

یکی از افراد سپاه بصره به نام «زفربن حارث» افسار شتر را در دست داشت و با دست دیگر دفاع می‌کرد، قعقاع بن عمرو او را صدا زد و گفت : برای پایان دادن به درگیری در آنجا بر دست و پاهای شتر شمشیر بزن و آن را قطع کن!

زفر با شمشیری که در دست داشت ضربه‌های شدیدی، را بر پاهای آن وارد کرد و شتر با ناله‌ای سوزناک و غریب بر روی زمین افتاد!

قعقاع بن عمرو از سپاه حضرت علی و زفربن حارث از سپاه بصره از افتادن هودجی که حضرت عایشه در آن قرار داشت جلوگیری کرده و آن را به آرامی گرفته و بر روی زمین گذاشتند!

سپاهیان بصره وقتی بر زمین افتادن شتر حضرت عایشه را دیدند، از جنگ دست برداشتند و میدان معرکه را به سوی شهر بصره ترک کردند!

تازه شب فرا رسیده بود که جنگ جمل که از بامداد روز پنجشنبه دهم جمادی‌الثانی سال سی و ششم هجری تا شامگاه آن ادامه یافت، پایان یافت![8]

در جنگ جمل هزاران نفر از طرفین کشته و زخمی شدند.[9]

از جمله افرادی نامداری که کشته‌شدند : زبیربن عوام، طلحه بن عبیدالله، محمدبن طلحه و کعب‌بن سور قاضی بصرهy بودند!

حضرت عایشه را با اکرام و احترام از هودج بیرون آوردند و پس از ساعاتی برادرش محمدبن ابی‌بکر – که از فرماندهان سپاه حضرت علی بود، و همچنین خود حضرت علی نزد او آمدند، حضرت علیt پس از سلام کردن بر عایشه گفت : ای مادر! خداوند از ما و شما درگذرد و مورد مغفرت خویش قرار دهد!

حضرت عایشه در پاسخ گفت : من هم امیدوارم که خداوند همة ما را مورد مغفرت و بخشایش خویش قرار دهد!

در نیمه‌های شب بود که محمدبن‌ابی‌بکر او را همراه با خود به منزل عبدالله بن خلف خزاعی در بصره برد، و پس از چند روز حضرت علیt امر فرمود که او را با اکرام و احترام تا رسیدن به مکه همراهی نمایند![10]»

وقتی که حضرت عایشه در هودج خویش بود، و قعقاع بن عمرو تمیمیt نزدیک به او گفت : یا قعقاع در اثنای جنگ شنیدم که یکی از سربازان کوفی خطاب به من می‌گفت :

یا اُمَّنا اَعَقَّ أُمٍ نَعْلَمُ

 

و الأُم تَغْذو ولداً و تَرحم

ألأَتَرَیْنَ کَمْ شُجاعٍ یُکْلَمُ

 

وَ تُختلی مِنْهُ یَدٌ وَ مِعصَمُ

«ای مادر! ای نامهربان‌ترین مادری که می‌شناسیم!معمولاً مادران فرزندان خود را غذا می‌دهند و با آنان مهربانی می‌کنند! می‌بینی که چه قهرمانانی به خون غلطیده‌اند و یا دست و بازوهایشان قطع شده است!؟»

این کلام او بسیار برای من دردناک بود و بر اثر آن به شدت گریستم! و اندوهگین شدم!

قعقاع بن عمرو تمیمی گفت :سوگند به خداوند او دروغ گفته است و تو بهترین مادری هستی که ما می‌شناسیم. تو از هیچ تلاشی برای صلح و جلوگیری از جنگ کوتاهی ننمودی، اما آنان از تو فرمانبرداری نکردند!

حضرت عایشه فرمود : فرزندم! سوگند به خداوند دوست داشتم بیست سال پیش می‌مردم و این روز را نمی‌دیدم!

قعقاع به طرف حضرت علیt که در میان سپاهیان خود بود رفت و سخنان و مطالبی را که حضرت عایشه در مورد اوضاع پیش آمده با او در میان گذاشت همه را برای حضرت علی نقل نمود. او نیز فرمود : سوگند به خداوندی من نیز دوست داشتم بیست سال پیش می‌مردم و این روز را نمی‌دیدم!

سخن و درد حضرت علی و حضرت عایشهy به خاطر جنگی که روی داد، یکی بود!

حضرت عایشه در مورد تعدادی از افراد همراه خود سؤال نمود، و به او گفته شد که کشته شده‌اند! و برای هر یک از آنها از خداوند متعال طلب مغفرت نمود! سپس در مورد افرادی که در سپاه حضرت علی بودند – سؤال نمود، وقتی گفتند که آنان هم کشته شده‌اند، برای آنان نیز از خداوند رحمت و مغفرت خواست!

وقتی مردم بصره از دعای خیر برای کشته‌شدگان سپاه حضرت علی تعجب نمودند، همان سخنی را که حضرت فرموده بود، گفت که :

«امیدوارم افراد هر یک از طرفین که قلب خویش را پاک گردانیده‌ - و هدف او خدمت به مصالح مسلمانان بوده – اهل بهشت باشد.[11]»

حضرت علیt سه روز را در صحنه‌ای که در آن جنگ روی داده بود، باقی ماند و کشته‌های سپاه بصره را دید و به خاطرشان اندوهگین شد و برای آنها از خداوند طلب آمرزش نمود! و در میان کشته‌شدگان جنازه کعب‌بن سور قاضی بصره و تعدادی دیگر از شخصیت‌ها را دید و فرمود : آنان گمان می‌کردند که تنها آدم‌های هرزه و آشوبگر و نادان به حمایت از ما بیرون آمد‌ه‌اند!

حضرت علیt بر جنازة کشته‌شده‌های هر دو طرف نماز میت خواند، و سپس دستور داد همة اسلحه‌ها و کالاهایی که سپاهیان بصره از خود بر جای نهاده بودند، جمع‌آوری کردند و به مسجد بصره برده شود، تا هر کس اسلحه و متاع خود را شناسایی کند و آن را بردارد!

این بدان معنا بود که حضرت علی اسلحه‌ها و امکانات بر جای مانده از سپاه بصره را به عنوان غنیمت جنگی نگاه نمی‌کرد و نخواست آنها را در میان سربازانش تقسیم نماید، بلکه دستور داد آنها را به صاحبان خود بازگردانند!

اتباع عبدالله بن سبای یهودی از این اقدام حضرت علی خشمگین شدند و می‌خواستند اموال طلحه و زبیر و اسلحه و امکانات بسیاری را که سپاه بصره از خود بر جای گذاشته بودند به عنوان غنایم جنگی میان خود تقسیم کنند!

حضرت علی در ردّ نظر ایشان گفت: کدامیک از شما می‌خواهد، ام المؤمنین عایشه را به عنوان سهم خود قبول کند و او را به بردگی نزد خویش نگه دارد؟![12]

پس از آن حضرت علیt وارد بصره شد و همه مردم با او بیعت کردند او حضرت عبدالرحمن بن عباس را به عنوان والی شهر تعیین نمود.

یکی از مردم بصره راجع به آنچه که میان او طلحه و زبیرy روی داد با حضرت علی سخن گفت، اما حضرت علی فرمود :که در مورد آنها تنها با نیکی ياد کنید و جز خیر بر زبان نیاورید! من امیدوارم که من و عثمان و طلحه و زبیر از جمله آنهایی باشیم که خداوند در موردشان فرموده است :

 (الحجر : 47)   

«کینه‌توزی و دشمنی را از دل‌های ایشان بیرون می‌‌کشیم و برادرانه بر تختهای رو به روی هم می‌نشینند.»

پس از اقامتی چند روزه در بصره و استقرار اوضاع حضرت علی به طرف کوفه حرکت کرد و روز دوشنبه دوازدهم ماه رجب سال سی و شش هجری وارد آن شهر گردید و آن را پایتخت خلافت خویش نمود، خلافتی که مدت زمان زیادی به درازا نکشید!

 

 


 

 



 

 

 



 

 تاریخ طبری : ج 4 ص 506 – 507

 تاریخ طبری : ج 4 ص 507

 البدایة و النهایة : ج 7 ص 241 - 242

 البدایة و النهایة : ج 7 ص 241

تاریخ طبری : ج 4 ص 513

 تاریخ طبری : ج 4 ص 519 و البدایة و النهایة ابن کثیر : ج 7 ص 243

 


 

 تاریخ طبری : ج 4 ص 533 - 534

تاریخ طبری : ج 4 ص 539

 تاریخ طبری : ج 4 ص 534

 تاریخ طبری : ج 4 ص 537

 البدایة والنهایة : ج 7 ص 245

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط   | 

 

توطئه‌گران شیطنت‌پیشه به رهبری عبدالله بن سبای یهودی که تعدادشان در میان سپاهیان حضرت علیt به دو هزار نفر می‌رسید، بدترین و سیاه‌ترین شب زندگی خود را می‌گذرانیدند و سر تا پای وجودشان را کینه و نفرت نسبت به مسلمانان فرا گرفته و از نزدیک شدن آنان به صلح و آشتی که زمینه ضعف و ذلت و نابودی آل سبا را فراهم می‌کرد، به شدت نگران بودند! و حسادت و کینه همه وجودشان را فرا گرفته بود.

سرکردگان شیطنت‌پیشه آنان مانند : عبدالله بن سبأ، اشتر نخعی و شریح بن اوفی تمام آن شب را پنهانی در گوشه‌ای به مشاوره و چاره‌جویی مشغول بودند! و در نهایت راجع به خنثی کردن تلاش‌های آشتی‌جویان میان دو طرف و دامن زدن هر چه بیشتر به نزاع و اختلاف میان مسلمانان و تلاش برای شعله‌ور نمودن شراره جنگ تمام عیار میان سپاهیان حضرت علی و طلحه و زبیرy به توافق رسیدند!؟

در راستای اجرای آن طرح ابلیسی قرار شد، افرادی از آنها شبانه به صورت کاملاً سری به میان سپاهیان هر دو طرف بروند و در میان افراد قبایل مختلف لشکریان هر دو طرف نفوذ نمایند!

پس از آن هنگام سپیده دم و قبل از دمیدن آفتاب آن افراد مخفی شده در میان سپاهیان دو طرف در تاریکی و روشنایی فجر سپاه طرف مقابل را هدف تیرهای پی در پی خود قرار دهند، و پس از آن در داخل سپاه جار و جنجال راه بیندازند و بانگ برآوردند که مورد حمله طرف مقابل قرار گرفته‌اند! و آنان بوده‌اند که توافق‌هایی را که میان حضرت علی و طلحه و زبیر صورت گرفته زیر پا نهاده و حاضر به صلح نبوده و جنگ را آغاز کرده‌اند!!

طرحی بسیار خطرناک و شیطانی بود، و می‌توانست همة تلاش‌هایی که برای ایجادآشتی میان مسلمانان صورت گرفته بود را خنثی سازد و آتش تفرقه و نزاع را بار دیگر شعله‌ور کند!

سپیده‌ دم افراد عبدالله بن سبا با احتیاط کامل به میان سپاهیان دو طرف نفوذ کرده و با استفاده از تاریکی‌ هوا و بدون آنکه کسی متوجه شود، خود را به عمق سپاهیان بصره و کوفه رسانیدند، و هر یک از سبأیان اهل قبیله مضر و ربیعه و یمنی به میان افراد قبیله خود رفته و هنگامی که بسیاری از آنها هنوز در خواب بودند، شمشیرهای خود را بیرون آورده و آنان را مورد حمله قرار دادند! و عده‌ای هم با تیراندازی به طرف سپاه مقابل و ایجاد داد و فریاد آتش جنگ را شعله‌ور ساختند! هر یک طرف مقابل را به آغاز جنگ و نقض توافق‌های قبلی متهم می‌کرد، و آنان را مورد حمله قرار می‌داد.

طلحه و زبیر از جار و جنجال در آن سپیدة صبح یکه خورده و از اطرافیان خود پرسیدند : چی شده؟ چه خبر است؟!

گفتند : لحظاتی پیش سپاهیان علی ما را مورد حمله قرار داده‌اند!

طلحه و زبیر خشمگین شده و گفتند : ظاهراً علی دست بردار نیست و با این کار خود باعث خونریزی و هتک حرمت و زیر پا نهادن صلح می‌شود!

اما از طرف دیگر سبأیان شیطنت‌پیشه یکی از افراد خود را نزدیک حضرت علی قرار داده بودن وقتی حضرت علی از او پرسید : چی شده و چه حادثه‌ای پیش آمده، همان دروغهایی را که او را برای گفتن آن توصیه کرده بودند، به حضرت علی گفت و حقیقت موضوع را از او پنهان داشت، بر پایة برخی از روایت‌ها آن مرد اشتر نخعی سرکرده باند عبدالله بن سبا در کوفه و از فرماندهان سپاه حضرت علیt بوده است!

حضرت علی از شعله‌ور شدن آتش جنگ یکه خورد و فرمود : چی شده چه حادثه‌ای پیش آمده؟!

اشتر نخعی در پاسخ به حضرت علی گفت : سپیده دم لشکریان طلحه و زبیر ما را مورد حمله قرار دادند، و ما ابتدا غافلگیر شدیم، اما اکنون توانستیم آنان را وادار به عقب‌نشینی کنیم!؟

حضرت علی فرمود : ظاهراً طلحه و زبیر به این آسانی دست بردار نیستند و در پی جنگ و خونریزی هستند و باوری به صلح و آشتی ندارند!

افراد سبأی که تعدادشان به حدود دو هزار نفر می‌رسید، همه تلاش خود را برای گسترش دامنه درگیری و تهاجم هر یک علیه طرف مقابل و تحریک طرفین به جنگ به کار گرفتند!

در نهایت جنگ وحشتناک و افسارگسیخته و ناخواستة «جمل»به وقوع پیوست!

از این نظر به جنگ جمل شهرت یافت بود که ام المؤمنین عایشه در وسط اردوگاه سپاه بصره بر شتری سوار بود که یعلی‌بن امیّه آن را در مکه برای او تجهیز نموده و در اثنای جنگ سوار بر آن بود.

 

نزاع با معاویه

حضرت علیt صحابی بزرگوار عبدالله بجلی را برای ملاقات با معاویه به شام فرستاد و از او خواست که همانند مردم با او بیعت کرده و راه اطاعت را در پیش بگیرد!

معاویه بزرگان و صاحبنظران شام را به نشستی فراخواند ودر مورد پیشنهاد حضرت علی با آنان به مشورت و رایزنی پرداخت و در نهایت اتفاق نظر پیدا کردند، که تا قاتلان و شورشیانی که علیه نظام خلافت قیام کرده وعثمان را به شهادت رسانیده و اکنون خود را در میان سپاه حضرت علی جای داده و به هواداری از او تظاهر می‌نمایند، مجازات نشوند، یا به معاویه که ولی‌دمِ عثمان بود، تحویل داده نشوند، از بیعت با حضرت علی خودداری کنند!

معاویه و صاحبنظران شام ظاهراً در مورد درخواست مجازات قاتلین حضرت عثمان و قصاصشان دارای دیدگاهی اجتهادی بوده‌اند، که برای ایشان نوعی معذوریت می‌آفریند، و از طرفی معاویه با حضرت عثمان خویشاوندی نزدیک داشت و هر دو از طایفه بنی‌امیه بودند! و در مورد مشروط نمودن بیعت با حضرت علی به قصاص قاتلین دارای دیدگاه و رأی خاصی به خود بودند!

از طرفی دیگر وقتی که موضع‌گیری حضرت علی را در مورد به تأخیر انداختن مجازات مجرمین تا زمانی که اوضاع و احوال آرام شود، و همة مسلمانان با او بیعت نمایند، می‌بینیم متوجه می‌شویم که دیدگاه او نیز دیدگاهی اجتهادی به شمار می‌رود.

هیچکس این حقیقت تاریخی را نمی‌تواند انکار کند که حدود دو هزار نفر از شورشیان و قاتلین حضرت عثمان خود خود را در سپاه حضرت علی جای داده بودند، و تعدادی از آنها مانند اشتر نخعی از سرکردگان سبأیه به شمار می‌آمدند! اما حضرت علی از آنان به سختی خشمگین و متنفر بود و برای رهایی از دست ایشان دنبال فرصت می‌گشت و برای اقامه حد شرعی بر ایشان هنگامی که اوضاع آرام گردد، بسیار علاقمند بود!

اما آنهایی که خواهان شتاب در مجازات قاتلان و مجرمان بودند، عملاً حضرت علی را دچار مشغولیت و مشکلات بیشتری می‌نمودند. زیرا او ناچار شد، برای رویارویی با آنان مدینه را به سمت عراق ترک کند و شورش و عصیان ایشان و جنگ‌های جمل و صفین باعث گردید که حضرت علی فرصت مجازات شورشیان توطئه‌گر و قاتل را پیدا نکند و مجازاتشان به تأخیر بیفتد!

اگر طلحه و زبیر و ام المؤمنین عایشهy و بعداً معاویه در شام و هواداران ایشان – در عین اینکه به خاطر رأی و اجتهادشان معذورند – علیه حضرت علی دست به شورش و مخالفت نمی‌زدند، حضرت علی فرصت مجازات مجرمان و نجات از ایشان را پیدا می‌کرد، زیرا دیدگاه درخواست‌کنندگان تعجیل قصاص قاتلان، برای حضرت علی دیدگاهی پذیرفتنی بود، اما بر این باور بود که پس از آرامش اوضاع و بیعت تمامی مردم ممالک اسلامی مجازات ایشان را آغاز کند!

از طرف دیگر رأی و اجتهاد حضرت علیt در مورد تأخیر محاکمه شورشیان و مجرمانی که علیرغم خواست حضرت علی خود را در میان سپاه او جای داده بودند، یک ضرورت بود!

تقدیر و سرنوشت حضرت علیt چنین شد، که توفان مشکلات و چالش‌های سختی خلافت او را در نوردد و حوادث مهم بعدی راه او را دشوارتر گرداند!

آن وضع حاصل طبیعی قوانین و سنت‌های الهی بدون تغییر – به ویژه اهمال سنت وحدت و غفلت از شیطنت‌ دشمنان بوده است – که هیچ کس و هیچ چیز را یارای جلوگیری از عواقب آن نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط   | 

 

عبدالرحمن بن ملجم وارد کوفه گردید و قصد خود را حتی از دوستان خوارجی خویش که در آن شهر بودند – برای جلوگیری از افشاى آن – پنهان داشت.

ابن ملجم با زن زیبارویی به نام قطام که از هواداران خوارج بود آشنا شد، او به خاطر آنکه پدر و برادرانش را در جنگ نهروان به دست حضرت علی کشته شده بودند، به شدت کینه او را دل داشت.

ابن ملجم از زیبایی او در شگفت شد و او را برای خود خواستگاری نمود! قطام نیز به شرط آنکه سه هزار درهم و یک خدمتکار را مهریه او نماید و حضرت علی به قتل برساند، با پیشنهاد خواستگاری او موافقت کرد!!

هدف و خواست ابن ملجم با خواست قطام گره خورد و کینة آنها از حضرت علی به آنان جرأت بیشتری برای کشتن او داد.

ابن ملجم گفت : سوگند به خداوند تنها هدف او از آمدن به کوفه کشتن علی‌بن ابیطالب بوده است!

قطام یکی از مردان عشیره خویش را به نام «وردان» برای همکاری با شوهرش ابن ملجم در کشتن حضرت علی آماده نمود!

همچنین ابن ملجم خود نیز توانست یکی از افراد خوارج را به نام شبیب بن نجده اشجعی – پس از مباحثاتی طولانی – راضی کند که با او برای کشتن حضرت علی همکاری کند!

آن سه آدم جنایت‌پیشه یعنی ابن‌ملجم، وردان و شبیب قرار گذاشتند که در بامداد روز جمعه هفدهم ماه رمضان سال چهل هجری حضرت علی را به شهادت برسانند!

ابن ملجم شمشیر خویش را با سمی کشنده آغشته نمود و هر سه نفر در کنار در ورودی مسجد که حضرت علی از آنجا برای اقامه نماز وارد مسجد می‌شد، کمین کردند!

لحظاتی قبل ار طلوع فجر حضرت علیt از خانه بیرون آمد و به سوی مسجد به راه افتاد در راه که می‌آمد مردم را برای اقامه نماز صبح بیدار می‌نمود و می‌فرمود : حی علی الصلاة، حیّ علی الصلاة!

وقتی به جلو در مسجد رسید، آن سه آدم شقاوت‌پیشه بر او هجوم بردند ابتدا شبیب شمشیرش را بر سر او فرود آورد اما به خاطر برخورد با در مسجد بر سر حضرت علی اصابت ننمود!

اما ابن ملجم با شمشیر مسموم خود ضربه سختی را بر فرق سر او فرود آورد وخون از سر او جاری شد، و محاسنش را خونین نمود، و همانی روی داد که خود او مدام می‌فرمود که محاسنم از خون سرم رنگین خواهد گردید!؟

وقتی ابن ملجم با شمشیرش آن ضربه را بر سر حضرت علیt فرود می‌آورد، با صدای بلند می‌گفت : «الحکم لله وحده یا علی لیس لک و لا لاصحابک.»

«ای علی حکم تنها حکم خداوند است، تو و یارانت را در آن حقی نیست.» و این آیه از قرآن را خواند که :

 ( (البقره : 207)

«در میان مردم کسی یافت می‌شود که جان خود را در برابر کسب خوشنودی خداوند بدهند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.»

در حالی که خون از سر مبارکش امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالبt جاری بود، فرمود : مردم او را بگیرند!

عده‌ای به سرعت ابن ملجم را دستگیر کردند و یک نفر از اهل حضرموت وردان را به قتل رسانید، اما شبیب در تاریکی توانست فرار کند و خود را نجات بدهد! و کسی متوجه او نشود!

حضرت علیt به «جعدبن هبیره» فرمود که پیشنماز شود و برای مردم نماز صبح را اقامه کند!

حضرت علیt را به منزل حمل کردند، پس از آن ابن ملجم را در حالی که دستان او را بسته بودند نزد حضرت علی آوردند!

حضرت علی به او فرمود : ابن ملجم! ای دشمن دین خدا! مگر من مدام با تو به خوبی رفتار نمی‌کردم؟!

ابن ملجم گفت : چرا!

حضرت علی فرمود : چه چیز تو را بر آن داشت كه به این کار دست بزنی؟!

ابن ملجم گفت : من چهل روز مشغول تیز کردن این شمشیر بودم و از خداوند خواستم بدترین انسان به وسیله آن کشته شود! اینکه به وسیله آن تو را کشتم!؟

حضرت علیt فرمود : فکر می‌کنم بدترین خلق خدا تو باشی و به وسیله همین شمشیر کشته خواهی شد!

پس از آن حضرت علی به اطرافیان خود فرمود : اگر من فوت نمودم او را قصاص کنید و اگر زنده ماندم خود می‌دانم با او چکار کنم!

جندب بن عبدالله گفت : یا امیرالمؤمنین! اگر تو وفات یافتی اجازه می‌دهی با فرزندت حسن بیعت نماییم؟

حضرت علیt فرمود : من در مورد بیعت با او نه به شما امر می‌کنم و نه شما را از آن برحذر می‌دارم! خود بهتر می‌دانید، هر کاری را که به صلاح می‌دانید انجام بدهید!

 

وضعیت حضرت علی

«حضرت علی وصیت‌نامه‌ای را خطاب به حسن و حسین و دیگر پسران و دخترانش و همة مسلمانان نوشت ودر آن همه را به تقوای الهی و نماز و زکات و صبر و بردباری، صله رحم، شکیبایی در برابر جاهلان، و آگاهی و معرفت دینی، تحقیق در امور، پیوند با قرآن، و مراعات حقوق همسایگی، امربه معروف و نهی از منکر و پرهیز از فساد و فحشاء توصیه فرمود.[1]»

حضرت علی سه روز رااز بامداد روز جمعه تا شب یکشنبه بر اثر ضربت شدیدی که بر سر او وارد شده بود، در بستر قرار داشت، و در آن سه روز بیشترین و شاید همه کلام و ذکر او «لااله الاّ الله» بود!

در شب یکشنبه نوزدهم ماه رمضان سال چهل هجری امیرالمؤمنین علی‌بن‌ابیطالبt بر اثر زخمی که از ضرب شمشیر مسموم ابن ملجم برداشته بود، وفات یافت و بدست آن خارجی درمانده و شقاوت‌پیشه به شهادت رسید و با این مقام به پیشگاه پروردگار شرفیاب گردید!

حضرت علی مانند رسول اکرم و ابوبکر صدیق و عمربن خطاب در سن 63 سالگی دعوت حق را لبیک گفت و به رفیق اعلا پیوست و به شهادت رسید.

مدت خلافت امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب چهار سال و چند روزی کمتر از نه ماه بود!

خلافت و بیعت با او یک هفته بعد از شهادت حضرت عثمانt یعنی روز جمعه آغاز شده بود.

پس از آنکه حضرت علی به شهادت رسید، حضرت حسن و حسینy او را غسل دادند، حضرت حسن نماز را بر پیکر مبارک او همراه با نُه تکبیر خواند!

پس از آنکه شب فرارسید، در نیمة شب بود که حضرت حسن و حسین و محمدبن حنیفه و جمعی از نزدیکان حضرت علی را مخفیانه در دارالأماره کوفه آن بزرگوار را به خاک سپردند، و از ترس آنکه خوارج قبر مبارک او را نبش کنند، و به خاطر حقد و کینه‌ای که از او داشتند، و پیکرش را پاره پاره نکنند، هیچ آثار و نشانه‌‌ای را بر روی قبر مطهرش قرار ندادند!

از امام محمدبن باقر یکی از ائمة آل‌البیت در مورد امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب سؤال شد که :

هنگام شهادت، او چند سال داشت؟

گفت : 63 سال.

سؤال شد : کجا او را به خاک سپردند؟

امام باقر فرمودند : شبانه او را در دارالأماره کوفه دفن کردند، و از ترس خوارج محل قبر او را پنهان داشتند!

خداوند حضرت امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب را مشمول رحمت و رضایت خویش قرار دهد!

بعد از شهادتش حسن بن علی ابن ملجم را برای محاکمه و گرفتن قصاص از او و دادگاهی او را احضار کرد!

ابن ملجم گفت : من پیشنهادی را با تو در میان می‌گذارم!

حضرت حسن گفت : چه پیشنهادی؟!

ابن ملجم گفت : من در کنار کعبه با خداوند پیمان بسته بودم که علی و معاویه را به قتل برسانم، یا در این راه کشته شوم! اکنون علی را کشتم! و می‌خواهم مرا برای آنکه بتوانم معاویه را هم بکشم آزاد نمایی؟! من به تو قول می‌دهم، اگر نتوانستم او را بکشم، برگردم و خود را در اختیار تو بگذارم و چنانچه توانستم او را بکشم و نجات پیدا کردم باز هم قول می‌دهم که خود را در اختیارتان قرار بدهم تا مرا قصاص کنید!

حسن گفت : به هیچوجه پیشنهادت را نمی‌پذیرم و باید قصاص بشوی!

پس از آن فرمان قصاص ابن ملجم ملعون را صادر نمود![2]

خوارج بعداً اقدام ابن ملجم را در مورد به شهادت رسیدن حضرت علی مورد ستایش قرار داده و عمران بن حطّان شاعر خارجی در مدح ابن ملجم ملعون این شعر را سروده است که :

یا ضربة من تقیّ ما أرادبها

 

إلا لیبلغ من ذی العرش رضواناً

أنّی لأذکره یوماً فأحسبه

 

أوفی البریّه عندالله میزاناً

«بنازم به ضربه‌ای که آن پرهیزکار تنها به خاطر کسب خوشنودی خداوند صاحب عرش (آن را بر علی وارد کرد) من به آن روزی فکر می‌کنم که کفه اجر و پاداش او در پیشگاه خداوند از همة انسا‌ن‌ها سنگین‌تر است!؟»

این دروغ بزرگی از جانب ابن حطّان در مورد ابن ملجم شقاوت‌پیشه است! در واقع او به خاطر جنایت بزرگی که مرتکب شد، مشمول خشم و عذاب خداوند می‌شود، و نه اینکه سعادتمندترین انسان‌ها نیست بلکه شقی‌ترین و بدعاقبت‌ترین آنها به شمار می‌رود!

 

 نص کامل وصیت‌نامه حضرت علی را در البدایة والنهایة : ج 7 ص 328 – 329 ملاحظه فرمایید!

  برای تفصیل بیشتر در مورد توطئه‌ ترور حضرت علی به کتاب «البدایة و النهایة» ابن کثیر : ج 7 ص 326 – 331 مراجعه شود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط   | 

 

بعد از آنکه در شب یکشنبه نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهل هجری پیکر امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب به خاک سپرده شد، مردم کوفه تمایل خود را برای بیعت با حسن بن علی به عنوان خلیفه مسلمین نشان دادند و این در حالی بود که حضرت علیt در این مورد امری و توصیه‌ای نفرموده و قضیه انتخاب خلیفه را به اهل حل و عقد و مردم سپرده بود!

قیس‌بن سعدبن عباده نزد حسن بن علی آمد و گفت : آمده‌ام بر اساس عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر با تو بیعت کنم! قیس‌بن سعد با او بیعت نمود و پس از آن مردم کوفه با او بیعت کردند!

قیس‌بن سعد یکی از فرماندهان رده بالای سپاه حضرت علی بود و چهل هزار جنگجو زیر فرمان او بودند، او قصد داشت جنگ با معاویه و اهل شام را ادامه دهد!

پس از شهادت حضرت علیt، معاویه برای تصرف عراق سپاه بزرگی را تجهیز نمود و علاوه بر خود او، عمروبن عاص و عبدالرحمن بن خالد ابن ولید آن سپاه را همراهی می‌کردند.

مردم کوفه حضرت حسن بن علیt را برای آماده کردن و تجهیز سپاهی و حرکت برای رویارویی با معاویه و اهل شام ترغیب کردند!

مردم خود را برای رویارویی با معاویه آماده نمودند و ده‌ها هزار نفر سپاه حضرت حسن را همراهی نموده، و به صورت گردان‌های منظم و توانمندی‌ در آمده بودند.

حسن‌بن علی، قیس‌بن سعد را به عنوان فرمانده کل سپاه خود تعیین نموده و خود نیز آنان را همراهی و برای رویارویی با معاویه به حرکت درآمدند!

زمانی که سپاه حضرت حسن در «مدائن» اردو زده بود، شایعاتی در مورد کشته شدن قیس‌بن سعد فرمانده سپاه حضرت حسن در میان سپاه پخش شد! به همین علت هرج و مرج و بی‌نظمی گسترده‌ای در بین سپاهیان پدید آمد، و کار به جایی کشید که هر کس برای به دست آوردن وسایل و امکانات دیگران تلاش می‌کرد، حتی گروهی از سپاهیان به چادر حضرت حسن حمله‌ور شده و همه وسایل موجود در آن را غارت نموده، حتی فرشی را که بر روی آن نشسته بود، از زیر او بیرون کشیده و خود او را مورد ضرب و شتم قرار داده به گونه‌ای که خون از سر و صورت او جاری گردید!؟

آری کوفیان با خلیفه و پیشوای خود حسن بن علیt اینگونه برخورد کردند!! به همین علت حضرت حسن نیز به سختی از ایشان آزرده خاطر و خشمگین گردید!

حضرت حسن را برای مداوا و بستن زخم‌هایی که از دست عده‌ای از سپاهیان خود برداشته بود به کاخ سفید مقرّ (حکومت کسری شاه ایران در ایام حکومتشان-) در مدائن بردند!

سعدبن مسعود ثقفی کارگزار و نمایندة حضرت حسن در مدائن بود. مختار‌بن ابوعبید برادرزاده‌اش نزد او آمد – لازم به یادآوری است که ابوعبیدبن مسعود ثقفی برادرسعد، یکی از شهدای جنگ «جسر» علیه ایرانیان در ایام خلافت ابوبکر صدیقt و یکی از پرهیزکارترین اصحاب رسول خدا بود. اما پسرش مختار آدم شیطنت‌پیشه‌ای بود و بعدها ادعای پیامبری کرد و در نهایت به دست مصعب بن زبیر به قتل رسید. –

مختار نزد عموی خود – سعدبن مسعود ثقفی – آمد و گفت :

عمو! از شرف و کرامت بهره‌ای داری؟

مختار گفت : اکنون حسن بن علی زخمی است و در کاخ مدائن مشغول مداوای او هستند. من پیشنهاد می‌کنم که او را دستگیر کنی و دست بسته نزد معاویه بفرستی تا او را به قتل برساند و در برابر آن، مقام بالاتر و اموال بیشتری را به تو بدهد؟!

سعدبن مسعود گفت : لعنت بر تو برای پیشنهادی که با من در میان می‌گذاری! تو می‌خواهی من به پسر دختر رسول خداr خیانت کنم؟![1]

حضرت حسنt به سختی از نافرمانی مردم مدعی پیروی از او و جنجال و آشوب‌طلبی و عدم حمایتشان از او نگران و خشمگین بود، ظاهراً این روش به صورت سرشت و طبیعت کوفیان درآمده بود. پدر گرامیش هم چقدر مشکلات و ناراحتیهای و سختیهای از دست آنها کشید.

 

 البدایة و النهایة : ج 8 ص 14

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط   | 

 

حضرت حسنt وقتی عدم حمایت مردم عراق را از خود و تفرقه و هرج و مرج آنان را ملاحظه نمود، تصمیم گرفت با معاویه از راه مصالحه وارد شود، و به همین خاطر نامه‌ای را برای او فرستاد!

معاویه نیز از پیشنهاد صلح حضرت حسن استقبال نمود!

امام بخاری موضوع مصالحه میان حسن بن علی و معاویه را و کنار رفتن حضرت حسن را از مقام خلافت به نفع معاویه در جهت ایجاد وحدت میان مسلمانان، به تفصیل آورده است!

حسن بصری می‌گوید : حسن بن علیt از معاویه و عمروبن عاص در حالی که مردان جنگاور و ورزیده‌ای آنان را همراهی می‌کردند – استقبال نمود!

عمروبن عاص به معاویه گفت : من جنگاورانی را می‌بینم که تا امثال خود را به قتل نرسانند، به پشت سر را نگاه نمی‌کنند!

معاویه گفت : سوگند به خداوند، هم اینها و هم آنان از بهترین مردان و جنگاوران هستند! اگر یکدیگر را به قتل برسانند، چه کسی جای آنان را پر خواهد کرد، و از خانواده و همسرانش نگهداری خواهد نمود؟ و ما چه جوابی برای آنان خواهیم داشت!؟

معاویه عبدالرحمن بن سمره و عبدالله بن عامر را، که هر دو قریشی و از عشیره عبدشمس بودند، برای ملاقات با حضرت حسن فرستاد و به ایشان گفت : نزد حسن بن علی بروید! و با او گفتگو کنید و از خواسته‌هایش مطلع شوید و پیشنهادیتان را با او در میان بگذارید!

آنان نزد حسن بن علی رفتند با او گفتگو و تبادل نظر پرداختند!

حضرت حسنt به آنان فرمود : برای ما فرزندان عبدالمطلب همین اندازه که تا کنون متحمل شده‌ایم کافی است! و باید به این خونریزی و برادرکشی پایان داد!

آنان به او گفتند : معاویه فلان و فلان پیشنهاد را با تو در میان گذاشته و از تو می‌خواهد که پیشنهادهایت را با ما مطرح کنی تا آنها را با او در میان بگذاریم!

حضرت حسن گفت : چه ضمانتی وجود دارد، که پیشنهادهای من مورد موافقت او قرار بگیرد!

گفتند : ما آنها را برای تو تضمین می‌کنیم!

حضرت حسنt هر مطلبی را که می‌فرمود، مورد موافقت ایشان قرار می‌گرفت! و در نهایت کار حسن بن علی و معاویه به صلح و آشتی انجامید!

حسن بصری راوی رویداد می‌گوید : از ابابکره – نفیع بن حارثt شنیدم که می‌گفت : رسول خدا را بر روی منبر دیدم که حسن بن علی در کنار او نشسته بود، و گاهی مردم و گاهی حسن را نگاه می‌کرد و می‌فرمود:

«فرزندم حسن! آدم بزرگواری است! و امیدوارم که خداوند او را وسیلة ایجاد صلح و آشتی در میان دو گروه بزرگ از مسلمانان بگرداند![1]»

این حدیث نیز یکی دیگر از نشانه‌های صحت نبوّت رسول خداr می‌باشد! زیرا رسول خدا در آن بزرگواری و گذشت حضرت حسن و نقش او در ایجاد مصالحه میان مسلمانان خبر داده بود!

مفهوم این حدیث در سال چهل و یک هجری بود که روی داد و حضرت حسن عامل ایجاد آشتی میان اهل عراق و اهل شام گردید و همه در مورد فرمانروایی معاویه اتفاق پیدا کردند!

در ماه ربیع‌الأول سال چهل و یک هجری بود که حضرت حسن بن علیt به نفع معاویه بن ابی‌سفیان از مقام خلافت کنار رفت.

مدت خلافت حضرت حسن شش ماه بود، و از ماه رمضان سال چهل تا ربیع‌الأول سال چهل و یک هجری ادامه پیدا کر و با این شش ماه خلافت او مقطع زمانی سی ساله خلافت راشدین – که رسول خداr خبر داده بود، پایان یافت!

سفینه از رسول خداr روایت نمود که، فرموده است : «پس از من خلافت – بر پایة هدایت و روال شریعت – سی سال است، و پس از آن به پادشاهی تبدیل می‌شود.»

حضرت ابوبکر صدیقt در ماه ربیع‌الأول سال یازدهم هجری به عنوان جانشین رسول خدا برگزیده شد و حضرت حسن بن علیy در ماه ربیع‌الأول سال چهل و یک هجری از مقام خلافت استعفا داد!

این حدیث نیز یکی دیگر از دلایل صحت نبوّت رسول خداست زیرا با استعفای حضرت حسن به نفع معاویه عملاً و به صورت دقیق سی سالی خلافت مشروع که رسول خدا از آن خبرداده بود، پایان پذیرفت. و مقطع فرمانروایی و پادشاهی آغاز گردید!

 البدایة والنهایة : ج 8 ص 17

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط   | 

 

معاویهt گاهی راجع به خود می‌گفت : من آخرین خلیفه و اولین پادشاه هستم![1]

قبل از آنکه حضرت حسن از مقام خلافت کناره‌گیری نماید، یکی از فرماندهان سپاه ایشان به نام ابوالعریف می‌گوید: ما در پیشاپیش سپاه حضرت حسن و دوازده هزار نفر بودیم! و همه ما عزم خود را برای رویارویی با اهل شام جزم کرده بودیم، وقتی شنیدیم حضرت حسن از مقام خلافت استعفا داده و راه مصالحه را در پیش گرفته از شدت خشم آرام و قرار خود را از دست دادیم!

وقتی حسن بن علی به کوفه بازگشت، یکی از افراد ما به نام ابوعامر گفت : السلام‌علیک یا مذل‌ المؤمنین!؟

حضرت حسن فرمود : اینگونه سخن مگو! من هیچ اهل ایمانی را خوار و ذلیل نکرده‌ام! حقیقت مطلب این است که من نخواستم بر سر پادشاهی و ملوکیت با آنان بجنگم![2]

پس از آنکه در ماه ربیع‌الأول سال چهل و یک هجری حضرت حسن و معاویه مصالحه کردند، مردم شام با معاویه به عنوان فرمانروای مسلمانان موافقت کردند و دیگر ممالک نیز راه اطاعت از او را در پیش گرفتند!

همچنان که قبلاً نیز گفته شد، قبل از استعفای حضرت حسن از خلافت، معاویه والی و حاکم شام و تعدادی دیگر از ممالک بود و خلیفه و امیرالمؤمنین به شمار نمی‌آمد! و با این اوصاف خود را به مردم معرفی نمی‌کرد و از مردم نمی‌خواست برای خلافت یا امیرالمؤمنین بودن با او دست بیعت بدهند! زیرا خلیفه و امیرالمؤمنین ابتدا حضرت علی و پس از او فرزندش حسنy بود!

اما پس از مصالحه با حضرت حسن و کنار رفتن او از مقام خلافت، معاویه عملاً و با اتفاق اکثریت مردم فرمانروای مسلمانان گردید!

به همین علت بود که سال چهل و یک هجری را سال «وحدت» نامیدند! زیرا در آن سالس تفرقه و پراکندگی تقریباً پایان یافت و اکثریت قاطع مردم به فرمانروایی معاویه تسلیم شدند!

معاویه وارد شهر کوفه شد و مردم آن با او دست بیعت دادند، او مغیره‌بن شعبه را والی آن شهر گردانید!

پس از مدتی حسن و حسین و خانواده حضرت علیy کوفه را ترک کرده و راهی مدینه شده و در آنجا اقامت گزیدند!

از خداوند رحیم و رحمن خواهانیم همه اصحاب و یاران رسول خداr و در پیشاپیش ایشان خلفای راشدین را مشمول رحمت و رضایت خویش قرار دهد! آمین!

 

 البدایة والنهایة : ج 8 ص 16

 البدایة والنهایة : ج 8 ص 19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط   | 

(ج) در اين مقاله از تصحيح بسيار سخن گفتيم و اين مسئله امر دعوت را بر داعيان و بر شيعه آسان ميگرداند. اما راه دستيابي به فهم عامه شيعه و نشان دادن ماهيت تصحيح، و كيفيت عمل به آن چيست؟ در اينجا روي سخنم را به دو طبقه متميز از طبقات شيعه ميكنم. كه آنان طبقه روشنفكر، و طبقه ثروتمند ميباشند و اما سخن من با طبقه روشنفكر اين است كه چاپ يكي دو كتاب و همچنين، يكي دو ندا در دادن، موقعيت تصحيح را بصورتي وسيع تضمين نميكند. چون ميبينيم كه همه پنجره ها و روزنه هاي اطراف ما بسته است پس چگونه ميتوان صدا و دعوت خود را از راه پنجره هاي بسته، به عامه شيعه رساند؟ آنچه را كه شيعه از پشت اين پنجره هاي بسته ميشنود، مانند ديدن شبحي است در تاريكي. و هرگز تا زمانيكه طبقه روشنفكر در سرتاسر زمين به نشر دعوت نپردازد، درخت تصحيح به ثمر نخواهد نشست. و در اينجا كساني را كه با تصحيح بيعت نموده و نداي آن را اجابت گفتند، مخاطب قرار داده، به آنها ميگويم: باشد كه هم اكنون آنان اقليت را تشكيل ميدهند، اما اين اقليت با استناد به تاريخ، آهنگ رشد خواهد نواخت، و سرانجام كفه عقل و منطق بر كفه سادگي و جهل و دجل و خزعبلات، برتري خواهد گرفت. و تاريخ گواهي ميدهد كه هميشه گروهي بسيار قليل، امري بسيار عظيم را به پيش برده، و حق آنچنان جاي باطل را گرفته است، كه گوئي آتش در دامن خرمن خشك افتاده باشد. پس به آنها ميگويم، لغتي كه بايد توسط آن با شيعيان امامي سخن گفت، همان لغت عقل و منطق است، كه در كتاب خداوند و رسول وي (صلي الله عليه وسلم)، و سيرت سلف صالح، و عمل ائمه شيعه عليهم السلام خلاصه ميشود. هدف تصحيح، قانع نمودن شيعه به ترك بدعتها، خزعبلات، و خرافاتي است كه بر كمر آنان سنگيني ميكند، و اين امر وقتي بسيار آسان است، كه طبقه دعوت كننده به تصحيح، قادر به روشن نمودن آن باشد، و بتواند ميان اين بدعتها، و مصيبتهاي شيعه ارتباطي مستقيم برقرار كند. و رابطه اين خرافات و آنچه بر سر شيعه آمده است را بخوبي روشن نمايد. و صراحتا اين مسئله بدين معني است كه شيعه با قلب، عقل، شعور، و وجدان خود احساس كند كه تمامي بلاهائي كه در طول تاريخ بر سر وي فرود آمده است، بخاطر وجود همين بدعتها، خرافات و پيچيدگيهائي است، كه در عقيده خالص شيعه متمثل در عشق اهل بيت حضرت رسول (صلي الله عليه وسلم) و مذهب فقهي امام صادق وارد شده است. بر طبقه دعوت كننده واجب است كه شيعه را با عباراتي واضح مخاطب قرار داده، و امور را به روشني بيان كرده و بگويد: اي شيعيان، كساني كه امامت را امري ارثي و الهي قرار داده و آنرا بعنوان اصلي از اصول دين معرفي كردند، بخدا قصد بالا بردن شأن و مرتبت ائمه را نداشتند و ليكن غرض آنان از اين امر، نقل صفات و خصائص ائمه، و آنچه خودشان به آنان نسبت دادند به فقهاء و ولاه فقه بود، تا بدينوسيله با ادعاي تقوي، عقل، حكمت و عصمت، بتوانند بر گروهي از مردم تا روز قيامت حكمراني كنند، و ادعاي داشتن مقام رسول الله (صلي الله عليه وسلم) را كرده، و حتي در صفات خدا و ندي با او شريك شوند و بگويند، آنكه در مقابل اينها بايستد گوئي در مقابل خدا ايستاده است و قتل وي واجب ميگردد.

اي شيعيان! بخدا اين فقهاء و مدعيان فقه، بندگاني هستند همانند شما. و مَثَل آنها همانند مَثَل اين آيه كريمه است: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ﴾. (الحج:73). «أي مردم! مثلى زده شده است، به آن گوش فرا دهيد، كساني را كه غير از خدا مي خوانيد هرگز نمى توانند مگسی را بيافرينند، هرچند براى اينكار دست به دست هم دهند، و هرگاه مگسی چیزی از آنها برباید نمی توانند آن را باز پس گیرند، هم این طلب کنندگان ناتوانند و هم آن مطلوبان (هم این عابدان و هم آن معبودان).

وظيفه اساسي طبقه روشنفكر دعوت كننده و معتقد به تصحيح اين است كه بدان گروه ساده انديش شيعه امامي بفهماند كه بين مصيبتها و محنتهاي شيعه، و بدعتها و خزعبلاتي كه به عقيده وي چسپانيده شده اند رابطه اي بسيار سنگين و خطرناك وجود دارد، كه كاخ و جبروت اين رهبران مذهبي بر آن استوار گشته است.

اكثريت شيعه تاريخ معاصر، در ايران بسر ميبرند كه از ساده ترين حقوق انساني بي بهره اند. چون اين نظام مذهبي كه بر آنان حكم ميراند، با استناد به بدعتهائي كه سلطه را به فقهاء ميبخشد، تمامي آزاديهاي فردي و اجتماعي را از آنان سلب كرده است.

و اين امر بدين معني است كه در اينجا ارتباطي مستقيم ميان استبداد و آن نظام وجود دارد. و اگر قبول كنيم كه مسائلي كه از استبداد ناشي ميشوند، همانند گرسنگي، كجروي، فقر، جهل و مرض، همه و همه بسبب فقدان دموكراسي اسلامي  ميباشد، و فقط در سايه دموكراسي اسلامي است كه يك امت ميتواند بيدار بوده و قوام يابد نه در سايه ي دموكراسي غربي، پس نتيجتا نظام مذهبي استبدادي، مسبب اصلي آن  بدبختيها بوده ، كه از يك حكومت استبدادي فردي نشأت ميگيرد.

جاي بسيار تاسف است كه ميبينيم جوامع ملحد كمونيستي، بر ضد طغيان و استبداد بر پا خاسته، انقلاب ميكنند، و بسياري از آنان آزادي و حق انتخاب سرنوشت خود را باز مي يابند، اما پنجاه ميليون شيعه كه شبانه روز نام خداوند بزرگ را بر لب دارند، همچنان در سايه استبدادي كشنده، كه در تاريخ بيسابقه است بسر ميبرند. نتيجه رابطه بدبختي و مصيبتي كه شب و روز بر شيعه ميبارد، با نظام فقهاء و بدعتهائي كه اين نظام و طغيانش بر آن بنا شده است، تنها در سلب آزادي اجتماعي و فردي و فكري شيعه خلاصه نميشود، بلكه اين نتايج آنگونه در اعماق اين مجتمع نفوذ نموده، كه آنان را قربانيان عقيده و سياست كرده است. و اگر شيعيان امامي كمي انديشه كنند، بخوبي خواهند توانست كه ابعاد اين دسيسه را كه فقهاء بر ضد آنان چيده اند احساس كنند. پس بگذاريد در اينجا برخي از اين بدعتها كه در عقيده شيعه وارد شده، و شيعيان خود را به آن ملزم نموده اند را بيان كنيم، تا خود بدانند كه بين اين بدعتها و مصيبتهاي آنان چه ارتباطي وجود دارد.

در اين رابطه اولين امري كه جلب نظر ميكند، تقليد كور كورانه عوام شيعه از فقهاء و مجتهدين است، كه در نتيجه اين تقليد كور كورانه سيل مصيبتها و بدبختيهائي كه از شمار خارج است بر روي آنان باريدن گرفته است. ميخواهم از خود شيعيان بپرسم كه آيا پيروي از فقه ناب امام صادق بهتر است، يا پيروي از فقه كسانيكه خود را به او منتسب كرده اند؟

و در اينجا نقش طبقه روشنفكر بخوبي مشخص ميشود كه بايد به شيعه بفهماند كه از فقه امام صادق پيروي كند، و براي خود امام و فقيه و مراجع تقليد ديگر نسازند. و در نتيجه اين روشنگري است كه احكام سير صحيح و اساسي خود را طي خواهد كرد. و در اينجا به مصيبتي ديگر اشاره ميكنم كه گريبانگير شيعه گشته است، و آن، تحميل اصلي اقتصادي بر شيعه است، بدون اينكه خدا و رسولش از آن راضي باشند. خُمسي كه به نفع كسب و تجارت تعلق ميگيرد، يكي ديگر از بدعتهائي است كه ساخته دست ولاه فقيه ميباشد، تا بتوانند با شيعه در نفع كسب و كارشان شريك باشند. و بر شيعه واجب است كه در مقابل اين ماليات كه خداوند هرگز جهت پرداخت آن امري صادر ننموده است تسليم نگردند. مصيبت ديگري كه نتيجه پيروي از مجتهدين و واليان فقيه بوده و شيعه را رنج ميدهد، ((ازدواج متعه يا صيغه)) است، كه از دختران و زنان شيعه كالائي ساخته است كه در بازار بردگان بخريد و فروش ميرسند. اين عمل قبيح چيزي بجز تجويز شهوتراني و آزادي اعمال جنسي نيست، و بالاخره دختران شيعه هستند كه بايد بهاي اين عمل شنيع را بپردازند. و خداوند را شكر ميگويم كه اين عمل زشت در تمامي دنياي شيعه انتشار نداشته، بلكه فقط منحصر به قطر شيعه نشين ايران است. و نميدانم كه فقهاء چگونه حاضرند كه ناموس دختران شيعه بر باد رود، حال آنكه از ناموس خودشان سخت دفاع ميكنند.

مصيبت ديگري كه هزاران شيعه را بخاطر پيرويشان از فقهائي كه حق را كتمان ميكنند مي آزارد، عزاداري روز عاشورا است كه در اين روز شمشير بر سر، و زنجير بر پشت و سينه ميكوبند. اين اعمال نه تنها تعذيبي است بدني، بلكه تصوير شيعه را در چشم جهانيان مشوّه ساخته، به نفس ضرر رسانده، و با كرامت انساني منافات دارد.

و بار ديگر تكرار ميكنم، بر داعيان تصحيح واجب است تا به شيعه با دليل و برهان بفهمانند، كه بين بدبختيهاي گريبانگير شيعه در ايران از لحاظ سياسي، اقتصادي و اجتماعي، و بدعتهاي وارداتي در عقيده تشيع، ارتباطي مستقيم و بسيار اساسي وجود دارد، فقهاء ساده انديشان شيعه را از طريق شعبده و دجل شستشوي مغزي داده و روح و جان آنان را به بازي گرفته اند. و به آنان قبولانده اند كه تنها راه نجات، تسليم شدن در مقابل افكار و اعمال جور آميزي است كه آنان شعار حكم خود قرار داده اند. و عدم تسليم و معارضه با هوسها و سلطه آنان، به منزله اعدام و چوبه دار خواهد بود. آيا اگر اين حالت نفساني در شيعه وجود نميداشت، پنجاه ميليون نفر بر اين بدبختي و شقاوت صبر مينمودند، يا اينكه با مشتي گره كرده و كلمه اي واحد به جان ظالمين ميافتادند، و آنان را سر به نيست ميكردند؟ باعث تاسف است وقتي در روزنامه ها ميخوانيم كه مردم استراليا كه مسيحي ميباشند بر ضد نخست وزير آن كشور كه به يك پيرمرد استراليائي اهانت كرده است تظاهرات كرده و خواستار كناره گيري وي از وزارت ميشوند، در حاليكه در اين قطر بزرگ شيعي در هر روز و ساعت صدها شيعه مسلمان مانند گوسفند كشتار شده، و صداي مردم هم در نميآيد.

هدف اصلي و رسالت تصحيح، تغيير دادن شخص شيعه بازيچه دست ظالمان، به انساني انقلابي و پيكار گر در مقابل طغيان فقهاي در دست دارنده حكم ميباشد. و اين امر تنها در صورتي امكان پذير است كه در طرز فكر فرد شيعه تغيير حاصل شود. و ضمانت اين تغيير را، تصحيح بر عهده دارد. در اينجا ميخواهم به مصيبتي ديگر اشاره كنم كه بلاي جان شيعه گرديده است و ارتباطي مستقيم به بدعتهاي وارداتي توسط فقهاء دارد . و آن مسئله ((تقيه)) است من فكر ميكنم، هرگز چيزي كه بيشتر از اين مسئله باعث مَقت و غضب خداوند و رسولش گردد وجود ندارد. تقيه يعني دوگانگي و تضاد ميان قول و عمل كه در حد خود براي در هم كوبيدن مبادئ نيك و خير در انسان كافيست. بگذريم كه اين امر چه آثار جسمي، روحي و نفسي بر انسان ميگذارد. و از همه تاسف بارتر اينكه فقهاء تقيه را به يكي از امامان عظيم الشان ما، يعني امام صادق نسبت داده اند. و بدون شك بايد بگويم كه اين امام بزرگوار ما از اين امر منسوب به وي بري بوده و بزرگتر و جليلتر از آنست كه به امري دستور دهد، كه با مبادئ اساسي اهل بيت رسول خدا، كه در انقلاب حسين و مبادئ سلف صالح، از صحابه رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) جلوه گر ميشود تناقض كامل داشته باشد مصيبت ديگر گريبانگير شيعه كه به عنوان بدعتي در عقيده ما شيعيان وارد و مستحكم شده است، و حتي در فرقه هاي ديگر اسلامي بصورتي خفيفتر مشاهده ميشود، مسئله طلب حاجت از غير خداوند، و شريك قرار دادن در سلطه و حكم براي وي، و همچنين امور غلوآميزي است، كه از شيعه در كنار قبر ائمه و اولياء سر ميزند، و با مشكلات دنيوي ما ارتباط مستقيم دارد. ممكن است كسي بپرسد كه بين طلب حاجت از غير خداوند، و شرك در قدرت و سلطه او، و مشكلات اقتصادي، اجتماعي، خانوادگي و نفسي چه ارتباطي وجود دارد؟ بگذاريد با صراحت جواب اين مسئله را بدهم. با نظر انداختن به مسائلي كه مردم در كنار مرقد ائمه و قبور اولياء از آنان طلب ميكنند، ميتوانيم بوضوح ببينيم كه اكثر اين خواسته ها، ارتباطي مستقيم با حيات دنيوي داشته، و مقداري كم از اين خواسته ها به آخرت و زندگي آن جهان ارتباط دارند. و چه بدبختيي بيشتر از اينكه انسان حاجتش را از كسي طلب كند كه از بر آوردن آن عاجز است. و چه بيچارگي بالاتر از اينكه با وجود امر صريح قرآن، طريقه طلب حاجت را كسي نداند. طريقه طلب حاجت، بر طبق گفته خداوند در قرآن، توسل به اوست كه در اين مورد ميفرمايد:

﴿ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾ (غافر: 60) يعني: بخوانيد مرا، و از من بخواهيد، تا شما را اجابت كنم. و هرگز نفرموده است كه از غير از من ( پيغمبر امام ) بخواهيد، تا او به شما بدهد.

و در اينجا به بدعتي ديگر ميخواهم اشاره كنم كه در ايران گريبانگير شيعه گشته است. و آن، بناي ضريحي باشكوه بر قبر ولي فقيه، و قرار دادن آن به عنوان محل طواف و درخواست حاجتها ميباشد. آيا براي ملتي كه ميليونها ريال پول را براي ساختن قبر و ضريحي كه پيامبر ساختن آن را نهي كرده است صرف ميكند، بهتر نبود كه اين مقدار هنگفت مال را در كارهاي عمراني و اقتصادي بكار انداخته، تا شيعيان از اين بيچارگي اقتصادي نجات يابند؟ و از همه جالبتر اينكه اين قبر باشكوه با قبّه طلائيش، بر استخوانهاي پوسيده شخصي بنا شده است كه باعث بدبختي و بيچارگي شيعه بوده است. و اينچنين مينگريم كه تفكر ساده اجتماعي، چگونه با فقدان رهبري مخلص و اصولي صحيح، رو به سراشيبي و قهقرا رفته، مردم بجاي اقدام به اعمال سازنده، دست به اعمال انتحاري مي زنند. براستي كه طبقه روشنفكر داعي تصحيح، مسئوليت سنگيني را بر عهده دارد، كه بايد آنرا مسئله ((بيدار سازي)) ناميد.

و بالاخره غرض از تصحيح، انقلاب شيعه در براندازي رسوم بلا آوري است كه رهبران مذهبي آنها را به آن عادت داده اند. و هدف از تصحيح اين است كه شيعه اعتقادي راسخ پيدا كند كه قيام به شئون و اوامر دين، شغل و حرفه نبوده، و هر كسي كه دين را به عنوان شغل و حرفه اش فرا گرفته، و آن را به عنوان راه كسب معاش خود قرار دهد، از دين سوء استفاده اي بسيار زشت نموده است. مرد دين كه ادعاي فقيه بودن ميكند، رهبري اجتماعي، سياسي و اقتصادي نبوده، بلكه فردي مانند ديگر مسلمانان ميباشد كه مردم در شئون دين از او مشورت مي جويند. و بر شيعه هرگز واجب نيست كه از شخصي خاص از آنان پيروي نمايد، بلكه شيعه اختيار كامل دارد كه راي هر كسي را كه بخواهد، چه آنشخص زنده بوده، و چه مرده باشد قبول كند. همانگونه كه مردان دين هرگز نبايد داراي لباس خاصي باشند. چنانكه در عهد رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) و سلف صالح، مردان دين با لباس مخصوصي مشخص نميشدند. و هرگز در آنزمان يك معلم دين، در مقابل تعليم دين و فقه اجر و بهائي نمي گرفت، بلكه در كنار اين تعليم و تدريس داراي شغل و حرفه اي بود كه توسط آن معيشت خود را تامين ميكرد.

و همگي ميدانيم، در روزيكه خليفه ابابكر به عنوان خليفه مسلمانان انتخاب شد، به دكان خود در بازار مدينه رفت تا بكار خريد و فروش روزانه خود پرداخته، معيشت خود را تامين كند. و هنگاميكه مردم نزد وي آمده، و از او خواستند كه كار خود را ترك كرده، و در مسجد رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) بنشيند، تا به شئون مسلمانان بپردازد، جواب آنان را با جمله اي داد كه تاريخ هرگز آن را فراموش نخواهد كرد. او گفت: ((پس آل ابي قحافه (خانواده ابوبكر) با چه پولي، و از كجا زندگي كنند؟)) و امام علي بن ابي طالب را ميبينيم كه از كار زراعت در باغي بيرون كوفه كسب معاش مينمود. و امام باقر پدر بزرگوار امام صادق را مي بينيم كه هنگام بازگشت از مزرعه اي كه در آن كار ميكرد، و در حاليكه بر چهره اش عرق جاري بود، با مردي روبرو ميشود كه امام را بخاطر كسب و كارش، با كلماتي غير اخلاقي ملامت ميكند و غضب امام را بر مي انگيزد، و ايشان در جواب به او چنين ميگويند: ((من اين سختي را براي اين تحمل ميكنم تا به مردماني لئيم چون تو احتياجي نداشته باشم)). حقيقتا بر شيعه واجب است كه به مردان دين در حجم حقيقي و طبيعي خود نگريسته، و احترام و منزلت و اكرام آنان بايد بر طبق اين آيه كريمه باشد: ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾. (الحجرات: 13).

فقيه شيعي مانند ديگر فقهاء مسلمين داراي يك راي ميباشد، اما زمانيكه يكي از اين فقهاء ادعاي ولايت بر مسلمين را كرده و اظهار ميدارد كه بر مسلمانان امتثال به اوامر و نواهي وي در كليه شئون دنيا و دين واجب است، آنجاست كه بايد بگوئيم اين فقيه قصد سوء استفاده از افراد، و يا بهتر بگوئيم، به بندگي كشاندن انسان و انسانيت را دارد. و آنجاست كه شيعه بايد در كشيدن شمشير، و بدست گرفتن قلم خود را مسئول بداند، و اين حس مسئوليت در صورتي است كه شيعه بخواهد زندگانيي آزاد و پر فضل و خيرات داشته باشد. اما اگر شيعه ميخواهد كما في السابق در شقاوت و بدبختي بسر برد، پس دعوت داعيان امامت را اجابت كند، و نتيجه اين پيروي كور كورانه را نيز تحمل كند. در اينجا روي سخن خود را به دو گروه از شيعيان متوجه ميكنم: داعيان تصحيح، و اشخاص ثروتمند مومن به تصحيح.

بر طبقه دعوت كننده واجب است، اين امر را بر شيعه روشن كند كه غرض از تصحيح اين است كه، شيعه با سني آنطور برخورد كند، كه حنفي با مالكي، و يا حنفي با شافعي و حنبلي برخورد مينمايد. و زمانيكه شيعه به اين مرحله از توافق و برادري برسد، آنزمان است كه ديگر هيچ فقيهي از فقهاء شيعه جرئت نخواهد كرد كه جنگ ميان شيعه و برادران مسلمانش را، جنگ ميان اسلام و كفر اعلام نموده، و پس از آنروز هرگز جماعتي شيعه بر روي هزاران نفر از شيعه اسلحه نخواهد كشيد.

بر طبقه روشنفكر داعي تصحيح واجب است كه همه راهها و روشهائي را كه توسط آن، مراجع تقليد بر گردن شيعه طوق بندگي گذارده اند را ببندد، و رشته تمامي روايتهاي بافته شده اي را كه به ائمه ما با دروغ و بهتان منسوب شده اند، و غرض از آنان اعمال تفرقه و تقيه است را بدرند. و براي شيعه، عصر و زمان سلف صالح، و اصحاب رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) را به زيبائي به تصوير كشيده، و هر توهيني كه به آنان و عصر پر شكوه آنان نسبت داده شده است را در هم شكنند. بر طبقه دعوت گر و روشنفكر واجب است كه به برپائي جلسات و گرد همائيها همت گمارده، و از متفكران شيعه، و روشنفكران جهت بازرسي و بررسي رابطه ميان بدبختي مادي، سياسي، اجتماعي و فكري شيعه، و بدعتهاي وارداتي الصاق شده به عقيده، دعوت بعمل آورند. بر اين طبقه واجب است كه كليه روايات و احاديثي كه در آنان به سلف صالح و صحابه حضرت رسول (صلي الله عليه وسلم)، به نحوي از انحاء توهين شده و تفرقه مسلمانان را دامن ميزند، و با عقل سليم انساني سازگاري ندارد را پاكسازي نموده، و به چاپ اين كتب و نشريات در كشورهاي شيعه نشين و اسلامي كمر همت بسته، تا جاي كتابهاي تفرقه انگيز را پر كنند. بر اين طبقه واجب است كه يادواره شهادت امام حسين را به يادواره شجاعت، فضيلت، اخلاق، دين و توحيد صفوف تبديل كند، همانگونه كه خود امام حسين اين نتايج را آرمان خود قرار داده بود، و بخاطر آن شهيد گشت. بايد اين مجالس را از حالت مجالس تفرقه و شقاق، و اعماليكه تصوير شيعه را مشوّه ميسازد، و با ذوق و عقل منافات دارد، بدر آورد.

و اما سخن من به طبقه ثروتمند روشنفكر، و مومن به تصحيح كه كليه امكانات قيام به اين مسئوليت بزرگ را در زندگي در دست داشته، و انجام اين مسئوليت، سعادت آنان، فرزندانشان و نسلهاي آينده، و مسلمانان را تضمين ميكند، اين است كه: اي ثروتمندان شيعه، شما طبقه اي هستيد كه بفضل خداوند به اين نعمت دست يافته ايد. (تصحيح ) به سرمايه گذاري و شركت فعال شما نياز دارد. براستي كه تصحيح براي شماست، و شما اولين كساني خواهيد بود كه از آن سود ميبريد. نتيجتا شما اولين كساني هستيد كه بايد در راه پيروزي آن اتفاق نمائيد بگذاريد بگويم: بخداوند سوگند كه من خجالت ميكشم كه از برادري كريم و مسلمان كه با تصحيح هيچ ارتباطي نداشته، و تنها رابطه او، رابطه اخوت با برادر مسلمانش ميباشد، جهت چاپ و نشر كتاب، و يا بدوش گرفتن امري از امور تصحيح طلب مساعدت كنم، و شيعه، اينچنين افرادي ثروتمند دارد. آري شيعه داراي افرادي است كه صاحب بانكها ميباشند. شيعه افرادي دارد كه در زمره ثروتمندترين اشخاص شرق و غرب بشمار ميروند. شيعه افرادي دارد كه ميتوانند در راه پاكسازي و چاپ دوباره، و نشر و توزيع هزاران كتاب از كتب شيعه انفاق كنند، بدون اينكه آبي از آب ثروت بيشمارشان تكان بخورد. و با وجود اين هرگز از يكي از شما هيچ صدائي نشنيدم. و اگر سخني نيز با من گفتيد، چند سطري نامه بود كه مرا تشويق كرده، و برايم آرزوي موفقيت كرده بوديد. جاي بسي تاسف است كه ثروتمندان شيعه امامي نخواهند با تصحيح همكاري و همياري داشته، و در آن مشاركت نمايند. و در نتيجه من دستم را بسوي برادراني دراز كنم، كه همانطور كه گفتم، با محنت شيعه و دلائل اين محنت هيچ ارتباطي ندارند، و تنها رابطه آنان، رابطه همدردي با برادران مسلمانشان ميباشد.

پس بدين خاطر است كه روي سخنم را به طبقه متمكن و ثروتمند شيعه امامي ميكنم و از آنان جهت همكاري در خط تصحيح و انفاق در راه اهدافش دعوت بعمل مي آورم. چون تصحيح براي آنان و براي نجات آبرويشان، و خلاصيشان از آن طوق بندگي است كه واليان فقيه و مجتهدان بر گردنشان گذارده اند. پس آنان در همراهي با كاروان تصحيح،  وكمك به آن اولويّت دارند.

در اين مقاله ميخواهم نقشه اي را كه قصد انجامش را به كمك برادران كريم خود دارم بيان كنم. انجام اين نقشه احتياج زيادي به كمكهاي مالي دارد. و در نتيجه از ثروتمندان شيعه و تجار، و بخصوص كسانيكه پيرو و مقلد جدّ بزرگوارم، امام بزرگ سيد ابو الحسن رحمه الله بودند، و هنوز در گوشه و كنار زمين زيست ميكنند، دعوت ميكنم كه در راه انجام اين نقشه و طرح بر حسب توانائي خود شركت نمايند. هر كسي بخواهد ميتواند مسئوليت انجام طرحي از اين طرحها را بعهده بگيرد. و در غير اينصورت در حد توانائي در اين امر شركت نمايد. البته بايد ذكر كنم كه آنچه را كه از ثروتمندان شيعه ميخواهم، هرگز از آنچه در مورد طبقه روشنفكر بيان نموده ام جدا نميسازم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط   | 

 

(ج) ما در مورد نظام مذهبي حاكم بر ايران بسيار سخن گفتيم و گفتيم كه اين نظام طرفداراني از شيعه دارد كه به اصولي كه نظام حاكم، بر آن تاسيس شده ايماني كوركورانه و راسخ داشته و از آن الهام ميگيرند. اين همان نظريه ولايت فقيه و ضرورت تقليد از مجتهدين ميباشد. بدين معني كه هر كسي از شيعه اگر از مجتهدي تقليد ننمايد، اعمال او باطل شمرده شده و آنكه در مقابل ولي فقيه بايستد، حكمش مانند كسي است كه در مقابل خدا و رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) ايستاده باشد. بغير از اين دو اصل اساسي كه نظام فكري تشيع امامي بر آن بنا شده است، همه بدعتهائي كه قصد تصحيح آن را داريم از اين دو اصل سرچشمه گرفته، و مجتهدان و فقيهان از آنان جهت اعمال سلطه خود بر شيعه استفاده ميكنند. و ميتوان گفت كه همه اين بدعتها بصورت كلي يا فردي، همواره نقش اساسي را در طرز تفكر ما شيعيان امامي بازي كرده اند. و ميتوانم به صراحت بگويم كه متاسفانه بيست درصد از شيعه ايران اشخاصي هستند كه به ولايت فقيه و شعب آن ايماني كور كورانه دارند. و اكثريت قريب به اتفاق شيعيان به مسئله ولايت فقيه به معناي امر كننده و نهي كننده مطلق، ايمان نداشته، اما به تقليد و تبعيت از مجتهدين ايمان دارند. اين دسته از لحاظ حماسي در مرتبه اي پائينتر از دسته اول قرار ميگيرند. اين طبقه اكثريت نيز  كه عقائدش از بدعتها و خرافات و خشكيها خالي نيست، همان طبقه اي است كه باطنا نظام مذهبي حاكم را تاييد نميكند. و جنگ و جدال همواره بين اين اكثريت فاقد آزادي، و آن بيست درصد سلب كننده آزادي بوقوع ميپيوست. اما اين اكثريت، قدرت غلبه بر اقليتي كه تظاهرات را سركوب ميكرد، و اراده اكثريت را با گلوله و آهن به خاك و خون ميكشيد را نداشت و در اينجا باز همان خطري كه بارها به آن اشاره كرده ام در كمين است و آن، در معرض نابودي قرار گرفتن شيعه و تهديد شدنش بدست خود شيعه ميباشد. چون در هنگامي كه در نظامي استبدادي سياسي تظاهراتي بزرگ به وقوع ميپيوندد و همه مردم به خيابانها ميريزند، در بسياري از اوقات نيروهاي سركوبگر كه وسيله دفاعي استبداد حاكم ميباشند، بسوي تظاهركنندگان آتش نميگشايند چون با افرادي روبرو ميشوند كه حكم برادر را داشته و با استبداد حاكم ميجنگد. و حتي در بسياري از اوقات همين نيروهاي سركوبگر به متظاهرين ميپيوندند، و انقلابي مردمي و كامل را جلوه گر ميسازند. همانگونه كه نيروهاي سركوبگر شاه كه از پليس و سازمان امنيت و ارتش تشكيل شده بود، به مردم انقلاب گر پيوستند و انقلابي همه جانبه و كامل را تشكيل دادند. اما با توجه به وضعيت موجود و اينكه قدرت حاكم بر كشور قدرتي مذهبي بوده، و با توجه به اينكه بيست درصد طرفداران سرسخت آن كه به اين نظام و فلسفه آن اعتقاد كامل داشته، و نيروهاي سركوبگر اين نظام را تشكيل ميدهند كه بر كشور حاكم ميباشد، در نتيجه هر گونه تظاهرات مردمي با مقابله اين بيست درصد كه بدون رحم و شفقت و رافتي به آنان آتش ميگشايند روبرو ميگردد، چون اين نيروي سركوبگر بر طبق اوامر خدا، و دستور قرآن و سيرت امام علي، حاضر به كشتار برادران مذهبي خود ميباشند، و به اين مسئله نيز اهميت نميدهندكه هزار نفر يا صد هزار نفر را در يك معركه كشتار كنند. و حتي خداوند را شكر كرده و به اين مسئله افتخار هم ميكنند كه دشمنان دين يعني منافقين، مارقين، و ستمكاران را نابود كرده اند.

با توجه به اين حالت پيروزي انقلابي مردم، و نابودي نظام مذهبي حاكم بر ايران، امري بسيار مشكل بنظر ميرسد. و اكنون به سئوالي كه مطرح نمودم جواب ميدهم. جبهه شيعه مخالف نظام كه مدت ده سال با اين نظام مقابله نمود، در به تصوير كشيدن جرمهاي ارتكابي نظام حاكم و تفسير فاجعه هاي آفريده شده توسط اين نظام، چه در كشتار شيعيان كشور همسايه، و چه در كشتار دستجمعي زندانيان داخل كشور، و انجام امور ضد دين راه اشتباهي را پيمودند. جبهه مخالف نظام همواره با استفاده از دستگاههاي تبليغاتي و نشريات و بيانات خود، نظام حاكم و در راس آن ولي فقيه و ايادي وابسته به وي را به انجام اعمال ضد مبادئ اسلام متهم مينمودند و همواره نوك پيكان حمله آنان بر اين امر تمركز داشت كه به شيعه ايران ثابت كنند كه نظام حاكم در اعمال خود به قوانين اسلام هيچ توجهي ندارد. اما علي رغم اين تبليغات و افشاگريها ديديم كه نظام حاكم همچنان سرپا ايستاده و صدها هزار نفر در نمازهاي جمعه شركت ميكنند. ميديديم كه صدها هزار نفر در تظاهرات خود، نظامي را كه به اسم اسلام اعمال ضد اسلام و قرآن انجام ميداد، و همه، اين اعمال را بوضوح خورشيد در دل ظهر ميديدند، تاييد ميكردند. اين همان اشتباهي بود كه از جبهه شيعه مخالف نظام، در داخل و خارج كشور همواره سر ميزد. و همه آنهائي كه عقيده داشتند كه رسوائي اسلامي و ديني نظام حاكم در مقابل طرفدارانش بر آن تاثير ميگذارد، دانستند كه در اين نتيجه گيري اشتباه ميكرده اند.

بزرگترين اشتباهي كه جبهه شيعه مخالف نظام مرتكب شدند اين بود كه ندانستند با چه زباني با شيعه ايران (چه اقليت 20% و چه اكثريت) سخن بگويند. آنان قبل از اينكه مسلمان باشند خود را شيعه ميخوانند، ميپندارند كه اسلام فقط براي تثبيت مذهب حق شيعه بوجود آمده است. همان مذهبي كه فقيهان و ولاه فقيه پس از غيبت كبري، آن را مسخ نموده و حقيقت درخشان آن را كه در فقه اهل بيت جلوه گر ميشود تغيير دادند. شيعه ايراني به تمامي اسلام، از زاويه و روزنه تشيع مينگرد. پس هنگامي كه ميبينيم كه اكثريت فقهاي شيعه در كتابهاي خود اينطور مينويسند كه امامت، اصلي از اصول دين است، و عدم ايمان به آن موجب بطلان اعمال ميگردد، نبايد از اين امر تعجب كنيم. و بعلت همين مسئله امامت بود كه اختلاف عميق و اساسي ميان شيعه و مذاهب اسلامي ديگر در فهم اسلام بروز نمود.

بگذاريد سخن خود را روشنتر بيان كنم. هنگامي كه جبهه شيعه مخالف نظام همّ و كوشش خود را بر رسوا نمودن نظام مذهبي حاكم بر شيعه نهاده بود و اظهار ميداشت كه اعمال اين نظام با اسلام تناقض دارد، شيه هيچگونه پشتيباني از اين اظهارات ننمود. و اين بدان علت بود كه رهبريت روحاني حاكم، همه اين اعمال را مطابق با اصول و مبادئي كه خود بر شيعه امامي تحميل كرده بود، توجيه مينمود و نتيجتا سخنان مخالفين باد هوا ميشد. اما در صورتي كه همين جبهه مخالف بجاي تهمت زدن به نظام حاكم مبني به خروج از اسلام، اين نظام را بجرم خروج از تشيع و اصول آن، و بجرم درهم شكستن معيارهاي تشيع متهم مينمود، همه اين امور به شكل ديگري جلوه گر ميشد. پس بجاي اينكه مسئله جنگ را امري بر ضد اسلام بخوانند، بايد آنرا امري بر ضد تشيع ميخواندند. و مسائلي چون اعدام مخالفان و محروم كردن جامعه از انتخاب سرنوشت خود را، بايد مسائلي بر ضد تشيع خواند. اگر جبهه مخالفت وجود و دوام نظام كنوني را بعنوان لكه ننگي بر دامن شيعه و نهايت و نابودي اين مذهب معرفي ميكردند، و در اثبات ادعاي خود دلائل و مثالهائي از سيره امام علي، و فقه و عمل ائمه و كلام آنان را بكمك ميگرفتند، آنزمان بود كه آن اقليت شيعه، همراه با نيروي سركوبگر خود بر ضد نظام حاكم جبهه ميگرفتند، و حتي آن اكثريت گاه خاموش و گاه جوشان نيز به اين صف اقليت ميپيوستند و حكم نيروي واحدي را مي يافتند كه بر ضد نظام قد علم كرده است. همان نظامي كه مذهب شيعه را تهديد ميكند، و اعمالش بر خلاف اصول مذهب شيعه ميباشد. آنان اظهار نمودند كه مصادره اموال بر خلاف دستور اسلام است، در صورتيكه بايد ميگفتند مصادره اموال شيعه بر ضد مذهب شيعه است. ميگفتيم كه جنگ با همسايه مسلمان بر ضد اسلام است، و بهتر بود ميگفتيم كه اين جنگ بر ضد اصول مذهب شيعه ميباشد. جبهه شيعه مخالف نظام زبان گفتگو و لغت شيعه ايران را درك نكردند و بدين خاطر اين جبهه هرگز نتوانست افكار عمومي را بر ضد نظام تكوين نمايد. و پس از آن، اظهار و تمركز بر اين امر كه محور اساسي حكومت مذهبي شيعه بر حول بدعتها، خرافات و پيچيدگيها ميچرخد، و اين نظام ستونهاي سلطه خود را بر همين بدعتها و خرافات و پيچيدگيها بنا نموده است نيز ضروري ميباشد. و فقط اتهام ضد شيعه بودن اين نظام كافي نيست. تا زمانيكه اين بدعتها و خرافات در طرز فكر عام و ساده شيعه موجود باشند اين نظام نيز پاي بر جا مانده و مصيبتها باقي ميماند. براستي كه آن تشيع حقيقي كه در عهد ائمه شيعه وجود داشت، با تشيع اين فقيهان تناقض و تضاد كامل دارد. نتيجتا هر گونه اعمال زشتي كه از اين نظام سر ميزند، حتي اگر به زبان تشيع تفسير گردد تا به عامه شيعه توجيه شود، در حقيقت با اصول و اساس تشيع صحيح، و فقه جعفري جلوه گر در فقه امام صادق تضاد و تناقض كامل دارد. پس اشتباه جبهه شيعه مخالف نظام اين بود كه وجدان شيعه را كه توسط فقها و مجتهدين تخدير شده بود بيدار نكردند. آنان بدعتها و خرافات را معرفي نكردند، و حقيقت آن را بيان ننمودند. حقيقتي كه در صورت روشن شدن براي شيعه هيچ شكي باقي نمي گذارد كه عقيده شيعه امامي در زمان ائمه، با عقائد تشيع بعد از زمان ائمه اختلاف و تناقض كامل دارد. ما اين اختلافات را در كتابهائي كه قبلا نام آنها را بيان نموده ايم، اثبات كرده ايم. در روز پنجم اكتوبر سال 1989 شيخي كه سمت رياست جمهوري ايران را دارد، مولوي اسحق مدني را بعنوان مستشار شئون اهل سنّت تعيين كرده و معرفي نمود. آيا براي اثيات سخناني كه هم اكنون بيان كردم، دليلي روشنتر از اين لازم است كه مشايخ و فقيهان ما (خداوند آنها را ببخشد) به اسلام با ديده اي مينگرند كه هيچ ارتباطي با عقيده تشيع ندارد ؟ و الا تعيين مستشار براي اهل سنت در كشور اسلامي كه نامش نيز جمهوري اسلامي ميباشد، و همه مسلمانان در قبله، قرآن، حج، نماز، و روزه خود، در آن با هم مشاركت دارند چه معني ميدهد؟ آيا بين اسلام و سنت اختلافي وجود دارد؟

و عجيبتر از آن اينكه ما شيعيان امامي عقيده داريم كه سنّت حضرت پيغمبر در مسئله شرع پس از قرآن، مكان دوم را دارد (همان سنتي كه جماعت اهل سنت پيرو آن ميباشند). و سنت حضرت پيامبر از لحاظ مرتبه قبل از اجماع و دلايل قطعي قرار دارد. و اين بدين معني است كه هر شيعه جعفري بحكم ضرورت عقل خواسته و يا ناخواسته حتما بايد سني مذهب باشد. و بعكس آن يك فرد سني ميتواند شافعي، مالكي، و يا حنفي باشد. پس شيعه جعفري حتما بايد سني باشد، چون سنت تنها راه فهم احكام و تشريعات فقهي است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط   | 

 

هنگاميكه از تصحيح صحبت ميكنم اين تصحيح عقيده اي را شامل ميشود كه قرن بعد از قرن در عقول ساده، اعماق و وجود ميليونها نفر ريشه دوانده است. و ميدانم كه در مقابل اين تصحيح قومي ايستاده اند كه وسائل گمراهي و ترور را بدست داشته، و از كليه امكانات حكومتي بجز اخلاق  و ايمان برخوردارند. و ميدانم كه هزاران نفر از رجال دين از بركت اين خرافاتي كه قصد تصحيح آنان را داريم نان ميخورند، و حاضرند در مقابل تصحيح دست به اسلحه بر منبرها ايستاده، و در كتابها، نشريات، و گرد همائي هاي عمومي و خصوصي خود آن را به زمين بكوبند. و خوب ميدانم كه آن دولتهاي استعماري بزرگ كه از وحدت مسلمانان بيمناك بوده، و هيچ سعادت و خيري براي آنان نميخواهند را در پيش رو داريم، و ميدانم كه آن دست نشاندگان استعمار كه نقاب مخلصان شيعه را بر چهره داشته، مبالغي هنگفت جهت چاپ و نشر كتب و برپائي جمعيتها و گرد همائيهاي تفرقه انگيز بذل ميكنند، و با استفاده از شعار عشق به شيعه و ائمه و اهل بيت به اين شكاف و تفرقه دامن ميزنند را در پيش روي داريم. و خوب ميدانم كه در اينجا با گروههاي ساده انديشي روبرو هستم، كه در سراشيبي هلاك پاي گذارده، و به ((تصحيح)) هيچ ايماني ندارند، و با تمسك به آنچه از پدران و اجداد خود به ميراث برده اند، بر كجروي و گمراهي اصرار ميورزند. و من در هنگاميكه تاريخ حركتهاي اصلاحي را تدريس مينمودم به اين امر پي بردم كه حركت اصلاح فكري، حركتي بسيار بزرگ و سنگين بوده، و همواره موانع بيشماري را در پيش رو دارد. و همانطور كه در ابتداي اين مقاله گفتيم، داعيان آزادي سياسي هميشه با تائيد و تشويق و استقبال طبقه اي كه قصد آزادي آن را دارند روبرو ميشوند، اما داعيان آزادي فكري در اكثر اوقات در پيش پاي خود بجز خار نميبينند. و بهمين علت هنگامي كه از شيعه انتقاد كرده و مسئله تصحيح را پيش ميكشم، هرگز تعجب نميكنم كه شخصي مرتجع از شهر قزوين، كه از اصل يهودي بوده، و به عميل بودن براي استعمار معروفيت دارد، سخن به شتم و ناسزاگوئي من بگشايد. اما در بسياري از مواقع همين خارهاي در پيش راه، به غنچه هاي گل تبديل گشته، و مردم نسل در نسل اين غنچه ها را در دستها ميگردانند. و اين مسئله در زماني اتفاق ميافتد كه نهضت اصلاح فكري به ثمر نشسته، و مردم آنرا بپذيرند.

اكنون كه مشكلات و صعوبات راه را ذكر كرديم، پس بگذاريد از اميدها نيز سخني بگوئيم در مقدمه آرزوها و اميدها، شايسته است كه همواره به پيروزي حق و حقيقت ايمان داشته باشيم و بدانيم كه حتي با وجود خطرها و كوششهاي دشمنان در راه شكست و تضعيف ما، همواره حق به پيروزي ميرسد. هنگاميكه به تاريخ اصلاحات فكري و اجتماعي و سياسي نظر بيافكنيم، ميبينيم كه هر كدام از اين نهضتها با خطرهائي مهيب روبرو بوده اند. اما در نهايت حق و حقيقت به پيروزي رسيده است. چون حق نيروي خود را از منشا و صاحب آن يعني خداوند درهم كوبنده جبارين، و ياريگر مظلومان، كه ما را به پيروي از آن امر داده است ميگيرد.

مظلوم فكري همانند مظلوم سياسي است و خداوند ناصر مظلومان وي را مدد ميكند. و بدون شك كلمه حق، درخشش خاص بخود را داشته، و نور آن باطل را هر قدر هم قوي باشد، خاموش گردانده و از جلوه مياندازد. خود من شاهد بوده ام كه از بدو آغاز سخنم با شيعه، و فرياد كلمه حق كه همان تصحيح است، در كتاب (شيعه و تصحيح) و (فرياد بلند) طبقه جليل روشنفكر شيعه همواره با ارسال نامه ها، سخنانم را تاييد و مرا به ادامه و كوشش شبانه روزي و خستگي ناپذير در راه تصحيح تشويق كرده اند. من جوانان تحصيل كرده شيعه را ديده ام كه همگام با تصحيح ايستاده، و عقيده دارند كه تصحيح تنها راه نجات شيعه از بلائي است كه از همه سو به آن مينگرند. جوانان روشنفكر شيعه اي را ديده ام كه گريه كنان حسرت اعتبار برباد رفته شيعه، و متهم شدن آنان به اعمال ترور، و وحشت و جنوني را ميخورند، كه رسانه هاي گروهي جهان، و تلويزيون از مراسم سوگواري حسيني، در روز عاشورا، براي جهانيان پخش ميكردند، و صحنه هاي زشتي از سوگواري هزاران نفر را به نمايش گذارده بودند، كه با شمشير بر سر خود كوفته، و با زنجير به پشت خود مينواختند. و خون از پيكره آنان جاري شده، و >>يا حسين<< ميگفتند.

بگذاريد سوگند بخورم كه اولين كسي كه در روز قيامت، در محظر خداوند از اين جمعيت  كه انقلاب او و مبادي آن را كه در راه آن شهيد داده بودند، به بيراهه، و جهاد طاهر او را به لجن كشيد برائت طلبيده، و دوري ميجويد، همان سيد الشهداء، امام انقلاب كنندگان و سيد جوانان اهل بهشت، ريحانه رسول الله (صلي الله عليه وسلم)، حسين بن علي بن ابي طالب، فرزند سيده بانوان دو جهان، فاطمه زهرا است. جوانان روشنفكر شيعه اي را ديده ام كه براي بخت شيعه افسوس ميخوردند، كه چرا بايد جرائمي كه در ايران بوقوع ميپيوندد، گاهي به اسم شيعه و گاهي به نام اسلام تمام شود. ميديدم و ميشنيدم كه درخت تصحيح به ثمر نشسته است. و اگر در بعضي دول منطقه آنرا سانسور نميكردند، و نظام حاكم بر ايران حتي از نشر يك فصل از فصول آن، و يا ذكر نامش جلوگيري نميكرد، ميديدم كه تصحيح چگونه با گامهاي بلند در تفكر شيعه به پيش مي تازد.

اما تمامي اميد من به فردا است، هنگاميكه دستهاي سه ميليون كودك، كه جنگ شيعه با شيعه و غير شيعه عراق، آنان را يتيم ساخته است و دستهاي صد و پنجاه هزار طفل، كه دادگاههاي انقلاب اسلامي، پدران و مادران آنان را به ظلم به ميادين اعدام روانه ساخته است، درهم ميفشارد. و آنزمان است كه تصحيح ارتشي ميسازد كه باطل و اهل آن را نابود كرده، و از آنها كه از بدعتها به عنوان وسيله اي براي اعمال سلطه خويش، و جنگ و استبداد استفاده نمودند، انتقام ميگيرد.

در اينجا مي خواهم واقعه اي را بيان كنم كه ثابت ميكند كه كلمه حق را حتي اگر در دور دستترين نقاط فضا كسي بر زبان براند سلطه حاكم ظالم را به وحشت مياندازد. در حدود دو سال پيش يكي از نزديكان من از ايران، تلفني با من تماس گرفت و اصرار ميكرد كه با پسر ولي فقيه حاكم بر كوچك و بزرگ امور در ايران صحبت كنم. از اين شخص واسطه سئوال كردم كه آن مرد از من چه ميخواهد؟ آيا ميخواهد رضايت من را جلب كند، و يا مسئله خدعه و نيرنگ است؟ در هر دو صورت وي بايد خطري را احساس كرده باشد، كه بايد جلوي آن را گرفت و گرنه هرگز خود را كوچك نميكرد تا با دشمني سرسخت به مكالمه بنشيند. پس اضافه كردم: ((به او بگو اگر در فكر فريب و نيرنگ است، پس از اين امور به خدا پناه ميبرم، و اگر در فكر جلب رضايت من باشد، به او وعده مردانه ميدهم كه اگر جلوي جنگ شيعه با شيعه و غير شيعه را بگيرند، در سخنانم و عملم هرگز از من اذيت و آزاري نبينند)) و باز از شخص واسطه سئوال كردم كه، آيا آن شخص كتاب من (جمهوري دوم) و آنچه را كه درباره او و پدرش و نهايت ايشان نوشته ام مطالعه كرده است؟

و شخص واسطه جواب داد: ((آري بخدا، هم او و هم پدرش آنرا خوانده اند، و با وجود اين ميخواهد با تو سخن بگويد)). پس به او گفتم: ((تا زمانيكه با شرط من موافقت نكند، با او سخن نميگويم))، و مكالمه قطع شد. و جنگ دو سال ديگر بطول انجاميد و بالاخره خداوند آنانرا با شكست روبرو ساخت، تا اينكه حدود دو هفته قبل، باز همان شخص واسطه تلفني با من تماس گرفت و گفت: ((هم اكنون كه آتش جنگ خاموش شده است، آيا حاضري با او سخن بگوئي؟ گفتم: ((مقدمه چيني را دوست ندارم، بدون اينكه وقت را تلف كني، بگو از من چه ميخواهد؟ جواب داد: ((ميخواهد با تو درباره كتاب شيعه و تصحيح صحبت كند)). به دوستم گفتم: او با شيعه و تصحيح چكار دارد؟ هرآنچه شيعه از دست او و پدرش و جماعتشان، در طول ده سال كشيده است كافي است. سپس او گفت …… و من گفتم: …… و بالاخره سخن پايان يافت.

اين داستان را كه اول تا آخرش سه سال بطول انجاميد، براي آن بيان كردم كه نتيجه بگيرم: قدرتهاي حاكم بر شيعه، با وجود تسلط بر امكانات هنگفت مادي و انساني، باز هم آنچنان احساس سستي و ذلت و ضعف ميكنند، كه گوئي انتظار نهايت اجتناب ناپذير خود را ميكشند. و اين نهايت نزديك است كه بدست انقلابگران و مصححان بوقوع بپيوندد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط   | 

(ج) بجز مسئله تصحيح، يك راه منطقي وجود دارد و آن رهائي از اين نظام حاكم ميباشد. و اين همان راهي است كه مخالفان نظام حاكم بر شيعه ايران آنرا آرزو دارند. هر كدام از مخالفين براي رهائي از اين نظام راه خاصي را انتخاب نموده است. اين مخالفت ممكن است كه در كوتاه و يا دراز مدت به پيروزي برسد، و عقيده دارم اين نظام كه با انسانيت و اديان آسماني هيچ صله و ارتباطي ندارد، نظامي است منزوي و نميتواند مدت درازي دوام بياورد اما من از بعد ديگري به اين مسئله مينگرم. و آن اينست كه در صورت از بين رفتن اين نظام، تشيع تا زمانيكه در اعماق خود اصول ناسالمي را كه ساخته دست فقهاء و مجتهدين ميباشد حمل ميكند، با خطر نابودي روبروست. و اين امر را نيز بعيد نميدانم كه اين نظام به آشوب ديگري در منطقه دست زده، و در اين آشوب و هرج و مرج بار ديگر ساده انديشان شيعه را بازيچه قرار دهد. و آنجاست كه طامّه كبري بر پا خواهد شد. در اينجا من خود را مسئول ميدانم كه صريحا به شيعه و سني اعلام كنم كه خطري كه شيعه را تهديد ميكند، بزرگتر از آن است كه عالم اسلامي و حتي شيعه تصور آنرا مينمودند. و اين خطر قبل از اينكه متوجه كشورهاي مجاور باشد، خود شيعه را در خانه اش تهديد ميكند، و اميدوارم كه كسي اين مسئله را از من نپرسد كه چرا در اين مقاله اينهمه از شيعه سخن رانده، و از دهها فرقه اسلامي ديگر كه در ايران بسر ميبرند سخني بميان نمي آورم.

اين سخنان در خطاب با اكثريت شيعه اي كه در ايران بسر برده و در آنجا داراي امكانات و قدرت و كيان خاص بخود ميباشند، و در حقيقت هم آنان باعث بروز محنت و مصيبت بر خود و مسلمانان ديگر ايراني و غير ايراني شده اند، بيان شده اند. در اينجا به مسئله جنگ نظام مذهبي شيعه ايران با عراق بر ميگردم تا راز ديگري را افشا كنم. نظام حاكم بر شيعه ايران با اين جنگ كه باعث كشتار شيعه و غير شيعه عراق گرديد، ثابت كرد كه وقتي قوميت و مذهب رو در رو قرار ميگيرند، قدرت قوميت بيشتر بوده و بر مذهب غلبه مي يابد. در غير اينصورت چرا نظام مذهبي حاكم دستور قتل شيعه عراق و انهدام شهرهاي جنوبي اين كشور را كه همگي شيعه نشين ميباشند صادر نمود، و با موشك و توپ در طول هشت سال اين اماكن را زير آتش گرفت؟ و حتي هنگاميكه نظام، آتش بس را پذيرفت، اين پذيرش بعلت ديني و يا مذهبي و يا انساني نبود، بلكه به شكستي زشت تن داد، كه حتي وليّ حاكم آنرا به >>نوشيدن جام زهر<< تشبيه كرد، و همه عالم اين سخن وي را شنيدند. و اين بدين معني است كه اصول اساسي مذهب شيعه بدان صورتيكه فقهاء آن را تصور كرده اند، ممكن است بار ديگر اجازه تكرار اين عمل را بدهد. ممكن است بار ديگر از ساده انديشان شيعه و طرفداران ولي فقيه نيروئي بسيج نموده، جنگ جديدي را در ابعادي گسترده تر و جهت صدور انقلاب شيعه، كه با تمسك به (تقيّه) (انقلاب اسلامي) خوانده ميشود، آغاز كند. و بايد توجه داشت كه شيعه هر قدر هم كه داراي قدرت و سطوت باشد، باز هم در عالم اسلامي در زمره اقليت بشمار رفته، و كمتر از ده درصد از جمعيت مسلمانان را تشكيل ميدهد. نتيجتا پيروزي شيعه بر امت اسلامي كه داراي چنين وسعتي است، امري غير ممكن بوده و از لحاظ عقل و منطق، و با توجه به موقعيت زماني و مكاني هرگز بوقوع نميپيوندد.

اما آنكسانيكه در طول هشت سال جنگ و نكبت، و مصيبتهاي گذشته ديگر به شهادت تاريخ، با جان شيعه بازي كردند، ممكن است بار ديگر نيز فرصتي پيدا كرده، و شيعه را به آب و آتش بزنند.

اما همه ميدانيم كه طرفهاي درگير در جنگ بسر هم گل نميريزند. بلكه آنجا گلوله و اسلحه است كه حكومت ميكند. و تاريخ معاصر شهادت ميدهند كه چگونه اسلحه ويرانگر و شيميائي و اتمي و غيره، خرابي و دمار بر جاي ميگذارند. سخنم را در جمله اي خلاصه ميكنم: آيا تشيع قصد دارد كه نكبت اين سلاحهاي ويرانگر را بخاطر چشم و ابروي ولايت فقيه و مجتهدين بجان خود بيازمايد؟ آيا شيعه ميخواهد در راه رضاي اين گروه كه در طول تاريخ با وي معامله قصّاب و گوسفند را نموده است، خود را به وادي فلاكت و نابودي بكشاند؟ اگر شيعيان امامي به من اجازه دهند كلام خود را كمي روشن ميكنم: تا زمانيكه ما شيعيان امامي عقيده داريم كه در ميان فرقه هاي اسلامي فقط ما فرقه نجات يافته ميباشيم، و تا زمانيكه به زعم فقيهان اعتقاد داشته باشيم كه قتل و كشتار مسلمانان چه شيعه و چه سني، در راه پيوستن آنان به اين فرقه نجات يافته، بر طبق دستور عقيده و مذهب ميباشد، و هر كسي در اين راه كشته شود شهيد بوده و به بهشت ميرود و حور عين از همه طرف او را در آغوش ميگيرند و تا زمانيكه تاريخ سخن من را گواهي ميدهد (و در طول هشت سال عالم اسلامي دليل سخنانم را از راه تلويزيون مشاهده نمودند)، و ماداميكه حاكمان بر شيعه، همان اشخاص متعصب داراي افكار ارتجاعي و دروغين بوده كه امام آنها ميگويد: ((اگر پيروز شديم پس پيروز شده ايم و اگر شكست خورديم باز هم پيروز شده ايم))، و كمترين اتهام آنان جنايتكاران جنگي است، و تا زمانيكه رئيس نيروهاي مسلح اين نظام در خطاب به ولي فقيه چنين ميگويد: ((اگر تو به ما بگوئي كه نصف اين هندوانه حلال و نصف ديگر آن حرام است، نصف حلال را خورده و نصف حرام را رها ميكنيم))، و تا زمانيكه عده كثيري از مردم اين سخنان را باور داشته و به آن ايمان دارند، و هرگز فكر نميكنند كه اينچنين سخنان كه اگر از زبان رئيس ارتشي در كشوري داراي دموكراسي و پيشرفته گفته شود، او را بيدرنگ به تيمارستان ميبرند، و تا زمانيكه عده كثيري از مردم نقش انبوه عزادار براي ((امفسيس))را بازي ميكنند، پس بگذاريد بگويم كه خطر به آب و آتش زدن دوباره شيعه و دخول وي به جنگي و مصيبتي ديگر بسيار زياد است. حتي تفكر در اين امر بسيار مخوف و ترسناك بنظر ميرسد. و من براي اين مشكل كه قبل از ديگران در كمين ما شيعيان امامي، و يا بهتر بگويم، در كمين اسلام و همه مسلمانان جهان نشسته است، فقط يك حل ميبينم، و آن بيدار كردن شيعه از خواب طولاني است تا بدعتهائي كه بواسطه آن خود و ديگر مسلمانان را دچار محنت و مصيبت كرده است، بشناسد. و اين امر فقط زماني امكان پذير است كه نداي تصحيح بگوش آنان كه ولاه فقيه و رهبران حاكم مذهبي آنها را گمراه كرده اند رسيده، و شيعه را با ابعاد حقيقي مصيبتهائي كه در سايه ولايت فقيه گريبانگيرش شده است آشنا كنيم، و اين مصيبتها را در قالبي شيعي به آنان بفهمانيم. ما ديديم در روزي كه نظام حاكم در جنگش با شيعيان عراق اعلام آتش بس نمود، چند هزار از زندانيان سياسي شيعه را كه در زندانش بسر ميبردند اعدام كرد، و همه رسانه هاي گروهي جهان از اين فاجعه بزرگ سخن راندند. و بخاطر آن تظاهرات وسيعي از طرف شيعه و غير شيعه، در بعضي از نقاط جهان به راه افتاد. و در بين اعدام شدگان صدها زن و دختر، صدها سالمند و صدها زخمي بودند، و حتي عده اي از آنها حكم زنداني بودنشان بپايان رسيده بود، و ميبايست از زندان آزاد ميشدند. اما ولي فقيه به انتقام شكستش در جنگ اين زندانيان مقيد در زنجير را به جوخه هاي اعدام سپرد. و همه را فقط در مدت يكهفته از دم تيغ گذراند، و به هيچكدام رحم نكرد. اما شيعه ايران در مقابل خبر اين فاجعه كه بزرگترين قصابي تاريخ شيعه بشمار ميرود بسيار خونسرد رفتار نمود، چرا؟

چون جبهه مخالف نظام خبر اين فاجعه را بصورت حقيقي آن بيان نكرد، و هرگز اعلام نكرد كه چندين هزار دختر، زن و پير و جوان شيعه بدست نظام مذهبي شيعه، و به امر ولي فقيه شيعه اعدام شده اند. بلكه اين كشته شدگان را شهيدان سياسي مخالف نظام خواند، و نظام نيز از آنان بعنوان منافق ياد كرد. و طبيعتا و نتيجتا دلهاي شيعيان هوادار نظام از اين خبرها هرگز در سينه نمي لرزد. علاوه بر شيعيان طرفدار نظام، شيعيان غير ايراني هوادار نظام بودند كه هرگز اين فاجعه آنان را نيز نيازرد، چون از ديده آنان اين فاجعه، فاجعه اي قومي و ايراني بود، و آن را از چهار چوب مذهب شيعه بيرون پنداشتند. و اگر اينان ميدانستند و بيدار ميشدند كه اعدام شدگان مانند خود آنان شيعه بودند، و مانند خود آنان بر تربت حسيني سر ميگذارند و در اذانهاي خود ((أشهد أن علي ولي الله)) ميگفتند، از اين سكوت هول انگيز بخاطر مصيبت برادرانشان در ايران، بيرون ميآمدند و نظرشان در مورد نظام حاكم فرق ميكرد.

در اينجا بايد براي شيعيان غير ايراني بعضي از امور را روشن سازم، تا با خطري كه توسط اين نظام مذهبي در كمين شيعه نشسته است آشنا شوند و بدانند كه وقتي من از اين خطرها صحبت ميكنم، سخن بيهوده نميگويم، ميخواهم ثابت كنم كه نظام مذهبي حاكم بر ايران در معامله با شيعيان غير ايراني بسوي نژاد پرستي و قوميت ميل نموده، و قصد دارد شيعيان ديگر را قرباني شيعيان ايران كند.

نظام حاكم بر ايران در زمان جنگ شيعيان خود با عراق، سفيراني به كشور پاكستان فرستاد تا موافقت رئيس جمهور متوفاي آن يعني ((ضيا ءالحق)) را مبني بر مشاركت داوطلبان شيعه پاكستان، در جنگ جلب كند تا اين داوطلبان را در صفوف مقدم جبهه، يعني در جلوي صفوف سپاه پاسداران جايگزين كنند، اما ضياء الحق اين درخواست آنان را رد كرد. و يكبار نيز رهبريت شيعه ايران به تمامي پناهندگان عراقي كه در ايران بسر ميبردند، دستور داد تا بعنوان سرباز در جنگ شركت كرده، و در مقدمه صفوف سپاه پاسداران قرار گيرند، و زمانيكه با اعتراض برخي از رهبران آنان روبرو شدند، با خشونت تمام جواب دادند كه: ((شما اهل كوفه هستيد كه امام حسين را كشتيد، و هم اكنون وقت آن رسيده است كه با قرباني كردن خود، در راه ترويج مذهب شيعه گناهان خود را پاك سازيد)). و نميدانم كه آيا شيعيان ميدانند كه اين نظام تروريستي كه بر شيعيان حكم رانده و جهان را با تروريستهاي اجير شده خود تهديد ميكند، و با پرداخت اموال گزافي آنان را استخدام كرده، و بوسيله آنان آمريكا و فرانسه و انگليس را تهديد نموده و از آنان باج ميگيرد، چرا تا كنون حتي يك تروريست از شيعه ايران را جهت انجام غرضهاي خود اجير نكرده است، بلكه همه اين تروريستها از شيعياني هستند كه با قوميت ايراني هيچ صله و نسبتي ندارند، و برخي از آنان از شيعيان كويت، لبنان،  و يا پاكستان و عراق ميباشند، اما در اين مجموعه جاي شيعه ايراني خاليست. آيا اين دليل واضح روشني نيست مبني بر اينكه نظام مذهبي حاكم در ايران، نظامي نژاد پرست و قوم گراست و هنگاميكه مذهب و قوميت با يكديگر برخورد ميكنند، اين نظام قوميت را بر مذهب برتري ميدهد، و در راه قوم ايراني هم قومهاي ديگر را فدا ميسازد؟ آيا شيعيان جهان ميخواهند از خود قربانياني بسازند كه فداي طمعهاي رهبريت تشيع ايران مي گردد؟ خداوندا شاهد باش كه من ابلاغ نمودم.

زمانيكه مجلس خبرگان كه از بيش از صد فقيه تشكيل شده است شخصي را جهت رهبريت شيعه انتخاب كرد كه تنها فضيلت و برتري وي نسبت به ديگران اين بود كه در طول هشت سال خادم مطيعي براي ولي فقيه بوده و در مجالس ترحيم، خوب تعزيه خواني ميكرده، براستي جهان تشيع شاهد بزرگترين مهزله تاريخ خويش بود. زمانيكه چنين شخصي گويي سبقت را ربوده، و مجتهدان و فقهائي كه خود را برتر و بهتر از او ميديدند، مجبور به سكوت و حتي عرض تبريك و تهنيت ميگردند، بدين اميد كه اين رهبريت مذهبي تا مدتي به شكل جنايتكار خود باقي بماند، آنگاه است كه بايد بگويم شيعه مانند توپي شده است كه هر پائي لگدي بر آن ميكوبد و آنرا از جائي به جائي ديگر ميراند و همه اينها به اين خاطر است كه اين بازي مذهبي جريان داشته باشد، و اين گروه بر شيعه سيطره داشته، در طول شبانه روز به آن جنايت كنند.

پس بگذاريد يگويم كه: ((تصحيح)) عقيده شيعه، و بازگشت دادن آن به تشيعي كه شيعه را در عصر ائمه زينت داده بود، يعني همان مذهب و فقه امام صادق و عودت دادن آن به عصر سلف صالح، تنها و بهترين تضمين جهت عدم تكرار اينگونه مصيبتهاست. تا ديگر هرگز جنايت كاران جرئت نكنند كه با آتش و گلوله بر شيعه حكم رانده، و يا خرافات و بدعتهايشان را كه صدها بار بدتر از آتش و گلوله است، بر شيعه تحميل كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط   | 

(ج) هميشه به اين مسئله عقيده كامل داشته ام كه شايد با سقوط نظام مذهبي حاكم بر شيعه دول منطقه حتي بصورت موقت نفس راحتي كشيده و از اين كابوس نجات يابند. اما اعتقاد ديگر من بر اين است كه رهائي منطقه از آثار نظام مذهبي حاكم تنها وقتي امكان پذير است كه شيعيان امامي روش تفكير عام، و ساده انديشي خود را كنار گذارده و پاي در راه تصحيح بگذارند، كه در مورد آن در كتابهايم (شيعه و تصحيح) و (عقيده شيعه اماميه در عصر ائمه و بعد از آن) بوضوح كامل سخن گفته ام. و دليل اين امر اين است كه نظام مذهبي حاكم بر شيعه از اين بدعتها و خرافات موجود در عقيده شيعيان به نفع مقاصد خود استفاده كرده و اين بدعتها و خرافات حكم قدرتي را پيدا كرده اند كه عوام ساده انديش شيعه نيز از آن پشتيباني ميكنند. و تا زمانيكه اين بدعتها و خرافات موجود باشند، هر نظامي مذهبي كه در آينده سلطه امور را در دست گيرد، ميتواند از آنها بنفع خود استفاده كند. استفاده از اين بدعتها و خرافات در تاريخ نمونه هاي بسياري دارد، ممكن است يك نظام از بين برود و جاي آن نظام معتدلي بگيرد، اما اين امر زياد بطول نمي انجامد چون نظام مذهبي جديد به علت وجود همين بدعتها و خرافات، بار ديگر از آنان استفاده كرده و از پله هاي ظلم و استبداد بالا ميرود. پس به اين نتيجه ميرسيم كه اساس محنت و مصيبت، نظام حاكم نيست بلكه بدعتها، خرافات و معتقدان به آن هستند. و بدون شك اولين ثمره تصحيح، كنار گذاردن اختلافات و هر آنچيزي است كه صفا و يكپارچگي امت اسلامي و وحدت مسلمانان را بر هم ميزند. چون وحدت مسلمانان با سياست استعماري ((تفرقه بيانداز و حكومت كن)) تناقض دارد و هيچ امري باندازه توحيد مسلمانان، سود جوياني را كه از اختلافات مذهبي استفاده كرده و از آب گل آلود ماهي ميگيرند ناراحت نميكند و بدون شك فقط تصحيح است كه اين وحدت صفوت را تضمين ميكند. در سطور گذشته به اين امر اشاره كرديم كه استعمار شرق و غرب از اختلافاتي كه نظام مذهبي حاكم بر ايران در منطقه ايجاد نمود بسيار استفاده نمودند. نظام مذهبي حاكم باعث كشتار مسلمانان توسط مسلمانان گرديد و با تهديدات شبانه روزي خود به دول منطقه از زمان در دست گرفتن سلطه، باعث عميق شدن دامنه اختلافات گشته، كه اين اختلافات منافع و مصالح دولتهاي استعماري را تضمين ميكرد. اين دولتها هرگز اجازه نخواهند داد كه فريادهاي يگانگي و وحدت كه در سايه تصحيح امكان ميپذيرد در فضاي منطقه طنين افكن شود. پس به اين خاطر است كه بسياري از كشورهاي منطقه كه از دست نظام مذهبي شيعه مصيبتها كشيده اند، با وجود اينكه باطناً وحدت و يكپارچگي را آرزو داشته و آن را جهت حيات دول منطقه ضروري ميبينند، اما ناچارا قادر به گشودن روزنه اي براي تصحيح نبوده و همه درها را بروي آن ميبندند. پس بگذاريد صريح بگويم و تاريخ اين گفته من را به ثبت برساند: اگر من بجاي كتاب تصحيح كه ضامن وحدت و يكپارچگي مسلمانان و ارتفاع شان و علو كلمه ايشان است، و شيعه و مذاهب اسلامي ديگر را از جنگ و جدالي كه هزار و دويست سال بطول انجاميده است خلاص ميسازد، كتاب ديگري مينوشتم كه شكاف بين مسلمانان و اختلاف شيعه و سني را دامن ميزد، بخدا اين كتاب در ميليونها نسخه چاپ ميشد بدست يكايك افراد منطقه ميرسيد. و سازمانهاي تبليغاتي نيز به تنور آن آنچنان هيزم ميريختند، كه آتش آن همه منطقه را ميسوزاند. و قدرتهاي استعماري از اين كتاب با شادي و شغف استقبال ميكردند، و در راه ترويج و توزيع آن همه همّ و كوشش خود را بكار ميبستند. من نميخواهم دولتهاي منطقه را سرزنش كنم، چون وحدت شيعه و سنت و تحقيق عهد رسول الله (صلي الله عليه وسلم) و سلف صالح و ائمه، با خواسته هاي قدرتهائي كه بر مصالح ملتهاي منطقه و جهان اسلام تحكم ميكنند تناقض دارد.

بگذاريد بيش از اين به اين امر نپردازيم چون نميخواهم وارد بحثهاي سياسي بشوم، براي درك اين مواضيع، عاقل را اشاره اي كافي است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط   | 

(ج) بسياري از شيعيان ساده انديش اينطور ميپندارند كه شعارهائي كه ولايت فقيه شيعه و بسياري از اتباع وي بعناوين مرگ بر آمريكا، مرگ بر انگليس و مرگ برشوروي، مطرح نمودند براستي اين نظام مذهبي را از تبعيت اين دولتها مستقل ميدارد. و براستي نظام مذهبي شيعه در ايران در مقابل آنان و مصالح و مقاصد آنان قد علم كرده و با آنان مخالفت ميكند.

نميخواهم در مورد اين امر به بحثي طولاني بپردازم اما بطور خلاصه ميخواهم بگويم كه اين دولتهاي بزرگ به ناسزا گوئي و شعار و مطرح شدن بعنوان شيطان بزرگ، متوسط، و كوچك اهميتي نميدهند. آنچه براي اين دولتهاي بزرگ اهميت دارد مصالح آنهاست، وگرنه اين شعارات و ناسزا گوئي فاقد ارزش بوده، و در عرف سياسي و جهاني هيچ قيمت و بهائي ندارد.

فروش اسلحه تا قبل از حكمراني ولايت فقيه در ايران، به كشورهاي جهان سوم، دويست ميليارد دلار برآورد شده است. و پس از اينكه اين نظام مذهبي سلطه را بدست گرفته و با همسايه شيعه اش وارد جنگ شد، و نتيجتا امنيت منطقه عربي و اسلامي را با مسئله صدور انقلاب تهديد نمود، و پس از اينكه خرابكاران خود را جهت اعمال ترور به اين كشورها ارسال نمود، اين ميزان فروش اسلحه دو برابر گرديد. و كشورهاي منطقه با خريدن انواع اسلحه و وسائل جنگي خود را بر ضد احتمال هر گونه اعتداء و در گيري كه به آنان لطمه برساند، مجهز نمودند. و بدينگونه اقتصاد اين كشورهاي بزرگ كه تا قبل از حكمراني نظام مذهبي ايران تهديد ميشد شكوفا گشته و به سر و سامان رسيد. مسئله ديگر پائين آمدن بيسابقه قيمت نفت به فضل ولايت فقيه بود، كه ميلياردها دلار به نفع شركتهاي احتكاري جهاني تمام شد.

با حل اين معادله بسيار ساده روشن ميشود كه قدرتهاي بزرگ جهاني و كشورهاي استعماري كه امر فروش و صدور اسلحه را در جهان بدست دارند، نظام مذهبي ايران را بعنوان دوست حقيقي و صميمي خود ميشناسند كه در راه مصالح و تثبيت اقتصاد آنان از هيچ كوششي دريغ ننموده است. پس نظام مذهبي شيعه حاكم بر ايران براي آنان حكم گنجي را دارد كه جهت حفظ آن با يكديگر به رقابت ميپردازند. و تا زمانيكه اين نظام مذهبي پا برجاست، بازار اسلحه هميشه داغ، و بازار فروش نفت هميشه سرد ميماند.

و نتيجتا ملتهاي منطقه و بخصوص ما شيعيان امامي هستيم كه قربانيان اين حوادث خواهيم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط   | 

(ج) اگر نظريه نسبيت انشتاين را قبول داشته باشيم، ميفهميم كه رهبريت شيعه ايران در حاليكه با شيعيان ايران اينگونه خشونت ميورزد، پس بديهي است كه بايد نسبت به شيعيان اقوام ديگر خشونت بيشتري بخرج دهد. و دليل آن همان دليلي است كه در پشت انتخاب رهبريت روحاني شيعه در ايران قرار گرفته بود. يعني اگر شيعيان جهان همانطور كه قبلا نيز اشاره كرديم در انتخاب رهبريت مذهبي به قوميت اهميتي نميدهند، اما رهبريت ايراني مذهب شيعه تعصب و قوم گرايي را برگزيده، و حتي ميتوان گفت كه قوميت در همه تار و پودش رخنه كرده است. و براي اثبات اين امر كوشش زيادي لازم نيست. وقتي رهبريت مذهبي شيعه صدها هزار شيعه ايران را جهت قتل شيعيان عراق و تخريب شهرها و اراضي و ممتلكات آنان و قتل فرزندان و زنانشان به اين كشور گسيل ميدارد، و بدون هيچگونه رحم و شفقتي بر اين امر اصرار ورزيده، و سپس ميخواهد شيعه عراق را به ممتلكات خود بپيوندند، و در راه رسيدن به اين هدف از هيچگونه خشونتي دريغ نميورزد، براي اين سري اعمال چه نام ديگري بجز قوميت، تعصب و نژاد پرستي ميتوان انتخاب نمود؟ همان قوميتي كه قتل شيعه را بدست شيعه ميسر ميسازد. اين امر ميزان قوم گرائي و نژاد پرستي رهبريت مذهبي تشيع در ايران را بر عليه شيعيان خارج از ايران مشخص ميسازد . هنگامي كه رهبريت مذهبي در ايران هزاران شيعه را به لبنان ميفرستد تا شيعيان لبناني را بقتل رسانده، و شهرها و قريه هاي آنان را تخريب كنند، و هنگامي كه همين رهبريت مذهبي دهها هزار شيعه را به پاكستان و هند فرستاده تا سلطه و قدرت مذهبي خود را با اعمال فشار و بذل مال بر آنان تحميل كند، اين امور ما را ملزم ميدارد كه مسائل را بر شيعيان جهان روشن نموده و فرياد بزنيم كه: اي شيعيان جهان بيدار شويد.

هنگامي كه رهبريت مذهبي ايران دهها هزار شيعه ايراني را به خانه خدا در مكه مكرمه ميفرستد تا از سادگي شيعه جمع شده در آن مكان پاك و طاهر سوء استفاده كرده و آنان را به شركت در تظاهراتي كه به غرض فساد و هرج و مرج بر پاي داشته است بسيج ميكند و از شيعيان جهان بعنوان سپر و پرده اي براي انجام مقاصد شوم خود، كه به آنان هيچ نفعي نميرساند استفاده ميكند و نتيجتا شيعيان غير ايراني را براي رسيدن به اهداف خود قرباني ميكند، بخوبي اين مسئله روشن ميگردد كه قوميت و نژاد پرستي در سياست رهبريت مذهبي شيعه نقش بسيار مهمي را ايفا ميكند.

من در هنگام نوشتن اين سطور يقين كامل دارم كه آنجا در ايران شيعه، صدها نفر از پناهندگان عراقي، سعودي، پاكستاني، و لبناني زندگي ميكنند كه از نظام مذهبي شيعه ايران انتظار كمك در براندازي نظام حاكم بر كشورشان را دارند. اما با اين پناهندگان از طرف نظام شيعه ايراني مانند بنده و برده رفتار ميشود و ميتوان گفت كه اين نظام به آنان بچشم گدايان بي چيز و بي كس و كاري نگاه ميكند، كه وطن، عزت و كرامتي ندارند. و از آنان زماني بنام غريبان، و گاهي بعنوان فراريان نام ميبرد كه بعلت داشتن قوميتي ديگر تحقير ميشوند.

و پيش از اينكه اين فصل را به اتمام برسانم ميخواهم راز مهمي را براي شيعيان جهان در مورد طبقه بندي رهبريت مذهبي شيعه افشاء كنم تا عالم تشيع با درجه نژاد گرائي و قوم پرستي رهبريت شيعه در مورد رجال دين غير ايراني آشنا گردد. رواتب و تسهيلات طلاب شيعه در حوزه هاي علميه، حتي تا كنون بر حسب قوميت آنان مشخص ميگردد. رهبريت مذهبي اين طلاب را به چهار گروه تقسيم ميكند: (طبقه ممتاز) كه از طلاب ايراني تشكيل شده و از بهترين و برترين رواتب و تسهيلات برخوردار ميشوند. سپس به ترتيب طبقه اعراب، هندي ها و پاكستانيها، در طبقه چهارم كه پائينترين طبقات را تشكيل ميدهد، افغانيها قرار دارند كه از پائينترين رواتب و تسهيلات برخوردار ميگردند. اين روش طبقه بندي تا زمان رهبريت جد من، امام بزرگ سيد ابوالحسن اعمال ميشد، و با رهبريت ايشان اين امتيازات طبقاتي لغو شده و ايشان به اين آيه كريمه: ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾. (الحجرات: 13) متوسل شدند. و ايشان بدين ترتيب بين رواتب قوميتهاي مختلف مساوات ايجاد نمود. اين تساوي طبقاتي در زمان حيات ايشان بمدت 25 سال اعمال گرديد و پس از ايشان حضرت امام بروجردي راه ايشان را تا زمان وفات يعني 15 سال ادامه دادند. پس از وفات امام بروجردي در سال 1960، مرجعيت شيعه ايران اين تساوي طبقاتي را در هم شكسته، و دوباره روش قبل از امام سيد ابوالحسن را در پيش گرفت و از آنزمان تا كنون اين اختلافات طبقاتي در حوزه هاي علميه اعمال ميشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط   | 

 

(ج) فقهاء با علم به اينكه ما شيعيان امامي مردماني هستيم كه با هوا و هوسهاي آنان مخالفت نكرده و در مقابل ادعاها و اقوالشان از آنان دليل و برهان نميطلبيم، بر گردنمان طوق بندگي و بردگي گذاردند . فقهاء كاملا با طبع و حالتهاي نفساني ما در عهد تاريكي كه براي تسليم شدن در مقابل خواسته هاي ايشان آمادگي داشت، آشنائي داشتند. پس خود را به عنوان وصي و ولي بر ما تحميل كرده و بعنوان اتمام حجت از دو روايت كه آنان را به امام مهدي منسوب كردند نيز استفاده كردند كه روايت اول چنين ميگويد: (هر كسي از فقهاء كه نفس خود را مصون داشته، و از دين خود محافظت كرده و با هوا و هوس خود بجنگد و به امر مولاي خويش مطيع باشد، بر همه مردم اطاعت از وي واجب است). و روايت دوم نيز اينچنين بيان ميكند: (در مورد جريانات و حوادثي كه واقع ميشوند از راويان حديث ياري گرفته، و به آنها مراجعه كنيد).

اين دو روايت حتي در صورت صحت به معناي واجب بودن تقليد بدان صورت كه فقهاء اظهار ميدارند نيست هرگز به فقهاء اين حق را نميدهد كه شيعيان را به انجام كليه اعمال حق و باطلي كه آن را صحيح ميپندارند مجبور سازند. اين دو روايت هرگز به آنان حق ولايت را نميدهد و هرگز بدين معني نيست كه هر آنكه در مسئله اي فقهي راي آنان را نپذيرفت اعمالش عاطل و باطل خواهد شد. آنان از اين دو روايت حتي اگر صدور آن از امام مهدي صحيح باشد مفاهيم و مضاميني استخراج كرده اند كه با متن اين دو روايت تناقض كامل دارد و ليكن در زمانيكه سادگي بر عقول انساني حكمفرما گردد و اين عقول ساده، با دقت و ظرافت نقشه هاي طرح ريزان باهوش و زيرك روبرو شوند، آنزمان است كه اين عقلهاي ساده محكوم به تسليم در مقابل خواسته هاي ايشان ميگردند، عقيده من بر اين است كه فقيهان ما نه تنها قصد به بندگي كشيدن ما شيعيان، از لحاظ روحي و فكري را داشته اند، بلكه دو نقشه بزرگ و خطير ديگر را نيز در سر ميپرورانده اند.

نقشه اول آنان دستيابي به اموال شيعه بود كه زمينه را براي طرح دوم آنان يعني تسلط بر كرسي حكومت آماده ميكرد.

پس بدين وسيله فقهاء بدعتي بسيار بزرگ در عقيده شيعه وارد كرده و اين آيه كريمه را تفسير كردند:

﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ﴾. (انفال 41). تفسير آنان بر اين بود كه اين آيه در مورد سود كسب و كار نازل شده است، در حاليكه مفسرين و راويان حديث و فقهاء بر حق، اين عقيده را داشتند كه اين آيه در مورد غنائم جنگي نازل شده و هيچ ارتباطي به سود كسب و كار ندارد. سپس فتوائي صادر كرده و تسليم نمودن اين خمس به فقهاء را واجب نمودند، و اضافه نمودند كه اگر شيعه اين خمس كسب و كار را به فقهاء و مجتهدين نپردازند نماز، روزه، حج، و كليه اعمال آنها باطل ميگردد. و شيعيان بيچاره در مقابل اين فتوا كه خداوند هيچ دليلي در مورد آن نازل نكرده است، سر تسليم فرود آوردند. و ميبينيم كه شيعيان چگونه در طول تاريخ خمس سود كسب و كار خود را به فقهاء ميپردازند و هرگز حتي يكي از آنان نيز اين سئوال را نكرده است كه چگونه اين فقيهان فقط در نفع كسب و كار با آنان شريك گشته و در سرمايه و زحمات و مشكلات كار با آنان شراكتي ندارند؟ هرگز نپرسيدند كه چگونه شما در سود كسب با ما شريك ميشويد و با استناد به چه دليلي ما بايد رنج برده و كار كنيم و شما راحت بنشينيد و ثمره رنج و كوشش ما را بخوريد؟

شيعه در مقابل پرداخت اين ماليات ظالمانه بدون سئوال و دليل كمر خم نموده و فقهاء همانگونه كه شير شتر رام شده را ميدوشند، شير آنان را دوشيدند. اما فقهاء تنها به مشاركت در سود كسب و كار شيعيان اكتفا نكردند و ادعا كردند كه آنان نسبت به شيعه حكم ولي و وصي را داشته و اطاعت شيعه از آنان واجب است.

آنان اذعان نمودند كه هر كسي بر عليه آنها به مبارزه بپردازد، بر عليه خداوند به مبارزه برخاسته و هر كسي كه در مقابل آنان بايستد، در مقابل خداوند ايستاده است و قتل و قمح او واجب ميگردد. در نتيجه بسياري از شيعيان در مقابل اين فاجعه فكري تسليم شده و به اين سخنان ايمان آورده و آنان را قبول نمودند. و خود و فرزندان خود را قرباني مطامع اين دسته كه بدون دليل و سند ادعاي سلطه الهي ميكردند، نمودند. براستي كه آنچه را كه اين گروه ادعا ميكردند نه تنها با عقيده توحيد و شريعت الهي منافات دارد، بلكه با كليه مبادئ فكري و بديهيات اوليه نيز متناقض ميباشد. حقيقتا در عصري كه عقل انساني توانسته است به جنگ سياره نپتون برود كه چهار هزار ميليون مايل از كره زمين فاصله دارد، دچار بودن شيعه به اين مصيبت فكري و ايمان و جانبازي آنان در راه اين عقيده به تمسخري بيش نميماند.

در ابتداي اين مقاله آنچه را كه سنوحي در عهد تاريكي فرعون آمفسيس مشاهده نموده بود بيان كردم و آن را با اعمال ولايت فقيه در عصر نور و فضا مقايسه نمودم. اما به اين نكته كه امفسيس چگونه توانست بر مردم مصر حكمراني كند، و اينكه اصلا آمفسيس كه بود كه بر مردم مصر حكمراني كند اشاره اي نكردم. پس بگذاريد داستان آمفسيس را بيان كرده تا شايد جوابي براي سئوالات بوجود آمده پيدا كنم و شايد بتوانيم جواب اين سئوال را نيز داده باشيم كه چگونه شيعه در مقابل وليان فقيه تسليم شد و چگونه ولاة فقيه طوق بندگي و بردگي بر گردن شيعه گذاردند؟

آمفسيس در جوانيش كاهن كوچكي بود كه بر عمل دفن و موميائي اموات در مقابر عمومي نظارت داشت، و در مقابل اين عمل مزد اندكي دريافت ميكرد. وي پس از اندك زماني از فرصت استفاده كرده و ادعاي تملك مقابر را نمود و نتيجتا دستمزدش افزايش پيدا كرده و مردم ادعاي وي را مبني بر پرداخت ماليات جديد قبول كردند.

چيزي نگذشت كه وي ادعاي ولايت شهر را نمود و همان مردم در مقابل ادعاي وي بدون هيچ اعتراضي سر تسليم فرود آوردند. سپس او شروع به حكمراني بر مردم نموده و همه در مقابل اوامرش مطيع بودند. سپس ادعاي پادشاهي كرد و مردم با وي بر اين اساس بيعت نمودند. او هنگامي كه مشاهده نمود اراده اش بدون هيچگونه مقاومت و اعتراضي بر مردم تحميل ميشود ادعاي خدائي كرد و كاهنان نيز از او پشتيباني كردند، و شهادت دادند كه او خداوند آفريننده بندگان بوده، و قدرت انجام هر امري كه بخواهد را دارد. مردم نيز با مشاهده تاييد كاهنان به اين ادعا رضايت داده و با اطاعت كامل به وي سجده بردند. پس آمفسيس فرعون مصر شد و بر مردم با آتش و آهن حكم راند. در نتيجه، عهد وي خراب و دماري را شامل شد كه از قبل هيچ نظير و مشابهي نداشت.

مرد كوچكي از رجال دين شهر قم بر منبرها بالا رفته و مردم را در عزاداريها و مراسم ديني وعظ داده و ارشاد مينمود. او پس از چندي ادعاي فقيه بودن و اجتهاد نمود و كسي با وي مخالفت نكرد. سپس ادعاي مرجعيت و فقيه بودن نموده و هم قطاران ديني وي و كاهنان فقه شيعه بر اين امر شهادت دادند. و مردم در مقابل گفته هاي وي رام شده و به عنوان فقيه مجتهد با وي بيعت نمودند. پس از آن ادعاي ولايت بر مردم و سلطه خداوندي را نموده و بزرگ كاهنان فقه و مجتهدين شيعه بر اين امر شهادت دادند. در نتيجه تعداد كثيري از شيعه ايران مطيع فرمان او گشته و او سمت حاكميت به امر خداوند را بدست آورد، و بر شيعه مدت ده سال با آتش و آهن حكمراني كرد، و هر كسي كه به سلطه الهي وي اعتراف نكرد را به ميادين اعدام و تيرباران فرستاد.

اين مقايسه بسيار ساده حقيقت واحدي را بر ما روشن ميسازد كه: ادعاهاي باطل هر چند كه بزرگ، مردود، و مسخره باشند، در صورتيكه از طرف تبليغگران حاكم تاييد شوند، براحتي مورد قبول عقول ساده جمعيت قرار ميگيرند. سازمان تبليغات عصر فراعنه را كاهنان تشكيل ميدادند. و در عصر ما اين تبليغات را رجال دين و واعظان هيئت حاكم و بال پرهاي منتشر آنان در دنياي تشيع، يعني كوچك مردان دين و مجلات و نشريات و كتب بر عهده دارند.

اينگونه كه پيداست سايه سنگين اين ادعاهاي باطل همچنان سرزمين شيعه را فرا گرفته است. و اينچنين است كه مشاهده ميكنيم، باطل به حق تبديل گرديده، و حق به عنوان باطل معرفي ميگردد …… بالاخره اين ولي فقيه درگذشت و در پشت سر خود آنچنان خرابي و دماري را بر جاي گذاشت كه هرگز قابل اصلاح نيست. او در عهد حياتش از افرادي كه سلطه مملكت را در دست گرفته بودند كمك ميگرفت كه در حقيقت ايادي وي بودند كه امر و نهي ميكردند. و هر شقاوت و جنايتي كه در مجتمع شيعه در مدت حكم او پديدار گشت بدست اين افراد انجام گرفت. و پس از مرگ وي همين خلفاي او حكم را در دست گرفته و همانگونه كه جانشينان اسكندر پس از مرگش ايران را بين خود قسمت كردند، ايران شيعه را در ميان خود تقسيم نمودند.

پس ميبينيم كه نفوذ شعبده و باطل به مرحله بسيار خطرناكي رسيده است. گروهي كه بايد آنان را همانند مجرمان جنگي محاكمه نموده و بخاطر زشت ترين جنايات در طول ده سال، از صحنه وجود پاك شوند، زمام امور را بار ديگر در دست گرفته و اعلام ميدارند كه آنان بر راه امام راحل قدم بر ميدارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط   | 

(ج) شايد اين موضوع از خطير ترين موضوعاتي است كه عالم اسلامي و بخصوص شيعه با آن روبروست. شايد كسي تا كنون در مورد اين موضوع خطير گوشزدي ننموده و يا سخني نگفته باشد. و با وجود اينكه بسياري از دول اسلامي و كشورهاي منطقه با تبعيت شيعيان داراي قوميتهاي مختلف از رهبريت شيعه در ايران مواجه بوده و رنج ميبرند، شايد تاكنون كسي متوجه اين امر نيز نشده باشد. در اينجا سعي ميكنيم خطرهاي بزرگي كه از اين تبعيت ناشي شده و خواهد شد را توضيح دهيم تا شيعيان با عمق اين خطرها آشنائي پيدا كنند.

شيعه در تبعيت خود از مسئله قوميت فراتر رفته و به آن اهميتي نميدهد. بهترين مثال براي تبعيت تشيع از رهبريت روحاني را كه در مقام مقايسه ميتوان عنوان نموده، تبعيت مسيحيان از اسقف اعظم بود كه مدت چهار قرن اين مقام در اختصاص ايتاليائيها قرار داشت، تا اينكه پاپ لهستاني فعلي پاي به صحنه گذاشت. سپس مسيحيان سرتاسر جهان علي رغم داشتن قوميتهاي مختلف بدون توجه به ايتاليائي بودن پاپ از وي تبعيت ميكردند. مسئله رهبريت مذهبي تشيع نيز بهمين صورت نمايان ميشود. شيعيان پاكستاني، هندي، آفريقائي و لبناني همه و همه در عقيده مذهبي خود، پيرو رهبريت مذهبي ايران ميباشند. پس رهبريت تشيع، ايراني است و پيرواني از قوميتهاي مختلف دارد. رهبريت مذهبي تشيع در پنج قرن اخير و پس از اينكه شاه اسماعيل صفوي تشيع را وارد ايران كرد، غالبا بدست ايرانيان بوده است. و ميتوان رهبران عرب شيعه را كه بسيار قليل بوده اند از اين قاعده مستثني نمود. با توجه به اين مسائل با اين سئوال روبرو خواهيم شد كه چرا رهبريت مذهبي تشيع بصورت اغبيب همواره در احتكار ايرانيان بوده است؟ در جواب اين سئوال دو امر متناقض روشن ميگردد. يكي از اين دو امر سادگي ما شيعيان امامي و اخلاص ما در پيروي عقيده تحميل شده بر ماست، و امر ديگر مكر و تيز هوشي رجال دين ايران است كه همواره براي رهبريت مذهبي و مرجعيت، اشخاصي ايراني را كانديد نموده و اين امر را در انحصار خود در آورده اند. در اينجا راز بسيار خطرناكي نهفته است كه تاكنون كشف نشده و آن از سويي زير پا نهادن قوميت در تبعيت از رهبريت مذهبي، و از سويي ديگر تمسك رجال دين شيعه ايران به تعصب و قوم گرائي است.

چرا با توجه به اينكه در بين رجال دين شيعه در قوميتهاي مختلف مانند عرب، هندي و پاكستاني عناصر باكفايت و داراي شرايط رهبري و اجتهاد و مرجعيت يافت ميشوند، همواره رجال شيعه ايران براي رهبريت مذهبي، عناصري ايراني را نامزد ميكنند؟ در اينجا راز ديگري فاش ميشود و آن اين است كه رهبريت مذهبي ايران و اعوانش عقيده دارند كه رهبريت ديني مذهبي تشيع بايد حتما شخصي ايراني باشد. چون ايران حكم قلب تپنده مذهب شيعه را دارد، پس اين رهبري بايد در ايران و در دست ايراني باقي بماند تا از مكدر شدن صفاي اين رهبريت جلوگيري شده و در اين قلعه بلند از آن محافظت ميشود تا دست ديگران از آن كوتاه بماند. و در اين صورت است كه اين رهبريت مذهبي ميتواند از امكانات شيعه در ايران استفاده كرده و از آن در صادر نمودن اين انقلاب مذهبي كه در ولايت فقيه و بدعتها و خرافات و پيچيدگيها خلاصه ميشود ياري جويد كه هرگز اين مزايا را نميتوان در رهبري هندي، پاكستاني، و يا عربي جستجو نمود. خطر بزرگي كه ميخواهم بدان اشاره كنم در اينجا نمايان ميشود و آن اين است كه شيعيان جهان هنگاميكه در امور عقيده، بدون توجه به قوميت از رهبريت روحاني پيروي ميكنند، (اين امر بدين معني است كه شيعه لبناني، هندي، پاكستاني، آفريقائي و غيره از رهبريت شيعه در ايران متابعت مينمايند)، و زمانيكه رهبريت تشيع در ايران از كالبد روحاني صرف خارج شده و تبديل به نظامي سياسي و داراي قدرت تحكم ميگردد، نتيجتا شيعيان جهان از يك نظام مذهبي سياسي داراي قدرت و حكم پيروي ميكنند. گرچه از رعاياي اين نظام نبوده و بدان وابستگي، و با آن حتي همجواري نيز نداشته باشند.

پس اين رابطه بين شيعه و رهبريت مذهبي هنگامي كه شكلي سياسي بخود گيرد، خود شيعه و اسلام كشورهاي مجاور را با خطرهاي بيشماري روبرو ميسازد. چون يك نظام سياسي حتي در صورت مذهبي بودن نيز داراي طموحات و تصورات و مبادي خاص بخود ميباشد، و براي يك نظام سياسي حتي در صورت مخفي شدن در پشت نقاب دين و عقيده، تمسك به اخلاق و مبادي اسلامي كاري بسيار دشوار و ناممكن است. و در اينجاست كه اين نظام سياسي اگر داراي طرفداراني از قوميتهاي ديگر باشد، از آنان جهت رسيدن به اهداف غير سليم و حتي پليد خود در راه توسعه قدرت خويش استفاده مينمايد. و اين نظام مذهبي در سازمان دادن شيعيان داراي قوميتهاي مختلف در كشورهاي ديگر جهت رسيدن به اهداف خود با هيچ مشكلي روبرو نخواهند شد. و نتيجتا اين نظام مذهبي بعلت برخوردار بودن از رهبريت روحاني، از سادگي برخي از شيعه بمنظور مبارزه و خرابكاري در كشورهائي كه با آنان سر دشمني را دارد استفاده ميكند . و چون اين شيعيان به علت برخوردار بودن از اقليت نسبي در كشورهاي اسلامي و غير اسلامي نميتوانند آنطور كه بايد وشايد رغبتهاي اين نظام مذهبي شيعه را برآورده سازند، در نتيجه انجام دستورهاي رسيده از سوي اين نظام مذهبي به ضرر خود آنها تمام خواهد شد، و خود آنها علي رغم نتايج خطرناك اينگونه اعمال، اولين قربانيان اين حوادث خواهند بود. و اكنون به قسمت دوم سئوال خود كه چرا شيعيان با مردم شيعه محنت زده در ايران همدردي نميكنند جواب خواهم داد. دليل اين امر گر چه تاكنون كسي به آن توجهي نكرده است بسيار واضح است. و اين امر دو علت اساسي دارد:

 علت اول اينست كه همانطور كه گفتيم شيعيان جهان در پيروي مذهبي به قوميت اهميتي نميدهند، پس بهمين دليل از نظام مذهبي حاكم بر ايران پيروي ميكنند. اما همين شيعيان هنگامي كه با مسئله همدردي با مردم ايران روبرو ميشوند، موضعگيري ديگري داشته و راه تعصب و قوميت را ميپيمايند. و به مردم ايران به عنوان قوم ديگري مينگرند كه با آنان هيچ ارتباطي ندارند. پس براي شيعه عرب قوميت ايراني هيچ ارزشي ندارد، همانگونه كه اين قوميت براي شيعيان هند، پاكستان، و غيره بي اهميت بنظر ميرسد. و اينجاست كه شيعيان جهان نه تنها محنت شيعيان ايران را احساس نميكنند، بلكه اين محنت براي آنان هيچ ارزشي نيز ندارد. و همينجاست كه تناقض بسيار خطرناكي در همدردي شيعه با شيعه رخ مينمايد چون شيعيان جهان در رابطه با نظام مذهبي حاكم بر ايران احساس همدردي و مسئوليت نموده و در رابطه با شيعيان ايراني موجود در زير سلطه اين نظام هيچ همدردي و تعاطفي از خود نشان نميدهند. اين موضعگيري ناسالم و غير صحيح حتي قبل از سلطه نظام مذهبي حاكم بر ايران، يعني در زمان شاه نيز ملازم و همراه شيعيان بود. به اين معني كه شيعيان جهان به اعمال شاه و ساواك جهنميش و استبداد وي با شيعه هيچ اهميتي نميدادند، اما علاقه آنان به شاه، بعنوان حامي مذهب شيعه بسيار زياد بود. بياد دارم كه روزي در اين باره به ((سيد محسن حكيم)) كه بزرگترين رهبر شيعيان عراق بود و از شاه پشتيباني ميكرد گفتم كه: ((آيا ميدانيد كه شيعيان ايران تا چه حد با استبداد و ظلم شاه روبرو هستند ؟)) او جواب داد: ((بله ميدانم)). و من گفتم: ((پس چرا كاري نميكني؟)) جواب او اين بود: ((ميترسم كه كلمه اي بر ضد شاه بگويم و نظامش سقوط كند و پس از آن ديگر هرگز جمله (أشهد أن علي ولي الله) را در اذانهاي راديو تهران نشنويم)).

پس به او گفتم: ((شنيدن اين بدعت و جمله ساختگي را (أشهد أن علي ولي الله) بر رفع ظلم و استبداد و فقر و بدبختي ترجيح ميدهي؟)) او سرش را تكان داد و مدتي طولاني خاموش ماند و سپس گفت: ((شاه رمز و الگوي شيعه است و بايد او را حفظ كنيم)). حال اگر ياري و عشق مرجعيت شيعه نسبت به رمز و الگوي سياسيش اينگونه باشد، پس عشق و پشتيباني عامه شيعيان از رمز و الگوي مذهبيشان چگونه جلوه گر خواهد شد؟

اينجاست كه ميخواهم از سازمانهاي تبليغاتي كه عقيده داشتند در صورت افشاي شبانه روزي خبرهاي مصيبت مردم ايران شكوه و جلال نظام مذهبي حاكم از نظر شيعه خواهد افتاد انتقاد كنم. چه ميبينيم كه ده سال است كه همين سازمانهاي تبليغاتي ضد نظام، مصيبت شيعيان ايران را براي جهانيان وصف ميكنند، اما وجدان و ضمير حتي يكنفر شيعه از شيعيان عالم نيز بيدار نگشته است. اگر همين سازمانهاي تبليغاتي شيعيان را با زباني كه ميفهمند مخاطب قرار داده و مصيبت و محنت مردم ايران را در كالبد مصيبت شيعه، و جدا از قوميت ايراني عنوان مينمودند و آن را روشن ميساختند، احساسات شيعيان جهان فروزان شده و مشكلات و بدبختيهاي شيعه ايران را احساس نموده و تصوير زشت و حقيقي نظام مذهبي حاكم را نمودار مي ساختند. اگر شيعيان جهان از اين سازمانهاي تبليغاتي اين را ميشنيدند كه چگونه اين نظام مذهبي در جنگ با شيعيان، يك ميليون شيعه را بقتل رساند و سه ميليون شيعه را از كشور فراري داد، و يكصد و پنجاه هزار جوان شيعه را در همين سرزمين شيعه ظالمانه اعدام نمود و صد هزار زنداني شيعه چندين سال است در اسارت اين نظام بوده و از آزاد ساختن آنان خود داري ميكند، و يكصد و پنجاه هزار زنداني سياسي در زندانهاي اين نظام با انواع شكنجه روبرو هستند، و پنجاه ميليون شيعه به زنجيرهاي استبداد اين نظام مقيد شده و فقر و مرض و گرسنگي آنان را تهديد ميكند، آنگاه ميفهميدند كه چه محنت و مصيبتي بر سر شيعه فرود آمده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط   | 

(ج) شيعيان امامي بدون هيچ دليل و برهاني در مقابل ادعاهاي فقهاء در مورد فرمانبرداري و اطاعت كور كورانه از ايشان كه آن را تقليد ناميدند، سر فرود آوردند. چنانكه فقهاءادعا كردند انجام فرائض ديني بدون پيروي فقيهي از فقهاء عاطل و باطل ميباش. و بعضي از آنان نيز اينچنين اضافه كردند كه اطاعت از فقهاء نه تنها در مورد مسائل شرعي بلكه بايد در مورد همه مسائل دين و دنيا باشد. و اينگونه بود كه بدعتي بنام >> ولايت فقيه << به ظهور رسيد. و شيعه بيچاره حتي يكبار نيز از خود سوال نكرد كه چرا در صورت پايبندي به كتاب خداوند و سنت رسول وي و فقه روشن امام صادق باز هم اعمال ما عاطل و باطل ميماند؟ و حتي يكبار از خود نپرسيد كه چرا نماز، روزه وحج ما در صورتيكه آن را همانند رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) و مسلمانان ديگر انجام مي دهيم باز هم باطل است؟ و از خود سوال نكرد كه چرا حتي در صورتيكه بجاي آنكسي كه خود را آيت الله (و يا كمتر و بيشتر ميخواند و در وجه تسميه اين القاب خداوند دليلي نفرستاده)، مرجع تقليد ما رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) و امام علي و امام صادق و پيروان آنها و صحابه حضرت رسول (صلي الله عليه وسلم) هستند، باز هم اعمال ما باطل است. ما شيعيان امامي هر آنچيزي كه فقهاء ادعا نمايند، حتي در صورت تعارض و مخالفت آن با كتاب خدا و سنت رسولش (صلي الله عليه وسلم) را قبول ميكنيم، بدون اينكه از آنان دليلي بخواهيم و آنان را به قضاوت و مقايسه با كتاب خداوند و سنت رسولش (صلي الله عليه وسلم) بخوانيم.

ما اين فقهاء را با چشمان بسته اطاعت كرديم وهر چيزي كه آنان اعم از قداست و تكبر و جبروت به خود نسبت دادند، كور كورانه پذيرفتيم، ظلمت وتاريكي  آنچنان چشمان ما را بسته بود كه نور و منطق و دليل را نفهميده، و به آنچه ايشان اظهار نمودند تسليم شديم.

رهبران مذهبي و فقهاء از بدو حكمراني بر ما، از سادگي ما شيعيان و عشق بيش از حدّ ما نسبت به اهل بيت حضرت رسول (صلي الله عليه وسلم) آنچنان سوء استفاده كرده و در مذهب پاك و بي غل و غش و نوراني ما بدعتها و پيچيدگيها و خرافات بوجود آوردند كه هر كدام از ما در يك مقطع زماني خاص به مصالح آنان خدمت كرده و در ضمن ما را قرباني اين دسيسه ها گردانيد. من از اين بدعتها و پيچيدگيها و خرافات در كتابهاي (شيعه و تصحيح) و (عقائد شيعه امامي) نام برده ام و نميخواهم آنها را تكرار كنم، اما بصورت مختصر بگويم كه هر كدام از اين بدعتهاي وارداتي در عقيده ما به نوبه خود در گذاشتن طوق بندگي به گردن ما و تحكم فقهاء بر زندگي و سرنوشت ما نقش اصلي و بسزائي را بازي كرده است كه در آخر اين مقاله رابطه نقش اين بدعتها و حكمراني فقهاء را بيان خواهم كرد. سادگي ما شيعيان به تنهائي نقش اصلي را بازي نميكند سوء استفاده فقهاء از عشق شيعه نسبت به اهل بيت حضرت رسول (صلي الله عليه وسلم) همراه با بدعتهائي كه آنان در عقيده ما بوجود آورده اند، از ما بازيچه اي ساخته است كه ما را مطيع دستورات فقهاء گردانده و از ما قربانياني ساخته است كه در ميادين جنگ و بلا از ما استفاده ميكنند. فقهاء به تنهائي مسئول انحراف شيعه از راه راست متمثل در فقه امام صادق نبوده اند، بلكه در اين پرواز از بالهاي ديگري نيز كمك گرفتند كه آنان روايت كنندگان حديث و تفسير كنندگان قرآن بوده اند. آنان انواع دروغ و بهتان را به ائمه ما نسبت دادند. و همگي اين روايات و تفسيرها، بدعتها و پيچيدگيها و خشكيهاي وارداتي توسط آنان را تاييد ميكنند.

و نتيجتا اين روايات و تفاسير قرآني مطابق ميل و هوس مفسران و خواسته هاي فقهاء، تبديل به وسيله اصلي استبداد و استعمار شيعه توسط فقهاء، و گذاشتن طوق بندگي بر گردن آنان در طول تاريخ ميگردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط   | 

 

 (سنوحي) طبيب مخصوص يكي از فراعنه مصر بنام (امفسيس) بود كه در قرن دهم قبل از ميلاد ميزيست او نگاشتن خاطرات خود را به زندگاني اين فرعون ومردمان مصر كه از استبداد امفسيس رنج ميبرده اند اختصاص داده است . دانشمندان باستان شناس آثار وي را در ضمن كتابهاي نوشته شده به زبان هيرو كليف كشف كرده اند و هم اكنون اين خاطرات كه با شيوه اي بسيار زيبا وكم نظير نوشته شده اند، به زبانهاي زنده جهان ترجمه گرديده و چندين بار به چاپ رسيده است. اين خاطرات امروزه در دسترس مردم قرار داشته وهر خواننده اي ميتواند آن را مطالعه كرده و از آن درسهاي عجيبي بگيرد.

(سنوحي) در قسمتي از خاطرات خود چنين مينويسد:

روزي مشغول قدم زدن در خيابانهاي مصر بودم كه در اين زمان (اخناتون) را كه مردي نيك صورت، شريف و ثروتمند بود در حاليكه در خون خود ميغلطيد و دست و پايش را قطع كرده وبيني وي را بريده بودند، نقش بر زمين ديدم. در بدن وي هيچ جاي سالمي كه از گزند زخم تيغ و يا ضربه هاي شلاق در امان مانده باشد يافت نميشد. و با مرگ فاصله چنداني نداشت. چون (اخناتون) را بدين حالت مشاهده نمودم، او را به مريضخانه حمل نموده و در راه نجات وي از مرگ از هيچ كوششي دريغ نكردم، تا اينكه وي پس از حدود دو ماه بهوش آمد و داستان غم انگيز و فاجعه بار خود را اين گونه برايم بيان نمود:

«فرعون (امفسيس) به من امر نمود كه از كليه زمينهايم به نفع وي چشم پوشي كرده و همچنين زنان، غلامان، وكليه دارائي خود اعم از طلا و نقره را به وي ببخشم. من امر او را استجابت نمودم اما به اين شرط كه وي از خانه اي كه در آن سكونت داشتم و همچنين يكدهم از دارائي طلا و نقره من در گذشته و آن را به خودم وا گذارد تا به كمك آن زندگي خود را بگذرانم. اين شرط من بر فرعون بسيار گران آمد در نتيجه او همه دارائي من را مصادره نموده و دستور داد مرا به آن روز كه ديدي بياندازند و بعد از آن مرا لخت در خيابان رها كردند، تا براي آنان كه با اوامر فرعون مخالفت ميورزند درس عبرتي باشم». روزها ميگذشت و اخناتون بيچاره در حاليكه با فقر و بينوائي دست و پنجه نرم ميكرد، به انتقام از فرعون ظالم، و لو بدست كسي ديگر اميد بسته بود.

بالاخره مرگ فرعون فرا رسيد. و من به صفت بزرگ اطباء در مراسم وفات وي شركت نمودم. كاهنان در سوگ در گذشت فرعون، اين راحل بزرگ، خطابه هاي وداع ميخواندند. و هنوز سخنانشان را بياد دارم كه ميگفتند: ((اي مردم مصر، آسمانها و زمين با فقدان قلبي بزرگ روبرو شد. قلبي كه به مصر و ساكنان آن اعم از انسان و حيوان و نبات و جماد عشق ميورزيد. او براي يتيمان پدر، براي فقرا دست كمك براي مردم برادر، و براي مصر مجد و عظمت بود. او عادلترين و مهربانترين خدايان بود، و بيش از ديگران مردم مصر را دوست ميداشت. امفسيس ما را ترك گفت تا به خدايان ديگر بپيوندد، و مردم را در تاريكي رها گذاشت. و باز سنوحي اينطور اضافه ميكند : و در آن زمانيكه به سخنان كاهنان و دروغهايشان گوش ميدادم، و براي مصر و مردمش كه در زير شلاقهاي فراعنه و كاهنان كمر خم كرده بودند خوشحال بودم، و در زمانيكه فوج فوج مردم، همان مردميكه هر كدام از آنان بصورتي درد تازيانه فرعون را چشيده بودند، گريه سر داده بودند، صداي زاري مردي را شنيدم كه مانند زنان فرزند مرده ناله سر داده بود، و صداي گريه و ناله اش از صداي زاري ديگران برتري گرفته بود و سخنان نامفهومي را زمزمه ميكرد عطش كنجكاوي خود را با دقيق شدن به چهره اش سيراب نمودم و در كمال ناباوري او را شناختم. وي همان اخناتون عاجز و عليل بود كه او را بر پشت الاغي بسته بودند تا به زمين نيفتد. بسوي او شتافتم تا شايد او را كمي آرام سازم، چون فكر ميكردم در نتيجه مرگ فرعون گريه خوشحالي سر داده است اما اخناتون رشته خيالم را پنبه كرد چون تا چشمش به من افتاد به صداي بلند فرياد زد: ((اي سنوحي! هرگز فكر نميكردم كه امفسيس به اين اندازه عادل و بزرگ، و در حق مردم مهربان باشد، تا اينكه سخنان كاهنان را در مورد وي شنيدم. و اكنون اين منم كه ميگريم. چون در طول اين سالها كينه اين خداي بزرگ را بجاي عشق و اجلال وي در قلبم انبار كرده بودم. اي سنوحي! من چقدر گمراه بودم)).

سنوحي ميگويد: ((هنگامي كه اخناتون اين سخنان را با ايماني راسخ بر زبان ميراند من حيران به دست و پاي بريده و صورت در هم ريخته او نگاه ميكردم، و گويا او حيرت نگاههاي من را دريافته و فكر من را خوانده بود، چون باز فرياد سر داد كه: امفسيس حق داشت كه من را به اين روز بياندازد، چون سزاي كسي كه اوامر خداوند را اجابت نكند جز اين نيست. آري اين است سزاي كسي كه خداوند خالق خود را نافرماني كند. و چه سعادتي بالاتر از اين كه شخص سزاي اعمالش را مستقيما و بدست خود خداوند ببيند، و من از اين امر خوشحالم)).

امفسيس كه بود؟ او يكي از فراعنه بود كه بر مصر با آتش و آهن مدت ده سال حكمراني كرد. در زمان حكمرانيش به جنگي شكست خورده با كشور مجاور دست زد كه در آن يك پنجم از مردم مصر كشته شدند. مزارع را ويران كرده درختان را بريد و جوانان مصر را بجرم شكست در جنگ با بلاد ((نوبه)) كشتار و شكنجه نمود. او پايتخت را در يكشب همانگونه كه ((نرون)) ، ((روما)) پايتخت ((روم)) را به آتش كشيد، طعمه حريق كرد. و خلاصه اينكه دوران حكمراني امفسيس از بدترين دوران حكمراني فراعنه در تاريخ مصر به شمار ميرود. آنچه او پس از مرگ بر جاي گذاشت كشوري بود ويران و مردمي داغديده و رنج برده، اما با وجود همه اينها مردم به تاثير مرثيه خواني كاهنان و خطبه هايشان در سوگ وي گريه سر داده بودند و اخناتون بيچاره نيز يكي از اين مردم بود.

و در روز دوشنبه، هفتم سال 1989 تاريخ تكرار شد. مردم دنيا آنچه را كه سنوحي طبيب سه هزار سال پيش ديده بود، بار ديگر از طريق تلويزيونهاي خود مشاهده نمودند. مردم جهان شاهد 6 ميليون اخناتون بودند كه در تشييع جنازه ولي فقيه همراه با سر دادن گريه و زاري شركت كرده بودند.

تفاوتهائي كه در بين مشاهدات سنوحي در 3 هزار سال پيش و مشاهدات مردم همزمانمان در روز دوشنبه، هفتم سال 1989 بچشم ميخورد، از اين قرار بود:

1- تفاوت زماني و مكاني. 2- افزون بودن مشاركين در سوگواري تهران. 3- تشييع جنازه بسبب در گذشت بزرگ خدايان نبوده و بلكه بسبب فوت بزرگ فقهاء بود. 4- خطبه سرايان اين مراسم بجاي كاهنان، همه آيت الله بودند. 5- مدح و ثناها در خصوص خدايان نبوده و به آيت الله اختصاص داشت اما مضمون و محتواي اين مديحه سرائي همان بود. و مردمان غمگين گرد آمده در سوگواري همانند مردم مصر با بزرگترين فاجعه ها روبرو شده بودند، و اين گرد همائي به اوامر يكي از خدايان نبوده بلكه به اوامر آيت الله بود. امروز تا چه اندازه به ديروز، و امشب تا چه اندازه به ديشب شباهت دارد، اگر از اين تفاوتها چشم پوشيده شود.

براستي كه در عصر روشنائي و نور و تمدن اين همان مصيبت كبري است، كه گمراهي فكري در مجتمع ما شيعيان امامي به اين مرحله از انحطاط و پستي برسد . و اين همان علت اساسي است كه من را به نوشتن اين كتاب وادار نمود . و اينجا منم كه تصميم گرفته ام اين نداي خود را به گوش تمام مردم سرتاسر زمين برسانم. و اين ندا همان است كه آنرا در طول صفحات آتيه مطالعه ميكنيد.

در طي صفحات قبل دانستيم كه آمفسيس كه بود. و هم اكنون به معرفي فقيه راحل ميپردازيم. فقيه راحل مدت ده سال تمام بر جامعه تشيع ايران حكم راند و در حدود يكصد و پنجاه هزار نفر از مخالفانش را اعدام كرد. در حدود سه ميليون از مردم شيعه را از كشور فراري داد، كه هم اكنون در گوشه و كنار زمين پراكنده گرديده اند. و پنجاه ميليون شيعه اثني عشري را از انتخاب سرنوشت خود و آزادي سياسي و فكري و اجتماعي محروم گردانيد. جماعت تشيع ايران را تا حد بيسابقه اي گرفتار فقر و احتياج نمود. جنگي با مردمان شيعه و غير شيعه عراق براه انداخت كه هشت سال به طول انجاميد و در طي آن يك ميليون به قتل رسيدند. و در حالي مُرد كه يكصد هزار شيعي را در اسارت داشت و به آنان وعده آزاديشان را داده بود. و از خود وصيتي كينه توزانه بجاي گذاشت كه در نوع خود از لحاظ زشتي كلام و سوء تعبير بينظير است، و به اختلاف و تفرقه بين مسلمانان امر نمود. او جهان را ترك گفت و انبوه مردمان جنازه وي را در نهايت اندوه و با سر دادن گريه و زاري مشايعت نمودند. (در حاليكه بسياري از آنان كه در اين تشييع جنازه شركت داشته و فرياد و فغان سر داده بودند، از ظلم و زشت رفتاري صادره از سوي اين فقيه بي نصيب نبودند).

همانگونه كه اخناتون نصيب خود را از بلاهاي فرعوني چشيده بود. ما در صفحات آينده به نظم بندي مسائل پرداخته، و علتهاي اساسي اين انحطاط فكري را كه به بندگي كشيدن ما از سوي فقهاء و مجتهدان انجاميده و ما را در طول هزار و دويست سال با استبداد آنان روبرو ساخته بررسي خواهيم كرد. و اين در حالي است كه بسياري از ما نه تنها به سنگيني اين فاجعه پي نبرده، بلكه اصلا آن را احساس نيز نكرده ايم. بلكه اين استبداد و استعمار حاصله از حكمراني فقهاء و مجتهدين را ، همانند اخناتون لطف و هديه اي الهي ميپنداريم. و چون هدف از نوشتن اين مقاله دستيابي به نتيجه اي روشن است، پس ضروري دانستم كه افكار خود را بصورت منظم و رقم بندي شده به خوانندگان عرضه داشته و نتيجتا بتوانم در پايان اين مقاله به يك نتيجه گيري شامل و كلي دست يابم .

مدت چندين سال است كه من شيعيان را به روشنائي نور تصحيح، كه در كتابهاي خود (شيعه و تصحيح) و (عقيده شيعيان امامي در اصول و فروع دين در عهد ائمه و پس از آن) آن را عنوان نموده ام، به بيداري ميخوانم. و در طي اين دو كتاب اثبات نموده ام كه >> تصحيح << تنها راه نجات شيعه از حالت (اخناتوني) موجود ميباشد، كه بصورت خلاصه بازگشت به مذهب نقي و درخشاني كه امام صادق در سايه كتاب خدا و سنت پيامبرش، مسلك خود قرار داده بود را معني ميدهد. و هدف من از عنوان مسئله >>تصحيح << رهايي دادن شيعه از محنتهاي فكري، نفسي، سياسي، اقتصادي، و اجتماعي بوده است، كه تنها در سايه رهائي از انحرافات، بدعتها، پيچيدگيها، و خرافات و اراداتي، كه در طول تاريخ بدست برخي از رهبران مذهبي در عقائد پاك وناب ما رسوخ كرده است، ميتوان بدان دست يافت.

ما پيروان مذهب شيعه امامي در طول قرون متمادي بدست اين گروه كه ميبايست الگوي زيبا و پاك رهبريت باشند، به منجلاب همه گونه بلا و سختي و بيچارگي كشيده شده ايم.

براستي ميتوان گفت كه حال و روز شيعيان جهان فقط در صورتي بهبود ميبخشد كه حال و روز شيعيان ايران اصلاح يابد. چون مصيبتهاي شيعيان سر تا سر جهان با يكديگر ارتباطي زنجيره اي دارد، كه همه و همه از ركود و انقياد فكري طبقه موسوم به فقهاء و مجتهدين سر چشمه ميگيرد.

هميشه چنين ميپنداشتم كه مصيبت ما شيعيان امامي بعلت حكم و سياست حكمرانان نميباشد بلكه اين مصيبتها به دليل خضوع و سر فرود آوردن ما نسبت به بدعتهائي است كه در عقائد ما رسوخ كرده اند، و رجال فقه جهت تثبيت حكم و سيادت خويش از آن استفاده كرده اند، ولي از اينجا ميخواهم بصورت صريح مسائل آتيه را بيان كنم و اثبات كنم كه مصيبت ما شيعيان امامي از اكثريت، و نه از اقليت سر چشمه ميگيرد. چون به وضوح ميبينيم كه گروهها و احزاب داراي شعارهاي آزادي سياسي و وطنپرستانه پيروان و طرفداران زيادي كسب ميكنند و بسياري از مردم خواهان آزادي سياسي در زير پرچم اين احزاب و به طرفداري از آنان جمع ميشوند. و حال آنكه نداي آن رهبرانيكه بر ضد اوهام و خزعبلات و اساطير ايستادگي كرده و بر عليه استعمار عقيدتي كه بر پايه اين خزعبلات و بدعتها و گمراهيها بنا شده اند قد علم ميكنند را نه تنها كسي نميشنود، بلكه سردمداران اينگونه حركتها بيشتر از سوي مردمي كه بصورت فكري و رواني استعمار و استثمار شده اند اذيت و آزار ميشوند و نه رهبران اين مردم. يا بهتر بگويم، زمانيكه بقصد رهائي يافتن از سلطه استعمار سياسي از يك امت دعوت بعمل ميايد، همه افراد اين ملت لبيك گويان در زير لواي اين دعوت قرار ميگيرند تا آزادي و استقلال سياسي بر باد رفته خود را بار ديگر بدست آورند و حال آنكه اگر از همين امت بجهت رهائي يافتن از استعمار فكري و استبداد عقيدتي كه صدها بار از استبداد سياسي بدتر و دردناكتر است دعوت بعمل آيد، با معارضه شديد اكثريت مردمي مواجه ميشويم كه در مقابله با اين حركت جبهه گرفته، و دعوت مخلصانه اي كه صرفا براي آزاد سازي آنها از محنتي است كه بدست خود گرفتار آن شده اند، را رد كرده، به مبارزه با آن ميپردازند. پس صريحا سخن خود را عموما به شيعيان امامي، و خصوصا آن طبقه اي كه جنازه ولي فقيه را با گريه و فرياد و زاري مشايعت كردند، و هر كدام از آنها در سينه خود زخمي از خنجر آن فقيه داشتند، متوجه مي سازم.

(2)

من بايد به اين امر با وضوح كامل اشاره كنم كه براي نظامي كه بر پنجاه ميليون شيعه با آتش و آهن مدت ده سال است كه حكومت ميكند، كار آساني است كه در زمان احتياج به اين مردم و اقتضاي موقعيت، اين جمعيت ميليوني را به خيابانها بكشاند. چون زماني كه همه سرنوشت و همه مقدرات يك امت اعم از خورد و خوراك و حيات و مرگ آن بدست اين نظام باشد به راحتي ميتواند اين جمعيت عظيم را با فرياد و مشت گره كرده به صفهاي تظاهرات بكشاند.

ما در پنجاه سال گذشته شاهد تشييع جنازه هاي بزرگي بوده ايم، ديديم كه چگونه مردم مصر در تشييع جنازه جمال عبد الناصر با گريه و اشك شركت كردند. و ديديم كه چگونه همين مردم در غم درگذشت ام كلثوم، با جمعيتهاي ميليوني به خيابانها ريخته و جنازه وي را تشييع كردند. اما اين جمعيت، جنازه عبد الناصر را بخاطر احترام به وي، و جنازه ام كلثوم را بخاطر عشق به او مشايعت نمودند. حال بايد پرسيد كه مشايعت جنازه امام راحل توسط اين جمعيت براي چه بود؟

اين مسئله صحيح است كه براي نظام حاكم بر ايران خارج ساختن ميليونها نفر به خيابانها كار بسيار آساني بود، اما آنچه ما در اين مراسم مشاهده نموديم به نقشه و برنامه ريزي نظام حاكم نبود، بلكه اين خروج مردم به خيابانها از سوي خود اين جمعيت ميليوني معتقد و مومن به ولايت فقيه انجام گرفت، گر چه از دست اين ولايت فقيه زخمها خورده باشد.

اين امر بود كه مرا وادار ساخت شيعه را مخاطب قرار داده و اين جمله را فرياد بزنم كه: ((اي شيعيان جهان بيدار شويد)).

 

(3)

و هنگامي كه من شيعيان جهان را به بيداري ميخوانم بر خود لازم ميبينم كه بسياري از امور را روشن سازم تا شيعه جهان به عمق مصيبت خود كه بدست فقهاء در طول تاريخ بدان گرفتار شده است آشنائي يابد. پس ضروري ميبينم كه در اين بحث روش سقراط را دنبال كرده و سئوالاتي طرح نمايم، تا با جواب دادن به اين سئوالات روشنگر غرض خود بوده و حقائق را نمايان سازم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط   | 

 

و اما طرحهائي كه در رابطه با تصحيح ميخواهم بيان كنم و از شيعيان امامي انتظار مشاركت در آن را دارم، در اين امور خلاصه ميشوند:

1-  برگزيدن گروهي از علم و فضيلت جهت پاكسازي و تصحيح كتابهاي روايات، و احاديثي كه به ائمه ما بصورت دروغ و بهتان نسبت داده شده اند. اين روايات عموما رواياتي هستند كه ولاة فقيه و مجتهدين در ادخال بدعتها و خرافات و پيچيدگيها، در مذهب پاك و درخشان ما، به آنان استناد ميكنند. اين روايات نقشي اساسي و ويرانگر در تفرقه و زد و خورد شيعه و سني و برعكس بازي كرده اند. و همچنين در اين روايات اموري يافت ميشوند كه مصلحت فقهاء و سطوت و حكمراني آنها را تضمين ميكنند. همانطور، رواياتي كه در مورد تقيه، ازدواج متعه و امور شگفت انگيز ديگر وارد شده، و به ائمه نسبت داده ميشوند، و در مورد آنان در كتابهاي (عقيده شيعه امامي) و (شيعه و تصحيح) شرح كامل داده شده است. اين عمل سنگين و ضروري احتياج به بذل مال و كوشش زيادي دارد چون پاكسازي و تصحيح اين كتابها بتنهائي هيچ دردي را دوا نميكند، مگر اينكه اين كتابهاي تصحيح شده به چاپ رسيده و توزيع گردند. اين كتابها مشتمل بر هزاران مجلد بزرگ ميباشند كه بدون مشاركت و بذل مال زياد، تصحيح و چاپ آنان امكان پذير نميباشد.

2-  كتاب (فقه الصادق) را به رشته تحرير در آورديم تا در مسائل فقهي مورد نياز شيعه، بعنوان مرجع قرار گيرد. ترجمه اين كتاب به لغتهاي فارسي، اردو، هندي، تركي، و انگليسي، يعني همان لغتهائي كه شيعه بدانها تكلم ميكنند بسيار ضروري است. و پس از آن به مرحله چاپ و نشر اين كتابها ميرسيم، كه به نوبه خود از  مهمترين مراحل رهائي شيعه از بردگي و استبداد فكري است، كه از تبعيت آنان از آيت الله ها و حجت الاسلامها و ثقه الاسلامها ناشي ميشود. اين القاب و تعابير ساخته دست خود آن حضرات است، كه خود را به آن ملقب نموده اند و شيعه هيچ اختياري در آن ندارد. بگذاريد صريح بگويم كه اين القاب در زمان رسول خدا و سلف صالح و قرون آغازين اسلامي هيچگونه عرفي نداشته اند. لقب آيت الله در حقيقت از لقبي مجوسي (زرتشتي) تحريف شده كه كاهنان، پادشاهان ايران را بدان ملقب ميكرده اند، و آن لقب ظل الله است، كه به آيت الله تبديل شده تا لقب ولاة فقيه باشد.

براستي كه تبعيت شيعه و تقليد آنان بصورت مستقيم از امام صادق، شايسته تر بوده و سعادت دنيوي و اخروي آنان را تضمين ميكند. و در نتيجه اين تبعيت، شيعه امامي از چنگال اسارت فكريي كه دروازه قرن اسير آن بوده است رهايي خواهد يافت. در زمانيكه ولاه فقه خود را ناقلان فقه امام صادق معرفي كرده، و شيعه را به بندگي گرفته اند، آيا بهتر نيست كه شيعه بدون پرداخت ماليات هنگفتي كه واليان فقه بر آنان تحميل و تفريض كرده اند، بصورت مستقيم و بدون واسطه به مصدر اول خود، يعني فقه امام صادق باز گردند .

3-  بوجود آوردن مركزي دائم جهت آماده سازي داعيان تصحيح، تا بتوانند تداوم بخش اين فكر باشند. چون (موسي موسوي) روزي خواهد مرد، اما اين طرح و نقشه بايد زنده باقي مانده، و ثمره خود را به بار بنشاند. و اين مركز در چهار ديواري خود، بايد علماء و روشنفكران شيعه را در پناه گرفته، تا بتوانند با كوشش بدون وقفه و مستمر خود، به طرحهاي اشاره شده، و طرحهايي كه به آن اشاره خواهد شد جامه عمل بپوشانند. حركت تصحيح نبايد به حركت يك، و يا دو نفر منحصر شود. تصحيح، رسالتي است كه عظمت و ارزش خاص بخود را دارد، و بايد افرادي مخلص و با ايمان نسل پس از نسل آن را دنبال كنند. پايگاه اين مركز ميتوان در آمريكا، كانادا، و يا سويس باشد. ممكن است كسي سئوال كند كه، هنگامي كه مضمون اين دعوت بازگشت به عصر رسالت و سلف صالح و اهل بيت است، چرا نبايد مقر اين دعوت در يكي از كشورهاي اسلامي انتخاب شود؟ بگذاريد جواب اين سئوال را در يك جمله عرض كنم: اگر در زمينهاي عريض و وسيع كشورهاي اسلامي، از تنگه جبل الطارق گرفته تا درياي چين، ميتوانستم يك وجب زمين پيدا كنم كه در آن با آزادي رسالت خود را عنوان نموده، و در آخر شب با زيارت پليس روبرو نشوم، و يا ميتوانستم حتي يك صفحه مقاله حول مسئله تصحيح به چاپ رسانيده، و با نيروهاي امنيت روبرو نشوم، مطمئن باشيد در آن يك وجب زمين مقر خود را قرار ميداده و مستقر ميشدم. اما …… ولا حول ولا قوة إلا بالله.

براي شخص مومن به رساله تصحيح بسيار تاسف بار است كه در قلب (نيويورك) قصر مستحكمي را ببندد كه از اموال شيعه ساخته شد، و اولا مركز قوم پرستي و تفرقه اندازي بين خود شيعه، و در ثاني مركز تفرقه افكني ميان شيعه و ساير فرقه هاي اسلامي است. آري اموال شيعه بجاي انفاق در تشكل وحدت اسلامي، و شئون تصحيح و مصالح مسلمانان، اينچنين عبث و بيهوده به بطالت خرج ميشود.

4-  هميشه عقيده داشته ام و هنوز هم عقيده دارم كه اگر وضعيت شيعه ايران اصلاح گردد، در نتيجه وضعيت شيعه در نقاط ديگر جهان نيز اصلاح خواهد شد. و معتقدم كه اگر تصحيح به قلوب شيعه ايران راه يابد، شيعيان نقاط ديگر جهان از آن تاثير خواهند گرفت لذا همه جهد و كوشش خود را بر نجات دادن شيعه از مصيبت و بلائي قرار داده ام، كه خود بر سر خود آورده اند. و با توجه به مرزهاي ايران كه بر روي افكار تهديد كننده مصالح نظام بسختي بسته شده اند، نتيجتا تصحيح هرگز نخواهد توانست به داخل ايران راه يابد، مگر توسط شيعياني كه در خارج از ايران اقامت داشته، و از طريق خانواده هاي خود با داخل ايران در تماس ميباشند. و يا شيعياني كه جهت ديدار بخارج از ايران مسافرت نموده، و دوباره به آن باز ميگردند. بهمين علت عقيده دارم كه تاسيس يك مركز تلويزيوني در محل هجرت كه بتواند براي مدت نيم ساعت، و يا يك ساعت در هفته، براي شيعيان برنامه پخش كرده، و ضرورت تصحيح، و نقش مهم آنرا در بيدار سازي مردم، واضح و روشن كند، امري بسيار ضروري است كه نتيجتا نداي تصحيح را از راه حنجره ها به ايران ميرساند. و من مطمئنم كه اگر اين نداي تصحيح از طريق حنجره ها و يا نوار كاست به شيعيان ايران برسد، ميليونها شيعه ايراني كه از ظلم و بدعتها، خشكيها و پيچيدگيهاي حاصله از نظام حاكم رنج ميبرند، به صفوف تصحيح خواهند پيوست.

5-  تصحيح احتياج به مجلّاتي دارد كه به لغات رايج مورد تكلم شيعيان جهان نوشته شوند: عربي، فارسي، اردو، هندي، و انگليسي. نشر و توزيع اين مجلات در سطح و كيفيت مطلوب، احتياج به بودجه اي دارد كه با اين طرح پر ارزش تناسب داشته باشد. در نتيجه اين طرح احتياج به قلم، و قلمزناني مصحح از شيعه و غير شيعه دارد، و از طرحهاي اساسي تصحيح بشمار ميرود.

6-  شوراي تصحيح كه مشتمل بر علماي شيعه مومن به مسئله تصحيح بوده، و نتيجتا به برپائي كنفرانس جهاني علماي شيعه هوادار تصحيح بيانجامد. بايد به اين مسئله توجه كنيد كه منظور من از علماء، رجال دين، فقهاء، و يا كسانيكه لباس ديني بر تن دارند نيست. بلكه منظور از اين علماء، هر عالم شيعي است بدون در نظر گرفتن اختصاص وي، و هر روشنفكر شيعه است، با هر شغل و هر لباسي كه بر تن دارد، و با بدبختيها و محنتهاي شيعه كه بسبب انحراف انداختن رجال دين، در مذهب و عقيده پاك و درخشان آنان بوجود آمده اند آشنائي كامل دارد. اين گردهمائي سالانه علماي شيعه، جهت بررسي طرحها و گامهاي آينده تصحيح امري ضروري بوده، و بدون شك هر شركت كننده در اين گرد همائي پس از بازگشت به محل استقرار خود، بشارت دهنده و رسول تصحيح خواهد بود. برپائي اين گرد همايي نيز بنوبه خود به بودجه سنگيني نياز دارد كه بايد شيعيان جعفري و ثروتمندان آنان مسئوليت آن را بدوش گيرند. بدين صورت از ثروتمندان مومن به تصحيح دعوت ميكنم تا در امر پيشبرد طرحهاي ذكر شده شركت نموده و هر كدام از آنان به حسب توانائي خود ياريگر تصحيح باشند. هر كسي كه خداوند بر او منت گذارده و بتواند در اين طرح بزرگ شركت كند، بايد همواره خداوند را بخاطر اين عمل، كه خير و صلاح شيعه بصورت خاص و خير امت اسلامي را بصورت عام در بر دارد، شكر گذار بوده، و بداند كه در امري شركت نموده است كه خوشبختي امت وي، و آزادي فكري، جسدي و مادي نه تنها نسل معاصرش، بلكه نسلهاي آينده، تا قيام ساعت را تضمين ميكند.

نظارت بر شئون تصحيح را مجلس اعلاي اسلامي به رياست خود من بر عهده دارد. و مومنان به تصحيح در صورت ميل به مشاركت در طرحهاي آن، ميتوانند با ما همكاري نموده، خداوند را بر اين توفيق شكر گذار باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط   | 

 

هر شيعه اي كه بخواهد با مال، قلم، زبان، و يا كوشش خود با تصحيح همكاري و مشاركت كند، بايد از پيش شعار تصحيح را بداند:

1- التزام كامل در بازگشت به عصر رسول خدا (صلي الله عليه وسلم)، سَلف صالح، و امام علي عليه السلام در اصول دين و اركان اسلام و فروع آن.

2-     پيروي از مذهب فقهي امام جعفر بن محمد الصادق.

3-  در هم كوبيدن بدعتها و خزعبلاتي كه در عقيده ما وارد شده، و به امام صادق و يا ائمه ديگر، با تقلب و دروغ نسبت داده شده اند، مانند: تقيه، ازدواج متعه، ناسزا گوئي و غلو در امر سلف صالح، و …… مسائل ديگري كه در كتاب شيعه و تصحيح، و (عقيده شيعه امامي در زمان ائمه و بعد از آن) از آنان نام برده ايم.

4-  برخورد با مذاهب ديگر اسلامي بعنوان مذاهبي فقهي، كه فقط در مسائل فقهي با آنان اختلاف داريم. مانند اختلاف حنفي با مالكي، و شافعي با حنبلي، ماداميكه سر چشمه همه احكام قرآن كريم، سنت رسول خدا (صلي الله عليه وسلم)، و اجماع امت و سلف صالح، و عقل، و قياس ميباشند. و شعار همه ما بايد بر حق استوار بوده، و بجز در مسائل فرعي اجتهادي كه بر طبق بشارت رسول خدا، هر مجتهد در صورت اصابت اجتهاد، داراي دو اجر، و در صورت اشتباه و عدم اصابت آن، داراي يك اجر است از اختلاف ميان خود دوري كنيم.

5-  نزد ما ارزش فقهاء، مانند ارزش متخصصان امور ديگر ميباشد. در نتيجه هيچكدام از آنان حق اعمال سلطه بر ما را ندارند. و ما شيعيان در انتخاب راي هر كسي از علماي متخصص چه زنده باشند و چه مرده، و اختيار و آزادي كامل داشته، و ميان ما و اين علماء هيچ رابطه عبوديت و اطاعت از امر آنان وجود ندارد. و بر شيعه واجب است كه از پرداخت اموال خود بنام (خمس سود مكاسب) به فقهاء امتناع ورزيده، و بر شيعه واجب است كه روزي خود را از انجام شغل و عمل ديگري غير از فقاهت تامين نمايد. و در صورتيكه بخواهد سربار شيعه باشد، بايد باندازه مستمري كه قوت خود و خانواده اش را تامين كند، بسنده نمايد.

6- بيدار سازي شيعيان ساده انديش وظيفه اصلي روندگان راه تصحيح بوده، و بر داعيان تصحيح واجب است كه حق را با صراحت اعلام نموده و از قدرت حق كمك جويند. چون حق صداي خداوند است كه بر همه اصوات و باطلها برتري ميگيرد. شيعه بايد بداند و علم يقين داشته باشد كه پرداخت خمس سود كسب و كار، بدعتي است كه فقهاء آن را ابداع كرده اند. در اين باره (شيخ حرّ العاملي ) دركتاب (وسائل الشيعه) كه در نزد شيعه مصدر مهمي از مصادر استنباط بشمار ميرود، از امام علي و امام صادق و امام رضا، با ذكر روايات صريح چنين عنوان مينمايد كه، خمس فقط بر غنائم جنگي تعلق ميگيرد. و بر طبق روايات وارده در كتاب (وسائل الشيعه) از علي عليه السلام چنين نقل ميشود كه: خمس به چهار چيز تعلق ميگيرد:

(الف) غنائم جنگي كه مسلمانان از مشركين ميگيرند.

(ب) معادن.

(ج) گنجينه ها.

(د) غوص (صيد مرواريد) و بر طبق روايات مستند از محمد بن علي حسين روايت ميشود كه گفت: از ابا عبدالله (امام صادق) در مورد خمس پرسيدم، پس چنين گفت: خمس اختصاص به غنائم دارد. اين روايت را از شيخ طوسي از حسن بن محمد نقل كرده است، و در (وسائل) نيز آمده است. در تفسير عياشي از سماعه از ابي عبدالله و از ابي الحسن (امام رضا) عليهما السلام چنين نقل ميشود: خمس بر هيچ چيز تعلق نميگيرد مگر غنائم.

﴿وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ﴾. صدق الله العظيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط   | 

 

هر شيعه اي كه بخواهد با مال، قلم، زبان، و يا كوشش خود با تصحيح همكاري و مشاركت كند، بايد از پيش شعار تصحيح را بداند:

1- التزام كامل در بازگشت به عصر رسول خدا (صلي الله عليه وسلم)، سَلف صالح، و امام علي عليه السلام در اصول دين و اركان اسلام و فروع آن.

2-     پيروي از مذهب فقهي امام جعفر بن محمد الصادق.

3-  در هم كوبيدن بدعتها و خزعبلاتي كه در عقيده ما وارد شده، و به امام صادق و يا ائمه ديگر، با تقلب و دروغ نسبت داده شده اند، مانند: تقيه، ازدواج متعه، ناسزا گوئي و غلو در امر سلف صالح، و …… مسائل ديگري كه در كتاب شيعه و تصحيح، و (عقيده شيعه امامي در زمان ائمه و بعد از آن) از آنان نام برده ايم.

4-  برخورد با مذاهب ديگر اسلامي بعنوان مذاهبي فقهي، كه فقط در مسائل فقهي با آنان اختلاف داريم. مانند اختلاف حنفي با مالكي، و شافعي با حنبلي، ماداميكه سر چشمه همه احكام قرآن كريم، سنت رسول خدا (صلي الله عليه وسلم)، و اجماع امت و سلف صالح، و عقل، و قياس ميباشند. و شعار همه ما بايد بر حق استوار بوده، و بجز در مسائل فرعي اجتهادي كه بر طبق بشارت رسول خدا، هر مجتهد در صورت اصابت اجتهاد، داراي دو اجر، و در صورت اشتباه و عدم اصابت آن، داراي يك اجر است از اختلاف ميان خود دوري كنيم.

5-  نزد ما ارزش فقهاء، مانند ارزش متخصصان امور ديگر ميباشد. در نتيجه هيچكدام از آنان حق اعمال سلطه بر ما را ندارند. و ما شيعيان در انتخاب راي هر كسي از علماي متخصص چه زنده باشند و چه مرده، و اختيار و آزادي كامل داشته، و ميان ما و اين علماء هيچ رابطه عبوديت و اطاعت از امر آنان وجود ندارد. و بر شيعه واجب است كه از پرداخت اموال خود بنام (خمس سود مكاسب) به فقهاء امتناع ورزيده، و بر شيعه واجب است كه روزي خود را از انجام شغل و عمل ديگري غير از فقاهت تامين نمايد. و در صورتيكه بخواهد سربار شيعه باشد، بايد باندازه مستمري كه قوت خود و خانواده اش را تامين كند، بسنده نمايد.

6- بيدار سازي شيعيان ساده انديش وظيفه اصلي روندگان راه تصحيح بوده، و بر داعيان تصحيح واجب است كه حق را با صراحت اعلام نموده و از قدرت حق كمك جويند. چون حق صداي خداوند است كه بر همه اصوات و باطلها برتري ميگيرد. شيعه بايد بداند و علم يقين داشته باشد كه پرداخت خمس سود كسب و كار، بدعتي است كه فقهاء آن را ابداع كرده اند. در اين باره (شيخ حرّ العاملي ) دركتاب (وسائل الشيعه) كه در نزد شيعه مصدر مهمي از مصادر استنباط بشمار ميرود، از امام علي و امام صادق و امام رضا، با ذكر روايات صريح چنين عنوان مينمايد كه، خمس فقط بر غنائم جنگي تعلق ميگيرد. و بر طبق روايات وارده در كتاب (وسائل الشيعه) از علي عليه السلام چنين نقل ميشود كه: خمس به چهار چيز تعلق ميگيرد:

(الف) غنائم جنگي كه مسلمانان از مشركين ميگيرند.

(ب) معادن.

(ج) گنجينه ها.

(د) غوص (صيد مرواريد) و بر طبق روايات مستند از محمد بن علي حسين روايت ميشود كه گفت: از ابا عبدالله (امام صادق) در مورد خمس پرسيدم، پس چنين گفت: خمس اختصاص به غنائم دارد. اين روايت را از شيخ طوسي از حسن بن محمد نقل كرده است، و در (وسائل) نيز آمده است. در تفسير عياشي از سماعه از ابي عبدالله و از ابي الحسن (امام رضا) عليهما السلام چنين نقل ميشود: خمس بر هيچ چيز تعلق نميگيرد مگر غنائم.

﴿وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ﴾. صدق الله العظيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط   | 

الملک الناصر صلاح الدین یوسف بن أیوب بن شادی بن مروان (۵۱۷ – ۵۷۲ خورشیدی) یکی ازسرداران کرد و مسلمان جنگ‌های صلیبی بود. از۱۱۷۱ تا ۱۲۶۰/۱۲۵۰م در مصر و سوریه و عراق فرمانروایی کردند. پایتخت‌های ایشان دمشق و قاهره بود.صلاح‌الدین در سال ۱۱۳۶ میلادی در عراق از پدر و مادری کرد به دنیا آمد.خانواده او از پیشینه و تبار کردی بودند و اجدا اش از شهر دوین بودند، که درارمنستان قرون وسطی بود. پدرش ، نجم الدین ایوب ، در سال ۱۱۳۹ تبعید شد و به این خاطر او و برادرش اسد الدین شیرکوه، به موصل نقل مکان کردند. او

بعدها به اردوی عماد الدین زنگی پیوست که او را فرمانده قلعه خود را در بعلبک نمود.پس از مرگ زندگی در ۱۱۴۶ میلادی ، پسر او ، نور الدین ، نایب السلطنه شهر حلب و رهبر زنگی‌ها شد. برخی تاریخ نگآران نقل می‌کنند که صلاح الدین، که در آن زمان  در دمشقزندگی می‌کردند ، علاقه خاصی به این شهر داشت ، اما اطلاعات دقیقی از کودکیش دردسترس نیست. صلاح الدین خود نوشته‌است : «بچه‌ها آنطور تربیت می‌شوند که پدرانشان شدند .» به گفته یکی از زندگینامه نویسان او ، الورهانی ، بود قادر به پاسخگویی به سوالات علمی در خصوص اقلیدس ، الکتاب المجسطی، حساب ، و قانون بود. او همچنین در

قرآن و علوم دینی نیز سر رشته داشت تا حدی که منابع متعددی ادعا می‌کنند که در طولمطالعات خود او بیشتر علاقه منددر دین بود تا پیوستن به ارتش. شاید این به این دلیل بوده که در زمان جنگهای صلیبی مسیحیان در حمله ایی غافل گیرانه اورشلیم را از دست مسلمانان بیرون آوردند . صلاح‌الدین کار خود را در دربار اتابک زنگی از دست نشاندگان سلجوقیان در شامات شروع کرد و بعدها در مصر جانشین وی گردید. فرزند اتابک

زنگی یعنی نورالدین پس از مدتی صلاح‌الدین را به همراهی عمویش شیرکوه عازم مصر گرداند تا متحد اولین فرمانروای مصر را که شاهوار نام داشت در مقام خود حفاظت نماید که به وسیله یکی از رقبای خویش در مصر طرد شده بود.مصر در این زمان تحت فرمانروایی یکی از خلفای فاطمی به نام ابو محمود عبدالله بود شیرکوه و صلاح الدین مجبور بودند که با او حسن سلوک داشته باشند. از طرفی صلیبیون فهمیده بودند که اتحاد مصر و شامات برای آنها خطرناک خواهد بود به همین خاطر به شام حمله بردند که صلاح الدین انها را سخت به عقب راند و شکست داد. بعد از مرگ نورالدین زنگی، صلاح‌الدین حاکم آنجا شد و آغاز به بسط قدرت خود نمود. او حکومت خود را تا

ایران گسترش داد و حجاز و یمن و نوبه و الجزیره را نیز به تصرف درآورد و در حرکت بعدی اورشلیم را از دست قوای صلیبی بیرون آورد. صلاح الدین شجاعانه در نبردی با ریچارد شیردل آنها را مجبور به ترک قسمت‌های زیادی از خاک فلسطین نمود. وی بعد از سال‌ها مبارزه و مقاوت در برابر تمامی دشمنان در سال ۱۱۹۳ در دمشق درگذشت. بعد از مرگ او امپراتوری‌اش میان فرزندانش تقسیم گردید. افضل به حکومت دمشق رسید. عزیز در قاهره و ظهیر در حلب حکومت کردند بعدها حکومت آنها به روسای محلی منتقل شد. تنها حلب تا سال ۱۳۹۰ در اختیار خاندان ایوبی قرار

  داشت. د رسال ۱۰۹۵ میلادی جنگ‌های صلیبی میان مسلمانان و دمسیحیان آغاز شد. جنگ‌های صلیبی به جنگ‌هایی گفته می‌شود که در آن مسیحیان برای رهایی بیت‌المقدس كه زیر سلطه مسلمانان بود در قرون یازده و دوازده میلادی بدان دست می‌زدند. نخستین کسی که پرچم جنگ را برافراشت راهبی بنام پطرس از اهالی گل (فرانسه فعلي) بود. جنگ‌های صلیبی نه جنگ است که در جنگ اول و چهارم هیچیک از پادشاهان اروپایی دخالت نداشتند و فقط نجبا و اصیل زادگان بودند که بر صلیبی‌ها فرمانروایی می‌کردند. غیر از جنگ اول در باقی جنگ‌ها مسیحیان از مسلمانان شکست خوردند.

در سال ۱۰۹۵ میلادی پاپ اورین دوم همه مسیحیان اروپایی را مجبور کرد تا علیه ترکان مسلمان قیام کنند و شهر اورشلیم (بیت المقدس) واقع در فلسطین را اشغال کنند. در همان سال، سپاه بزرگی مهیا و رهسپار نخستین جنگ صلیبی گردید. عده زیادی از جنگجویان صلیبی در طول سفر خطرناک از اروپا تا خاورمیانه جان خود را از دست دادند. آنها که زنده ماندند در سال ۱۰۹۹ م بیت المقدس را تسخیر کردند. بین سالهای ۱۰۹۹ تا ۱۲۵۰ میلادی شش جنگ صلیبی دیگر رخ داد ولی در هیچ یک از آنها صلیبیان موفقیتی به دست نیاورند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط   | 

تحقيقات جيولوجيکیميرساند که 24 نوع مواد معدنی در 89 منطقهء افغانستان موجود بوده و قابل استفاده می باشد، اما تا اکنون تقريباً از اين معادن استفاده صورت نگرفته است

اکثر اين معادن از لحاظ اقتصادی ارزش زياد داشته و ميتوان اظهار داشت که افغانستان از نظر داشتن معادن غنی بوده و آيندهء درخشان را از اين جهت در قبال دارد

 لاجورد

در افغانستان انواع احجار کريمه وجود دارد که لاجورد نسبت به مقدار نوعيت بهتر آن شهرت جهانی دارد. معادن لاجورد عموماً در ارتفاعات بلند شمال افغانستان واقع گرديده و مهمترين معدن آن در سرسنگ بدخشان واقع است. به مسافه تقريباً 12 کيلو متر دور تر از اين معدن پنج ذخيره ديگر لاجورد قرار دارد که مقدار آن به 1300 تن تخمين شده است

 طلا

استحصال طلا از زمان سابق در افغانستان مروج بوده و ذخاير طلا از ناحيه بدخشان تا کندهار توسعه يافته است، اما بصورت عموم تعداد ذخاير آن به شش معدن بالغ ميگردد و مهمترين آن در .يفتل بدخشان موقيعت دارد

 ذغال سنگ

.ذغال سنگ از جملهء منابع عمدهء توليد انرژی افغانستان بوده خاصتاً به صورت فعلی که منابع نفت و گاز قيمت آن روز افزون است بنا ءً ذغال سنگ بحيث يک انرژی نسبتاً ارزان حايز اهميت ميباشد

 گازطبيعی نفت

سال 1935 به اينطرف از طرف جيولوجست های افغانی و خارجی برای تفحص نفت در نقاط مختلف کشور شروع شده بود، معلوم گرديده بود که نفت در بسياری از نقاط کشور مانند ساحات شمالی غربی و جنوبی موجود بوده اما نظر به عدم موجوديت سرمايهء کافی و پرسونل فنی و مجرب تا کنون استخراج آن امکان پذير نيست. در حال حاضر ذخاير تثبيت شدهء نفت در ولايت جوز جان موقيعت دارد که ذخاير نفت انگوت قابل ملاحظه بوده، ده ميليون تن ذخاير نفت آن تثبيت شده است

 آهن

با در نظر داشت تفحصات که صورت گرفته است افغانستان از لحاظ داشتن آهن مرغوب و موجوديت سنگ آهن نسبتاً غنی می باشد، زيرا تنها در سلسله کوه بابا موجوديت هشت ذخيره معدن آهن تثبيت گرديده است که از آنجمله معدن آهن حاجی گک در 45 کيلو متری جنوب شرق شهر باميان حايز اهميت فوق العاده می باشد، چه ذخاير توده های آن به 108 مليارد تن تثبيت گرديده است

 مس

از مطالعات و تفحصات جيو لوجست ها چنين استنباط ميگردد که در حدود دوازده توده ذخاير مس در نقاط مختلف افغانستان موجود است. ساحات جنوبی و حصص مرکزی که از پروان تا کندهار و فراه را دربر ميگيرد توده های معادن مس بصورت پراگنده اخذ موقع کرده است، اما توده های معادن مس که بين منطقه کجکی و مقر قرار دارد اهميت خاص ميباشد

 بيرايت

.بيرايت مادي ايست که در تفحصات استخراج نفت گاز بکار ميرود. موجوديت آن در بعضی از نقاط افغانستان تثبيت گرديده است. مهمترين معادن آن در جنگلات هرات است، که ضخامت رگ های آن از نيم تا 3 متر ميرسد و هر رگ آن 30 تا 300 متر طول دارد. محتويات بيرات در اين رگها 85 تا 95 فيصد تثبيت شده است. و ذخاير مجموعی آن به 8 ،1 ميليون تن بالغ ميگردد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط   | 

      همه از استبداد نادرشاه گفتیم، نه از اشتباه لودین که در کنار حلقه­ی دام استبداد ایستاد و چنان زمینه­ی نامیمون را برای نادرشاه فراهم آورد. نباید فراموش کرد که لودین تصمیم مرگ و زنده­گی­اش را خود در اختیار شاه گذاشته بود. وقتی این موضوع را نیز درکنار اسباب و موجبه­ی مرگ لودین میاوریم، به­اشتباه او در ارزیابی استبداد نادرخان میرسیم؛ اشتباهی که از دست کم گرفتن نیازهای خونریزانه­ی نظام در چهره­ی تـَوَهُـم ناشی شد.

     تردیدی نیست که پاشنه­ی حکومت نادرخان بر نظام استبدادی- مطلقه و خاندانی می چرخید؛ اما لودین قربانی توهم خود و یاران خود نسبت به نادرخان نیز شده است. آنها به رغم مشاهده­ی بی­وقفه­ی بدعهدی شاه، توقیف و اعدام بیگناهان توسط او؛ راه همکاری با دولت و رابطه با یاران مشروطه­خواه و اصلاح­طلبان را با گونه­یی از ترصد و انتظار در پیش گرفته بودند. این اشتباه لودین و بازی او با دم شیر ریشه در بینش سیاسی و نبود قاطعیت اوعلیه نادرخان دارد. به این اشتباه او با خواندن گزارش صحبت­هایی پی می­بریم که چند تن از سیاسی اندیشان روزگار دیده­ی آن هنگام، در زمان ورود نادرخان بکابل، باهم داشتند.

     پس از آنکه نادرشاه خود را پادشاه اعلام نموده، گروه جوانان افغان درباره­ی شکل گیری نظام نادرخان و عواقب کار، به بحث پرداخته اند؛ ولی رهنمودهای مشخص عملی ایشان گنگ و دارنده­ی موقف دو پهلوست که زمینه­ی مساعد سرکوب را، هر دم در دسترس حکومت قهار و سرکوبگر می نهاد. لازم می افتد که پیش از همه، به ارزیابی آنها از نظام نادرخان توجه کنیم:

     شب اعلان پادشاهی نادرخان؛ جوانان افغان در منزل غبار گرد آمده بودند، تا تحلیلی از حرکت پادشاه جدید نمایند و در پرتو نتیجه­گیری­های آن، مسیر حرکی خویش را ترسیم نمایند. درین جلسه، غلام محی الدین آرتی این موضع را ابلاغ میدارد: «هر جمعیت و فردی که با دولت جدید کمک و همراهی کند، در معنی آنست که شریک جنایت بوده است.» ارزیابی آرتی از رویدادهایی که منجر به­سقوط نظام امانی، پیدایش  شورشها و آمدن دولت نادرشاه شد؛ چنین­است که «دست مخفی خارجی نقش بزرگی در تعیین مقدرات کشور داشته است» به­نظر او با آنکه علل سقوط نظام امانی در کم تجربه­گی و غرور بی­جای شاه امان­الله بوده است؛ ولی این «دست پنهان خارجی (انگلیس) بوده که به­وسیله­ی عمال خود دولت را منحرف ساخت.»

     درین گفتگو، غبار گامی جدی­تر پیش گذاشته و مدعی شده است که «عدم همراهی با دولت به تنهایی کافی نیست، زیرا بیطرفی، جمعیت را به یک دسته­ی تماشاچی مبدل می کند. پس لازمست که مبارزه بر ضد دولت نیز تصویب گردد»١٠ و تاج محمد پغمانی نیز ازآن شناختی حرف می­زند که از نادرخان به عنوان آدم نامطلوب دارد. اومبارزه با رژیم تحمیلی را مطرح میکند. فیض محمد باروت­ساز، ارزیابی عامل خارجی ـ انگلیسی را مانند آرتی دارد و پیشنهاد مبارزه­ی جدی را می نماید. عبدالرحمان لودین نیز درین جلسه گفته بود: «چیزهایی که رفقا گفتند، یک نظریه­است؛ و نظریه بایستی در تجربه و عمل تصدیق شود. برای اینکار صبر و انتظار، و مشاهده و تعقیب اوضاع اداری و مملکت، لازمست. تا آنوقت جمعیت بایستی در انتظار باقی بماند و افراد جمعیت در مقام­های حساس دولتی از قبیل عضویت کابینه و نایب الحکومگی وغیره اشتراک نه­نمایند . ( به روایت غبار، درین لحظه محمد اسمعیل خان به­کنایه گفت: خودش را در ده نخواهند گذاشت، و او اصرار دارد که اسپش را در خانه­ی ملک ببندند. گمان نه­میکنم که دولت موجوده پُست­های حساس را بجز از محمدزایی و هندوستانی بدیگری بگذارد. و لودین ادامه می­دهد:) بعد از آنکه دولت پروگرام خود را در محل تطبیق گذاشت، و خط مشی سیاست داخلی و خارجی آن آشکار گردید، ما و شما میتوانیم که خط حرکت جمعیت خود را معین و طرز مبارزه را مشخص نماییم.»١١ و بالآخره، ارزیابی نهایی و رهنمود این جلسه به­اکثریت آرأ فیصله کرد که: «مبارزه­ی مخفی ضد دولت جدید به شدت تعقیب گردد ولی مبارزه­ی علنی فعلاً بصورت مؤقتی معطل گذاشته شود تا دیگ این بحران افغانستان از غلیان بایستد؛ و دستگاه حاکمه­ی جدید چهره­ی حقیقی خود را به­مردم نشان بدهد. آنگاه جمعیت تاکتیک مبارزه­ی علنی خود را نیز به استقامت هدف غایی در داخل کشور تعیین خواهد نمود.»١٢ سوای این گزارش غبار، مدارک لازم دیگری که حاکی از مبارزه­ی مخفی منسجم آن مخالفین مترصد و منتظر باشد، در اختیار نه­داریم. شبنامه­ها و اعلامیه­های پراگنده­یی که در برخی از منابع به­آنها اشاره رفته است، به هسته های کوچک و یا افراد تعلق دارند. از مبارزه­ی علنی گفته اند که معطل گذاشته شود. در حالیکه نه تنها زمینه­های حد اقل آن وجود نداشت، بلکه غلبه­ی برداشت توهم آمیز نسبت به نادرشاه را میتواند برساند. به ویژه هنگامی که می­خوانیم، حالت انتظار را مطرح می­نمایند تا دستگاه حاکمه چهره­ی ثابت خودشرا به­مردم نشان بدهد، مشی منفعل و نظاره گرانه بر برداشت های دقیق چند تن غالب می­شود. چنانکه در ارزیابی های چند تن از جوانان افغان دیدیم، عبدالرحمان لودین نماینده­ی دیدگاه توهم آمیز بوده­است. در حالیکه دیگران از همکاری معذورند. در نتیجه­ی همان توهم که پهلوی ندانم کاری­ اش نیز برجسته بوده است، لودین پست شهرداری یا ریاست بلدیه­ی پایتخت را نیز عهده دار شد. زمانی را که توقع داشتند، حکومت چهره اصلی خویش را به­مردم نشان بدهد، دیری به درازا نکشید. دولت با عجله دست به گلوی آنان رسانید. نظام استبداد سلطنتي نادري مگر در بند تصمیم تعطيل مبارزه­ی علنی جوانان افغان، يا اهميت مقام و کرسی و ياهم جانفشاني هاي عبدالرحمان لودین بودند كه او براي زبان پشتو انجام داده بود ـ و به همين وسيله وي را به تار خام بسته بودند ـ تا از دفاع آشکارا و با سخنان جسارت آمیز و صریح وي در جلسه­ی محاکمه­ی جنرال محمد ولی بدخشی وکیل سلطنت امان­الله خان در گذرد كه در آنجا، بر آنانی که صحنه­ی ریاکارانه بوجود آورده بودند، سخت خروشـیده بود.

     درمتن چنان سردرگمی در مشی؛ و نداشتن رهنمود مشخص سیاسی در حالیکه لودین حاضر شده بود، با دولت نادرشاه همکاری کند، در آنسوی در جانب دولت بروز فاجعه یی برای او درکمین نشسته بود.  ترسی که هیولاگونه استبداد نوپای نادرشاهی را دنبال میکرد مانع از آن میشد که روی چنان همکاران اعتماد کند. درجه­ي اعتماد، عبور از مرز نوکری به­غلامی (به­تعبیرمرحوم عبدالرحمان پژواک) نیز برای آن دولت و نماد قهار و خودرأی آن بسنده نبوده است .استبداد نوپای، ترسو و ترسزای هیبت آفرین، در گذرگاه آزمونهای اشخاص، برای بستن ایشان بدستگاه دولتی افزون بر کسب اطلاعات از دیدار های آنها، به پیشینه­های شان هم بی­توجه نبود. با توجه به­همان پیشینه­های اشخاص سرشناس و تشخیص آنها با معیار حکومت مطلقه­ي خاندانی بود که عده­یی اعدام شدند وعده­ي دیگر روانۀ زندانها گرديدند.

     مسلم است که محمد نادرخان مانند هر خود کامه­ي دیگری، نمی­توانست تمام دستگاه­های ماشین دولتی را بوسیله­ي نزدیکترین اعضای خانواده­اش در گردش نگه دارد. چنین مأمولی برای آن چنان نهادهای خانوادگی و نهادهای با حاکمیت حزبی نیز ممکن نبوده است. پس درآغاز، از یکطرف برخی از آنانی را به وظایفی گماشت که دل خوشی از امان الله خان نیز نداشتند و از سوی دیگر تا آنجایی که میدید این افراد دارنده­ي ظرفیت های مخالفت آمیز و عقل و هوش جسورانه هستند، نمیتوانست بیشتر روی ایشان اعتماد کند. و این عملیه­ي جایگزینی را از همان آغاز با تصفیه­های خونین پیش برد و جان عزیزان بسياري را ستاند .

نصیر مهرین

هامبورگ / جرمنی

دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط   | 

     نادرشاه فقط اندکی پس از آنکه جانی و توانی یافته، جای پای خود را در مسند قدرت آسیب­ناپذیر یافت؛ دست به قلع و قمع کسانی دراز کرد که نیات مکارانه­اش را به نیکی می­شناختند؛ ازینرو، دو ماه  پس از غصب قدرت و رسیدن به مقام پادشاهی شخصیت های متنقذ و سربرآورده­ی زیرین عهد امانی را به کشتارگاه فرستاد:

ـ نایب سالار پینین بیگ خان غازی بدخشی که در جبهه تل معاون نادرخان بود.

ـ میرزا محمد اکبرخان

ـ امرالدین خان

ـ عبداللطیف خان کوهاتی

ـ محمدنعیم خان کوهاتی

ـ عیسی خان قلعه سفیدی

ـ تازه گلخان لوگری

ـ سلطان محمد خان مرادخانی

ـ محمد حکیم خان چهاردهی وال        

ـ احمدشاه خان کندکمشراحتیاط                      

ـ دوست محمد خان غند مشر پغمانی                 

ـ سیدمحمد خان کندکمشر قندهاری. ٢١

     نادرشاه با اتخاذ تصامیم شتاب آلود برای نابودی مخالفین بالقوه­ی خویش، یک عده از انسانهای جامعه را نابود ساخته و یا به زندان افگند؛ زیرا افزون بر اینکه استبداد رأی بر دستگاه فکری- سیاسی اش حاکم بود، شتاب حرکت سرکوبگرانه یکی از ویژه­گی­های خاص استبداد نادرشاهی را تشکیل می­دهد. شتابی که در واقع معرف ترس او از تلاش­های امان الله خان و طرفدارانش و همچنان خیزش های محلی در شمالی و بقیه نقاط کشور بود؛ مانند قیام مردم دری خیل جدران در سمت جنوبی که برعلیه مظالم و ستم­های او برپا شد؛ ولی به شتاب نادر در کشتن و بستن مردم افزود. او هراس داشت که فرصت را از کف ندهد. ازینرو به قول شادروان غبار « بی حوصله  گی دیوانه وار»  دراعمالش حاکم بود.

     یکی از مظاهرنظام نادرخان مانند همه دروغگویان سیاسی و حکام توطئه گر این بود که، نخست کسانیرا که مخالف تشخیص میداد به قتل می­رسانید و پس ازآن اعلامیه­های توجیهی و دروغ آمیزی منتشر می­کرد. اعلامیه­هایی را که درباره­ی جنرال پینین بیگ بدخشی، امرالدین خان، جنرال غلام نبی چرخی، عبدالرحمن لودین و امثال شان منتشر کرده است همه و همه حاکی ازین راه و شیوه های دروغ گویانه و حتا بسیار بیشرمانه است. شاهان و امیران پیشین دستور می­دادند و امر شان اجرا میشد. اما نادرخان، می­خواست مجوز قانونی هم نشان دهد! پس، بعد از کشتار شخصیت­های شناخته شده­ی کشور اعلامیه انتشار میداد. در واقع نادرشاه اول می کشت بعد  "محاکمه" میکرد.٢٢ دام گستردن برای جنرال غلام نبی چرخی را که ناشی از توهم نادرخان درباره­ی وی بود؛ مثال می آوریم: پادشاه جنرال چرخی را به روز ١٦ عقرب ١٣١١ برای مشوره و قدم زدن به قصر دلکشا دعوت کرد و او نیز با دو برادر و برادرزاده اش و یکی دو نفر دیگر از نزدیکانش به ارگ رفت؛ اما نادرخان درجلو قصر دلگشا دستور داد تا چرخی را جلو چشم اعضای خانواده­اش به ضرب­های متواتر قنداغ تفنگ بکشند و خود نیز نظاره­گر صحنه­ی مرگ این دوست عهد نوجوانی و همکار دوران ورازت حربیه­ی خود بود؛ و دو روز بعد، خبر اعدام او را با ­صفات یک شخص «قاتل، عیاش، فاسد، قاچاقبر و دزد» چنین به­نشر سپرد: «اعلیحضرت بعد از کشتن غلام نبی، مجلسی مرکب از وزرا، معین­ها، مجالس شورا و اعیان و جمعیت العلما، در صدارت تشکیل داده، سبب کشتن غلام نبی را طرح فرمود. مجلس تصدیق و عریضه تقدیم کرد و نوشت که از اوراق ملحوضه مجلس خیانت­های سابقه و لاحقه­اش (؟) به ثبوت پیوسته، مجازاتیکه اعلیحضرت به او داده اند، موجبات مزید تشکرات عموم اهالی را فراهم ساخته ماهم صمیمانه ازین جامعه خواهی اعلیحضرت تشکر می کنیم.»٢٣

     واقعیت چه بود؟  غلام نبی چرخی از همکاران و یا به الفاظ  دقیق­تر، از "امانیست" ها بود. پس از اعلام سلطنت نادرخان، پادشاهی او را نپذیرفت.  در خارج کشور روابط حسنه­ی خویش را با امان الله خان نگهداشت. ازآنجایی که نادرشاه به سهم و نقش غلام نبی خان چرخی و برادرانش اهمیت بسیاری قایل بود، و میدانست که تداوم مخالفت آنها دولت او را در نا اطمینانی بیشتری قرار خواهد داد، و درصورت همکاری برادران چرخی موفقیت­هایی را دولت او نصیب خواهد شد، برای کشانیدن چرخی بکابل طرحی ریخته شد. در نتیجه برادر نادر، شاولیخان به اروپا سفر نموده و با غلام نبی چرخی یکجا روانه­ی کابل شدند. اینکه شخص روزگار دیده و مجربی چون جنرال غلام نبی چرخی عواقب سفر را چگونه اندیشیده بود، هر چه باشد، اما مسلم است که به آرزوهای نادرشاه سر تعظیم فرو نبرده بود. بنا به گفته­ی برخی از موسفیدان محترمی که در آن زورگار به حلقه­ی برادران چرخی نزدیک بودند؛ او مخصوصاً سیاست قومی و قبیلوی نادرخان را خیانت ملی تلقی نموده و به او توصیه کرده بود که از اتکا به یک طایفه­ی مشخص و افراد خانواده­ی خود، بپرهیزد و در سیاست خارجی نیز تنها طرف انگلیس را که در بین جامعه­ی ما منفورست نگرفته، بی­طرفی یا سیاست بین­البین را اختیار نماید. واضح شده است که شاه وغلام نبی خان درهر هفته چند روزی باهم  دیدارهایی داشتند. با هم قدم میزدند. صحبت هایی که در جریان بوده است، به نارضایتی نادرشاه می افزوده است. به قول میرمحمد صدیق فرهنگ «غلام نبی خان که مردی مردم دار و سخاوت منش بود، خانه اش حیثیت کلوپ عناصر

مخالف را پیدا کرد که در بین شان جواسیس دولت هم پنهان بودند»، پس میتوان به شتاب فرمان اعدام او از طرف شاه پی برد.

     نادرشاه به این تصمیم رسیده بود، پیش ازینکه روزی مطلع شود که غلام نبی خان از کشور خارج شده و یا از دامش جهیده است، او را اعدام کند. نادرشاه با اعدام غلام نبی چرخی در واقع  فردی را از میان برداشت که قویترین درد سر به نظرش میامد. فردی که شاید کافی باشد بگوییم امانیست بود؛ اما دزد و قاچاقبر و عیاش و قاتل نبود. و امروز به روشنی میدانیم که چه کسانی دزد و قاتل و قاچاقبر و عیاش و فاسد بوده اند!  از سوی دیگر، اطلاعیه­ی نفرت انگیزی را که  حکومت پس از شهادت او منتشرکرد، به خوبی از سطح فرهنگ دروغ ـ بمثابه جز جدایی ناپذیر فرهنگ سیاسی نظام­های مطلقه ودروغ پردازـ سخن می­گوید . توسل به بهتان، همواره نظام نادرشاهی را از لحاظ اینکه از شنیدن حقایق ترس داشت،همراهی می­نمود. این چنین است که در تمام اطلاعیه هایی که علیه مخالفین منتشر می نمودند،اندکترین صداقت و حقیقت هم در آنها راه نداشت. انتشار چنین اعلامیه­های تهمت­آمیز و دروغین که درباره­ی محمد عظیم منشی­زاده نیز به­چاپ رسید؛ پس از کشته شدن نادرخان نیز استمرار یافت؛ چنانچه نمونه­ی آن­را در اطلاعیه­یی می­بینیم که در باره­ی ضارب نادرشاه ـ عبدالخالق ـ منتشر شد.

  

گسترش دامنه­ی خشونت

 

 

     نظام سلطنتی مطلقه­ی نادرخان، که هر قدمش را با احساس ترس از مردم و نیروهای مخالف خود بر می­داشت، خود در پی آفرینش رعب در دل مردم نیز بود، تا از ترس خود بکاهد. درین راستا یکی از شیوه­های سنتی نظام­های استبدادی مشرقزمین که به­وسیله­ی پیروان او ادامه یافت، عملیه­ی هولناک نابود ساختن همه اعضای خانواده­ی افراد مغضوب بود. و در مواردی که درجه­ی مخالفت افراد با دولت شدت نمی داشت و صرف به حبس های دومدار و یا نامعلوم محکوم می گردید تمام خانواده و نزدیکان او از مأموریت دولت و کار در ادارات رسمی ممنوع گردیده کودکان شان از تحصیل در مکاتب و مؤسسات تعلیمی رسمی محروم می گردیدند تا در آینده توانایی سازمان دادن عملیات انتقامی را نداشته باشند؛ پس زنان، کودکان و نزدیکان محکومان را نیزاعدام و یا زندانی می نمودند که این امر چیزی جز از انتظارمرگ تدریجی برای آنها نبود. نادرخان و نظام او در بعد دیگر می­خواست به این وسیله برای سایر مردم زهرچشم نشان دهد تا از ترس آمدن چنین حالت بالای فرزندان و خانواده های شان در فکر مخالفت با سلطنت و قدرت خانواده­گی آل یحیی نگردند. یکی از مثال های چنین عملکرد نظام نادری برخورد به خانواده­ی محمد عظیم منشی زاده معلم مکتب امانی است که برای بلند کردن صدای اعتراض روشنفکران از برگشت نفوذ سیاسی دولت انگلیس در سیاست دولت افغانستان، با ورود به صحن سفارت انگلیس در کابل، یک تن از کارکنان آن سفارت را کشته بود. او را به جرم این کارش در حویلی محبس دهمزنگ بدار آویخته، اعدام نمودند. اما چنانکه سیدمسعود پوهنیار در کتاب ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان می نویسد پنج برادر او، محمد بشير منشي زاده، محمد كريم منشي زاده، محمد كبير منشي زاده، محمد منير منشي زاده و عبدالله منشي زاده را که از روشنفکران باسواد کابل آن روزگار بودند، برای سالیان درازی به زندان انداختند که سه تن آنها در زندان با زنده­گی پدرود گفتند. ٢٤ یادداشت صبور غفوری در مورد یکی ازین برادران کافی خواهد بود تا حالت دیگران را نیز از روی آن قیاس کنیم: «امروز مولانا بشیر برادر بزرگ عظیم خان را در زندان ارگ آورده در یک اطاق قفل کردند، بیچاره زولانه و زنجیر و الچک و کوته قلفی (زندان تجریدی) میباشد. بیچاره مولانا بشیر یک مرد صاف و ساده بوده، در مکتب حبیبیه تحصیل کرده و اخیراً مدیر اخبار در خان آباد بود. انگلیسی هم میداند، در امور سیاسی مداخله نکرده و با برادران خود رفت و آمد نداشته و شخصی عاجز و شریف است. من یقین دارم که به این قضیه هیچ ارتباط نداشته، قراریکه اطلاع گرفته ایم همه برادران عظیم خان در سرای موتی واقع سراجی محبوس گردیده، عیال و اولادهای شان تحت مراقبت و سخت به تکلیف می باشند.»٢٥  به­همین ترتیب سید کمال محصل در کشور آلمان که به سفارت افغانستان مقیم برلین رفته، محمدعزیز برادرنادرشاه را که در آنجا وزیر مختار بود در ماه جون سال ١٩٣٢م به­ضرب گلوله از پا درآورد.  و در هنگام بازجویی به پلیس آلمان گفته بود که برادر شاه را برای ابراز مخالفت خویش با نفوذ بریتانیه در افغانستان به­قتل رسانده است، زیرا پس از شروع حاکمیت نادرخان و برادرانش، ذهنیت وابستگی آنها به انگلیس بسیارجا افتاده بود. ازین رو هر نوع نارضایتی علیه دربار خودکامه و آزار و اذیت آن­را در پیوند با سیاست­ها و لزومدیدهای انگلیس میدیدند. گرچی سید کمال بر اساس قوانین آلمان در برلین اعدام شد؛ ولی از خانواده­ی او در کابل به­یگانه کاکای او خلاصه می­شد که یک کاسب عادی و بیسوادی بیش نه­بود و از افکار سیاسی و ارتباطات سازمانی برادرزاده اش نیز چیزی نمی دانست. ببینیم که معاصرین آنها از سرنوشت این مرد مظلوم و نا آگاه از همه چیز چی حکایت می کنند: «عموی منحصر به فرد سیدکمال مردی معمر و از هردو گوش ناشنوا بود. هنوز در دکان محقر خود در رسته­ی مسگری کابل مشغول کوفتن چکش بود و ازحوادث روز بیخبر. ناگهان پلیس­های مسلح کابل ریختند و آن مرد بیگناه را دستها بستند. او می پرسید. که چه واقع شده است؟ پلیسها با زحمت زیاد توانستند او را حالی کنند که قوماندان کوتوالی احضارش کرده است، زیرا او به سختی شنوایی خودش را از دست داده بود و هرگز صداهای عادی را احساس نمیکرد. درهرحال او را بردند، اما درعوض دفتر قوماندانی او خودش را ناگهانی مقابل با چوبه­ی دار دید. پس آب خواست، وضو کرده، دو رکعت نمازخواند. او هنوز کلمه­ی اسلام را بر زبان میراند که ریسمان دار را به گردنش انداختند. لمحه­ی بعد تر جسد او روی دارمعلق میزد و شبانگاه در کلبه­ی ویرانه اش، زن و فرزندانش در ماتم او به خاموشی و صبوری می گریستند.» ٢٦

     به­همین­ترتیب، اعضای تقریباً همه خانواده­های اعدام شده گان و زندانیانی که مقهور ستم خاندان سلطنتی بودند، به سرنوشتی دچار می شدند که یا بمیرند و یا اگر زنده می­مانند، از درس و تحصیل و تعلیم بدور باشند. برای این منظور فرزندان و حتا نزدیکان آنها را از کار برطرف و از مکاتب اخراج میکردند. طرح چنین سیاست که به­منظور گسترش سایه­ی ترس از دولت بود، از ژرفنای خشم نادرخان علیه خانواده های مغضوبین نیز ناشی میشد. او به این باور بود که ریشه­های سرکوب شده­گان را برکنند تا از آنها نو نهالانی در آینده­ی جامعه نروید. مبارزه­ی این خانواده­ها برضد چنین مشی نا انسانی دولت و به­خاک برابر کردن تیر نظام نادری در بسا موارد تحسین برانگیزست. به ویژه آن هنگامی که زنان خانواده سعی نموده اند، فرزندان شان بصورت خصوصی درس بخوانند و سواد بیاموزند. از روایت های جناب آصف آهنگ حکایتیست که پس از شهادت پدرشان مهدی جان، چون اجازه نداشتند درمکتب درس بخوانند، بعضی از خویشاوندان ایشان توصیه نموده بودند که باید نزد کسبه کاری به شاگردی بپردازند، تارشته یی را برای کار کردن یاد بگیرند. اما مادر ایشان، پافشاری نموده بود که نه! سعی میکنم حتماً خواندن ونوشتن را یاد بگیرند. همچنین خانم غلام نبی خان چرخی با توجه به فضای زندان و تعداد زیاد زنان و کودکان در آنجا چاره یی سنجیده بود که طبق برنامه هر روز اطفال درس بخوانند. وقتی آنها از زندان رهایی یافتند، نه تنها که همه خواندن و نوشتن را فراگرفته بودند، بلکه هر کدام به زبان خارجی نیز دسترسی داشتند. از شادروان محی الدین انیس مظلوم که حق بسیاری بر جامعه­ی تحول پسند افغانستان دارد، بگوییم که ، پس از مرگ او در زندان، اعضای خانواده اش با چنان دشواری­هایی مواجه گردیدند که اشک آورست. گذشته از دیدن ناگواری­های بسیار، پسرش فرید و دخترش فریده از نعمت سواد بی بهره ماند. فرید تا کنون به­شغل دریوری مصروفیت داشته و دخترش با ازدواج با کاکای بی فرهنگ داکتر نجیب چی سیه روزی ها را متحمل نشد تا مظلومانه جان به جان آفرین تسلیم کرد. بنا به حکایت زنده یاد استاد عبداللطیف پاکدل (که جنازه شان همین امروز سه شنبه ٥عقرب ١٣٨٨/ ٢٧ اکتوبر ٢٠٠٩م در شهر تورنتوی کانادا به­خاک سپرده شد؛ پس از زندانی شدن پدر کلانش مستوفی عبدالقیوم خان، فرزندان بالغ او نیز به زندان افگنده شدند و کودکان از مکاتب اخراج گردیدند، با آنکه کوچکترین پسر مستوفی جناب استاد عبدالرشید بینش به همت شوهر همشیره اش زنده یاد استاد محمد ابراهیم خلیل سواد و دانش آموخت و خود استاد پاکدل به همت سایر اعضای خانواده ولی تا اخیر عمر برای شان در ادارات دولتی کاری داده نشد، صرف در زمانی که عبدالمجید زابلی در مخالفت با دولت قرار گرفت و همه مغضوبین دولت را در بانک ملی جذب نمود، این دو تن نیز در سلک کارمندان آن بانک قرار گرفته به سبب سواد قوی و دانش عمیقی که آموخته بودند به مراتب عالی آن مؤسسه نایل آمدند. به این ترتیب می بینیم که گسترش دامنه­ی خشونت و آزار رسانی دربارسلطنتی افغانستان به خانواده های مخالفین دولت یک بار دیگر میراث استبداد و ظلم شاهان و سلاطین ستمگر مشرقزمین را به نمایش گذاشت که گردآوری اسناد و خاطره­های خانواده­های ستمدیده­ی استبداد خاندانی، خود کتاب مستقلی می شود که داستان­هایش همه پر از آب چشم خواهد بود؛ ازین سبب به ذکر همین چند مثال بالا بسنده می­کنیم .

  

رویکردها و توضیحات

 

 

١ - نخستین شماره­ی سالنامه­ی کابل که در سال ١٣١١ خورشیدی از طرف انجمن ادبی کابل به­نشر رسیده بود؛ به­سان کتاب نادر افغان برهان الدین کشککی، ضمن شرح حال نادرشاه، ازنشان دادن جای تولد او (دیره دون هند) امتناع ورزیده است.

     محمدیعقوب ماستر سکوت که در هنگام تیره­گی روابط دولت افغانستان با کشور تازه ایجاد شده­ی پاکستان، با شادروان عبدالحی حبیبی به آن مملکت گریخته و از رادیو کراچی برضد خانواده­ی سلطنتی افغانستان تبلیغ می نمود، همه شب سخنانش را با یکی ازین دو بیت آغاز می کرد که توسط استاد حبیبی سروده شده بود:

از جور دهر دون ستم دیره دون کشیم                         یا رب چی کلفت است که جور دو دون کشیم

یا:

صبا به قهر بگو خاندان یحیا را                                که سر به کوه و بیابان تو داده یی مارا

اشاره به دیره دون در یکی از ابیات بالا، زادگاه آل یحیی را می رساند.

٢ - جالبترین کتابی که سیمای خانواده گی، روابط خویشاوندی و نزدیکان خانواده­ی یحیی خان را به­نیکی ترسیم نموده و معلومات ارزنده و مستندی درباره­ی آنان گردآورده است، جلد دوم افغانستان درمسیر تاریخ میرغلام محمد غبارست. بحث داکتر محمد اکرم عثمان در سایت زنده­گی نیز با آوردن اطلاعات تازه درین مورد، جالب دقت است. همچنان تأملات داکترسیدعبدالله کاظم که با استفاده از منابع بیشتر و منجمله کتاب آتش در افغانستان دیه تالی استوارت و افزودن معلومات جدیدتر نوشته شده است، سخنان غبار را تأیید و تکمیل کرده است.

٣ ـ  کشککی، برهان الدین. نادر افغان. کابل: ریاست عمومی مطابع. ١٣١٠خ. صص ١٢ ـ ١٣.

٤ - کاظم، داکتر سیدعبدالله. زنان افغان زیر فشار عنعنه وتجدد. کالیفرنیا: مؤلف. ٢٠٠٥ م. ص ٢٠٦.

٥ ـ غلام فاروق عثمان فرزند محمدعثمان خان در ٢٦ محرم سال ١٣٢٢ هجری قمری در کوچه­ی خوابگاه کابل به دنیا آمده بود، در ١٣٥٢ ش چشم از جهان پوشید. نخستین همسر او زبیده دختر محمد عزیزخان و برادرزاده­ی نادرخان بود. زمانی که مناسبات شاه امان الله با نادرخان تیره شد، غلام فاروق عثمان احتمالا به جرم وابستگی به گروه نادرخان، مدت کوتاهی به زندان افتاد، و زمانی­که، امیر حبیب الله کلکانی پدر او ـ محمد عثمان ـ را اعدام کرد، غلام فاروق خان به هند بریتانوی پناه برد و در آنجا با همدستی عبد الحسین عزیز و محمد عثمان امیر، در صدد تشکیل گروهی به طرفداری امان الله خان بر آمدند؛ و این اقدام مقارن زمانی بود که شاه امان الله ناگزیر به ترک سلطنت و سیاست گردیده؛ رهسپار اروپا بود. نادرخان که اندکی پس از آن به همراهی برادرانش فعالیت­های سیاسی شانرا در خاک هند بریتانوی آغاز کرد، غلام فاروق عثمان به­آنها پیوست. (به نقل از یادداشت های داکتر اکرم عثمان و با اظهار سپاس از ایشان که نقلی بخشی ازین یادداشت های شان را برای نگارنده فرستادند.)

٦ - عثمان، داکترمحمداکرم. مصاحبه با  فرید سیاوش. سایت زندگی. قسمت سی وسوم. به آدرس:    zendagi.com

منابع زبان انگلیسی برای معلومات فشرده پیرامون نادرشاه :

- Stewart.Djea Talley : Fire in Afganistan.London, 1914-1929.

- Adamec, Ludwig W. Who’s Who of Afganistan. Austeria. 1975. p 198.

٧ – غبار، میر غلام محمد. افغانستان درمسیر تاریخ.  جلد دوم . ص 30 . کابل: مهتمم وناشر حشمت خلیل غبار. ویرجینا . ایالات متحده ی امریکا . جون 1999

٨ – همانجا. ص ٣٤.

٩ – سوانح اعلیحضرت غازی. سالنامۀ کابل . کابل: انجمن ادبی.  ١٣١١ ص ٢.

١٠ ـ استثنای دیگری را که درین زمینه و همدرین عهد دیده میتوانیم، فرزندان سپه سالارغلام حیدرخان چرخی است. ولی اینها که پرورش یافته­ی دربار امیر عبدالرحمن و امیر حبیب الله بودند، با روحیه­ی وفاداری به دولت تا آخرین لحظات نیز به دستگاه سلطنت وفادار ماندند .

١١ - اسناد لویه جرگه­ی سال ١٣٠٣ خورشیدی.  ص ٣٩٣.

١٢ - شاه ولیخان، مارشال. یادداشت های من. کابل: مطبعه دولتی.   صص- ٥٦  -  ٥٤.

١٣ - انیس، محی الدین. بحران و نجات. کابل: مطبعۀ انیس. 1310 خورشیدی .  ص ١٤٠.

١٤ - شیون، محمد رحیم. برگهایی از تاریخ معاصر افغانستان. برگردان از متن روسی: غلام سخی غیرت. مرتب: عبدالشکور حکم . پشاور: مرکز نشراتی  فضل. چاپ دوم . ٢٠٠١م.  ص ١٠٩.

١٥ - بحران و نجات. ص ١٤٥.

١٦ - از صحبت های جناب آهنگ با نویسندۀ این سطور.

١٧ – جریان محاکمات همراه با لزوم دیدهای دربار سلطنتی نخستین بارزیر عنوان پایان منتشر شد: عطأالله  منشی (مدون). راجع به محاکمۀ خائنین ملی وغداران مملکت. کابل: ریاست دیوان عالی. ١٣٠٩ خورشیدی. در سال  زیر عنوان " محاکمه خائنان ملی " در پشاور تجدید چتاپ شده است .

     نادرخان با کشانیدن پای دوتن از شخصیت­های نامداری چون جنرال محمد ولی بدخشی و جنرال محمود سامی به "محاکمه"؛ خواسته بود دو هدف را به یک تیر بکوبد: نخست آنکه گویا خواسته بود  نشان بدهد که سیر عادلانه­ی محاکمات را  رعایت می نماید؛ و دو دیگر اینکه با محاکمه­ی محمدولی خان در پهلوی محمود سامی می­خواست این مطلب را القأ نماید که گویا هردو نفر به یک سطح قرار داشته اند که این توهینی بود به شخصیت پاک و منزه­ی محمد ولی خان؛ زیرا محمود سامی بغدادی قوماندان قوای مرکز عهد امانی با آنکه در امور عسکری استاد شاه امان الله و برادرش عنایت الله معین السلطنه­ی عهد سراجیه بود و در ساختن اردوی مدرن افغانستان سهم مهمی داشت؛ و حتی کتاب های درسی فراوانی برای اردو نوشت که تعدادی از آنها همین حالا در سایت دیجیتال افغانستان به آدرس http://afghanistandl.nyu.edu/  موجود است؛ مانند:

- صرف ونحو فارسی به طرز جدید

- پروغرام فن انداخت

- جغرافیای عسکری

- تعلیم نامه­ی مخابره

- پروغرام علم حساب برای شاگردان مکاتب عسکری

و اما گویند که این شخص دانشمند به سبب نکات عدم پذیرش مردم در سلوک شخصی­اش، چون غرور بیجای و اتهام داشتن روابط با خارج از کشور؛ محبوبیت مردمی نداشت؛ ولی در دوره­ی کار با نادرخان در وزارت حربیه با او هم­نظر نبود؛ و در بسا موارد با نظریات غیر مسلکی نادرخان در اردو به مخالف بر می خاست. از همین سبب بود که این شاه پرعقده وی را به دار آویخت.

     ناگفته نباید گذاشت که پیرامون این دو شخصیت و محاکمه­ی فرمایشی شان مقالات زیادی نوشته است. در سلسله مقالاتی که ماهر سامی پسر جنرال محمود سامی در سال ١٩٩٨ در هفته نامه­ی امید منتشره­ی امریکا به­چاپ سپرد؛ نکات ناگفته­ی زیادی مطرح گردیده و اسناد جالبی به نشر رسیده است که تقریباً همه آنها در کتاب «محمود سامی پاشا» جناب داکترعنایت الله شهرانی نقل گردیده اند. جریان محاکمه­ی این دو تن نیز به صورت کامل در کتاب دیگر داکتر شهرانی زیر عنوان « شاه محمد ولیخان دروازی» نقل گردیده است. خوانند ی علاقمند را برای آگاهی درباره­ی این دو شخصیت و جریان محاکمه­ی شان و پیامد آن به این دو کتاب رجوع می دهیم:

-  شاه محمد ولیخان دروازی وکیل اعلیحضرت امیر امان الله خان. ویراستار: برهان الدین نامق. کانون فرهنگی قزیل چوپان. زمستان ١٣٨٥.

-  محمود سامی پاشا، مشاور نظامی اعلیحضرت شاه امان الله خان غازی. مرکز فرهنگی قزل چوپان. ١٣٨٧ خورشیدی.

 این دو کتاب بهترین سرچشمه برای رسیدن به انگیزه­های نادرخان و شناخت محمد ولی خان و محمود سامی اند. نگارنده­ی این سطرها، پس از مطالعه­ی آنها از انتشار نبشته­یی زیرعنوان «در حاشیۀ محاکمه­ی خائنین» صرفنظرنمودم.

١٨ - چرخی، خالد صدیق. خاطراتم کولن. جرمنی .  چاپخانه مرتضوی .سال 2007 .صص 16- 18  

١٩ -  سالنامه کابل. سال ١٣١١ش. ص ٢.

٢٠ - همانجا.

٢١ - افغانستان درمسیرتاریخ.  ص ٢/٦١.

٢٢ - فرهنگ، میرمحمد صدیق. افغانستان درپنج قرن اخیر.  ص ٤١٥.

٢٣ - افغانستان درمسیر تاریخ. ٢/٥٦. به استناد روزنامه­ی دولتی اصلاح. شماره ٨٣ مورخ ١٨عقرب.  1311

٢٤ - پوهنيار، سيد مسعود. ظهور مشروطيت و قربانيان استبداد در افغانستان. پشاور: كتابخانه­ي سبا. ١٣٧٦. صص ٢/20، و 117 ـ 120.          

 ٢٥ - غفوری، عبدالصبور. سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعۀ ارگ. پشاور: انتشارات آرش. سال1380 خورشیدی .  ص ٢٠٧.

٢٦ - افغانستان درمسیر تاریخ. جلد دوم. ص ٢/ ١٣٢.

 

نصیر مهرین

هامبورگ / جرمنی

دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط   | 

    مکر و فریب نادرخان در برابر نیروهای بالفعل مسلحی مانند قوای حبیب الله کلکانی و یارانش تا زیرپای نهادن تعهدی که در حاشیه­ی صفحه­ی قرآن بسته بود؛ وضاحت بسیار دارد. او برای جلب اعتماد حبیب الله و یارانش، برادر خویش شاه محمود را که در دوران پادشاهی امیر حبیب الله کلکانی به دربار او در کابل حضور داشت؛ با اماننامه و تعهد کتبی دایر بر عدم اذیت آنها در حاشیه­ی قرآن، نزد او به شمالی فرستاد و ایشان نیز با اطمینان به آن سوگند بزرگ نادرشاه، به­تاریخ اول عقرب ١٣٠٨خورشیدی به کابل آمدند؛ اما هنوز ده روز نگذشته بود که امر اعدام شان به اجرا درآمد.  نادرخان به اینهم بسنده نکرد؛ زیرا به نیکی میدانست که این تعهدشکنی­اش بدون ابراز مخالفت و انزجار قلبی مردم متدین کشور نخواهد ماند، لذا پای آرزومندی ملیشه­های پکتیا را برای کشتن حبیب­الله و یارانش درمیان کشید. و به آن وسیله خوشنودی بخشی از مردم پکتیا و نارضایتی مردم شمالی را دامن زد .

     نادرخان با آنکه مردم شمالی را با قساوت بیمانندی کوبیده بود، با اجبار و کاربرد حیل گوناگون از آنها بیعت گرفت و برای ترور شخصیت و از میان برداشتن جنرال محمد ولی بدخشی وکیل سلطنت شاه امان لله، عریضه جعلی از طرف مردمان آن سامان که زیر فشار سخت و طاقت سوز قرار داشتند؛ تهیه دید. درآن عریضه­ی جعلی چنان وانمود گردیده بود که گویا این محمد ولیخان بود که با همدستی و تشویق حبیب الله کلکانی زمینه های رشد شورش و سقوط نظام امانی را فراهم آورد. پس محمود سامی و محمدولیخا­ن­را روی صحنه­هایی از نمایش سیاسی آورده؛ محاکمات فرمایشی ومحیلانه دایرکردند.١٧  چنان ادعاها و نمایشات مسخره واکنش شدید روشنفکران را برانگیخت و چنان بازتاب وسیعی یافت که رژیم نادری از نتایج و اثرات آن قادر به از بین بردن جنرال محمد ولی بدخشی کفیل مقام پادشاهی عهد امانی نشد و به صدور حکم هشت سال زندان برای او بسنده کرد. اما چهار سال پس از آن، نادرخان با مساعد دیدن زمینه، بدون کدام محاکمه این بزرگمرد تاریخ معاصر مارا به چوبه­ی دار آویخت و با این کارش یکی از سرسخت ترین دشمنان استعمار و یکی از بهترین حامیان استقلال کشور را از سر راهش برداشت.

    با آنکه اختلاف نادرخان با جنرال محمدولی بدخشی و جنرال محمود سامی ریشه در مناسبات شان در هنگام همکاری در وزارت حربیه داشت که منبع آن درجناح بندی­های دوره­ی پادشاهی امان الله خان سراغ گردیده می­تواند؛ ولی استشاره­ی دولت انگلیس را درین امر نمی توان از نظر دور داشت. چی آن چی که در بین مردم معروف است به همین انگیزه ارتباط می­گیرد.

     در همین سلسله، نادرخان برای جلب اطمینان جنرال غلام نبی چرخی ـ یکی از دولتمردان بلندپایه و بلند آوازه­ی دیگر دوره­ی امانی، بازهم برادر دیگر خویش، شاه ولی را نزد او به­اروپا فرستاده برای همکاری با دولت جدید و مشوره برای حل معضلات جاری کشور دعوتش کرد. جنرال غلام نبی چرخی نیز دعوت او را پذیرفته، به کابل برگشت ولی به­تاریخ شانزدهم عقرب ١٣١١خورشیدی، به دستور مستقیم نادرخان و جلو چشمان او و برخی از اعضای خانواده­ی با قنداغ کاری محافظین نادر، فجیعانه به قتل رسید.  ١٨

     یکی دیگر از فریب کاریهای نادرخان این بود که پس از غصب قدرت سیاسی، طی ابلاغ خط مشی حکومت خویش، تمام کوشش را به کاربرد تا نظام خودکامه­ی خانوادگی ـ مطلق­العنانی خود را رنگ و آرایش مذهبی بدهد؛ چنانکه در نخستین ماده­ی خط مشی حکومتش، مذهب حنفی را ستوده و عملا ً مذهب جعفری را در معرض تبعیض و ستم گذاشت . در آن ماده می گوید: «حکومت موجوده، موافق به احکام دین مقدس اسلام و مذهب مذهب حنفی، امور مملکت را اداره و اجرا خواهد کرد. و برای اینکه شریعت غرای محمدی(ص) در امور مملکتی قایم و دایم باشد، ریاست شورای ملی و وزارت عدلیه مسؤول میباشند. شعبۀ احتساب از امور لازمی این حکومت است؛ بیک صورت منظم این شعبه دایرخواهد شد. موافق به احکام دین، اهالی افغانستان بدون امتیاز قومیت و نژاد باهم برادر و در حقوق مساوی یکدیگرشناخته می­شوند، حجاب در افغانستان موافق به­دین و شریعت محمدی صلی الله علیه و سلم قایم خواهد بود.١٩                                

     نادرشاه بدینوسیله با یک تیرِمادۀ خط­ ­مشی خویش، چندین هدف را نشانه گرفته بود. نخست تداوم  رسمیت مذهب حنفی و زیرپای نهادن حقوق حقۀ مذهبی دارنده گان مذهب جعفری در افغانستان . دوم خوشنودی بخش­های از شورشیانی که علیه نظام امانی و مخالف مذهب جعفری بودند. سوم با دایر نمودن شعبه­ی احتساب خواست به ملاهای ساده باور تفهیم نماید که با دایر نمودن آن شعبه، حکومت وی در اداره­ی امور بر طبق شریعت محمدی رفتار می نماید. چهارم، در حالی که در آغاز تبعیض و ستمی را نهادینه می نمود، در سطر بعدی  همان ماده­ی قانون خویش، به­گونه­یی فریبنده ادعای "بدون امتیاز قومیت و نژاد و با هم برادر" بودن اهالی افغانستان را دارد.

     جای دادن نمادین برخی از روحانیون متنفذ در قدرت و رعایت بسا ازموارد محافظه کارانه برای تثبیت و تحکیم  قدرت از همان اهمیت موضوع نزد شاه منشأ می­گرفت. و از سوی دیگر درماده­ی نهم همان خط مشی می بینیم که او، بگونه­ی اغواگرانه کوشیده است که نظام استبدادی خانوادگی را با مقولۀ انتخابات و وکلای شورا بیاراید. چنانکه آورده است: «شورای ملت: وکلای ملت از تمام اهالی بمرکز میرسند. صورت انتخاب بطور سابق بوده، وکلا را  اهالی از دانشمندان و علما و صادقان و بهی­خواهان که ملت برآ نها اعتماد کلی داشته باشد، انتخاب خواهند کرد. وزرای دولت و حکام مسئوول، وکلای ملت خواهند بود. ریاست شورا حق تفتیش خواهد داشت و رئیس شورای ملت از طرف وکلای ملت انتخاب میشود.٢٠

     ظواهر این قانون را چنان آراسته بودند که گویا حکومت دمکراتی وجود دارد که دارای قوه­ی مقننه است و قوۀ اجرائیه نزد آن مسئول میباشد. در حالیکه شاه و برادرانش اختیاردار جان و مال مردم بودند؛ وهیچ نوع انتخابات آزاد و نظارت قوه­ی مقننه­یی بر اعمال مستبدانه­ی آنها حضوری نداشت. این چنین فریبکاری که در بسا از کشورها وجود داشته است، به مراتب خطرناکتر از حکومتداری مستبدینی است که انتخابات، وکلا  و نظارت قوه­ی مقننه رابرسمیت نمی شناسند.

     هیچگونه سند و مدرکی در اختیار نیست که مطابق آنچه که در ماده­ی نهم خط مشی نادرشاه آمده است، انتخاباتی در کشورصورت گرفته باشد.  در حالیکه مدارک و اسناد بیشماری را در اختیار داریم که شاه و برادرانش حکومت مطلقه­ی استبدادی و خاندانی را بر مردم اعمال می نمودند. آنچه را زیر نام شورا داشتند، تجمع افرادی بود که در زیر سایه­ی برچه و خونریزیهای بی محابای حکومت جمع می شدند. با آنکه شاه و برادرانش میدانستند که این ترفند، نه مردم جامعه و نه جهان را فریب داده می­تواند، با آنهم بگونه­ی شرم آوری یک­عده از انسانهای فاقد اراده را برای صحه گذاری تصامیم خویش، زیرنام شورایملی در کابل جمع میکردند تا این قصد را نیز نشان بدهند که در جمیع کارکردهای آنها نظر این نماینده­گان و مشوره­ی اهالی کشور نیز سهیم بوده است ؟!

     مشاوره­ی زمامداران مستبد و مطلق­العنان با برخی عناصر مجرب  و متنفذ  و روحانیون، پیشینه­یی دارد که غالبا ً آرزوی زمامدار خودکامه، تایید لزومدیدهایش بوده است، اما سخن از انتخابات وکلا و شورایی که وزرای دولت و حکام نزد آنها مسئول باشند، ابزاری فریبنده­ی نادرشاه و برادرانش بود که میتواند به فریبکاری سیاسی آنها بیشتر ره ببرد.  نادرشاه و برادرانش با این­گونه ترفندهای سیاسی و فریبنده، زیان دیگری که به­جامعه رسانیدند، آن بود که درک نادرستی از شورا و انتخابات را برای مردم افغانسنان ایجاد کردید.

 

نصیر مهرین

هامبورگ / جرمنی

دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط   | 

              به­تصویر کشیدن استبداد نادرخان را از دست یازیدن او به­ستانیدن جان شخصیت­های مطرح  کشور می­آغازیم :

    نادر به­ساده­گی دستور می­داد که فلان اشخاص را دستگیر نموده، سپس به­دار بزنید؛ یا فلان کس را همین حالا و در حضور همه چاماری نمایید. با درنگی بر عمق چنین اوامر و دستورات، ملتفت خواهیم شد که صدور دساتیر قتل به شیوه­های فجیعانه توسط پادشاهی تازه به­قدرت رسیده­یی که هنوز نیاز به تأیید مردم داشته محتاج پشتیبانی افراد و نیروهای سیاسی جامعه بود، مُهر و نشان مطلقیت دیرینه و استبداد تاریخی را در پیشانی داشته؛ شیوه­ی حکومتداری را با ویژه­گی­های قرون وسطایی اش به نمایش میگیرد؛ زیرا چنین رویکردی در درازنای تاریخ حاکمیت فقط به­وسیله­ خودکامه­گان و جباران گاهنامه­ی جامعه­ی بشری اعمال گردیده است و بس؛ و نادرخان نیز با اتخاذ چنان راه و روشی، نشان داد که نُماد استبداد و میراثدار مطلقیت است؛ یعنی جامعه­ی ما طی سده­های پیهم، شاهد حضور چنان ساختاری بوده است که شاه و امیرش صلاحیت نگهداشت و یا پایان­دهی جان مردم و تاراج داشته­های آنها را تمثیل میکرده اند. نادرخان هم پس از رسیدن به­قدرت، کوشید که با پذیرش همان ساختار سنتی فکری به ایجاد نهادهای اجرایی آن بپردازد و در اوضاع تاریخی تا حدودی متفاوت، نظام خودکامه را به تمثیل گرفته در راه نهادینه ساختن آن تلاش ورزد.  پس دور از انتظار نیست که در نفس چنان لزومدیدی، می­نگریم که تصمیم شاه مطلق­است؛ اداره­ی امور در دست شخص اوست؛ محدودیت قانونی که صلاحیت اورا مشروط کند، وجود ندارد. در نتیجه رأی، فکر و اندیشیده گیهای خویش را با هر وسیله­ی ممکن به کرسی می­نشاند؛ و در ادامه­ی چنین امری به نابودی عناصر مخالف و دست بردن به گلوی کسانی پرداخت که سربه تن شان می ارزید. در همین سلسله، چاشتگاهی در قصرشاهانه­ی خویش دستور داد که به زنده گی عبدالرحمان لودین (١٢٧٢- ١٣٠٩ خورشیدی/١٨٩٣- ١٩٠٣م)  پایان داده شود. او دستور مرگ انسانی را داد که چون گل نوشگفته یی بود و با توجه به آنچه در دیدارخویش با مدارک مربوط به او، نگریسته ایم و در صفحات پسین خواهیم آ ورد، به شگوفه نشستن های بسیاری را میشد ازاو انتظار داشت.

     در نتیجه­ی امر شاه و مرگ لودین، جامعه­ی ترقیخواهان ما، آن مرد سیاست ، ادب رزمی و انتقادی، انسان متوسل به قدم و قلم و مبارز نترس و جسور را از دست داد. جامعه به فقدان کسی  روبرو گشت که آگاهی سیاسی و ادبی اش در گفتارها و نوشتارهای وی جلوه­های متبارز روشنفکرانه داشت و در جسارت و سخن به موقع گفتن او نیز تجلی می یافت. هنگامی که می­نگریم، شاه سنگدل، آن گل بهار و خزان دیده را پرپر کرد، تنها نشان دادن چهره­ی کلی استبداد رأی شاه به دریافت چرای قتل پاسخ نمی دهد. میشود گفت که نادرخان اداره­ی امور را در دست گرفته بود و بدلیل اعتقاد به نظام استبدادی چنان اوامری میداد. اما اگر بازهم  این سؤال مخالفت­آمیز فریادی را برمی آورد که چرا ؟ و پاسخ جویی به آن، هم نیازمند نشان دادن استبدا نادر خان است؛ ولی بسنده نیست. زیرا عطف به  استبداد شناسی و از جمله استبداد شناسی مورد نظرما، مستلزم دریافت ویژگیهایی از خاستگاه ها، و تشخیص رنگ و بوی مکانی و زمانی آنست. نتیجۀ مکثی که ازین موارد پیرامون استبداد نادرخان بدست می آیــد، درآغاز نشاندهنده­ی دوعنصرست :

-  عنصرترس که حاکی ازضعف نظام نادری بود.

-  اشتباهات فعالان سیاسی، زمینه­ی مساعدی را در اختیار مطلقیت شاه می گذاشت .

     زمینه­ی توفیق و غلبۀ عنصر نخستین را، اشتباه و توَهُمی مساعدترنموده است که نـُماد آن را  در برداشت­ها و موضعگیری لودین ویاران او آورده ایم. تصور ما اینست که بیشترینه پرداخت­ها به استبداد نادرخان، به این زمینه معطوف نبوده اند. و آن اینست که در قلمرو شناخت لازم هنوز دچار نارسایی و کمبودهای قابل بحث بیشتر هستیم .

     در گستره­ی این بحث، گفتنی است که بدون تردید، اشکال نظام های استبدادی درافغانستان و جهان هنگام دست بردن به جان ومال مردم، خواستگاه­های مشخص زمانی، ذوقی، عقیدتی ، و بارهای مشخص اجتماعی داشته اند. پاسخ مشخص به این سوال را که چرانادر خان دست کشتار شخصیت های مهم برد؟ با دریافت همین مشخصات میتوان بدست آورد. به­سخنی دیگر، لازمست که برای دنبال نمودن جریان آسیب­پذیری جامعه، استبداد و در زمینۀ بحث مورد نظرما، استبداد نادرخان را با ابعادی از ویژه­گی­های آن بشناسیم. ولی با دیدن تنها استبداد نادرشاهی وهراستبداد دیگری، برآیند کار نتیجه یابی تا هنگامی ناقص خواهد بود که جانب قربانیان او شناخته نشوند. تاریخ ما تا حال صرف به همان یادآوری از استبداد دولتی بسنده نموده است.  کمبودها و نارسایی های نهفته درعنصـــر مخالف که در سطح اشتباه ، کمک کننده­ی استبداد بوده است؛ در معرض ارزیابی قرارنگرفته است. در حالیکه توجه به این موضوع ، به ویژه پس از تبارز فعالیت های حزبی و یا گونه یی ازآن همواره حایز اهمیت است؛ مسلم است که درآغاز، آنجا که به عدم تحمل استبداد بمثابه­ی صفت مشترک کلیه نظام های جفاکار می رسیم؛ گمانی برجای نمی­ماند که افکارنادرشاه نیز ازهمان ریشه آب نوشیده است . او بنیاد های نظام خویش را برسلب حق انسانهای دیگر، منع و نفی آنها در راه سهمگیری ایشان در اداره­ی امور شکل داد. اما تاریخ کارکردها و بازشناسی آن روند نیاز دارد که ویژه­گی چهره و کارکردهای انسانهایی را نیز دریابیم که برای بقای مبارزاتی خویش می کوشیده اند. بطورمثال، وقتی کسانی که الهام سیاسی خویش را در خودرایی می بینند، با آگاهی، اطلاع و مشاهده­ی حضور کسانی که ظرفیت چرا گفتن را دارند، در نآرامی و ترس به سرمی برند. پس تصمیم می گیرند که آنها را بکشند. در نظام خودکامه­ی نادرخان نگریسته ایم که بیشترین قربانیان او مخالفینی نبوده اند که اقدام به­عملی علیه او نموده باشند. برخلاف، بخشی از قربانیان نظام استبدادی او درچهره های کسانی معرفی میشوند که یا نظاره گر بوده اند و یا حتا از همکاری با نظام وی دریغ نیز نکرده اند. این ویژه گی استبداد نادرخان، و مقایسۀ آن با حاکمیت امیر حبیب الله خان، شاه امان الله خان و امیر حبیب الله کلکانی، نمایانگر درجه­ی شدت و اوج آن گونۀ از حکومتداری است.

     مورد دیگری نیز شایان یادآوریست که هنگام بازشناسی استبداد نادرشاه، تنها به کمبود نقد جامع نظام و قربانیان او مواجه نمی شویم؛ به ویژه نقدی که خاستگاهش بررسی کلیه اشکال استبداد باشد. حین دریافت این کمبود، خاموشی و اغماضی را می یابیم که طرق و راههای تصرف قدرت سیاسی را از طرف نادرخان با دل و جان پذیرفته اند. در حالیکه میان سیاست های حاکم درهدف تصرف قدرت با اعمال سیاست های حکومتی و مستبدانۀ او رابطه­ی ماهوی و ناگسسته یی وجود دارد. این اغماض به ویژه دربرابر آن زمینه­یی ازاقدامات او مشهودست که دارنده­ی بارهای محیلانه­ی قبیله یی و قومی بوده اند. اقداماتی که ترس از تشخیص مکنونات آنرا همواره در لباس حیل سیاسی و کاربرد خشونت همراهی نموده است. ازآنجایی که بعُد قبیله­یی، قومی و منطقه یی کارکردهای نظام او بصورت قصدی وبنابردلیل روشن تأثیر نهادن عوامل قومی در افغانستان، درکارعده یی ازقلمزنان تاریخنگار و کسانی که ادعای رویکرد جامعه شناسانه بر دریافت استبداد داشته اند، به فراموشی سپرده شده است؛ در نتیجه نقد استبداد نادرخان از قلمرو کار ایشان خارج مانده است. همین غفلت و چشم پوشی ناشی از محدودیت قومی در نگرشها و نگارشها بوده است که (به استثنای چند مورد معدود) استنتاج لازم از استبداد نادرخان ارایه داده نشده است. و بسا که با نشان ندادن آن وجه قومی ـ منطقه یی او، حتا دانایانی که انگیزه­ی گسست از کارکرد نادرخان و موضع انتقادی علیه او ندارند؛ بصورت منطقی به مواضع دفاع ازو و نظامش میرسند و این درحالیست که می بینیم، رعایت وجدان وارسته از چنان قید و بندها، هیچ نوع موانعی را نباید در برابر دیده گان پژوهشگر ایجاد نماید. درینصورت، آن چــه را که امیرحبیب الله خان، شاه امان الله خان وامیرحبیب الله کلکانی و کسان دیگری درافغانستان نشان دادند؛ بدون هرنوع مانع ومحدودیت، میتوان نگاشت و مطرح نمود.

     درتوضیح بیشترصفات نادرشاه ، این نکات را خیلی برجسته می یابیم :                                                

١ ـ تزویر و ریا با اتخاذ تاکتیک­ها و سیاست­های ظریفانه­ی دپلوماتیک و موفق؛ چنانکه درین ساحات:

ـ در زمینه­ی اغفالِ مدعیان تاج و تخت، چون امان الله خان و یارانش، والی علی احمد، حضرت محمد صادق مجددی (نورالمشایخ) و امثال آنها.

ـ در زمینه­ی استفاده از عامل منطقه یی ـ قومی با در پیش گرفتن جنگ سمتی- قومی از همان آغاز ورودش به قلمرو قبایل سرحدی هند.

٢ ـ اعمال خشونت در تنظیم امور دولتی.

٣ ـ  شتاب در کاربرد خشونت.

     ٤ ـ انتقام گیری، تعبیت از عامل عقده و عدم فراموش مخالفت­هایی که او و برادرانش در گذشته ها با کارمندان عالیرتبه­ی نظام امانی داشتند  (مانند عقده­گشایی در برابر جنرال محمد ولیخان، جنرال غلام نبی چرخی و خانواده اش، جنرال پینن بیگ خان بدخشی و جنرال زمان خان کنری)

٥ ـ رویکرد به­شیوه­های سنتی مبنی برسپردن اداره­ی اموربه نزدیکان؛ تقسیم قدرت با برادران و در نتیجه ایجاد استبداد خاندانی .  

     تزویر، مکر، حیله و نیرنگ های هنرمندانه و دپلوماتیک، نادرخان را از شروع فعالیتش برای کسب قدرت، زیرنام نجات وطن همراهی نموده است؛ زیرا او پس از آنکه در پنجم دلو ١٣٠٧ شهر نیس فرانسه را ترک نموده به روز نزدهم حوت همانسال به سرحدات افغانسنان رسید؛ با برداشتن نخستین گام­ها در جهت تدارکات نظامی برضد دولت امیر حبیب الله دوم؛ تأکید بر نجات وطن داشت. درحالی که وطن از جانب نیروی اجنبی اشغال نشده بود. بلکه افرادی هیجانی، متأثر از نقش برنامه های دولت و تبلیغ مخالفین آن، به نیروی نظامی تبدیل شده، با استفاده از نارسایی های نظام امانی، زمینه­ی رشد و نمویی یافتند تا قدرت را بدست بیاورند. آنانی که قدرت را بدست آوردند، نیرومند نیز نبودند. بلکه آن ضعف نظام امانی وعدم دفاع مردم ازآن نظام بود که زمینه­ی ورود شان را بکابل وبه ارگ شاهی مساعد گردانید. ازینرو ادعای نجات درق اموس سیاسی ـ فرهنگی محمد نادرخان را باید دربرداشتی دیگری که او از نجات داشت سراغ نمود. با توجه به کارکردهای نادرخان، بهتر آن تواند بود که تعریف نجات را از برداشت و طرز تلقی همیشگی خانواده­های اشرافی در نظر بگیریم که آنان خویشتن را بدلایل بهره­مندی از امتیازات اجتماعی و سیاسی، سزاوار حکمروایی پنداشته، انحصار قدرت را مخصوص خود میدانند؛ و اگر "اصل ونسب" و شجره های پیشینیان ایشان "کریم الطرفین" بوده است، سایه­ی محرک های بیشتر برای نجات قدرت از دست رفته، ایشان را همراهی کرده است. نادرخان نیز با توجه به پیشینه­ی حدود دو سده داشتن قدرت نیاکان خویش، ازآن انگیزه های "نجات" دهی متأثر بود. آن خوی و عادت، ذهنیت مبنی برداشتن همیشه گی قدرت سیاسی را چنان درافکار و آرزوهای ایشان بافته وتنیده بود که از دست رفتن آن را مساوی با از دست رفتن وطن و امنیت می پنداشتند. این چنین است که وقتی حبیب الله کلکانی قدرت را گرفت، افرادی چون نادرخان، در واقع در هیأت فکری و تاریخی خویش به گونه یی ازغصب قدرت بوسیله­ی "بیگانگان" و از دست رفتن وطن مواجه شدند. اما هنرنادرخان دراین بود که مکنونات قلبی و اندیشه­های قبیله یی و دردست داشتن قدرت با ذهنیت سنتی و تاریخی را هرگز اشکارا برزبان نمی آورد. ازینرو در فعالیت های روزمره، زبانی را بکار می برد، که آمیخته با مؤلفه های ظریفانه و دپلوماتیک بود. کاری که در سیاست دستگاه دولتی، توسط او نهادینه و تا امروز نیز مورد کاربرد دولتمردان کشور قرار دارد. باری گمانی نتوان داشت که نارسایی ها، غلط کاری ها و بی کفایتی های نظام امیرحبیب الله کلکانی، به توفیق و پیروزی های نادرخان مساعدت می نمود. همچنان که کلیت اوضاع و ضعف بقیه داعیه داران قدرت، زمینه های رسیدن اورا به کابل هموارتر می کرد. پشتیبانی و اطمینانی را که وی از ناحیه­ی دولت انگلیس داشت، نه تنها فضای مساعدتری ر ابرای رسیدنش به کابل مساعدتر میساخت، بلکه از پیروزی دپلوماسی محیلانه­ی او نیز حکایت دارد. در مورد ادعای ناثواب و نادرست نجات وطن از دست امیر حبیب الله کلکانی، که از طرف نادرخان اصطلاح مروج دزدان سقوی زمان امان الله خان را به عاریت گرفته بود، زمانی میتوان به تردید مواجه شد که زندگی فاقد امنیت و مخاطره آمیز انسانها درهردو نظام مقایسه شوند. درست است که در زمان حکومت نه ماهه­ی حبیب الله کلکان بی کفایتی و نارضایتی حاصله ازآن وجودداشت و رو به گسترش نهاده بود؛ اما آنچه دردوران پس از او اِعمال شد، پهنه یی از بیدادگری های چنان خشن و بی رحمانه را با خود داشت که دولتمردان روستایی و بیسواد عهد حبیب الله کلکانی قدرت به خواب دیدن آن را نیز نداشتند . اگرعدم یادآوری واقعیت های دردناک دوره­ی حبیب الله کلکانی، هر انگیزه و هدفی را که با خود داشته باشد، هر خاستگاهی چون مذهبی ـ دینی ، قومی، سمتی و هر تکیه گاهی که برای دفاع از او در نظرباشد، (حتا عیار نامیدن او) با واقعیت های تلخ حکومتداری وی سازگاری ندارد؛ نادیده گرفتن بنیادهای سیاسی و مظالم برخاسته ازدوره­ی نادرشاهی نیزبارگرانی بردوش وجدان هایی خواهد بود که از یادآوری آنها امتناع می ورزند. هنگام صحبت پیرامون "امنیت" به این موضوع برخواهیم گشت.

     شایان افزودنست که بررسی مسؤولانه و دور از تعصبِ رویش شورش تحت رهبری حبیب الله خادم دین رسول الله؛ و گسترش و پهنا یافتن آن را، در متن کلیت سیاست های دورۀ امانی و در پیوند با بقیه شورشهای چهار گوشۀ افغانستان، میتوان مورد ارزیابی قرار داد؛ بررسیی که مستلزم عطف به جوانب تاریخی و جامعه شناسانه است. اما آنچه پس از پیروزی و«فتوحات نجات بخش» نادرخان در طی چندین دهه­ی پیهم با فحاشی، توهین و تحقیر حریفان او بر کتاب ها تحمیل گردیده است، حاکی از جعلیات فاتحان و فاتح پرورانست. دیدن آن جعلیات از دریچه­ی پاکیزه گی برگهای تاریخ افغانستان، سزاوار ستردن و نکوهیدن است.

 

نصیر مهرین

هامبورگ / جرمنی

دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط   | 

عبدالرحمان لودین

نمادی از فداییان روشنفکر

 فرازهایی از زنده­گانی لودین

   تولد در شهر کابل:  ١٢٧٢خورشیدی.

فرزند سید احمد خان لودین معروف به کاکا، که یکی از مبارزین برجسته­ی ملی و از جمله­ی مشروطه خواهان نخست شمرده می­ شود؛ سی سال عمرش را در محابس سیاسی گذشتانده بود. او نخستین شیوه­ی عصری سوادآموزی را در زندان تدوین نمود و برای نخستین نصاب تعلیمات ابتدایی بنیان گذاشت که به طرز کاکا معروف بود. کاکا سیداحمد تنها در اردوی افغانستان با این شیوه اش دوازده هزار نفر را باسواد ساخته بود.

تحصیلات تا درجه­ی رشدیه­ی لیسه­ی حبیبیه.

عضوگروه "جوانان افغان"  که روشنفکران پیشتاز دیگر آن عهد چون میرغلام محمد غبار، عبدالهادی داوی و امثال شان نیز در آن عضویت داشتند.

عضو تحریریه­ی دومین نشریه­ی چاپی کشور ـ سراج الاخبار ـ از ١٢٩٠ تا زمان توقیف در ١٢٩٧.

آشنا با زبانهای: فارسی، پشتو، ترکی، اردو و اندکی عربی و انگلیسی .

زندانی سیاسی به مدت هشت ماه به­علت سوء قصد مسلحانه بر ­جان امیر حبیب الله  در ١٢ سرطان ١٢٩٧.

عضو هیأت تحریر روزنامه­ی امان افغان: پس از حصول استقلال سیاسی کشور در ١٩١٩م.

عضو نخستین مرکز قانونگزاری افغانستان.
عضو هیات سیاسی افغانستان در بخارا.
رئیس مرکه­ی پشتو.
عضو شرکت کننده در لویه جرگه­ی ١٣٠٣.
کفالت سرمنشی شاه ١٣٠٣، کناره گیری از کار در امور دولتی .
رئیس شهرداری یا بلدیه­ی قندهار ١٣٠٥.
رئیس گمرکات كابل ١٣٠٦- ١٣٠٧.
زندانی سیاسی برای مدت کوتاه در دوره پادشاهی امیر حبیب الله کلکانی در ١٣٠٨.
رئیس شهرداری یا بلدیه­ی کابل در ١٣٠٩/١٩٠٣م.

همدرین سال در سن ٣٧ ساله­گی قرار داشت؛ به دستور نادرشاه در داخل ارگ شاهی تیرباران شد.

 

 

مروری بر گزارش­های مرگ لودین

 

 

         آنچه ازقلم برخی ازنویسنده گان پیرامون مرگ عبدالرحمان لودین تراویده و اکنون در اختیار ماست، حاوی توحید خبر و تصویر یگانه از موضوع اعدام او نیست. میان گزارش­ها تفاوت­هاییست. از آن میان یکی هم اینست که: نادرشاه روزی پس از صرف غذا با شهردار یا رئیس بلدیه­ی شهر کابل ـ عبدالرحمان لودین ـ به نگهبانان شاهی دستور داد که لودین را بکشند. امر او درآن به­اجرا درآمده، جسد بیجان لودین را بر روی خری نهاده به خانه اش بردند. اما چند تن دیگر از صرف غذا چیزی نه­گفته اند. از بقیه گزارشها و فقدان توحید نظر میان آنها، چنین استنباط می­شود که هنگام اجرای امر شاه و شهادت لودین، اشخاص بیشتری حضورنداشته اند. اینکه شاه در کمال آرامش تصمیم خود را عملی نموده، میتواند لزومدید، طرح قبلی و آمادگی اورا نشان دهد. در واقع شاه با آن دیدار، خواسته بود که هنگام صحبت و حتا صرف غذا با لودین، شخص دیگری حضور نداشته باشد؛ درحالیکه هنگام صدور دستور کشتن جنرال غلام نبی چرخی، جمعیتی ناظر صحنه مرگ او بودند و گزارش قتل او با چشم دیدهای غلام جیلانی چرخی که بعدتر اعدام شد ، سازگاری دارد.

     با آنکه عامل مرگ لودین را می­توان در خشم استبدادی شاه نشان داد، اما به منظور دریافت بیشتر اوصاف و فرهنگ سیاسی آن نظام و نماد سیاسی­اش نادرخان؛ لازمست تا نظریات مختلف در مورد این قتل سیاسی و از جمله دلایل حکومت را پهلوی هم قرار دهیم تا به­ راهی به­سوی حقیقت برده بتوانیم. پس نخست از آنچه که دولت درین موضوع گفته است می آغازیم:

     اصلاح، ارگان نشراتی رسمی دولت در شماره ٦٧ مورخ ٣ اسد ١٣٠٩ خود با اطلاعیه­ی کوتاهی که پس از کشته شدن لودین به­نشر سپرد؛ علت محکومیت اورا چنین توضیح داده است: «نظربه خیانتکاریی که از عبدالرحمان رئیس بلدیه، برضد مفاد و مصالح جامعه قولا ً، کتبا ً(؟) و عملا ً در اغتشاش موجود اشرار قریه­ی کلکان و کهدامن بظهور پیوست، مشارالیه محکوم به اعدام گردیده، تفصیلات خیانت او را به شماره­ی آینده به اطلاع خواهیم رسانید. انشأ الله تعالی»١ ولی اندکی پس ازآن وزیر داخله­ی رژیم به منظور توجیه جنایت نادرخان اتهام دیگر بر قربانی او بست؛ چنانکه غبار به عنوان یک شاهد عینی واقعه نوشته است: «محمد گل خان مهمند وزیر داخله، بر منبر مسجد چوب فروشی کابل بالا شده، نطقی دایر بر کفر، زندقه و الحاد عبدالرحمان ایراد کرد و بوتلی را کشیده به مردم نشان داد و گفت: این بوتل شرابی است که از خانه­ی عبدالرحمان بدست آورده ام»٢ ولی سیدقاسم رشتیا مسموعات خویش از زبان سرمنشی­های حضور ظاهرشاه ـ میرزا محمد نوروز و حافظ نورمحمد کهگدای ـ را چنین نوشته که: «چون واقعه­ی شورش دوم سمت شمالی رونما گردید، عبدالرحمان خان رئیس بلدیه کابل، از دولت خواست تا برای حفظ ماتقدم مردم کابل را مسلح سازد. این پیشنهاد، نادرخان را بر او بدگمان ساخت؛ و هنگامی که لودین دساتیر وی را در کتابچه­ی جیبی خود یادداشت می­گرفت، پادشاه دفترچه­ی اش را باخود گرفت و شب همه محتویات آن را خوانده، تمام یادداشت­ها و اشعار انقلابی وی را مطالعه کرد. فردای آن شب عبدالرحمان لودین را به مجلس وزرا احضار نموده، آنچه را که در یادداشت های او مخالف خود یافته بود، همه را بر رخ وی کشیده؛ فی­المجلس امر نمود که اعدامش کنند.»٣

     سید مسعود پوهنیار با روایت دیگری به تکمیل گفته های رشتیا پرداخته؛ و نوشته است که: چون شورش دوم سمت شمالی بوقوع پیوست، عبدالرحمان خان رئیس بلدیه به جهرچی امر کرد که تا به شهر جهر زند که مردم مراقب حفظ امنیت خود باشند؛ زیرا اوضاع اغتشاش آلودست؛ و این کار او نادرخان را برافروخت که عبدالرحمان بی جهت در شهر و بین مردم خوف و هراس تولید می­کند، لذا او را به­حضور خواسته اعدام نمود.علت برافروخته­گی نادرخان مشتبه شدن برعزایم لودین در آن روز های بحرانی بوده است.٤ میرغلام محمد غبار که از دوستان نزدیک و همفکران لودین بود، جزئیات بیشتری ازین رویداد به دست داده و نوشته است که: در مورد عبدالرحمان خان توطئه­یی سازمان داده شد؛ و آن چنین بود که توسط شیراحمد خان تاجر، یکنفر جهرچی را در بدل اجرت واداشتند که از نام عبدالرحمان خان رئیس بلدیه، دربازارهای کابل جهربزند که: «مردم شمالی (کوهدامن وکوهستان) بغاوت کرده و تا نزدیک کابل رسیده اند . شما مردم کابل هوشیار و حاضر به دفاع خود شوید و دکانها را ببندید». حکومت این کار را تحریک مردم از طرف رئیس بلدیه خوانده، خودش را کشت، خانه اش را تفتیش وآثار قلمی اش را ضبط نمود.»٥ روایت رحیم شیون ازین رویداد نیز مؤید نظر دیگر دانشمندانست که نوشته است: «هنگام قیام کوهدامنی ها، عبدالرحمان لودین از نادرشاه تقاضا نمود به اهالی کابل سلاح توزیع شود. گویا برای اینکه شهر را از شورشیان دفاع کنند. برنامۀ اصلی لودین این بود که اهالی را مسلح سازد و در درجه­ی اول نادرشاه را از بین ببرد. اما پادشاه با تردید بدین پیشنهاد نگریست ومی فهمید که لودین مخالف انگلیس و از همکاران امان الله خانست. اداره­ی جاسوسی انگلیس که فعالانه نادرخان را در گرفتن قدرت و پیگرد طرفدارن امان الله یاری میرساند، نیز این مطلب را میدانست. شایع شده بود که قبلاً کتابچه­ی یادداشت حاوی نظریات انقلابی و اشعار مترقی و انتقادی و نوشته های تاریخی عبدالرحمان لودین دزدی شده بود. همین اسناد بهانه بدست داد که نادرخان بعد از سرکوبی قیام کوهدامن او را زندانی کند و در جون سال ١٩٣٠ در محوطه­ی قصردلکشا تیرباران نماید.»٦

     با آنکه برخی از نکات روایات بالا ایجاب می­کند که موارد سره از ناسره جدا شود؛ مانند اینکه لودین درین برهه­ی زمانی زندانی نشده بود. اما مهم آنست که هیچ یک ازین تفاوت­ها، عمل ظالمانه­ی اعدام لودین را توجیه نمی­کند. به­سخن دیگر، ما با حقیقت رویداد اعدام او مواجه هستیم و به­رغم اینکه تناقض و تفاوت­هایی را درین گزارشها می بینیم، همه­ی آنها بر مرگ بی لزوم و مظلومانه­ی یکی از پرشورترین وطنپرستان تاریخ معاصر ما؛ و سیاست استبدادی و غیر انسانی نادرخان گواهی می­دهند؛ و درین میان آنچه که سخت کراهت انگیز جلوه می­کند، سخنرانی وقیحانه­ی محمد گل مهمند است. ادعا نداریم که در جهت تردید ادعای مستهجن و یاوه­ی مهمند ـ وزیر داخله­ی آن نظام ـ  مبنی بر شرابنوشی، لودین سخن بگوییم. زیرا شرابخواره­ها خود در دربار سلطنتتی کم نبوده اند. اما گویی از نظر او فقط یک بوتل و آنهم در منزل لودین دستیاب شده بود. و جزای آن شراب نوشی را شخص شاه پیش از پیدا کردن بوتل در سطح اعدام تعیین نموده بود که حکم شریعت نیز در چنین موردی اعدام نیست. این ادعا را باید از خواستگاه دیگری از فرهنگ جاهلانه­ی مطلقیت و عوامفریبی؛ و از استفاده­ی سؤ از عقاید دینی مردم در نظر گرفت. انتخاب مسجد برای سخنرانی مهمند، بهتر میتواند جانب تکیه سؤ استفاده جویانۀ دربار سلطنتی را آشکارا نماید.

     نباید در زمینه­ی گناه! "شرابخواری" او مکث نمود؛ زیرا تهمتی از قطار تهمت­های شناخته شده و مورد نیاز خودکامه­گان است. آنها بایست در توجیه اعمال ظالمانه­ی خویش چیزی میگفتند. همانگونه که در گذشته­ها برای مخالفین، سخنی تهمت آمیز گفته اند. کارگزاران دولت­های استبدادی و مطلق­العنان متأثر از فرهنگ سیاسی دروغ­آمیز، همواره به کار تهیه­ی دروغ، دوسیه سازی و توطئه چینی علیه مخالفین و نهفتن حقایق کوشیده اند. از میان صدها نمونه، به مثله نمودن و تکه تکه شدن ابن مقفع و به­دار کردن حسنک وزیر میتوان اشاره نمود. اما زمانه­ی امروزی، به صدای برجای مانده­ی حق خواهی و دسیسه ستیزی و علل اصلی اتهامات گوش داده است. گویا حتا ستمکاران نیز بی­اطلاع از محکومیت آن شیوه ها نبوده اند. اما با گناه بیشتر که با آگاهی و اطلاع از عواقب کار، در پی تداوم شیوه­های مورد نیاز استبدا دعمل کرده اند. باری صدراعظم رژیم ـ شاه محمود خان سپهسالار ـ که خود یک تن از درباریان حکومتگر و از گردانندگان چرخ همان نظام شمرده می­شد؛ گفته بود: «ما نمیتوانیم از حقایق انکار کنیم. اگر امروز انکار هم نماییم، فردا اشخاص دیگری پیدا میشوند که حقایق را بیان کنند»٧

     برای برجسته ساختن کاربرد دروغ در حق لودین، می­توان گفت که سخن از دایر نمودن مجلس وزرأ برای استنطاق و یا هم برای شاهد بودن گناه؟ او کمتر پذیرفتنی است و در کنار تردید آن ادعا میشود پرسید که آیا شخصی در آن حدود از آگاهی و تجربه در سیاست و گرمی و سردی روزگار را دیده، چی­گونه اشعار ضد نادرخان و یا طرح­های حزبی خود را در کتابچه یادداشت­های دولتی نزد نادرخان برده بود؟ و آیا این راه و روش که شاه مخالفین خود را در مجلس وزرا و در محضر آنها به­محاکمه بکشاند؛ و همانجا دستور اعدام آنها را صادر نماید چی­قدر پذیرفتنی می نماید؟

     نادرشاه و برادرش محمد هاشم هرگز دست به چنین عملی نزده اند. زیرا برای آنها اعتنا به وزرا اصلاً مطرح نبود. زیرا چینش اعضای کابینه از میان چنان کسانی صورت نگرفته بود که بتوانند در برابر اراده­ی نادرخان و برادرانش ابراز نظر کرده بتوانند و یا از اعدام­های روبه تزاید، شکوه­یی برلب آرند. حکایت میرزا محمدایوب وزیر مالیه هنوز هم زبانزد همه­گانست. چنانکه جناب پوهنیار نوشته است؛ وزیر یادشده در فاتحه­ی خسربره اش میرزا مهدی جان ـ که توسط رژیم اعدام گردیده بود ـ  شرکت جست، فردای آن روز که برای اشتراک در مجلس وزرأ به قصر صدرات رفت، هاشم خان از وی علت اشتراکش در فاتحه را جویا شد. او گفت به سبب رابطه­ی خانواده­گی درین فاتحه شرکت کرده است؛ زیرا متوفا برادر خانمش بود. هاشم خان در حضور وزرای دیگر سیلی محکمی بر روی وزیر مالیه خوابانده او را درحال از وزارت برطرف کرد.٨  پس نه یادداشت­های مخالفت­آمیز و اشعار انقلابی لودین توجیهی برای خشم شاه گردیده می­تواند و نه درخواست مسلح ساختن مردم کابل؛ بلکه علت­ اصلی و اساسی در خصلت استبدادی شاه و نظام او؛ و عدم تحمل ظرفیت­های موجود در زندگی، و تفکرات لودین برای این دستگاه بوده است؛ ورنه اعدام ده­ها تن دیگر که کتابچه­ی یادداشت و دفتر اشعاری نیز نداشتند؛ و تقاضای تسلیحات برای کسی هم نکرده بودند، چه توجیهی داشته می­تواند؟ قول غبار نیز می­تواند مؤید این نظر باشد که استخدام جهرچی را توطئه و اتهامی بیش بر لودین نه­می داند.

     هریکی از گزارشها و تفسیرهای علل مرگ لودین را پذیرا گردیم، حکایت از بیم دولت و دولتمداران از مردم و بی اطمینانی آنها از اوضاع سیاسی حاکم بر جامعه دارد؛ زیرا تشکیل دولت نادری به آن شیوه­ی بسیار عقبگرایانه و زعامت خود نادرشاه برخلاف خواست مردم و به مدد دشمنان خارجی عنعنوی آنها بوده است. پس همین ویژه گی­ها در بسا از اعدام ها و کاربرد شیوه­های مستبدانه، دولت نادری را چون سایه همراهی کرده است. وجود چنین ترس است که نادرشاه نمی­توانست شخصیتی چون عبدالرحمان لودین را حتا برای لحظه­یی نیز تحمل نماید. پس دور از انتظار نه­بود که استبداد نادرشاهی و ترسی که همزاد آن بود، گلوله­های آتشین را به­سینه­ی پرشور لودین حواله نماید. درین حالت مسلم­است، واقعه نگارانی که این خواستگاه را نیابند و یا نخواهند آنرا درنظر آوردند، کارشان  در نهایت به حضور ابهام منتج میشود. د ر مورد لودین و همه قربانیان آن نظام ، باید این سخن «مارک توین بی» را در نظر داشت که گفته بود: «فاتح امتیاز بزرگی دارد، و یکی از چیزهایی که مؤرخ باید مراقب باشد، آنست که قصه­ی گذشته را منحصراً فاتح برای آینده­گان میگوید.»٩ مصداق این گفته را در مورد بحث حاضر با وضاحتی آشکار می بینیم؛ زیرا پس از قتل نادرشاه، ادامه­دهندگان راه و روش او بازهم به­عنوان فاتحان جعال؛ در باره­ی قتل او جعلیاتی را منتشر نموده­اند و همان جعلیات، همین اکنون نیز در کتاب تاریخ صنف نهم مکاتب افغانستان چنین تدریس میشود که: نادرشاه «توسط دشمنان شخصی خود به قتل رسید.»

نصیر مهرین

هامبورگ / جرمنی

دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط   | 

   نادرخان با توجه به وضع بحران زده­ی نظام امانی ـ که تشدید هرچه بهتر آن یکی از آرزوهایش بود ـ برای دنبال کردن مقاصد خویش فرصت طلایی یافته بود؛ و از سوی دگر برای تحقق اهدافش امکانات مقدماتی مهمی را در اختیار داشت که بزرگترین آنها وجود برادران همراز و موافقش بود که از استعداد و امکانات عملی برای سازماندهی عملیات نیز بهره­یی داشتند. برخلاف بقیه اشخاص منفرد و کانونهای خانوادگی متفرق، این مزیت برای  نادرخان، زمینه های صحبت، تفاهم و تصمیم مشترک را ایجاد نمود.١٠ و علت این امر واضح نیز هست؛ زیرا تربیت فرزندان متحد و متفق یکی از ایجابات مبرم جوامع قبیلوی و فیودالی بوده، متضمن بقای خانواده و حفظ منافع اقتصادی و سیاسی آنست؛ ولی این اصل در افغانستان توسط امیر عبدالرحمن به شدت کوبیده شد. امیر برای جلوگیری از سر بالا نمودن فیودالان محلی و سران قبایلی که از داشتن برادران و پسران متعدد و نفوذ محلی برخوردار بودند، یا به سرکوب بی­رحمانه­ی شان پرداخت و یا اینکه یک، یا چند تن از پسران آنها را زیر نام غلام بچه به کابل آورده، به دربارش جا داد؛ تا از یک طرف ازین گونه اشخاص گروگانی به دربار داشته باشد که به سبب او نتوانند دست از پا خطا کنند و از سویی دیگر این افراد را امیر مطابق میل خود، آشنا به آداب درباری و وفادار به­خویشتن تربیت نموده، هم در امور ولایات مربوطه­ی شان در آینده با اطمینان خاطر از آنها کار بگیرد و هم با این عملش، عطش قدرت طلبی خان و ملک و ارباب های محلی را فرو نشاند. ولی خانواده­ی نادر با دوری از وطن در درازای هجده سال سلطنت امیر عبدالرحمن ازین جریان مصئون مانده، موقع آنرا یافتند تا فرزندان شان را به­صورت عنعنوی و مطابق به ایجابات فرهنگ قبیلوی تربیت نمایند و از طرف دیگر همبسته­گی آهنین فرزندان و نواسه­های یحیی خان که شامل فرزندان محمدیوسف و محمدآصف می­گردد، در تاریخ حکمروایان کشور ما، حد اقل طی یکهزار سال گذشته، کاملاً بی­نظیر بوده است. با آنکه برخی ها عامل این وحدت آنها را در مشوقات بیرونی دانسته اند؛ ولی هر عاملی که درین موضوع دخیل باشد؛ چنین همدستی و همیاری نادرخان و برادرانش بود که مسیر تاریخ کشور مارا در یکی از حساسترین برهه­های زمانی تغییر داد؛ چنانکه مهمترین نماد آن را در بهم پیوستن این برادران که عبارت بودند نادرخان، هاشم خان، محمد عزیزخان و شاه­ولیخان، در شهر نیس فرانسه برای برگشت به افغانستان و غصب قدرت دولتی می بینیم.

     نامه­ی شاه امان الله عنوانی نادرخان برای تشویق او به سهمگیری در فعالیت ها جهت حل بحران جاری کشور، موهبت دیگری بود برای تطبیق اهداف پنهانی او؛ و دستآویزی محکمی بود برای اغفال طرفداران امان الله خان. او در حالی که با علم ساختن این سند چنین وانمود می­کرد که به هدف برگشت سلطنت به شاه امان الله عازم کشورست، اما از همان آغاز برعکس توصیه های شاه عمل می­کرد؛ چنانکه او برخلاف خواهش امان الله خان که راه شوروی ـ قندهار را برای برگشت او به افغانستان پیشنهاد نموده بود؛ مطابق لزومدیدها و راهبردهایی شخصی و مشوره­ی مقامات انگلیس، راه هند ـ پکتیا را در پیش گرفت؛ زیرا درین مسیر چشمانداز روشن­تری برای تصرف قدرت سیاسی و زمینه های مساعدتری برای تبارز شخص خود می­دید. جریان حرکت، فعالیت و محتوای شعارهای نادرخان نیز نشانداد که او در صدد استفاده از ارتباطات پیشین خود با سران قبایل و متنفذین سمت جنوبی بود؛ چنین نیز شد و سرانجام او حرکت خویش را با اتکأ به پایگاه ها و هرم های قومی، قبیله یی و منطقه یی سمت و سو داده، با این استفاده ازین حربه، از یکسو شاه امان الله و هوادارانش را در انزوا کشید و از طرف دیگر حبیب الله کلکانی و دولت او را در تنگنا قرار داد. شبکه­ی او ضمن طرح شعار نجات وطن، به بسیج نیروهای قومی از جنوب  و شرق کشور مبادرت ورزید. با آنکه تنش عناصر قبیله یی، روند بسیج قومی را باربار به مشکلات مواجه نموده بود، اما شبکه­ی او با طرق گوناگون به ویژه با نشان دادن دشمن مشترک در کابل، مشکلات را از سر راه خویش برداشتند. اما امان الله خان با اتخاذ یگانه راه مقابله با شورشهای جنوب و شرق کشور، که خسارات جبران ناپذیری را بر نظام او تحمیل کرده بود، درآن مناطق نه از داشتن سازماندهنده­گانی بهره مند بود و نه از شعارهایی بهره می جست که نادر آنها را سر داده بود؛ زیرا شاه امان الله که در درازای ده سال سلطنت خود برای ملت سازی تلاش نموده بود؛ درین مرحله­ی حساس مطرح ساختن شعارهای قومی را خاینانه تفسیر می کرد و به نفع دشمن خارجی می دانست.

       نادرخان با بذل انواع رشوت سیاسی و قومی و وعده­ی امتیازات قبیلوی، رؤسای اقوام و قبایل را به مبارزه دعوت می نمود. اما امان الله خان هنگام تقبیح شورشهای تحت رهبری ملا عبدالرشید و ملا عبدالله کلمات تند و اقدامات شدیدی را علیه اقوام آنها بکاربرده بود. نمونه یی از چنین برخورد امان الله خان را در جلسات پایانی مجلس کبیر ملی یا لویه جرگه­ی سال ١٣٠٣ خورشیدی می­بینیم که در آن هنگام، رئیس شورای دولت، خواهش یکعده از مشایخ و سادات سمت جنوبی عنوانی شاه را مطرح نموده از امان الله خان استدعا میکند که توبه آنها را بپذیرد؛ اما شاه برافروخته شده به بدگویی آنها و اقوام ایشان پرداخته و باربار ا ز درد  دلی ناشی از حرکات آنها بود؛ شکوه آمیز گفت:

ترحــــم بر پلنگ تیز دندان           ستمکاری بود بر گوسفندان

احسان، خوبی و نیکی­هایی که من بالای سمت جنوبی که فی الحال بمقابل من برخاسته اند، کرده ام والله به خاندان پدر خود؛ و به­قوم محمدزایی نکرده ام. اگر کدام گروهی از ایشان برای نمایش اتن ملی هم به­کابل میآمد، در بدل آن غرق پول می گردیدند. بیشترین مانور­های عسکری هم از افراد این قوم بدبخت ترتیب و بدشمن نشان داده میشد. بالاخره از میان تمام ملت افغانستان نگهبان های شخصی خود را نیز از میان این طایفه برگزیدم. . .  سینه­های ملعون شان از اعطای نشانهای وفای بی­وفایی مثل ریگ پراست. مالیه­ی همه شرکت کننده­گان جهاد را برای یکسال معاف کردم ولی ازین احسان فراموش کننده­گان را  تا سه سال . . . اکنون در برابر این همه احسانهای من، این قوم بدبخت، جاهل و محسن کش بر روی من میزنند.  لعنت بر ایشان باد!                  

آرزو داشتم  که  کارطوسهای خریداری شده از خارج، به سینه­ی دشمنان ما بخورد . . . بدا بحال سمت جنوبی که امروز اولین اسلحه­یی که از آنطرف میاید، برای کشتن مردم سمت جنوبی میرود . . . عسکر دلیرم کی را میکشد؟ جهال سمت جنوبی را . . . لازمست که عسکرم آن کافرنعمتان بی ایمان را بکشند. سرزنش و مجازات این طوایف جهالت پیشۀ سمت جنوبی تا حال تأخیر رفته . . . افسوس برین ملت جاهل و این عشایر نادان که خود شان تیشۀ ریشۀ خود شده اند . . .

     امان الله خان که قلبش از شورش مردم جنوبی جریحه­ی سختی برداشته بود؛ به این الفاظ بسنده نه کرده به وکلای حاضر در جلسه­ی سمت جنوبی درین مجلس دستور به­پا برخاستن را صادر می­کند. بنابر گزارش برهان الدین کشککی «تمام وکلای جنوبی به استثنای نماینده­گان اقوام منگل، جدران، سلیمان خیل و برخی از اقوام دیگر آن ولایت از داخل تالار با شرمنده­گی خاصی به پا برخاستند؛ و شاه با عتاب به آنها خطاب نموده گفت: شخص شما را نمی گویم، زیرا شما برای ما خدمت کردید، بلکه اشرار بد هنجار و اقوام جهالت شعار تان را از طرف خود هزارهزار بار لعنت میگویم.١١

     نادرخان و برادرانش نه تنها که از تمام این رویدادها آگاهی داشتند، بلکه خود شاهد جریان آنها نیز بودند؛ پس برخلاف امان الله خان، به دلجویی آن قبایل پرداخته، کوشیدند تا با پیروی از سنت های قبایلی، با تدویر جرگه ها به حل اختلافات عشایر و ایجاد تفاهم بین گروه های قومی دو طرف سرحد پرداخته، آنان را برای حمله به کابل بسیج نمایند.

     بهره گیری از تجارب عهد امانی با اجتناب از لغزش­های او در امور سیاسی و گزینش شیوه­های ایل پروری، در کتاب یادداشتهای مارشال شاه ولیخان بخوبی قابل تشخیص است. با آنکه درین کتاب پاره­یی از جریانات سمت جنوبی پس از گذشت سالها به نوشتار درآمده، که قابل تأمل میباشد؛ خاصه آنکه نویسنده­ی آن خود مارشال شاه ولی خان نبوده، بلکه بنا به گفته­ی خبره­گان کابل، به تقریر او توسط استاد صالح محمد پرونتا به نوشتار آمده است،  اما بذر انگیزه­های استفاده جویی و تحریکاتی که منجر به گردهم آیی قوای جنگی قومی گردیده، و در نتیجه سبب بسیج شدن اقوام علیه همدگر شود، در محتویات این یادداشت­ها بخوبی مشهود است؛ چنانکه ارین جملات: «سپه سالار از همان اول شب، پیغام فرستاده مردم خوست را به یک جرگه­ی ملی دعوت داد. فردا در طلوع آفتاب، نخستین بار جرگه­ی قومی منعقد شد. درینجا بود که اولین سنگ تهداب نجات وطن گذاشته شد. مشران (بزرگان ومتنفذین) هر قوم با دسته­های قومی در جرگه شامل شدند. انجام آرزوهای ما مربوط به فیصله­ی این جرگه ها بود . . . (سپه سالار) مردم را برای یک قیام ملی جهت حفظ آبرو و حفظ نظام و اجتماع و طرد ظلم و جهل دعوت کرد و چنان با شجاعت و ایمان و اطمینان کامل سخن راند که همگان یکباره به شور و شعف درآمدند و کمال آمادگی و قربانی خود را در راه  دفاع وطن و حفظ امنیت و همراهی با نظریات خیرخواهانه­ی سپهسالار اظهار نمودند . . .  سپه سالار، سردار شاه محمود خان غازی را با الله نواز خان به خوست احضار فرمود، مجلس­ها شروع گردید. عاقبت تجویز شد که باید به سه منطقه تقسیم شویم. سردار شاه محمود خان به جاجی برود و آنجا قوای قومی را تشکیل داده خود را به گردیز برساند. من در قبائل منگل بروم و در آنجا ترتیبات گرفته خود را به گردیز برسانم و خود سپهسالار به جدران برود و به اتفاق مردم آنجا به گردیز عزیمت کند. الله نواز خان نیز در معیت سپهسالار باشد . . . هر روز مجلس­های قومی برپا میشد . . .»

در خلال همان جلسات وسخنرانی های تهییجی است که نادرخان رشوه­های لفظی را درپهلوی پخش سلاح تحویل سران قومی میکند: «اول باید شستن دامن تاریخ ما ازین لکه­ی بدنامی باشد. آنگاه مسأله­ی سلطنت خود بدست خود عامه­ی ملت افغانستان فیصله خواهد شد. من می­بینم که اگر بزودی این خانه جنگی و سفاکی رفع نشود، خانه­ی اجدادی ما و شما ویران، کشور برباد و استقلال وطن ما  که شما مـردم جنوبی بیشتربه حصول آن سهم دارید، «!» از دست خواهد رفت . . .» . بیان سپهسالار تأثیرخود را بخشید. ١٢ چنین است پر زدن به کلاه مردم با استفاده از احساسات قومی و بزرگسازی عشایر برای سوء استفاده از احساسات قومی و نیروی جنگی آنها.

     محی الدین انیس نیز در بحران و نجات، به­شوراندن احساسات مردم توسط نادرخان و برادرانش اشاره نمود و نوشته است که: «سردار والا سپهسالار صاحب وهر دو برادر محترم شان، شوراندن احساسات مردم را به عهده گرفته اند.» ١٣

     ازآنجایی­که شایع شده بود، نادرخان برای بازگشت شاه امان الله به­قدرت، تلاش میکند؛ ولی او در موقعیتی قرار نداشت که بتواند با صراحت آنرا تکذیب کند؛ و این به­مسأله­یی مبدل گشته بود که اسباب بروز مشکلات از سوی مخالفین امان الله خان می گردید؛ ولی نادرخان این معضلات را نیزبا زیرکی دفع می­نمود . مثلا ً مردمان دریخیل که ملا عبدالله مشهور از قوم آنها بود، برای عبور سپاه نادرخان از منطقه­ی شان که میان خوست و گردیز واقع بود؛ مشکل ایجاد نمودند. اما نادر که پیشبین چنین رویدادی بود، در پهلوی پرهیز از برخورد نظامی؛ با نصیحت و مسالمت­جویی با آنها، راه ارگون را برای رفتن به گردیز در پیش می گرفت. از سوی دیگر می بینیم که او با مشاهده­ی اختلافات ذات­البینی قبایل و توقعات رقابتجویانه­ی آنها برای دریافت سلاح بیشتر، قطعات را به سه بخش تقسیم نموده، هریکی را زیر رهبری خود و برادرانش قرار می­دهد و راه های جداگانه­ی رسیدن به گردیز را برای هریکی از آنها برمی­گزیند. در ادامه­ی این پیروزی­ها و موفقیت­هایی که در حوزۀ بسیج ملیشیای قومی نصیب نادرخان گردید، بهترست که از پیامدهای آن درسوی دیگر، یعنی درجایی­که هدف انگیزشها و تحریک احساسات را تشکیل میداد؛ نیز آگاهی یابیم . رحیم شیون درین زمینه مینویسد: «هنگام عملیات نادرخان علیه کابل، هسته­ی اساسی نیروهایش را ملیشیای قبایلی انگلیسی و جنگجویان قبایل جنوبی که همه لباس افغانی پوشیده بودند؛ تشکیل میداد. قبل از حمله برکابل، نادرخان به آنان وعده نمود که چون شهرتصرف شد، آن را در اختیار قوا بگذارد که در مدت سه شبانه روز غارت کنند. نادرخان بقول وفا کرد. به­گفته­ی شاهدان عینی، شهر کابل از غارت و تجاوز قوای نادرخان، نسبت به آنچه در دوره­ی حبیب الله خان خساره دیده بود، به مراتب متحمل خسارات بیشتر گردید. نادرخان اعلام داشت که امیر افغانستا ن را جرگه تعیین میکند؛ لاکن تمام نمایش مسخره­ی انتخابات آزاد برای آن بود که ١٤ سپتمبر ١٩٢٩ نادرخان ، نادرشاه و امیر افغانستان شد.»١٤

     نادرخان در زمینه­ی بهره گیری از دین مردم نیز با ظرافت بسیار، راه خویش را از امان الله خان جدا کرده بود. هر قدر ادعای کفر و"لاتی" گری امان الله خان در جامعه جای پذیرش یافت، او با توسل به دین و مذهب سعی نمود، اثبات نماید که اصلاحات او مغایر شعائر دینی و اساسات اسلامی نیست. حتا وقتی که تمامی طرح­ها و برنامه­های اصلاحی را پس گرفت، و به­سخنرانی­های دینی توجه بیشترنمود، درآن چیزی جز اثبات مسلمانی و آرزوی حفظ سلطنت خود را  نمیدید. خوش چانسی نادرخان درآن بود که مُهر اتهام ضدیت با دین را درجبین نداشت، و هیچ نیروی خارجی نیز در پی تخریب او نه­بود تا تبلیغی را درین راستا برعلیه او سازمان دهد. افزون براینکه او خود تظاهر بر دینداری داشت؛ سلاح نیرومند قبیله پروری مناطق جنوب و شرق کشور را دردست گرفت. توفیق او در استفاده ازین سلاح درحدی بود که هیچ کسی پیدا نشد تا برای رهبران شورشیان پیشین که با خواستگاه واحد و تعبیر معین دینی در شمال و جنوب و شرق کشور، شورش­ها را شعله ور نموده بودند، بگوید که " شورشیان مسلمان"  نباید همدیگر را بکشند. ولی توفیق محمد نادرخان در استفاده ازین عامل موجود در جامعه به اندازه یی بود که با داشتن شمشیر قومی ـ منطقه یی، دارنده گان آن سلاح پیشین را که کمر نظام امانی را شکسته بودند، در زیر لوای قومی بسیج نماید. بنابر توجه جدی نادرخان به این عامل بود که درجنوبی، وقتی سخنان مخالفین اصلاحات امان الله خان را می شنید، زیرکانه سعی مینمود توجه شان را به وضع موجود و رسیدن بکابل معطوف دارد. در گزارش چهارم حمل، درشرح ادامۀ کوششهای نادرخان می خوانیم : «سردار والا، وسط اردوی یک قوم منگل قرارگرفته، نطق مفصلی از فلاکت و مصیبت مدهشی که نصیب این مملکت شده است، ایراد نموده، دلایل و براهین مقنعی نسبت به ضرورت اسقاط سقو گذشتاندند. نطق درین بار بیست دقیقه دوام کشید. درین اثنا خطیبی از قوم برخاسته و بعد از اظهارعبارات مانده نباشی از طرف قوم، یک تمهید مطول راجع به مذمت دوره­ی سلطنت امانی نمود. مدار شکایت ونالش او تأسیس مکاتب، تمدید سرک، وضع قانون و رفع حجاب نسوان بود. که بعد از قطار کردن یک عده ازین عیب­ها «؟؟» نتیجه را به تکفیر اوشان رسانید. در حالی که این بیانات، سرداروالا را خیلی به تأثر آورده بود، در اخیر برای اطمینان خاطر این جمعیت بزرگ که متهیج شده بودند، تأکید فرمودند که من غیر از خیر مملکت هیچ منظور و مرادی ندارم.»١٥

     شاهدان عینی مجالس نادرخان می­گویند که او، در برابر مردمانی که بنابر برداشت­های خویش از اصلاحات امانی، شاه را تکفیر می­نمودند، چهره­ی تأثرآمیزی بخود میگرفت؛ زیرا نمی­خواست در برابر سلاح دینی که شاه امان الله را به­زیر کشیده بود؛ به مقابله بپردازد. او امان الله خان را شکست دیده­یی ارزیابی نموده بود که واپسین نفس­های سیاسی خویش را میکشد. اما غافل نبود که امان الله خان پیروانی هم دارد. طرفداران او درهند، نادرخان را تشویق به­خدمت برای امان الله نموده بودند. در داخل کشور نیز طرفداران او کم نبودند. نادر نمی­خواست با برانگیختن آنان­ بر علیه خویش، جبهه­ی دیگری بگشاید.  آنچه برای او اهمیت خاص داشت، از میان برداشتن موفقانه­ی امیر حبیب الله کلکانی بود. ازین سبب نادرخان می­کوشید تا با پنهان داشتن مخالفت خود با شاه امان الله و جلوه نمایی­اش همچو عنصر وفادار به­او در انظار عامه­ی مردم؛ هم ظرفیت­های مخالفین امان الله خان را جز نیروی ذخیره­ی خویش داشته باشد و هم از نیروهای طرفداران او به سود خویش استفاده نماید.

     نادرخان که نمی­توانست با شعارهای اسلامی به بسیج نیرو بر ضد نظام حبیب الله کلکانی بپردازد؛ در دیدارهایش با سران اقوام و قبایل، پیوسته دادن امتیازات بزرگ را به آنها وعده می­داد و گاهی نیز در پهلوی این وعده­ها به ابرازمکنونات قلبی خویش نسبت به امان الله خان وا صلاحات او نیز پرداخته از عدم توجه او به قبایل جنوبی انتقاد می کرد و این نکته نیز برای عده­یی از مردم واضح بود که او از سابق با شاه سر ستیز داشته است.

     دین و قومیت به عنوان دو عامل نیرومند بسیج مردم به علت بافت مستحکم آنها در زیرساخت های جامعه همواره مورد استفاده­ی سیاسی قرار گرفته؛ و بر رویدادهای مهم تاریخ ما پیوسته رنگی و نشانی بر جای گذاشته است. ازهمینرو تا زمان رونما شدن تغییرات اساسی و تحولات بنیادی و حضور یافتن عناصرفکری و معنوی قوی تر فرهنگی طرح اساسی ترین مسایل جامعه را نمیشود بدون این دو عنصر به بحث کشید برای مسایل جاری و یا دیرینه­ی جامعه جدا ازآنها طرح­های بهبودخواهانه ریخت. اهمیت این دو عامل و نقش مؤثر آن­ها را زمانی میتوان بهتر درک کرد که به عنصر توحید دهنده­ی دینی د رجنگ­های ضد متجاوزین درتاریخ افغانستان و استفاده­های سؤ از عامل قومی ـ قبیله­یی در جهت استحکام قدرت های ناجایز حداقل در سده­ی پسین توجه نماییم. با نگاه شتابنده­یی نیز میتوان دریافت که در همین چند دهه­ی پسین نیز نحله­هایی از عوامل دینی و مذهبی وعلایق "ایدئولوژیک" دین ناباور و دین ستیز ماتریالیستی و برعکس آن دین شعاران نیز در متابعت از عامل قومی قرار گرفتند. سالها پیش دیدیم که معتقدان به "تجدید تریبت ایدیالوژیک" زیرنام گسست از گرایش قوم و مذهب، و باورمند به مبارزه­ی طبقاتی و وحدت خلقها، ازتأثیرات واستفاده های عامل قومی ـ منطقه یی برکنار نماندند . زیرا این عامل درجامعه­ی ما ریشه های مستحکمی داشته است. همان ژرفنای ریشه­یی عامل قبیله و قومیت در جامعه­ی ما حاکی است که بسا سیاستمداران و قلمزنان در نهانخانه­ی  ضمیر خود، قومی باقی مانده اند. در برابر آنها جنبش اسلامی ما تفاوت انسان را به جز در تقوای شان نباید در بیابند، چنان در ورطه­ی قوم پرستی و قبیله پروری سقوط کردند که اعتصام به حبل الله را نیز فراموش کردند. ولی یادآوری موضوع بهره برداری نادرخان از سلاح قومی ـ منطقه یی، به معنی عدم توجه او به نقش دین ومذهب و روحانیون بلی­گوی نیست. او درحالی که موازی با بهره­گیری­های سمتی و قومی یا نافذترین و مؤثرترین عوامل، برای رسیدن به­قدرت، از آنها استفاده می نمود؛ پس از غصب و تصرف قدرت، از دین همچون وسیله و ابزاری بسیار مهم استفاده نمود . نشاندن هدف بهره بردارانه در نخستین ماده­ی خط مشی او به وضاحت از سؤ استفاده­ی حکومتش از دین و مذهب حکایت دارد. آوردن موادی چون منع رشوت و شراب نوشی درین خط مشی، بیش از آنکه در مورد حل یک مشکل اجتماعی مطرح شده باشد، جنبه­های تحکیم مبارزه با امان الله خان را داشت؛ در حالیکه اگر نظام او احیاناً آلوده به رشوت­ستانی و شرابنوشی هم بوده باشد؛ با این ترفند، نادرخان او و نظامش را به ترویح این دو امر ضد شرعیت ملزم می سازد؛ یعنی متهم به­همان اعمالی که در نظام نادرشاهی و اخلافش این دو کار، به سان بسا از ناهنجاری­های اجتماعی دیگر با شتاب بیشتری گسترش یافت.  

***

     درزمینه­ی گسترش شبکه­ی تصرف قدرت، ظرفیت های پیشینه­ی فعالانِ نادرخان اهمیت داشت؛ چی آنها توانستند در اندک مدت این شبکه را گسترش وسیعتری داده آنعده از مخالفین و ناراضییان از امان الله خان را وارد حلقه­ی شان سازند که هریکی استعداد، توانایی و امکانات احراز موقعیت های کلیدی این پروسه را داشتند؛ مانند ملک جیلانی چپرهاری و محمد گل مومند در شرق کشور و متنفذین خانواده­ی مجددی که در سرتاسر کشور پراگنده بوده، نفوذ قابل توجهی در بین مردم آن­روزگار داشتند و میتوان گفت که خود شبکه­یی بودند فعال و منظم، و درین موقعیت به بهترین متحدین و سازمان­دهنده گان حرکت نادرخان مبدل گردیدند. افزون براینها، شبکه­ی نادرخان، نایب سالار عبدالرحیم صافی ـ والی مقتدر و نیمه مستقل هرات را ـ  که درشکست طرفداران امان الله خان در شمال و در غرب کشور نقش مهمی داشت ـ  با مهارت عجیبی به بیطرفی کامل کشانید و منفعل نمود .

     نادرخان درتمام راهی که برای رسیدن به کابل در پیش گرفته بود، از نجات وطن گفت. در برابر طرفداران شاه امان الله می­گفت که صاحب تاج و تخت اوست و بدیلی در برابرش وجود ندارد و اما در مقابل مخالفین وی این جمله را به­تکرار بر زبان می­آورد که در باره کسی که باید زمام امور آینده­ی کشور را به­دست بگیرد، انتخاب مشخصی ندارد؛ آنچه که اکنون فکرش را به­خود مشغول داشته فقط اینست که چی گونه باید امیر حبیب الله کلکانی را سرنگون ساخت. او به این طریق بر نیت نهفته در ذهن خویش که برای تصرف قدرت داشت؛ پوشش می­نهاد. با آنکه تمامی امکانات عملی و ارکان سازماندهی او برای رسیدن به تخت شاهی معطوف بود و از آن هدف تبعت می نمود، نادر خویشتن را چنان یک ناجی مردم و خیرخواه وطن جلوه می­داد که هرگز درپی تصرف قدرت نیست؛ و این درحالی بود که شخصیت های اطراف او، طرفدار دوباره به قدرت رسیدن امان الله خان نه­بودند؛ و در لحظات سرنوشت سازی که نیاز خواندن خطبه آن­را حساستر می­نمود، مسلم بود که پادشاهی نادرخان را مطرح می نمودند. طوریکه نتایج اقدامات در فرجام کار نشان داد که چنان نیز کردند و نادرخان به تاریخ بیست دوم میزان ١٣٠٨خورشیدی مطابق شانزدهم اکتوبر ١٩٢٩ میلادی، اعلیحضرت محمد نادرشاه غازی شده بر اورنگ شاهی افغانستان تکیه زد. با آنهم، کثرت و فعال بودن دوستان و طرفداران شاه امان الله در کابل و خارج از افغانستان سبب گردیده بود که در ماه­های نخست، نظام نادری استحکام لازم را نداشته باشد و روی این علت، نادرخان هنوز هم از همان نیرنگ کهنه استفاده می نمود که گویا تلاش دارد که امان الله خان را وادار به برگشت به کشور سازد!  جناب محمدآصف آهنگ از زبان پدر شان شهیدمحمد مهدی خان که مدتی سمت منشی پادشاه را داشت، حکایت میکند که: نادرخان در روزهای نخستین پادشاهی­اش در جواب کسانی­که برای اظهار تبریک و تهنیت به دربارش می آمدند؛ میگفت: «به صاحبش تبریک باشد» ١٦ و به­ این وسیله هنوزهم میخواست برای یکعده از طرفدران امان الله خان برساند که پذیرش مقام شاهی از طرف او مؤقتی است؛ و در ضمن سعی داشت به همین وسیله مخالفین پادشاهی  خویش را نیز تشخیص بدهد.

***

     در نتیجه­ی تاکتیک­های موفقانه اما خونبار نادرخان، نه تنها حبیب الله کلکانی و یارانش شکست دیدند و مردمانی که بیشترین نیروی انسانی و سپاه آن مغضوب نا آگاه از رمز و راز سیاسی او را تشکیل میدادند؛ در معرض آزار، اذیت و تاراج کم مانندی قرار گرفتند؛ بلکه برخی از هواداران شاه مستعفی و مخلوع ـ امان الله غازی ـ اغفال گردیده و در نتیجه، موفق به گشایش جبهۀ دیگری نشدند. حتا کمک­هایی هم برای نادرخان انجام دادند. انتظار منفعلانه­ی غلام نبی چرخی، کمک­های نقدی غلام صدیق چرخی، و مشارکت عملی جنرال شیراحمد چرخی برای نادرخان، ازین نمونه هایند.  زیرا آنها باور نداشتند که نادرخان از نیس فرانسه  با نیت تصرف قدرت حرکت نموده است .  

نصیر مهرین

هامبورگ / جرمنی

دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط   | 

   نادرخان با توجه به وضع بحران زده­ی نظام امانی ـ که تشدید هرچه بهتر آن یکی از آرزوهایش بود ـ برای دنبال کردن مقاصد خویش فرصت طلایی یافته بود؛ و از سوی دگر برای تحقق اهدافش امکانات مقدماتی مهمی را در اختیار داشت که بزرگترین آنها وجود برادران همراز و موافقش بود که از استعداد و امکانات عملی برای سازماندهی عملیات نیز بهره­یی داشتند. برخلاف بقیه اشخاص منفرد و کانونهای خانوادگی متفرق، این مزیت برای  نادرخان، زمینه های صحبت، تفاهم و تصمیم مشترک را ایجاد نمود.١٠ و علت این امر واضح نیز هست؛ زیرا تربیت فرزندان متحد و متفق یکی از ایجابات مبرم جوامع قبیلوی و فیودالی بوده، متضمن بقای خانواده و حفظ منافع اقتصادی و سیاسی آنست؛ ولی این اصل در افغانستان توسط امیر عبدالرحمن به شدت کوبیده شد. امیر برای جلوگیری از سر بالا نمودن فیودالان محلی و سران قبایلی که از داشتن برادران و پسران متعدد و نفوذ محلی برخوردار بودند، یا به سرکوب بی­رحمانه­ی شان پرداخت و یا اینکه یک، یا چند تن از پسران آنها را زیر نام غلام بچه به کابل آورده، به دربارش جا داد؛ تا از یک طرف ازین گونه اشخاص گروگانی به دربار داشته باشد که به سبب او نتوانند دست از پا خطا کنند و از سویی دیگر این افراد را امیر مطابق میل خود، آشنا به آداب درباری و وفادار به­خویشتن تربیت نموده، هم در امور ولایات مربوطه­ی شان در آینده با اطمینان خاطر از آنها کار بگیرد و هم با این عملش، عطش قدرت طلبی خان و ملک و ارباب های محلی را فرو نشاند. ولی خانواده­ی نادر با دوری از وطن در درازای هجده سال سلطنت امیر عبدالرحمن ازین جریان مصئون مانده، موقع آنرا یافتند تا فرزندان شان را به­صورت عنعنوی و مطابق به ایجابات فرهنگ قبیلوی تربیت نمایند و از طرف دیگر همبسته­گی آهنین فرزندان و نواسه­های یحیی خان که شامل فرزندان محمدیوسف و محمدآصف می­گردد، در تاریخ حکمروایان کشور ما، حد اقل طی یکهزار سال گذشته، کاملاً بی­نظیر بوده است. با آنکه برخی ها عامل این وحدت آنها را در مشوقات بیرونی دانسته اند؛ ولی هر عاملی که درین موضوع دخیل باشد؛ چنین همدستی و همیاری نادرخان و برادرانش بود که مسیر تاریخ کشور مارا در یکی از حساسترین برهه­های زمانی تغییر داد؛ چنانکه مهمترین نماد آن را در بهم پیوستن این برادران که عبارت بودند نادرخان، هاشم خان، محمد عزیزخان و شاه­ولیخان، در شهر نیس فرانسه برای برگشت به افغانستان و غصب قدرت دولتی می بینیم.

     نامه­ی شاه امان الله عنوانی نادرخان برای تشویق او به سهمگیری در فعالیت ها جهت حل بحران جاری کشور، موهبت دیگری بود برای تطبیق اهداف پنهانی او؛ و دستآویزی محکمی بود برای اغفال طرفداران امان الله خان. او در حالی که با علم ساختن این سند چنین وانمود می­کرد که به هدف برگشت سلطنت به شاه امان الله عازم کشورست، اما از همان آغاز برعکس توصیه های شاه عمل می­کرد؛ چنانکه او برخلاف خواهش امان الله خان که راه شوروی ـ قندهار را برای برگشت او به افغانستان پیشنهاد نموده بود؛ مطابق لزومدیدها و راهبردهایی شخصی و مشوره­ی مقامات انگلیس، راه هند ـ پکتیا را در پیش گرفت؛ زیرا درین مسیر چشمانداز روشن­تری برای تصرف قدرت سیاسی و زمینه های مساعدتری برای تبارز شخص خود می­دید. جریان حرکت، فعالیت و محتوای شعارهای نادرخان نیز نشانداد که او در صدد استفاده از ارتباطات پیشین خود با سران قبایل و متنفذین سمت جنوبی بود؛ چنین نیز شد و سرانجام او حرکت خویش را با اتکأ به پایگاه ها و هرم های قومی، قبیله یی و منطقه یی سمت و سو داده، با این استفاده ازین حربه، از یکسو شاه امان الله و هوادارانش را در انزوا کشید و از طرف دیگر حبیب الله کلکانی و دولت او را در تنگنا قرار داد. شبکه­ی او ضمن طرح شعار نجات وطن، به بسیج نیروهای قومی از جنوب  و شرق کشور مبادرت ورزید. با آنکه تنش عناصر قبیله یی، روند بسیج قومی را باربار به مشکلات مواجه نموده بود، اما شبکه­ی او با طرق گوناگون به ویژه با نشان دادن دشمن مشترک در کابل، مشکلات را از سر راه خویش برداشتند. اما امان الله خان با اتخاذ یگانه راه مقابله با شورشهای جنوب و شرق کشور، که خسارات جبران ناپذیری را بر نظام او تحمیل کرده بود، درآن مناطق نه از داشتن سازماندهنده­گانی بهره مند بود و نه از شعارهایی بهره می جست که نادر آنها را سر داده بود؛ زیرا شاه امان الله که در درازای ده سال سلطنت خود برای ملت سازی تلاش نموده بود؛ درین مرحله­ی حساس مطرح ساختن شعارهای قومی را خاینانه تفسیر می کرد و به نفع دشمن خارجی می دانست.

       نادرخان با بذل انواع رشوت سیاسی و قومی و وعده­ی امتیازات قبیلوی، رؤسای اقوام و قبایل را به مبارزه دعوت می نمود. اما امان الله خان هنگام تقبیح شورشهای تحت رهبری ملا عبدالرشید و ملا عبدالله کلمات تند و اقدامات شدیدی را علیه اقوام آنها بکاربرده بود. نمونه یی از چنین برخورد امان الله خان را در جلسات پایانی مجلس کبیر ملی یا لویه جرگه­ی سال ١٣٠٣ خورشیدی می­بینیم که در آن هنگام، رئیس شورای دولت، خواهش یکعده از مشایخ و سادات سمت جنوبی عنوانی شاه را مطرح نموده از امان الله خان استدعا میکند که توبه آنها را بپذیرد؛ اما شاه برافروخته شده به بدگویی آنها و اقوام ایشان پرداخته و باربار ا ز درد  دلی ناشی از حرکات آنها بود؛ شکوه آمیز گفت:

ترحــــم بر پلنگ تیز دندان           ستمکاری بود بر گوسفندان

احسان، خوبی و نیکی­هایی که من بالای سمت جنوبی که فی الحال بمقابل من برخاسته اند، کرده ام والله به خاندان پدر خود؛ و به­قوم محمدزایی نکرده ام. اگر کدام گروهی از ایشان برای نمایش اتن ملی هم به­کابل میآمد، در بدل آن غرق پول می گردیدند. بیشترین مانور­های عسکری هم از افراد این قوم بدبخت ترتیب و بدشمن نشان داده میشد. بالاخره از میان تمام ملت افغانستان نگهبان های شخصی خود را نیز از میان این طایفه برگزیدم. . .  سینه­های ملعون شان از اعطای نشانهای وفای بی­وفایی مثل ریگ پراست. مالیه­ی همه شرکت کننده­گان جهاد را برای یکسال معاف کردم ولی ازین احسان فراموش کننده­گان را  تا سه سال . . . اکنون در برابر این همه احسانهای من، این قوم بدبخت، جاهل و محسن کش بر روی من میزنند.  لعنت بر ایشان باد!                  

آرزو داشتم  که  کارطوسهای خریداری شده از خارج، به سینه­ی دشمنان ما بخورد . . . بدا بحال سمت جنوبی که امروز اولین اسلحه­یی که از آنطرف میاید، برای کشتن مردم سمت جنوبی میرود . . . عسکر دلیرم کی را میکشد؟ جهال سمت جنوبی را . . . لازمست که عسکرم آن کافرنعمتان بی ایمان را بکشند. سرزنش و مجازات این طوایف جهالت پیشۀ سمت جنوبی تا حال تأخیر رفته . . . افسوس برین ملت جاهل و این عشایر نادان که خود شان تیشۀ ریشۀ خود شده اند . . .

     امان الله خان که قلبش از شورش مردم جنوبی جریحه­ی سختی برداشته بود؛ به این الفاظ بسنده نه کرده به وکلای حاضر در جلسه­ی سمت جنوبی درین مجلس دستور به­پا برخاستن را صادر می­کند. بنابر گزارش برهان الدین کشککی «تمام وکلای جنوبی به استثنای نماینده­گان اقوام منگل، جدران، سلیمان خیل و برخی از اقوام دیگر آن ولایت از داخل تالار با شرمنده­گی خاصی به پا برخاستند؛ و شاه با عتاب به آنها خطاب نموده گفت: شخص شما را نمی گویم، زیرا شما برای ما خدمت کردید، بلکه اشرار بد هنجار و اقوام جهالت شعار تان را از طرف خود هزارهزار بار لعنت میگویم.١١

     نادرخان و برادرانش نه تنها که از تمام این رویدادها آگاهی داشتند، بلکه خود شاهد جریان آنها نیز بودند؛ پس برخلاف امان الله خان، به دلجویی آن قبایل پرداخته، کوشیدند تا با پیروی از سنت های قبایلی، با تدویر جرگه ها به حل اختلافات عشایر و ایجاد تفاهم بین گروه های قومی دو طرف سرحد پرداخته، آنان را برای حمله به کابل بسیج نمایند.

     بهره گیری از تجارب عهد امانی با اجتناب از لغزش­های او در امور سیاسی و گزینش شیوه­های ایل پروری، در کتاب یادداشتهای مارشال شاه ولیخان بخوبی قابل تشخیص است. با آنکه درین کتاب پاره­یی از جریانات سمت جنوبی پس از گذشت سالها به نوشتار درآمده، که قابل تأمل میباشد؛ خاصه آنکه نویسنده­ی آن خود مارشال شاه ولی خان نبوده، بلکه بنا به گفته­ی خبره­گان کابل، به تقریر او توسط استاد صالح محمد پرونتا به نوشتار آمده است،  اما بذر انگیزه­های استفاده جویی و تحریکاتی که منجر به گردهم آیی قوای جنگی قومی گردیده، و در نتیجه سبب بسیج شدن اقوام علیه همدگر شود، در محتویات این یادداشت­ها بخوبی مشهود است؛ چنانکه ارین جملات: «سپه سالار از همان اول شب، پیغام فرستاده مردم خوست را به یک جرگه­ی ملی دعوت داد. فردا در طلوع آفتاب، نخستین بار جرگه­ی قومی منعقد شد. درینجا بود که اولین سنگ تهداب نجات وطن گذاشته شد. مشران (بزرگان ومتنفذین) هر قوم با دسته­های قومی در جرگه شامل شدند. انجام آرزوهای ما مربوط به فیصله­ی این جرگه ها بود . . . (سپه سالار) مردم را برای یک قیام ملی جهت حفظ آبرو و حفظ نظام و اجتماع و طرد ظلم و جهل دعوت کرد و چنان با شجاعت و ایمان و اطمینان کامل سخن راند که همگان یکباره به شور و شعف درآمدند و کمال آمادگی و قربانی خود را در راه  دفاع وطن و حفظ امنیت و همراهی با نظریات خیرخواهانه­ی سپهسالار اظهار نمودند . . .  سپه سالار، سردار شاه محمود خان غازی را با الله نواز خان به خوست احضار فرمود، مجلس­ها شروع گردید. عاقبت تجویز شد که باید به سه منطقه تقسیم شویم. سردار شاه محمود خان به جاجی برود و آنجا قوای قومی را تشکیل داده خود را به گردیز برساند. من در قبائل منگل بروم و در آنجا ترتیبات گرفته خود را به گردیز برسانم و خود سپهسالار به جدران برود و به اتفاق مردم آنجا به گردیز عزیمت کند. الله نواز خان نیز در معیت سپهسالار باشد . . . هر روز مجلس­های قومی برپا میشد . . .»

در خلال همان جلسات وسخنرانی های تهییجی است که نادرخان رشوه­های لفظی را درپهلوی پخش سلاح تحویل سران قومی میکند: «اول باید شستن دامن تاریخ ما ازین لکه­ی بدنامی باشد. آنگاه مسأله­ی سلطنت خود بدست خود عامه­ی ملت افغانستان فیصله خواهد شد. من می­بینم که اگر بزودی این خانه جنگی و سفاکی رفع نشود، خانه­ی اجدادی ما و شما ویران، کشور برباد و استقلال وطن ما  که شما مـردم جنوبی بیشتربه حصول آن سهم دارید، «!» از دست خواهد رفت . . .» . بیان سپهسالار تأثیرخود را بخشید. ١٢ چنین است پر زدن به کلاه مردم با استفاده از احساسات قومی و بزرگسازی عشایر برای سوء استفاده از احساسات قومی و نیروی جنگی آنها.

     محی الدین انیس نیز در بحران و نجات، به­شوراندن احساسات مردم توسط نادرخان و برادرانش اشاره نمود و نوشته است که: «سردار والا سپهسالار صاحب وهر دو برادر محترم شان، شوراندن احساسات مردم را به عهده گرفته اند.» ١٣

     ازآنجایی­که شایع شده بود، نادرخان برای بازگشت شاه امان الله به­قدرت، تلاش میکند؛ ولی او در موقعیتی قرار نداشت که بتواند با صراحت آنرا تکذیب کند؛ و این به­مسأله­یی مبدل گشته بود که اسباب بروز مشکلات از سوی مخالفین امان الله خان می گردید؛ ولی نادرخان این معضلات را نیزبا زیرکی دفع می­نمود . مثلا ً مردمان دریخیل که ملا عبدالله مشهور از قوم آنها بود، برای عبور سپاه نادرخان از منطقه­ی شان که میان خوست و گردیز واقع بود؛ مشکل ایجاد نمودند. اما نادر که پیشبین چنین رویدادی بود، در پهلوی پرهیز از برخورد نظامی؛ با نصیحت و مسالمت­جویی با آنها، راه ارگون را برای رفتن به گردیز در پیش می گرفت. از سوی دیگر می بینیم که او با مشاهده­ی اختلافات ذات­البینی قبایل و توقعات رقابتجویانه­ی آنها برای دریافت سلاح بیشتر، قطعات را به سه بخش تقسیم نموده، هریکی را زیر رهبری خود و برادرانش قرار می­دهد و راه های جداگانه­ی رسیدن به گردیز را برای هریکی از آنها برمی­گزیند. در ادامه­ی این پیروزی­ها و موفقیت­هایی که در حوزۀ بسیج ملیشیای قومی نصیب نادرخان گردید، بهترست که از پیامدهای آن درسوی دیگر، یعنی درجایی­که هدف انگیزشها و تحریک احساسات را تشکیل میداد؛ نیز آگاهی یابیم . رحیم شیون درین زمینه مینویسد: «هنگام عملیات نادرخان علیه کابل، هسته­ی اساسی نیروهایش را ملیشیای قبایلی انگلیسی و جنگجویان قبایل جنوبی که همه لباس افغانی پوشیده بودند؛ تشکیل میداد. قبل از حمله برکابل، نادرخان به آنان وعده نمود که چون شهرتصرف شد، آن را در اختیار قوا بگذارد که در مدت سه شبانه روز غارت کنند. نادرخان بقول وفا کرد. به­گفته­ی شاهدان عینی، شهر کابل از غارت و تجاوز قوای نادرخان، نسبت به آنچه در دوره­ی حبیب الله خان خساره دیده بود، به مراتب متحمل خسارات بیشتر گردید. نادرخان اعلام داشت که امیر افغانستا ن را جرگه تعیین میکند؛ لاکن تمام نمایش مسخره­ی انتخابات آزاد برای آن بود که ١٤ سپتمبر ١٩٢٩ نادرخان ، نادرشاه و امیر افغانستان شد.»١٤

     نادرخان در زمینه­ی بهره گیری از دین مردم نیز با ظرافت بسیار، راه خویش را از امان الله خان جدا کرده بود. هر قدر ادعای کفر و"لاتی" گری امان الله خان در جامعه جای پذیرش یافت، او با توسل به دین و مذهب سعی نمود، اثبات نماید که اصلاحات او مغایر شعائر دینی و اساسات اسلامی نیست. حتا وقتی که تمامی طرح­ها و برنامه­های اصلاحی را پس گرفت، و به­سخنرانی­های دینی توجه بیشترنمود، درآن چیزی جز اثبات مسلمانی و آرزوی حفظ سلطنت خود را  نمیدید. خوش چانسی نادرخان درآن بود که مُهر اتهام ضدیت با دین را درجبین نداشت، و هیچ نیروی خارجی نیز در پی تخریب او نه­بود تا تبلیغی را درین راستا برعلیه او سازمان دهد. افزون براینکه او خود تظاهر بر دینداری داشت؛ سلاح نیرومند قبیله پروری مناطق جنوب و شرق کشور را دردست گرفت. توفیق او در استفاده ازین سلاح درحدی بود که هیچ کسی پیدا نشد تا برای رهبران شورشیان پیشین که با خواستگاه واحد و تعبیر معین دینی در شمال و جنوب و شرق کشور، شورش­ها را شعله ور نموده بودند، بگوید که " شورشیان مسلمان"  نباید همدیگر را بکشند. ولی توفیق محمد نادرخان در استفاده ازین عامل موجود در جامعه به اندازه یی بود که با داشتن شمشیر قومی ـ منطقه یی، دارنده گان آن سلاح پیشین را که کمر نظام امانی را شکسته بودند، در زیر لوای قومی بسیج نماید. بنابر توجه جدی نادرخان به این عامل بود که درجنوبی، وقتی سخنان مخالفین اصلاحات امان الله خان را می شنید، زیرکانه سعی مینمود توجه شان را به وضع موجود و رسیدن بکابل معطوف دارد. در گزارش چهارم حمل، درشرح ادامۀ کوششهای نادرخان می خوانیم : «سردار والا، وسط اردوی یک قوم منگل قرارگرفته، نطق مفصلی از فلاکت و مصیبت مدهشی که نصیب این مملکت شده است، ایراد نموده، دلایل و براهین مقنعی نسبت به ضرورت اسقاط سقو گذشتاندند. نطق درین بار بیست دقیقه دوام کشید. درین اثنا خطیبی از قوم برخاسته و بعد از اظهارعبارات مانده نباشی از طرف قوم، یک تمهید مطول راجع به مذمت دوره­ی سلطنت امانی نمود. مدار شکایت ونالش او تأسیس مکاتب، تمدید سرک، وضع قانون و رفع حجاب نسوان بود. که بعد از قطار کردن یک عده ازین عیب­ها «؟؟» نتیجه را به تکفیر اوشان رسانید. در حالی که این بیانات، سرداروالا را خیلی به تأثر آورده بود، در اخیر برای اطمینان خاطر این جمعیت بزرگ که متهیج شده بودند، تأکید فرمودند که من غیر از خیر مملکت هیچ منظور و مرادی ندارم.»١٥

     شاهدان عینی مجالس نادرخان می­گویند که او، در برابر مردمانی که بنابر برداشت­های خویش از اصلاحات امانی، شاه را تکفیر می­نمودند، چهره­ی تأثرآمیزی بخود میگرفت؛ زیرا نمی­خواست در برابر سلاح دینی که شاه امان الله را به­زیر کشیده بود؛ به مقابله بپردازد. او امان الله خان را شکست دیده­یی ارزیابی نموده بود که واپسین نفس­های سیاسی خویش را میکشد. اما غافل نبود که امان الله خان پیروانی هم دارد. طرفداران او درهند، نادرخان را تشویق به­خدمت برای امان الله نموده بودند. در داخل کشور نیز طرفداران او کم نبودند. نادر نمی­خواست با برانگیختن آنان­ بر علیه خویش، جبهه­ی دیگری بگشاید.  آنچه برای او اهمیت خاص داشت، از میان برداشتن موفقانه­ی امیر حبیب الله کلکانی بود. ازین سبب نادرخان می­کوشید تا با پنهان داشتن مخالفت خود با شاه امان الله و جلوه نمایی­اش همچو عنصر وفادار به­او در انظار عامه­ی مردم؛ هم ظرفیت­های مخالفین امان الله خان را جز نیروی ذخیره­ی خویش داشته باشد و هم از نیروهای طرفداران او به سود خویش استفاده نماید.

     نادرخان که نمی­توانست با شعارهای اسلامی به بسیج نیرو بر ضد نظام حبیب الله کلکانی بپردازد؛ در دیدارهایش با سران اقوام و قبایل، پیوسته دادن امتیازات بزرگ را به آنها وعده می­داد و گاهی نیز در پهلوی این وعده­ها به ابرازمکنونات قلبی خویش نسبت به امان الله خان وا صلاحات او نیز پرداخته از عدم توجه او به قبایل جنوبی انتقاد می کرد و این نکته نیز برای عده­یی از مردم واضح بود که او از سابق با شاه سر ستیز داشته است.

     دین و قومیت به عنوان دو عامل نیرومند بسیج مردم به علت بافت مستحکم آنها در زیرساخت های جامعه همواره مورد استفاده­ی سیاسی قرار گرفته؛ و بر رویدادهای مهم تاریخ ما پیوسته رنگی و نشانی بر جای گذاشته است. ازهمینرو تا زمان رونما شدن تغییرات اساسی و تحولات بنیادی و حضور یافتن عناصرفکری و معنوی قوی تر فرهنگی طرح اساسی ترین مسایل جامعه را نمیشود بدون این دو عنصر به بحث کشید برای مسایل جاری و یا دیرینه­ی جامعه جدا ازآنها طرح­های بهبودخواهانه ریخت. اهمیت این دو عامل و نقش مؤثر آن­ها را زمانی میتوان بهتر درک کرد که به عنصر توحید دهنده­ی دینی د رجنگ­های ضد متجاوزین درتاریخ افغانستان و استفاده­های سؤ از عامل قومی ـ قبیله­یی در جهت استحکام قدرت های ناجایز حداقل در سده­ی پسین توجه نماییم. با نگاه شتابنده­یی نیز میتوان دریافت که در همین چند دهه­ی پسین نیز نحله­هایی از عوامل دینی و مذهبی وعلایق "ایدئولوژیک" دین ناباور و دین ستیز ماتریالیستی و برعکس آن دین شعاران نیز در متابعت از عامل قومی قرار گرفتند. سالها پیش دیدیم که معتقدان به "تجدید تریبت ایدیالوژیک" زیرنام گسست از گرایش قوم و مذهب، و باورمند به مبارزه­ی طبقاتی و وحدت خلقها، ازتأثیرات واستفاده های عامل قومی ـ منطقه یی برکنار نماندند . زیرا این عامل درجامعه­ی ما ریشه های مستحکمی داشته است. همان ژرفنای ریشه­یی عامل قبیله و قومیت در جامعه­ی ما حاکی است که بسا سیاستمداران و قلمزنان در نهانخانه­ی  ضمیر خود، قومی باقی مانده اند. در برابر آنها جنبش اسلامی ما تفاوت انسان را به جز در تقوای شان نباید در بیابند، چنان در ورطه­ی قوم پرستی و قبیله پروری سقوط کردند که اعتصام به حبل الله را نیز فراموش کردند. ولی یادآوری موضوع بهره برداری نادرخان از سلاح قومی ـ منطقه یی، به معنی عدم توجه او به نقش دین ومذهب و روحانیون بلی­گوی نیست. او درحالی که موازی با بهره­گیری­های سمتی و قومی یا نافذترین و مؤثرترین عوامل، برای رسیدن به­قدرت، از آنها استفاده می نمود؛ پس از غصب و تصرف قدرت، از دین همچون وسیله و ابزاری بسیار مهم استفاده نمود . نشاندن هدف بهره بردارانه در نخستین ماده­ی خط مشی او به وضاحت از سؤ استفاده­ی حکومتش از دین و مذهب حکایت دارد. آوردن موادی چون منع رشوت و شراب نوشی درین خط مشی، بیش از آنکه در مورد حل یک مشکل اجتماعی مطرح شده باشد، جنبه­های تحکیم مبارزه با امان الله خان را داشت؛ در حالیکه اگر نظام او احیاناً آلوده به رشوت­ستانی و شرابنوشی هم بوده باشد؛ با این ترفند، نادرخان او و نظامش را به ترویح این دو امر ضد شرعیت ملزم می سازد؛ یعنی متهم به­همان اعمالی که در نظام نادرشاهی و اخلافش این دو کار، به سان بسا از ناهنجاری­های اجتماعی دیگر با شتاب بیشتری گسترش یافت.  

***

     درزمینه­ی گسترش شبکه­ی تصرف قدرت، ظرفیت های پیشینه­ی فعالانِ نادرخان اهمیت داشت؛ چی آنها توانستند در اندک مدت این شبکه را گسترش وسیعتری داده آنعده از مخالفین و ناراضییان از امان الله خان را وارد حلقه­ی شان سازند که هریکی استعداد، توانایی و امکانات احراز موقعیت های کلیدی این پروسه را داشتند؛ مانند ملک جیلانی چپرهاری و محمد گل مومند در شرق کشور و متنفذین خانواده­ی مجددی که در سرتاسر کشور پراگنده بوده، نفوذ قابل توجهی در بین مردم آن­روزگار داشتند و میتوان گفت که خود شبکه­یی بودند فعال و منظم، و درین موقعیت به بهترین متحدین و سازمان­دهنده گان حرکت نادرخان مبدل گردیدند. افزون براینها، شبکه­ی نادرخان، نایب سالار عبدالرحیم صافی ـ والی مقتدر و نیمه مستقل هرات را ـ  که درشکست طرفداران امان الله خان در شمال و در غرب کشور نقش مهمی داشت ـ  با مهارت عجیبی به بیطرفی کامل کشانید و منفعل نمود .

     نادرخان درتمام راهی که برای رسیدن به کابل در پیش گرفته بود، از نجات وطن گفت. در برابر طرفداران شاه امان الله می­گفت که صاحب تاج و تخت اوست و بدیلی در برابرش وجود ندارد و اما در مقابل مخالفین وی این جمله را به­تکرار بر زبان می­آورد که در باره کسی که باید زمام امور آینده­ی کشور را به­دست بگیرد، انتخاب مشخصی ندارد؛ آنچه که اکنون فکرش را به­خود مشغول داشته فقط اینست که چی گونه باید امیر حبیب الله کلکانی را سرنگون ساخت. او به این طریق بر نیت نهفته در ذهن خویش که برای تصرف قدرت داشت؛ پوشش می­نهاد. با آنکه تمامی امکانات عملی و ارکان سازماندهی او برای رسیدن به تخت شاهی معطوف بود و از آن هدف تبعت می نمود، نادر خویشتن را چنان یک ناجی مردم و خیرخواه وطن جلوه می­داد که هرگز درپی تصرف قدرت نیست؛ و این درحالی بود که شخصیت های اطراف او، طرفدار دوباره به قدرت رسیدن امان الله خان نه­بودند؛ و در لحظات سرنوشت سازی که نیاز خواندن خطبه آن­را حساستر می­نمود، مسلم بود که پادشاهی نادرخان را مطرح می نمودند. طوریکه نتایج اقدامات در فرجام کار نشان داد که چنان نیز کردند و نادرخان به تاریخ بیست دوم میزان ١٣٠٨خورشیدی مطابق شانزدهم اکتوبر ١٩٢٩ میلادی، اعلیحضرت محمد نادرشاه غازی شده بر اورنگ شاهی افغانستان تکیه زد. با آنهم، کثرت و فعال بودن دوستان و طرفداران شاه امان الله در کابل و خارج از افغانستان سبب گردیده بود که در ماه­های نخست، نظام نادری استحکام لازم را نداشته باشد و روی این علت، نادرخان هنوز هم از همان نیرنگ کهنه استفاده می نمود که گویا تلاش دارد که امان الله خان را وادار به برگشت به کشور سازد!  جناب محمدآصف آهنگ از زبان پدر شان شهیدمحمد مهدی خان که مدتی سمت منشی پادشاه را داشت، حکایت میکند که: نادرخان در روزهای نخستین پادشاهی­اش در جواب کسانی­که برای اظهار تبریک و تهنیت به دربارش می آمدند؛ میگفت: «به صاحبش تبریک باشد» ١٦ و به­ این وسیله هنوزهم میخواست برای یکعده از طرفدران امان الله خان برساند که پذیرش مقام شاهی از طرف او مؤقتی است؛ و در ضمن سعی داشت به همین وسیله مخالفین پادشاهی  خویش را نیز تشخیص بدهد.

***

     در نتیجه­ی تاکتیک­های موفقانه اما خونبار نادرخان، نه تنها حبیب الله کلکانی و یارانش شکست دیدند و مردمانی که بیشترین نیروی انسانی و سپاه آن مغضوب نا آگاه از رمز و راز سیاسی او را تشکیل میدادند؛ در معرض آزار، اذیت و تاراج کم مانندی قرار گرفتند؛ بلکه برخی از هواداران شاه مستعفی و مخلوع ـ امان الله غازی ـ اغفال گردیده و در نتیجه، موفق به گشایش جبهۀ دیگری نشدند. حتا کمک­هایی هم برای نادرخان انجام دادند. انتظار منفعلانه­ی غلام نبی چرخی، کمک­های نقدی غلام صدیق چرخی، و مشارکت عملی جنرال شیراحمد چرخی برای نادرخان، ازین نمونه هایند.  زیرا آنها باور نداشتند که نادرخان از نیس فرانسه  با نیت تصرف قدرت حرکت نموده است .  

نصیر مهرین

هامبورگ / جرمنی

دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط   | 

                                                                          

نادرشاه خط مشی خویش را در زمینه ی سیاست جهانی و منطقه یی چنین اعلام داشت :

 " ادامه وبرقراری واستحکام مناسبات افغانستان با دول خارجه :  مثل زمان امان الله خان که مناسبات افغانستان با دول خارجه  که جریان داشت، جریان خواهد کرد وحکومت موجوده دوستی وسلوک مرغوب دول متحابه را نسبت به افغانستان آرزو  وخواهش دارد. وهم حکومت موجوده با تمام موجودیت خود ، برای حفظ استقلال افغانستان وارائه کردن نظر دوستان وخیر خواهانه ی خویش با دول معاهدین حاضر وآماده است . " *

سیاست منطقه یی نادرشاه بگونه ی دقیق وحساب شده چنان تدوین شده بود که نیازهای تحکیم قدرت مطلقه را جواب بگوید. هنگام ابلاغ سیاست خارجی درباره ی کشورهای منطقه وبه ویژه دو کشور هند بریتانه یی وشوروی که  بیشتر دارنده ی اهمیت بودند؛ چنان اشاره یی هم نشده بود که حاکی از اختلاف  با آنها باشد. اوضاع در کشورهای همسایه نیز به گونه یی بود که اتخاذ آن سیاست وپیشبرد آن کمک می نمود. اتحادشوروی از دوره ی کوتاه امارت امیر حبیب الله کلکانی که پشتیبان ابراهیم بیگ، عصیانگرمخالف تسلط  شوروی  بود، دل خوشی نداشت. نخستین کشوری بود که پس از تصرف قدرت به وسیله ی نادرخان ، پادشاهی او را به رسمیت شناخت . تردیدی نیست که آن به رسمیت شناختن آرزومندی وامیدواری هایی را درزمینه ی ایجاد مشکلات ومحدودیت هابرای نیروهای ابراهیم بیگ با خود داشت که با استفاده ازمهاجرت به افغانستان ، دست به عملیات ضد دولتی در قلمروهای اشغال شده میزد.

 سیاستی را که نادرشاه در برابر ابراهیم بیگ درپیش گرفت، سختگیری ها وسرکوب های خونین بود همراه با لطایف الحیل . درنتیجه ی آن مرکز مخالفت از میان رفت و شخص ابراهیم بیگ از روی ناگزیری ترجیح داد که سر درکف نهاده وبرای مقاومت به شوروی برگردد .

نادرشاه در رابطه با دولت انگلیس، که اداره ی امورهند را دراختیار داشت ، نیز سیاست خاطرخواهانه ی ان کشور رادر پیش گرفت . همانگونه که در زمان پادشاهی امان الله خان  تشبثات وحرکات قبایل سرحدی راعلیه انگلیسها نمی پذیرفت؛ در زمان پادشاهی خویش ، به ویژه هنگام شورش های حومه ی پشاور، علاقه یی به پشتیبانی از آنها نشان نداد . سیاستی را رعایت نمود که دلشادی انگلستان را با خود داشت .

  با ایران نیز به داشتن رابطه ی بدون تشنج ادامه داد.

  چنان چه پیشتر گفتیم ، خواستگاه  اصلی اتخاذ چنان سیاستی، نیاز تحکیم قدرت بود که در مرکز توجه نادر وبرادانش جای داشت . مخالفت های امان الله خان وطرفدارانش علیه نادرشاه ، دشواری های حاصله از شورشهای مردم شمالی که نظام نادرشاهی آنها را دشمن پنداشته بود و مظالم بسیاری را برآنها تعمیل میکرد، نبود پایه های مستحکم اجتماعی وفقدان امکانات تسلیحاتی؛ وازهمه مهمترنداشتن ادعای بیشتر در منطقه، اتخاذ چنان سیاستی را بیشتر زمینه می بخشید.  نادرشاه وبرادرانش چیزی بیش از توفیق تحکیم قدرت درافغانستان نمی خواستند. مثلا ً آنها ادعای مبارزه با کمونیسم شوروی نداشتند که نگرانی ومخالفت های ماسکو را برانگیزد. ویا آزادی مناطق قبایلی واسترداد پشاور را مطرح نمی کردند.  این بود که آن دوکشور( شوروی وبریتانیا) با چنان سیاست منطقه یی دولت افغانستان رضایت داشتند. قرار دادها ی مختلف با کشورهای فوق وبقیه کشورها که بیشترین اروپایی بودند، به نوبه توانست اجرای سیات در نطرداشته ی دولت نادرشاه را کمک برساند.

با این همه ، دولت نادرشاه نیاز داشت که با داشتن دپلوماسی پشت پرده،  درعمل به یکی از کشورهای یادشده تکیه ی بیشتر نماید. کمک های عاجل انگلستان به  دولت او سخن از آن تکیه گاه مورد نیاز ودوست او بود . از طرف دولت  انگلستان به نادرشاه  " 175000 پوند سترلینگ ، ده هزار قبضه تفنگ وپنج ملیون عدد  کارتوس کمک بلاعوض گردید ."

جالب این است که در آغاز، نادرشاه دریافت چنین کمکی را به اطلاع نرسانیده بود. **

 

 

  1- برای  این عنوان، متن فشرده یی را آوردیم که پیشترها ازین قلم انتشار یافته است.

  * ماده ی چهارم "خط مشی حکومت اعلیحضرت محمد ادرشاه شهید. سالنامه ی 1312 صفحه ی 9. این خط مشی هنگام جانشینی پسرش محمد ظاهر شاه  به عنوان خط مشی وی بار دیگردرآن سالنامه انتشار یافته است .

** میر محمد صدیق فرهنگ . افغاتستان درپج قرن اخیر صفحه ی 409

 

نصیر مهرین

هامبورگ / جرمنی

دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط   | 

    ازآن جاییکه در آغاز تلاش برای دسترسی به تاج و تخت و غصب قدرت سیاسی افغانستان، آشکار ساختن نیات اصلی و پنهانی نادرخان، نه تنها که نمی توانست موفقیتی را برایش به­بار آرد، بلکه درین راستا مشکلسازهم شده می توانست؛ و او با درک این مطلب، چنان علایمی از خود بروز می داد که طرفداران شاه امان الله را متقاعد سازد که در صدد برگرداندن سلطنت به اوست و باید به یاری قوای نادری شتافت؛ از سوی دیگر، مدعیان دیگری را که در پی کسب قدرت و به دست آوردن تاج و تخت بودند، میتوانست با تبسم های دپلوماتیک و سکوت های پر رمز و راز به حاشیه براند. داکتر اکرم عثمان به استناد کتاب خاطرات پدرش نکته­ی جالبی درین زمینه اشاره نموده، می­نویسد: از دفتر خاطرات غلام فاروق خان عثمان٥ که در جریان اقدامات محمد نادرشاه، هنگام ورودش به ولایت جنوبی (ولایات پکتیا، پکتیکا و خوست فعلی) مرحله به مرحله با او همگام بود، برمی­آید که نادرشاه با هوشیاری و تدبیر، تمام موانع را از سر راهش برداشت. سپس او این خاطره­ی پدرش را به سان نمونه­یی از چنان تدابیر او به نقل گرفته، نوشته است: «در ایستگاه­های قطار دهلی و لاهور مستقبلین زیادی که شمار تقریبی آنها به هفت، هشتهزار نفر میرسید، به پیشواز سپهسالار محمد نادر خان حاضر شده بودند. در پیشاور نیز مردم از موکب او و هیات همراهش با گرمجوشی استقبال کردند. ام- ای حکیم چسر و دکتور غلام محمد هندی ساکن منطقه­ی صدر پیشاور، رهایشگاه آبرومندی برای اقامت سپهسالار و همراهانش آماده کرده بودند. پیشاوری­ها با شعارهای «زنده باد امان الله خان!» و «زنده باد نادرخان!» از آنها پذیرایی کردند. درین وقت «والی علی احمد خان» از طریق مهمند وارد پیشاور شد و در«دین هوتل» اقامت گزید. شنیدیم که اورا «ملک قیس» و اهالی «شینوار» غارت کرده اند؛ چه مدعی تاج و تخت افغانستان بود و شینواری ها که دیگر ازاو روگردان شده بودند؛ به سختی تاراجش کردند و حاضر نشدند که به او بیعت بدهند. سپهسالار محمد نادر خان مرا ماموریت داد که به دیدنش بروم و مقصدش را از آمدن به پیشاور جویا شوم. والی علی احمد خان توسط من به سپهسالار محمد نادر خان پیشنهاد کرد که باید به اتفاق یکدیگر به خاطر نجات افغانستان سعی بخرچ دهند، فرقی نمی کند که ریاست کشور ازآن من باشند یا از آن سپهسالار نادرخان. وقتی که آن پیشنهاد را به نادر خان رساندم پوزخند زد و هیچ نگفت.

     یکی ازعلل شادمانی مردم پیشاور شایعه­یی بود که می گفتند سپهسالار نادرخان مصمم است پادشاهی را به اعلیحضرت امان الله خان برگرداند.» داکتر اکرم عثمان ازین یادداشت پدرش نتیجه می­گیرد که: «از قراین و پسمنظر زندگی نادرخان و برادرانش برمی آید که آنها از دیرگاه در فکر تصاحب قدرت سیاسی  بودند و گام به گام چنان آرمانی رادنبال می نمودند.»٦ به تأیید این سخن می توان به چند مورد دیگر نیز اشاره نمود که مکنونات تزویرآمی نادرخان را به وضاحت کامل نشان میدهند :

     نادرخان درسالهای پادشاهی امان الله خان، در چندین مورد با پاره یی از افکار و اعمال او موافقت نشان نداده بود. به طور مثال:

     پیش از همه میدانیم که نادرخان از گونه­ی مشروطه خواهان و اصلاح طلبانی نه بود که بگونه­ی شاه امان­الله می اندیشیدند، بلکه از نزدیکان و محافظین امیرحبیب الله بود. دسترسی به امتیازات اشرافی را که امیر برای پدر و کاکایش (یوسف خان و آصف خان) و فرزندان آنها به شمول محمد نادرخان فراهم نموده بود، به دلبستگی او به­حفاظت نظام می افزود. تنها موردی که پای نادرخان را به یک وحدت عمل در میان آورد، قتل امیر حبیب الله خان است. این چرخش در موضعگیری نادرخان به زیان امیر، بایست هنگامی رونما شده باشد که از تصمیم قاطع و از وزنه­ی توان و سازماندهی امان الله خان متیقن شده بود . آنچه را که غبار از دیدارامان الله خان و نادرخان پیش از قتل امیر می آورد، حاکی ازآنست که نادر در سطح همکاری علیه امیر با فرزند او شهزاده امان الله به تفاهم رسیده بود.٧  آن تفاهم بی­نتیجه نماند. به دنبال آن، نادرخان درجنگ استقلال خوب درخشید و به سپهسالاری رسیده، به گرفتن نشان­ها و القاب عالی دولتی نایل آمد. و این امر بر توقعات بیجایش افزود.

       شورشهای جنوبی، اختلافات درونی جناح­های دربار امانی را تشدید بخشید. با آنکه جزییات این اختلافات تا هنوز نیز منتشرنشده؛ و اسناد لازم از تمام زمینه های اختلافات در دست نیست ؛ اما برنامه هایی را که نادرشاه پس از تصرف قدرت سیاسی به منصه اجرا گذاشت؛ میتواند حاکی از آن باشد که نادرشاه با اصلاحات درونی دربار و مشارکت شخصیت های تحول طلب غیرخاندانی در امور دولتی عهد امانی توافق نداشته است. دو دیگر اینکه در هنگام بغاوت سمت جنوبی علیه نظام امانی که به همکاری استخبارات انگلیس صورت گرفته بود، نادر حاضر نشد به سرکوبی مخالفین بپردازد؛ و شاه وادار گردید، این امر را به عهده­ی جنرال محمدولی بدخشی وزیر امور خارجه بگذارد و با توفیقی که درین کار نصیب بدخشی گردید، عهده­ی وزارت حربیه به دوش وی افتاد؛ و این امر بر نادر گران آمد.

     پذیرفتنی است که دورکردن نادرخان ازوزارت حربیه در ١٩٢٤م اختلاف کوچکی میان او، شاه و طرفدرانش نبوده است. یکسال پیش ازآن کوتاه شدن دست برادران نادرخان از امورنظامی و سپس از دست دادن موقعیت ممتاز خود وی، از موجودیت اختلاف و عدم اعتماد شاه برآنها حکایت دارد. نمیتوان تردید داشت که نادرخان پس از دور شدنش از مسؤولیت امور سرحدات و متعاقب آن از وزارت حربیه، احساس اهانت نموده، و عقده­ی بیشتری را حمل کرده است. به احتمال قوی، در متن وجود اختلافات دیگر، نخستین اختلاف و نارضایتی شدید نادرخان ازهمان موقع برجسته تر شده است. هنگامی که شاه او را در ١٩٢٤ روانه­ی سفارت پاریس نمود، و دوسال بعد، در ١٩٢٦ ازآن مقام برکنار گردید؛ مخالفت او با شاه امان الله شدت بیشتری یافته، تا عزل برادرانش از مناصب دولتی پیشرفته است؛ و به گونه­یی که غبار یاد کرده، درین سال، رشته­ی مناسبات بین شاه و خانواده­ی نادرخان بکلی منقطع گردیده؛ خود او از وزارت مختاری پاریس، برادرش محمد هاشم خان از سفارت ماسکو و محمد عزیزخان برادر بزرگش از وظیفۀ نظارت محصلین افغانستان در فرانسه  معزول شدند.٨ ولی سالنامه­ی کابل که در سومین سال پادشاهی خود او انتشار یافته است درین باره چنین نوشته است: «اعلیحضرت همایونی (منظور محمدنادرشاه است)، در اوایل برج قوس ١٣٠٢ از عهده­ی وزارت حربیه نظر به بعضی موانع مستعفی گردیدند. در سال ١٣٠٣ به وزارت مختاری افغانستان در پاریس منصوب و بتاریخ ١٩ سرطان رهسپار فرانسه گشتند. در ٣٠ نومبر ١٩٢٧م در اثر علالت مزاج استعفای قطعی خویش را اظهار داشته به معالجه پرداختند.»٩  تصور میشود که این گزارش سالنامه­ی کابل مبنی بر "استعفای قطعی"  گونه یی از دادن امتیاز برای نادرخان بوده است. به­هرحال، سبکدوشی نادرخان از سفارت در پاریس، بازگشت آنی او به افغانستان را در قبال نه داشت؛ بلکه این جریان تنها نشانه­یی از عکس العمل نادرخان علیه سیاست های شاه امان الله بود؛ ولی پیوستن چند تن از برادرانش با وی در نیس فرانسه، زمینه­های بهتری را برای پروردن افکار قدرت طلبانه و طرح توطئه­های خطرناک را در ذهن او ایجاد کرد

 

نصیرمهرین                                                                                    هامبورگ/ جرمنی 

  دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط   | 

محمد نادرشاه

نماد خدعه و نیرنگ

سالشمارِ زنده­گی

      محمد نادرشاه در سال ١٢٦٢ خورشیدی مطابق ١٨٨٣میلادی در قصبه­ی دیره دون ایالت پنجاب هند دیده به جهان گشود.١ زیرا خانواده اش در آن هنگام در دیره دون هند بسر می بردند. پدرکلان او محمدیحیی که از مشاورین مورد اعتماد دربار امیر محمدیعقوب خان شمرده می­شد و در ضمن خُسر یا پدر زن امیر نیز بود، در سال ١٨٧٩م. سهم مهمی در بستن معاهده­ی ننگین گندمک با انگلیس­ها ایفا نمود. هنگامی که امیر محمد یعقوب پس از بستن این معاهده، توسط قوای نظامی انگلیس از سلطنت خلع و به هند تبعید گردید، یحیی خان دستور گرفت تا خانواده­ی او را از شهر مزارشریف ولایت بلخ گرفته، به خود او در هند ملحق گرداند و به این ترتیب محمد یحیی و فرزندانش نیز مانند سایر درباریان امیر محمد یعقوب و خانواده­ی امیر شیرعلیخان، در هند ماندگار گردیده مورد حمایت مالی حکومت هند بریتانوی قرار گرفتند.

     یحیی خان که خود فرزند سلطان محمد مشهور به طلایی و برادرزاده­ی امیردوست محمد خان بود؛ از خانمش همدم (دختر وزیر اکبرخان) دو پسر به نام­های محمدآصف و محمد یوسف داشت که هردو با خانواده­ی شان در هند میزیستند. محمد یوسف سه زن داشت . اززن اول خویش ـ شرف سلطانه ـ دارای سه پسر به نام های محمد نادر، شاه ولی و شاه محمود بوده، ازو دختری به اسم محبوب سلطانه نیز داشت که یحیی خان او را در ١٣٢٠ق/١٩٠٢م به زنی امیر حبیب الله خان داد و جنرال اسدالله سراج حاصل این ازدواج بود. و اما از خانم دومی اش که مستوره نام داشت و از نواده­های محمدعظیم خان بود، نیزدارای سه پسر به نام­های محمدعزیز، محمدهاشم و محمدعلی بود. برهان الدین کشککی در کتاب نادر افغان از پنج دختر دیگر محمدیوسف نیز نام برده، ولی تصریح نکرده که این دختران از کدام مادر اند؟ بهر حال؛ در موضوع مورد بحث ما، نقش افراد بالا، با برگشت شان به کشور، از اهمیت ویژه­یی برخوردارست. هرچند نشان دادن روابط خویشاوندی وازدواج­های آنها از منظر تشخیص سلوک و خلقیات یا روانشناسی آن خانواده ایجاب می نماید که تصویر جامعتر ایشان نیز ارایه شود، اما اینجا با گرفتن عصاره­یی از کار انجام شده توسط برخی از پژوهشگران، آرزومند هستیم حق مطلب به­خوبی ادا شده باشد.٢ فرزندان محمدیوسف که در هند برتانوی به­دنیا آمده بودند؛ در همانجا آموزش دیده و به سنین جوانی رسیدند؛ تا اینکه پس از مرگ امیر عبدالرحمان در ١٣١٩ق/١٩٠١م. به کابل برگشتند. نادرخان که درین هنگام هجده سال عمر داشت و امور نظامی را در هند فرا گرفته بود، پس از برگشت به­کابل و راه یافتن خواهرش در حرمسرای امیر در سالی پس از آن، به­رتبه­ی میراسپوری (کندکمشری = جگرنی) به خدمت در نظام پرداخت و در جوار امیرحبیب الله خان که پدر و کاکایش به­عنوان مصاحبین خاص او تعیین گردیده بودند؛ پله­های رشد و ارتقأ را به سرعت پیمود. در 1323ق/ 1905م. به رتبه­ی برگدی (غندمشری = دگرمنی) و در ١٢٢٦ق/ ١٩٠٨م. پس از سفر سال پیشین هند در معیت امیر، به رتبه­ی جرنیلی (لوامشر = دگروال) نایل آمده، فرماندهی گارد محافظ شخصی امیر حبیب الله به­او سپرده شد.٣ به­دنبال فرونشاندن قیام ١٩١٢- ١٩١٣ مردم پکتیا، به رتبه­ی نایب­سالاری (فرقه مشری = جنرالی) رسید. در جریانات سیاسی داخل دربار ابتدأ همکاری با شهزاده عین الدوله امان الله خان و "حزب دربار" را برگزید و گفته می­شود که در قتل شوهر خواهرش ـ امیر حبیب الله خان ـ سهم گرفت ولی در جریان بی نظمیی نسبی پس از قتل امیر در شکارگاه کله گوش لغمان، که احساسات افراد وفادار به او جریحه دار شده بود، از طرف عساکر بی خبر از کنه جریانات توقیف گردیده، تحت الحفظ به کابل فرستاده شد. اما با آزادی مسلمی که در انتظاراو بود؛ نه تنها که توسط پادشاه جدید از حبس رهایی یافت؛ بلکه به حیث وزیرحربیه (دفاع ملی) نیز تعیین گردید و دو ماه پس ازآن با حفظ مقام، قوماندانی یکی از جبهات مهم جنگ با انگلیس­هارا به عهده گرفت؛ و پس از پیروزی نیروهای تحت رهبری او در جبهۀ تل؛ شهرت به­سزایی یافت و به رتبۀ سپه سالاری (فرقه مشر قدمدار = تورن جنرالی که بلندترین رتبه­ی نظامی در اردوی افغانستان بود) نایل آمد. سالی بعد نیز با حفظ مقام وزارت حربیه، ریاست هیأت تنظیمیۀ قطغن و بدخشان را به عهده گرفت و برای پیاده کردن سیستم جدید دولتی و ساختن نظام اداری به آن ولایت رفت.

     از رویدادهای بعدی برمیاید که میانه­ی شاه امان الله و نادرخان، به­دلیل اختلاف نظر شان پیرامون اصلاحات و شخصیت­هایی که وظایف مهم دولتی را عهده دار بودند، مخصوصاً مشارکت افراد غیر از خانواده و قبیله­ی مربوط خانواده­ی شاهی در امور دولت؛ به­سردی، اختلاف و ناسازگاری رسیده گرایید. وقتی شاه امان الله اورا به­حیث سفیر افغانستان در فرانسه فرستاد؛ روابط از جانب نادرخان گونه­ی تیره­تری را بخود گرفت. نادر با توجه به­اشغال مقامات مهم دولتی توسط رقیبانش، حسودانه پنداشت که شاه اورا به حاشیه رانده است. پس با کناره­گیری از مقام سفارت، عکس­العمل جدی­تری از خود نشان داده، زمینه­ی تیره­تر شدن مناسباتش را با دربار کابل فراهم آورد که این عمل او زمینه­های مساعد جدیدی برای بحرانی در نظام امانی وارد کرده بودند، فراهم آورد.

 

* * *

     هنگام توجه به فراز بردن های نادر وبرادرانش که آنها نیز از ­رتبه­های سراوسی، سرسراوسی و میرآخوری به­کار در نظام آغاز نموده بودند، گفتنی به نظر میاید که عامل قومی، پیوند خانواده گی و بهره مندی ازشجره هایی که خون شریکی برادران مصاحب را با امیرحبیب الله نشان می دهند، موهبت دیگری در دسترسی پسران ونواده های یحیی خان برای رسیدن به مقامات حساس ادارۀ حبیب الله خان بود. یحیی خان که در پیوند دادن خود با ارباب قدرت شهرت خاص و مهارت کامل داشت، در عهد امارت کاکایش ـ امیر دوست محمد ـ با نواسه­ی او همدم که دختر وزیر اکبرخان بود؛ ازدواج کرد. اما پس از آنکه مناسبات شاه و پسرش بهم خورده، بنا به شایعه­ی معروف، اکبرخان به دستور پدر مسموم گردید؛ یحیی خان به کشمیر گریخت و در هنگام اقامت هفت ساله­ی خویش در سرینگر، خواست با تزویج یکی از نواسه­های والی آن سامان ـ محمدعظیم خان ـ برای پسرش محمد یوسف، در ساختار قدرت سیاسی کشمیر راه یابد، ولی به­زودی با وفات امیر در هرات، پسرش شهزاده شیرعلی بر اریکه­ی شاهی کابل تکیه زده، ولایت کشمیر نیز به کسی دیگر سپرده شد. یحیی خان به کابل بر­گشت و به تصور اینکه شهزاده محمدیعقوب والی کابل که پسر ارشد شاه بود، به ولیعهدی خواهد رسید، دختر خودرا به حباله­ی نکاح او درآورد و به این وسیله، بعدها در دوران پادشاهی چندماهه­ی وی به فرد مهم و تصمیم گیرنده ی دربار او مبدل گشت و در عقد معاهده­ی گندمک با انگلیس ها نقش مهمی بازی کرد. به همین ترتیب، فقط یک سال بعد پس از برگشت به کابل در عهد امیر حبیب الله، ، نواسه اش را با ترفندهایی که در میان مردم کابل زبانزد عوام الناس گشته است، به زنی امیر داده و با این وسیله، پسرانش محمدآصف و محمدیوسف در حلقه­ی مصاحبان خاص امیر قرار گرفته، به مقامی رسیدند که امیر پس از مجالس مشورتی با برادر و فرزندان خویش، به مصلحت­های آنان نیز گوش فرا میداد. اين شيوه­ي ازدواج­هاي سياسي كه در مردم آنرا . . . پيوندي مي­خوانند، هميشه در دربارهاي دوصد سال اخير مروج بوده­است، تزويج دختري محمدزايي به اسم بي­نظير كه خواهر استاد عبدالغفور برشنا بود، با امير حبيب­الله كلكاني در نخستين ماه سلطنتش از نمونه­هاي معاصر چنين ازدواجهاست. حتي در دوره­ي حاكميت خلقي­ها كه ما همه خود شاهد آن بوده ايم، در نخستين روزهاي به قدرت رسيدن اين آدمنماها، ازدواج با سكرتران محمدزايي به مود روز مبدل گرديده بود. و اما درباره­ی اینکه چه عاملی سبب شد تا خانواده یحیی خان به افغانستان برگردد، هم ادعای خود آنها و نیز گمانه­های ناشی از لزومدید دولت هند برتانوی برای برگشت شان به افغانستان را نمی توان از نظر افگند. روی همین علت است که درین مطلب دو نظر متفاوت تبارز نموده است :

١- آنان بنابر علاقمندی و رغبت خودشان برای بازگشت به افغانستان، به امیرعبدالرحمان خان مراجعه نموده اند. درینصورت از قراین برمیآید که شنیدن شرایط خوب زندگی برای طایفه­ی محمدزایی در دربار امیر یادشده، و دلتنگی های مهاجرت درهند، درایجاد فضایی برای ابراز تمایل به­بازگشت به کشور مؤثر بوده است .

٢- طرح و نقشه­ی انگلیس و به ویژه تصمیم نایب السلطنه­ی هند ـ جورج کرزن ـ  عامل بازگشت این خاندان به افغانستان بوده است.

     پذیرنده­گان این گمان، لزومدید کرزن را برای جانشین نمودن خاندان یحیی خان پس از مرگ امیر عبدالرحمان در مسند قدرت سیاسی افغانستان درمیان آورده اند. زیرا پنداشته اند که کرزن بالای شهزاده نصرالله و شهزاده حبیب الله فرزند ارشد امیر، اعتماد چندانی نداشت؛ "بنابرین از همان وقت در جستجوی یک بدیل مورد اطمینان و مطلوب خود برای سلطنت آیندۀ افغانستان برآمدند؛ و هیچ بدیل مساعدی که بنا به فارمول انگلیس؛ باید از سلاله­ی محمد زایی، ولی رقیب سرسخت دودمان امیر دوست محمد می بود؛ بهتر از خانواده­ی یحیی خان سراغ شده نمی توانست"٤  پسانتر شباهت همین مسأله را حین دریافت انگیزه ها و عوامل بازگشت نادرخان و برادرانش از نیس فرانسه به سوی افغانستان به وضاحت کامل می بینیم .

     نکته­ی مهم دیگری که در پوشیده نگهداشتن آن سعی کرده اند، آنست که از تحصیلات خانواده­ی یحیی خان در هند هیچ چیزی نگفته اند؛ برهان الدین کشککی در کتاب نادر افغان خود تعلیمات نظامی نادرخان در دیره دون را خصوصی و خانه­گی قلمداد نموده و باز در قسمت آشنایی او با زبان های خارجی از اردو، انگلیسی، فرانسوی و ترکی یاد می­کند. آیا میتوان باور داشت که فرزندان خانواده­ی یحیی خان در دیره دون از تعلیمات رسمی محروم بوده اند؟ حال آنکه فرزندان امیر محمد یعقوب خان و دیگر ارکان دولت سابق افغانستان در آنجا مشغول تعلیم و آموزش بوده اند. حتی فرزندان غازی محمد ایوب خان فاتح میوند که دشمن درجه یک انگلیس نیز بود؛ در مکاتب نظامی آنها ها بدون کدام مانعی تحصیل کردند و در اردوی هند بریتانوی و پسان ها در اردوی پاکستان تا درجه­ی جنرالی نیز رسیدند؛ مانند جنرال عمادالدین ایوب و چندین تن دیگر.  روی این حقایق مسلم میتوان گفت که نادرخان و برادرانش در مکاتب نظامی انگلیس ها تربیت یافته بودند، تا روزی در کشور شان نقشی به سود آنها ایفأ نمایند، چنانکه کردند؛ و آشنایی کامل آنها با زبان انگلیسی دلیل دیگری بر تربیت یافتن آنها در مکاتب انگلیس­ها در پنجاب بوده می تواند.

نصیرمهرین                                                                                    هامبورگ/ جرمنی 

  دلو سال 1388 خورشیدی/ فبروری 2010                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط   | 

مسأله ای که ذهن هر تاجیک را در افغانستان مشغول ساخته اینست، که چرا تاجیکان با همه ای قربانی های بی پایان، که در طی سده هایی اخیر برای پاسداری از استقلال،آزادی، نوامیس ملی، دین، هویت ملی، هویت تاریخی وفرهنگی این سرزمین نثار کرده اند، درفردای پیروزی، دوباره سرکوب شده و هچگاه نتوانسته اند نقش اساسی را در حاکمیت سیاسی و اداره کشور بدست اورند و یا زمینه ای مشارکت عادلانه انها در قدرت سیاسی،مشارک فرهنگی و تاریخی تامین گردد.

عدم حضور سیاسی دراز مدت تاجیکان درقدرت سیاسی برای عده ای این توهم را بوجود اورده است، که بومی بودن تاجیکان را در سرزمین نیاکانشان انکار کنندوزبان دری پارسی را، زبان وارداتی بدانند.
یا اینکه جناب زرملوال بنویسد، که «زبان دری، زبان مادری تاجیک ها هم گردیده در حالیکه تاجیکها قبیله ای از قبایل پشتون اند». «تاجیکان د پشتنوله قبیلوڅخه یوه قبیله دی».

در این جا پرسش های مطرح میگردد، که چرا تاجیکان نتوانستند آنچه را ایجاد کرده بودند حفظ کنند ؟ چرا نام آنها از معادلات سیاسی در زاد و بوم نیاکان خودشان بر افتاده است؟ چرا آنها در قبال این همه جور و سرکوب های پیهم نتوانستند متحد شوند؟ و چرا مبارزه آنها برای ایجاد مشارکت عادلانه در قدرت با دیگر هموطنان شان به پیروزی نرسیده ؟ و دها پرسش دیگر، که صرف کندوکاو هایی در مورد اسارت تاریخی، سیاسی و فرهنگی تاجیکان در گذرگاه دور تاریخ تا کنون و نحو مبارزه آنها با این مسایل میتواند به آن پاسخ دهد.

بعد از سقوط دولتهای طاهری، صفاری، سامانی، غوری و غزنویهای پارسیزبان و... تاجیکان از اریکه ای قدرت سیاسی ساقط و درپی آن با هجوم های استیلا گرانه از شمال مواجه شدند. آنچه بیشتر وبطور کلی نبض زنده گی تاجیکان را ازتپش انداخت و شهرها و دهکده های تاجیکان را خالی از سکنه ساخت و سر انجام محدوده ای جغرافیایی آریانا و خراسان را از نظر ترکیب اجتماعی دگرگون ساخت، صاعقه چنگیز و استیلای امیر تیمور برین سرزمین بود.

تاجیکان از دیر زمانی در آریانای قبل از اسلام و خراسان اسلامی به زنده گی شهر نشینی و زراعت رو آورده بودند و مدتها قبل زنده گی کوچیگری و قبیلوی را ترک گفته بودند. بدینسان آنها از داشتن لشکر قبیلوی و قومی محروم بودند و زنده گی شهری و روستایی و پراگنده گی مادامی، که قدرت های سیاسی خود را یکی پی دیگری از دست داده بودند، آنها را در برابرمهاجمین آسیب پذیر میساخت. مشغولیت آنها به هنر، صنعت، صنایع دستی و پیشه وری، در شهرهای مختلف، بدون مرکزیت سیاسی، امکان دفاع مطمیین را از آنهاسلب کرده بود. با خصوصیت شهر نیشینی وروستا نیشینی آن هم بطور پراگنده،تنها چیزیکه به د سترس تاجیکان باقی میماند، مقاومت پراگنده در برابر مهاجمین و جنگ شهر به شهر و دهکده به دهکده و حصار به حصار، که در صورت طولانی شدن جنگ امکان دسترسی به اسلحه و تجهیزات جنگی و لوژستیکی را از آنها میگرفت.

این در حالی بود، که زنده گی قبیلوی و چادر نیشینی و کوچیگری از امکانات مناسب جنگی برخوردار بود، افزار مناسب جنگی همواره در اختیار قبایل وجود داشت و سرعت حرکت و مانور نظامی را بطور سهل و اسان برای آنها مهیا میساخت.
زنده گی قبیلوی و چادر نیشینی همواره مثل یک اردوگاه نظامی بود، که میتوانست بخوبی به تعرض و مدافعه حاضر باشد. عدم اتحاد قومی، اجتماعی و سیاسی تاجیکان مساله دیگری بود، که دفاع از سرزمین، شهرها و دهکده ها را با دشواری مواجه میساخت و دفاع مشترک را نا ممکن میساخت و این چیزی است که تا کنون مانند گذشته ادامه یافته است.

تاجیکان از یک طرف با ساختارهای قبیلوی و داع کرده بودند و از جانب دیگر نتوانسته بودند قدرت سیاسی را مجددا بوجود آورند که در آنسازمان دفاعی منظم تشکیل میدادند. موجودیت اقوام و دودمانهای بیگانه با سرنوشت سیاسی و اجتماعی تاجیکان در قدرت های سیاسی خراسان سبب شده بود،که اگر آنها پیروز شوند و یا شکست بخورند در سرنوشت سیاسی آنها تغییرات جدی وارد نشود، گویا آنها برای نظام ها و قدرتهای جنگیدند، کشته شدند، قتل عام شدند و کشتند، که بعد از شکست همه چیز آنها بتاراج میرفت و در صورت پیروزی برای جبران خسارات جنگی قوتهای فاتح، به تادیه مالیات سنگین و بیگار محکوم میشدند، و در واقع در هر دو صورت شکست میخوردند.

بدینسان آوانیکه تاجیکان با صا عقه چنگیز روبرو شدند، قدرت سیاسی بدست خوارزم شاه بود، که بدون کوچکترین مقاومت فرار کرد و تاجیکان بدون داشتن مرکزیت سیاسی از خراسان به دفاع مردانه از نوامیس ملی، دین و سرزمین شان بپا خواستند و در بسیاری شهرها، حصارها، دهکده ها تا آخرین نفر جانانه دفاع کردند و مرگ را بر اسارت ترجیح دادند.

بقول مؤرخ شهیر کشور شادروان میر غلام محمد غبار در تهاجم خونین چنگیز به خراسان « تمام نفوس تالقان، هرات، مرو، بلخ، پروان، بامیان، سیستان، کابل، زابل، تخارستان، مرغاب، فاریاب، قتل عام شدند، که از آن جمله در مرو 1.3 ملیون، در هرات و حومه آن 2.6 ملیون و آستانهای پروان، بلخ، بامیان، مرغاب تا آخرین نفر کشته شدند، در حصار های قیصار، بادغیس، هرات، غزنی، سیستان و تمامی حصار ها ی که مردانه در برابر دشمن دد منش جنگیدند،قتل عام شدند. وکسی از آنها زنده نماند و همه سر را در پای نوامیس ملی دین و سرزمین شان فدا کردند ». درین صاعقه مردان و اطفال کشته شدند، زنان اگر زنده مانده بودند به اسارت دشمن رفتند، در نقاط مرتفع و کوهستانی کشور اگر کسی جان به سلامت برده بود، به باج گذار و خدمه ای لوژستیکی سپاه مغل در آمد. شهرها، خانه ها، مزارع و باغها همه به آتش کشیده شدند، تا اگرکسی در کدام مغاره ای زنده مانده باشد نتواند به زنده گی ادامه دهد.

شهرهای پر نفوس، که ثمره ای سیر و تکامل تاریخی چند هزار سال مردم بود، خالی از سکنه و ویران شد. هنر، فرهنگ، صنعت، زراعت و پیشه وری معدوم شد، کتابخانه ها، مدارس و کتب زبان دری پارسی حریق شدند. مواشی، چراگاه و زمین بتصرف دشمن در آمد. بقول غبار مؤرخ فرهیخته کشور « دشمن در کندکهای هزار نفری تجمع و در همه چمن های سبز، زمین ها و باغهای، که صاحبان آنها قتل عام گردیده بودند خیمه زده بود و با حیوانات بی شماراولجه شده به بلعیدن خون مردم مصروف بود. دانشمندان در خراسان یا کشته شدند و یا اسیر سپاه مغل گردیدند. زیر تاثیر این جو مایوسی، آنچه از زبان پارسی دری رشد کرد،دنیا گریزی وتصوف بود، که به امحای امید و آرزو و به قناعت به آنچه هست بسنده کرد »

بدینسان انحطاط فرهنگی، که صاعقه چنگیز تحمیل کرد، در بیشتراز یکنیم قرن عالم و شاعری در زبان دری بوجود نیامد. بنابرین تا دوصد سال دیگر شهرها، محلات و دهکده هایی تاجیک نشین خرابه باقی ماند. بدنبال آن هجوم استیلا گرانه ای امیر تیمور آبادیهای مجدد، قلعه هندوان بلخ، حصار پوشنگ، شهر هرات، بلخ، بامیان،سیستان و..... ویران، تاراج و قتل عام شدند. در نتیجه ای این تاراج گریها هاو قتل عامهای بی وقفه نفوس تاجیکان مضمحل شد و ابادیها و شهرهای انها خالی ازسکنه گردید.

این همه قتل عامها،که کشور را از هرنوع دفاع محروم ساخته بود، زمینه هجوم دیگر از قبایل جنوب از کوههای سلیمان بداخل خراسان را فراهم آورد. قبایل مسلح افغان باساز و برگ کوچیگری و نظامی، خانوارهای باقیمانده ای تاجیکان بی دفاع را پراگنده، تار و مار و قتل عام کردند و در صورت زنده ماندن مجبور ساخته شدند در زمین ها و باغهای خود، که به دست قبایل مسلح در آمده بود به کار اجباری و بیگار سوق گردند و یا بشغل هایی روبیاورند،که خصلت نیمه بیگاری داشت،ازین ببعدما شاهد جابجایی و عوض شدن ترکیب اجتماعی دیگر در خراسان هستیم،که گاهی کند و گاهی تند اما بطور دایمی روند حذف کردن هویت تاریخی، فرهنگی و قومی تاجیکان ادامه یافته است.

بعد از احمد شاه درانی، تاجیکان، که در پی انهدام قطعی شهرها و محل سکونت شان از یکطرف و قتل عام و به اسارت رفتن شان از جانب دیگر در تمام نقاط خراسان و بیرون از مرز هایی آن آواره شده بودند، نتوانستند در عرصه سیاسی دوباره قد راست کنند و متحد شوند. کتله های پراگنده تاجیک، که در جزایر دور از هم دیگرمحکوم به تبعید گردیده بودند، صرف میتوانستند دانش و بهره ای علمی و ادبی خودرا در خدمت دربارها قرار دهند و از این بابت صاحب شغل برای سد ورمق خود باشند.

احمدشاه درانی به اراضی تصرف شده تاجیکان در جنوب و غرب و مرکز افغانستان بسنده نکرد و به یرغلهای های قبیلوی به مرکز و شمال افغانستان توسل جست. بدین ترتیب اراضی و با غات تاجیکان را در گلبهار و کوهستان به صدراعظم خود و تعدادی ازسپاه قومی خود تحفه داد. دسته دیگری از بنی اعمام و لشکر قومی خود را به بلخ و بدخشان فرستاد و زمین های زراعتی مردم را مصادره و به سران سپاه پشتونتبار خود بخشید و با کوچانیدن اقوام بومی، به تغیر ترکیب اجتماعی در شمال کشور برای اولین بار مبادرت ورزید. این روش تا کنون زیر تاثیر روان بیمارقبیلوی مبنی برحذف قومی اقوام غیر پشتون ادامه یافته است.

برای راندن دهقانان غیر پشتون از ارازضی و خانه های شان، مالیه را بر مواشی و اراضی شان چندین مرتبه بلند برد و در مقابل مالیات را بر زمین و مواشی پشتونها تخفیف داد و حصول مالیات دهقانان غیر پشتون را به عهده ای سران قبیله گذاشت و آنانیکه توانایی این همه پرداخت مالیات سنگین و باج دهی رایگان مصارف لشکر کشی را نداشتند، زمین و باغ و مواشی شان به تصرف سران قبیله در می آمد و خود ما دام العمرمجبور بود ند بطور بیگار با زن و فرزند خود در زمین، خان قبیله بیگاری کنند. بدینسان احمد شاه درانی توانست زمین های روستایان پارسی زبان کوهدامن، تگاب، جلال آباد،ارغستان خاکریز و زمین های زراعتی بین کابل و کندهار را مصادره و به قبایل مختلف پشتون ببخشد. تا سقوط سلا له سدوزایی این وضیعت کماکان ادامه یافت تا نوبت به قبیله دیگر افغان محمدزایی رسید.

بعد از جنگ اول با بریتانیای کبیر و سازش امیر دوست محمد با انگلیس و کنار کشیدن وزیر اکبرخان و پراگند ه ساختن عمدی لشکر مقاومت ضد انگیس، این تاجیکان کابل وحومه ای آن بودند، که باید باج میپرداختند، مامن تاجیکها در کابل به آتش کشیده شد، انگلیس ها چاریکار و استالف را حریق کردند، دهکده ها را ویران کردند و بسیاری از نفوس آنها به قتل رسید. امیر دوست محمد نیز با افزایش مالیات خانوارهای غیر پشتون، بسیاری از زمین های زراعتی اقوام تاجیک و قزلباش را از آنها گرفت و به اقوام پشتون بخشید.

بعد از جنگ دوم با انگلیس بسیاری از مبارزین جنگ آزادی بخش و تعدادی کثیری از تاجیکان بنام دشمن انگلیس در کابل وحومه ای آن توسط امیر عبدالرحمن اعدام و به توپ پرانده شدند و یا تبعید شدند. امیر عبدالرحمن، در پروان، ننگرهار، پکتیا، قندهار، هرات، فراه زمین های دهقانان تاجیک، ازبک و هزاره را مصادره کرد و با شرایط مساعد و تخفیف مالیات به پشتونها توزیع کرد از جمله بیشتر ین زمین های زراعتی شمال کابل را از تاجیکان مسترد و به صافی ها بخشید. این در حالی بود، که تاجیکان حومه ای کابل و شمالی در تاریخ معاصر کشوربار سنگین دو جنگ با انگلیس را بر عهده داشتند و با تمام شجاعت و مردانگی در برابر تجاوز انگلیس ایستادند و متحمل تلفات سنگین جانی و مالی گردیدند. بدون اینکه ثمره ای ازین قربانی بزرگ به انها تعلق بگیرد.
بازمانده گان امیرعبدالرحمن بشمول امان اله خان این سیاست را ادامه دادند و امان اله خان زیر تاثیر اندیشه های ملیت گرایانه، طرح انتقال قبایلی ها را زیر نام « ناقلین » به شمال کشور ریخت. شاه دموکرات و جانب دار اصلاحات و ناجی استقلال سیاسی کشور نیز در این سیاست بسود یک قوم شریک و همدم گردید.

امیر تجدد خواه وناجی استقلال سیاسی کشور، با پیشبرد سیاست بد نام «ناقلین »،افزایش سنگین مالیات،که منجر به بدتر شدن زنده گی طبقات،اقشار ولایه های تهیدست جامعه بخصوص دهقانان کم زمین وبی زمین گردید توام با فساد وسیع اداری ومالی در دستگاه دولت و عقبگرد از ریفورمهای وعده داده شده به مردم،موجب بروز نارضایتی شدید در بین دهقانان شد.

دهقانان تاجیک کابل و حومه آن،که زیر ستم مضاعف ملی ـ طبقاتی قرار داشتند، برهبری آزاده ای روستایی کلکانی، دست بقیام زدند و بار دیگر آیین عیاری خراسانی طاهری، صفاری، سامانی، غزنوی و غوری را در سر زمین نیا کان بر افراشتند، در آغاز، قیام،دهقانی که زیر تاثیر دفاع از اسلام و آیین دینی شروع شده بود، روحانیون مرتجع و... بخاطر تامین منافع خود در آن شرکت کرده بودند، ا ز قیام دهقانی حبیب اله کلکانی جدا وبه ضد آن پیوستند. قیام تاجیکان بنابه دلایل، که بعدا به آن پرادخته خواهد شد شکست خورد. تا اینکه امر ونهی سیاسی در کشور بدست خانواده ای غدار سه برادر افتاد.

تاجیکان، حومه کابل و شمالی، که دو بار شکست مفتضحانه را نصیب بریتانیای کبیر نموده بودند، مورد کینه سخت میرغضبان نادرخانی و هاشم خانی قرار گرقتند. و آزادمرد، روستایی که، زیر تاثیر وسوسه ها وتلقین روحانیون دینفروش وابسته ای برتانیای کبیر و مشتی از افراد بی خاصیت و بی هویت قرارگرفته بود، بدربار دره دو نیهای جاسوس برای آشتی و صلح حاضر شد. ولی خلاف تمام موازین انسانی و اسلامی با همرا هان دلیر خود در بد ل وام قومی دست بسته به حشریهای آنطرف دیورند سپرده و اعدام وتیرباران شد و جسدآن نیز تا امروز مفقود است، این در حالی است، که قصابان تاریخ معاصر کشورو با نیان « استبداد صغیر » درجه شهادت می یابند و کوچه و خیابان، بیمارستان و دبیرستان به نام آنها مسمی میگردد.

بعد از شهادت حبیب اله کلکانی تاجیکان شمالی به کیفر گناهان ناکرده از جانب دولت وابسته به استعمار انگلیس به چوخه های اعدام سپرده شدند، قتل عام و تاراج گردیدند و آنانیکه از مردان زنده مانده بودند، به زندان ها و شکنجه گاهای مخوف استعماری حکومت سه برادر کشیده شدند، زنان اسیر و به یرغمل لشکر حشری وقومی آنطرف دیورندبه غنیمت برده شدند. روحانیون دین فروش، که دین را برای مقاصد سیاسی و شیره کشی اقتصادی بگروگان گرفته بودند خود در سرکوب تاجیکان بیدفاع شرکت کردند و هزاران فتاوای دینی را مبنی بر کافر بودن تاجیکان شمالی صادر کردند. ملا های منسوب به قبایل ووابسته به دستگاه جاسوسی انگلیس با نشر مواعظ دینی، تاجیکان اسیر شده را مستوجب اعدام وواجب القتل اعلام کردند.جمیعت العلما !؟فتوا صادر کرد،که مردم شمالی کافر اند وواجب القتل،مطابق این فتاوا سر تاجیکان آزاده را از بدن شان جدا میکردند تا عدالت اسلامی ووجایب شرعی !؟ تطبیق گردد.

بدنبال سرکوب قیام آزاده گان شمالی مال و دارایی تاجیکان حومه کابل و شمالی ترکه گردید و تا آخرین داروندار آنها بتاراج رفت. بعد از این لشکریان حشری قبایل تمام زمین، باغها و خانه های تاجیکان بیدفاع را به تملک خود در آوردند. برای گرفتن زیورات زنان، پستانهای آنها بریده شد. محمدگل مومند به تقلیید از انگلیس شهر چاریکار، آستان سرایخواجه،کلکان ودهکده های شمالی رابه آتش کشید. صد ها تاجیک، بدون برپایی کدام محکمه ای از جانب مومند اعدام شدند. تنها در یکروز در کابل پنجاه ویک تن از تاجیکان دلیروآزاده ای شمالی اعدام شدند.
مومند،هزارها اسیر تاجیک کاپیسایی وپروانی بیدفاع راکه از خانه هاجمع آوری کرده بود، بنام قوم امیر حبیب اله کلکانی در غول وزنجیر به زندانهای کابل تسلیم داد ودارایی آنهارابه لشکر قومی خود مباح اعلام نمود. دولت برای هر سر بریده شده ای تاجیک یک هزار افغانی انعام تعین کرد، بعد ازین تاجیکان امکان زندانی شدن را نیز از دست دادند. زیرا نسبت به تسلیم کردن زنده ای تاجیکان،تقدیم کردن سر آنها منفعت اقتصادی داشت.

این بود سرنوشت برادری دینی، اخوت اسلامی و وحدت ملی قبیلوی که ازان تابوی مذهبی ساخته اند. این در حالی بود، که قیام عمدتا برای پاسداری از ارزشهای اسلامی بپا خاسته بود. بعد از تارومار شدن تاجیکان شمالی نوبت به مردم آستانهای شمال کشور رسید.لشکر بزرگ حشری وقومی زیر قیادت شاه محمود به شمال سرازیر شد ومنظور اساسی این بود، که پاس کمک کشور شوراها در حمایت ازاقتدار حکومت سه برادر، درسرکوب ضد انقلاب !؟ مردمان آسیای میانه ادا شود.

به این بهانه هم ضد انقلاب دولت شوروی سرکوب شدو هم در قندز، بغلان،تخار،بدخشان،بلخ و... هزار ها،تاجیک،ترکمن وازبک قتل عام گردیدند،اموالشان تاراج شد وزمینهای آنها زیر نام اضافه جریبی ومخالفت با دولت،مصادره گردید ودر اختیار رایگان لشکر حشری وقومی قرارداده شد. شهر جدید گورگان،که توسط مردم محل ساخته بود،مصادره وبرای سران پشتون توزیع گردید. خانواده حکمران هزارها جریب زمین را از دهقانان پارسی زبان تصاحب وجز دارایی شخصی خود قرار دادند.محمد هاشم صدراعظم در شیوکی،چهلتن،پغمان،شکردره،لوگر بگرامی،جلال آباد به هزارها هکتار زمین را عمدتااز تاجیکان واقوام غیر پشتون مصادره کرد وجز دارایی شخصی خود قرار داد.

این تنها نبود،روشنفکران، نویسنده گان وشاعران پارسی زبان، که از زیر تیغ جلادان در مشروطیت اول جان بسلامت برده بودند، اینبار بنا بردشمنی دیرینه با استعمار زیر سلاخی رژیم وابسته ای سه برادر قرار گرفتند. تعدادی به جوخه های اعدام سپرده شدند،تعدادی به زندانهای مخوف وشکنجه گاهای قرون وسطایی حبس شدند و عده ای هم تبعید گردیدند. از آنجمله محمد ولی خان دروازی،که سهم عمده واساسی در شناساندن استقلال خارجی افغانستان داشت، بجرم مبارزه با استبداد واستعمار نا جوانمردانه اعدام شد، علاوه بر آن چهره های مبارز وروشنفکر پارسی زبان مانند جنرال پنین بیگ، مرزا مهدیخان،ناظر محمد صفر خان،مرزا محمداکبر خان، سلطانمحمد مراد خانی، احمدشاه خان کندکمشر، سعد الدین خان وکیل، علام محی الدین آرتی،عبد اله منصوری،ابراهیم قاری زاده،اعظم خواجه، کریم منشی زاده، محمد امین بدخشی، فیض محمد باروتساز، تاج محمد پغمانی،محمدایوب، محمد سعید بدخشی، محمد حکیم خان چهار دهی خانواده ای چرخی وصدها تن دیگر اعدام شدند.

احزاب وطن وخلق، که اکثرا از دانشمندان، سیاستمداران و چهره های علمی،سیاسی وفرهنگی پارسی زبان تشکیل شده بودند، با هزار نیرنگ ودسیسه سرکوب وبی نقش گردیدند. قومگرایان پشتون برهبری محمد داود خان با اقدامات هم آهنگ سیاسی،که صدارت رامانند سلطنت مال موروثی یک قوم میدانستند بالای مرحوم محمد یوسف خان فشار وارد کردند تا از مقام نخست وزیری مجبور به استعفا گردید.

بعد از سقوط سلطنت، محمد داود خان پروسه قومی ساختن وپشتونیزه کردن کشور را کماکان ادامه داد، به پیشبرد سیاست ناقلین،که در واقع پشتونیزه کردن کشور بود و آنرا در دوره ای« استبداد صغیر » به طور جدی به پیش برده بود، وفادار ماند وبتأسی ازان زمینهای زیادی را در آستان کاپیسا به وزیریها ومهمند های آنطرف دیورند بخشید وبدینسان گام دیگری را در تغییر ترکیب اجتماعی شمال کابل به اساس برنامه های اسلاف خود برداشت.

فروپاشی جمهوری ارستوکراتیک محمد داود و تصاحب قدرت توسط حزب دموکراتیک خلق افغانستان،حاکم شدن جناح خلق وتمرکز قدرت سیاسی در دست نورمحمد تره کی وحفیظ اله امین،که گرایش شدید به تمایلات عبد المجید خان زابلی داشتند،با آنکه موروثی بودن قدرت خانواده گی را ساقط ساخت،ولی در زیر پوشش مبارزه ای طبقاتی، انحصارقدرت سیاسی قومی دست نخورده باقی ماند.در نتیجه رژیم برای تصفیه مخالفان سیاسی در قدم اول به سرکوب روشنفکران واقوام غیر پشتون مبادرت ورزید.

بدینسان ضربه ای اساسی رژیم علیه تاجیکان وپارسی زبانان بعمل آمد.جریانها، نهادهاوسازمانهای سیاسی،که در میان تاجیکان اکثریت داشتند، یکی پی دیگری تار ومار شدند. اقدامات سرکوبگرانه رژیم از محفل انتظار شادروان بدخشی،که جمع بزرگی ازروشنفکران تاجیک و ازبیک را در خود جاداده بود،آغاز شد و در نتیجه بخش بزرگی از کادرها،فعالین وبدنه ای آن سرکوب خونین گردید وبیشترین اعضای این جریان قتل عام شدند.در پی آن رژیم، چریکهای شاد روان کلکانی وبخشی ازشاخه های جریان دموکراتیک نوین را درکابل، شمال کابل، هرات و...، سرکوب خونین کرد.

بعد ازین تصفیه های هولناک نوبت به تصفیه های خونین درون حزبی رسید و بخشی از رهبری وفعا لین جناح پرچم حزب،که بیشترین آنها پارسی زبان بودند، راهی زندانهای قرون وسطایی رژیم گردیدند. از لشکر حشری قومی به سرکرده گی عبد اله امین برادر حفیظ اله امین مانند زمان امیر عبد الرحمن خان ومحمد نادر خان علیه قیام هزاره هااستفاده بعمل آمد.بدینترتیب رهبری حزب ودولت یک قومی شد و مقدم بر همه رهبری نیروهای مسلح از وجود عناصر غیر پشتون پاکسازی گردید.ولی کوتاه بودن عمر رژیم و برپایی قیامهای متعدد علیه آن، رژیم را قادر نساخت،پای در جای پای اسلاف خود بگذارد.

بعد از تسلط سیاسی جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق این سیاستها تا حدودی تعدیل گردید، مسا له اشتراک اقوام در قدرت سیاسی مطرح شد ودر ادارات دولتی،پشتونیزه کردن قاموس دولتی تا حدودی فروکش کرد.ولی جناح پرچم حزب با گرایش ایدولوژِیک وموکول کردن حل مسا له ملی بزمان نامعین پیروزی طبقاتی ازین مسا له با اهمیت دموکراتیک در راستای تامین عدالت ملی وسیاسی طفره رفت وشعار برابری و برادری توخالی را بعوض گزینش یک راه حل مبتنی بر مشارکت عادلانه ای سیاسی،فرهنگی،تاریخی وتقسیم متوازن قدرت سیاسی، پیش کشید.

مرحوم دوکتور نجیب اله،که به حمایت بیدریغ گرباچف وسازمان استخباراتی اتحا د شوروی وقت، قدرت حزبی ودولتی را قبضه کرد،برای احتراز از انحصار قدرت سیاسی یک حزبی، استقرار صلح وشرکت مخالفان سیاسی در دولت،تقسیم آنرا با پیش کشیدن سیاست « مصا لحه ملی » بمردم وعده داد ولی در عمل سیاست مصالحه، تقسیم قدرت را بین قبایل مختلف پشتون مطمح نظر اساسی قرار داد، که دران هم به « لوی پکتیا » ارجهیت داده شد. در واقع بیشتر مقامهای دولتی و حزبی به مال موروثی « لوی پکتیا» در آمد در قدم دوم پشتونها وارث حاکمیت گردیدند ونقش سمبولیک وتشریفاتی هم نصیب اقوام واتنیهای غیر پشتون درین سیاست گردید. بدینسان با لطایف الحیل، قومی سازی حاکمیت دموکراتیک !؟ تکمیل گردید. آنچه در این دوره از حاکمیت حزب دمو کراتیک خلق و حزب وطن بنمایش گذاشته شد عبارت بود از تعویض انحصار قدرت سیاسی حزب به انحصار قدرت سیاسی یک قوم وبطور اخص انحصار قدرت « لوی پکتیا». راهبران نیروهای مسلح کشور همه از یک قوم برگزیده شدند و رهبری نیروهای مسلح وارگانهای محلی قدرت دولتی در ولایات عمدتا غیر پشتون، از پشتونها انتصاب شدند وبدینسان تصفیه های مسؤلین نظامی وملکی محلی به انجام رسید.

مشخصه ای دیگر سیاست مصالحه ملی این بود،که زیر نام پیشبرد « سیاست مصالحه ملی »،حزب از هرگونه دخالت در امور دولتی محروم شد و مرحوم نجیب اله عملا حزب را بیک مرجع مادون سیاسی خود تبدیل کرد وبا تصویب قانون اساسی،که همه ای قدرت در دستان نجیب ا له متمرکز گردیده بود،عملا قدرت از انحصارحزب بیکفرد منتقل شدودکتاتوری فردی بر همه ای بخشهای حزب و دولت سایه افگند.

در پیشبرد مذاکرات با نیروهای مختلف سیاسی ودعوت به مصالحه ملی،به احزاب،سازمانها،چهره ها و شخصیتهای پشتون ارجهیت داده شد ومذاکرات تنگاتنگ با حزب اسلامی حکمتیار،احزاب سه گانه (محمدی،گیلانی مجددی) ودعوت پیهم از شاه سابق بعمل آمد، همچنان نقش زلمی خلیلزاد واشرف عنی احمدزی ورهبری افغان ملت درین مذاکرات بیش از دیگران چشمگیر بود. در نتیجه مذاکرات با جانب ملل متحد، قرار برین شد،که قدرت به کمیته پانزده نفره ای ملل متحد تسلیم داده شود،که اکثریت قاطع آن پشتون بود.

انقلابی پشتون، جانبدار زحمت کشان وبانی سیاست مصالحه ملی، یکی از قاتلین تراژیدی و حشتناک شمالی را (عبد الوکیل نایب سالار) بخاطرعقده کشایی های قومی، افتخار قهرمان ملی !؟ افغانستان بخشیدو پورتریت بزرگ آ نرا در مسیر عبور به شمالی آویخت تا عقده هایی برتری جویی وشؤنیستی و تاجیک ستیزی خود راارضا کرده باشدو هم زهر چشمی باشد به کسانی،که انحصار حاکمیت سیاسی موروثی و قومی را به چالش میکشند.

پیشبرد چنین سیاست قومگرایانه و شؤنیستی در زمانیکه حزب بیش از هر زمان دیگر به وحدت سازمانی وتشکیلاتی در درون خود وبه اتحاد سیاسی واجتماعی مردم در زیر سلطه ای حاکمیت دولت نیاز داشت،لطمات جدی را به پرستیژ حزب وارد آورد.

در اثر اقدامات یاد شده،در حزب، ادارات دولتی و به خصوص صفوف نیروهای مسلح،که پاسداری از دولت ودفاع مستقلانه را بدوش داشتند وبیشتر غیر پشتون بودند، نارضایتی شدید تولید شد.نیروهای ناراضی مسلح مانع از فرار قومندان اعلی قوای مسلح به هند گردیدند،که در تاریکی شب بدون اطلاع حزب،دولت و رهبران قوای مسلح صورت گرفته بود.دامن زدن عمدی افتراقات قومی توسط حلقات مربوط به رییس جمهور،بحران فراگیر قومی را در همه بخشهای حزب ودولت بوجود آورد،که پیامد این سیاستها، حاکمیت را ساقط ساخت.

بعد از دولت مرحوم دوکتور نجیب اله،مجاهدین در کابل مستقر شدند،بنا بر مداخله وسیع کشورهای منطقه،کشورهای خلیج،انگلیس وامریکا واختلافات قومی نتوانستند بیک دولت سراسری تبدیل شوند.کشور بین نیروهای مسلح اقوام واتنیهای مختلف تقسیم شد.درین میان چند شبه دولت در شهر کابل بوجود آمد.

اذعان باید کرد،که در نزدیک بیک قرن، دوبار تاجیکان (بعد از سقوط امیر امان اله خان ودوکتور نجیب اله) شهر کابل را بتصرف درآوردند.در هردوبار، برخورد تاجیکان نسبت به مقامات رژیمهای ساقط شده و مخالفین سیاسی شان متفاوت از دیگران بود یا بعباره ای دیگر در تاریخ سیاسی کشور سابقه نداشت.

زمانی، که حبیب اله کلکانی بر کابل تسلط یافت با جوان مردی وبزرگواری سیاسی،که خصلت عیاران بود بابازمانده گان دولت ساقط شده رفتار کرد، که جدا از برخورد سفاکانه امیران پیشین وپسین با یکدگر و حتی با بنی اعمام شان بود. برخورد قومی با دیگران نکرد، یک خانه در شهر کابل بشمول خانه های اشرافی مخالفین سیاسی آن دستبرد و چپاول نشد، تمام خانواده های اشرافی محمدزایی واراکین بلند پابه دولت پشین باحفظ کرامت انسانی و اسلامی شان محافظت گردیدند، لشکریان وسربازان قندهاری، که تا آخرین لحظه ای شکست با وی جنگیده بودند مورد عفو و نوازش و بخشش قرار گرفتند، هیچکس از اراکین دولت گذشته وسران خانواده سلطنتی بقتل نرسید، زنان ودختران خانواده سلطنتی همه مطابق شؤنات اسلامی وانسانی حفاظت شدند، خانواده محمد نادر خان،که خود با آزاده ای کلکانی در جنگ بود، آسیب ندید،شخصیتهای دولتی سابق همه در کابل ماندند و... اما دشمنان سفاک این آزاده ای کلکانی،که مروت،آزاده گی وانسانیت در قاموس قبیلوی شان خشکیده بود و رفتارهای قبیلوی را بجای دین عوضی گرفته بودند،امیر عیار را با همقطاران دلیرش خلاف تعهد به قرآن، به دژخیمان قبیله سپردند تا سوراخ، سوراخ شد.

مادامیکه فرمانده مسعود بکابل وارد شد با وجود بیشتر از بیست سال جنگ و کشمکشهای خونین سیاسی،که نزدیک به دو ملیون انسان جانش را از دست داده بود، به استثنای یکی دومورد دشمنیها و انتقامجویی های شخصی،کسی از رهبران حزبی و دولتی به قتل نرسید، مرحوم نجیب اله که خود در سازمان « خاد » متهم به هزارها مورد پیگرد، شکنجه واعدام مخالفان سیاسی و بداشتن موضع قومی معروف بود، بر خلاف روال معمول در تاریخ خونبار سیاسی کشور، باحفظ احترام مطابق معیار های انسانی،اسلامی و بین المللی مورد حفاظت سیاسی قرار گرفت، از رهبران بلند پایه دولتی و حزبی کسی زندانی نگردید،حزب دموکراتیک خلق به مثابه ای یکطرف جنگ مورد پیگرد سیاسی قرار نگرفت،بسیاری از رهبران حزب،دولت وقوای مسلح بدون کدام مانع از کابل خارج شدند. درین میان صرف جمعه اڅک، که مهره ای درشت محرک بحران اتنیکی وقومی وانگیزه ای اصلی تقابل قومی در شمال بود زندانی گردید، که آنهم بزودی آزاد گردید.

آنهایی،که دولت استاد ربانی را متهم به انحصار قدرت سیاسی وپیشبرد جنگهای داخلی مینمایند، نه ماهیت انحصار قدرت سیاسی را درک نموده اند ونه تاریخ خون بار ملی وسیاسی سده ای اخیرکشور را بررسی کرده اند.در مدت،که استاد ربانی رییس مؤقت دولت اسلامی در کابل بود، نتنها در کشور چند دولت وشبه دولت موازی وجود داشت،بل شهر کابل نیز به جزایر متعدد قدرت تقسیم گردیده بود. به عبارت دقیقتر همه اقوام واتنی های مختلف جامعه افغانستان تشکیلات اداری وسیاسی خود را داشتند و تعدادی هم روابط جداگانه مستقل خارجی با کشور ها و دولتها داشتند.

اما یک نظر اجمالی به ترکیب اجتماعی دولت پروفیسور ربانی هم در کابل و هم در مزار شریف برخلاف تشکیلات مماثل آنوقت در کشور، میرساند،که دولت استاد ربانی از تنوع کامل قومی برخوردار بود. بنابر آن یاوه سرایی های،که در مورد انحصار قدرت تاجیکان از جانب عمال جاسوسی پاکستان،انگلیس و سازمانهای استخباراتی تحت حمایت غرب راه اندازی گردیده بود وهنوز نشخوار میگردد، مسا له بی بنیاد وعاری از واقعیت بوده وتنها بنا بر خصومتهای سیاسی وتؤجیه واقعیتهای دردناک انحصارقومی گذشته در کشور، قلب ماهیت داده میشود.

همان افزارهای استخباراتی دنیای سرمایه داری،که نقش پیشقراولان شبکه های جاسوسی انگلیس وامریکا را بر عهده داشتند و مساله انحصارقدرت توسط تاجیکان را مطرح میکردند، حال مصروف تؤجیه تیوریک اشغال افغانستان زیر نام دموکراسی !؟ اند، هم چشم خود را بر سلب آزادی، استقلال،حا کمیت ملی و تمامیت ارضی کشور بسته اند وهم بصیرت سیاسی شان توانایی دیدن انحصار قدرت قومی توسط رژیم آقای کرزی را ندارد.برای اینکه هم به آب ونانی رسیده اند، صاحب مقامهای بزرگ دولتی گردیده وتمام افزارهای سیاسی واستخباراتی غرب،ایالات متحده ای امریکا و ناتو از آنها ما لامال است ودر زیر نام انجو ها وسازمانهای متعدد حقوقی،مدنی،فرهنگی وسیاسی، شبکه های گسترده ای جاسوسی را به سود سرمایه سالاری جهانی ایجاد کرده اند.

تهاجم پاکستان در وجود پادو های طالب و القا عده بمقاومت سخت تاجیکان مواجه شد با آنکه در ین جنگ نا برابر آنها قتل عام شدند و مزارع, باغها و خانه های انها به « سرزمین سوخته » مبدل شد ولی از مقاومت عادلانه در برابرمزدوران انگلیسی, عربی و امریکایی باز نه ایستادند و مردانه وبا قهرمانی دفاع کردند و در عمل وجیبه ای میهنی شانرا به مثابه ای محور مقاومت عادلانه ای ملی در برابر پادو ها ونوکران خانه زاد استعمار کهنه و نو ایفا کردند. طالبان زیرنام تطبیق شریعت اسلامی!؟ برای پیاده کردن تیوری « دویمه سقاوی » دست به نسل کشی وقتل عام ملیتهای غیر پشتون زدند وسیاست حذف قومی ومذهبی اقوام دیگر را بمنصه ای اجرا گذاشتند.

طالبان سفاکانه تر از اسلافشان سیاست « زمین سوخته » وقتل عام را در مورد تاجیکان بکار بستند.اما تاجیکان در حومه ای کابل وشمالی درس سختی به ایادی استعمار وپاکستان داد ومشعل قیامهای ضد استعماری را درین سرزمین زنده نگهداشتند. بعد ازین پاسداری ازارزشهای ملی،تاریخی،فرهنگی وهویتی به خط درشت مقاومت ملی مبدل شد وتاجیکان در محور مقاومت ملی علیه مزدوران استعمار وطالبانیزم قرار گرفتند.گرچه طالبان به کمک پاکستان،عربستان، کشورهای عربی خلیج وحمایت انگلیس وامریکا بخشهای وسیعی از اراضی کشور را از نظر نظامی اشغال کردند ولی از لحاظ سیاسی در سطح ملی و بین المللی شکست خوردند.

با دریغ ودرد خط مقاومت ملی بعد از شهادت رهبر نظامی آن تداوم نیافت وباا لوسیله ای افراد معامله گر ودلالان سیاسی،که مقاومت را به شیره کشی اقتصادی بنفع خود مبدل کردند به انحراف کشانده شد. جامعه ای جهانی (امریکا، انگلیس و اسراییل)، که قبلا همه موانع را در منطقه برای حضور خود از سر راه برداشته بود، به بهانه ای مبارزه با تروریزم والقاعده و در واقع در پی اهداف استراتیژیک از قبل پلان شده ای خود افغانستان را اشغال کرد وبا راه اندازی وسرهم بندی کنفرانس بن دولت دستنشانده و مزدور خود را بر مردم افغانستان تحمیل کرد.

بعد ازین سیاستهای « جامعه ای جهانی » در مورد افغانستان در مطابقت کامل با سیاست پاکستان سمت وسو یافت. ودولت سازی در افغانستان مطابق نسخه ای پاکستان وانگلیس جهتدهی گردید. واقعیت امر اینست که ناسیونالیزم خشن قومی،که احزاب چپ وراست پشتون را متحد ساخته واز حمایت همه جانبه ای پاکستان وهمسویی « جامعه ای جهانی » برخوردار است، متوجه حذف قومی افغانستان است، نه مشارکت ملی واین سیاست عملا در برابر یک حوزه ای تمدنی خراسانی بر کشیده شده است، که پشت آن عربستان سعودی،کشورهای خلیج و« جامعه ای جهانی» ایستاده اند.

دولت وابسته ای حامد کرزی در تبانی کامل با تیم ناسیونالیستهای داخل حکومت ودر یک اتحاد اعلام ناشده با حکمتیار وطالبان در بیرون از حاکمیت، پس از کنفرانس بن مصروف پاکسازی همه جانبه ای اقوام واتنیهای غیر پشتون از تمام بخشها دردولت بوده و است ودرینراه از هیچ ابزاری بشمول بهم انداختن اقوام بجان هم واستفاده از شعار معروف « تفرقه بی انداز و حکومت کن » روگردان نیست.

درین گیرودار سیاسی، حذف قومی،تاجیکان از همه اولتر نشانه گرفته شده است و تیم تمامیتخواه کرزی با استفاده از یک لشکر ایلجاری سیاسی از تیکه داران اقوام دیگر مرحله به مرحله آنرا تحقق می بخشد.اما روند حرکت سیاسی بسوی اتحاد قبیله یی ونهاد های مختلف سیاسی پشتون با حمایت پاکستان و « جامعه ای جهانی » مبین آنست، که پاکسازی اتنیهاواقوام دیگر نیز امر الزامیست، زیرا در ایتلاف بعدی،که طالبان وحکمتیار مهره های درشت آن خواهندبود،امکان همکاری در مجموع با اقوام ومتحدین دیگر کرزی،با در نظرداشت برخوردهای خونین گذشته امکان پذیر نخواهد بود.

مأخذ

افغانستان در مسیر تاریخ غ غبار

افغانستان درپنج قرن اخیر م فرهنگ

سراج التواریخ کاتب هزاره

جریده اندیشه طبع مزارشریف۱۳۷۳

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط   | 

 

نگاهی به حوادث بلوچستان

پاکستان: جنگ خط لوله ها و یا نبرد هویتها؟

 

آغاز داستان
هند:امنیت کشور و یا امنیت انرژی؟
چین
بندر گوادر
داستان بلوچستان
نتیجه

 مدتی می شود که اقلیم بلوچستان هم در ایران و هم در پاکستان شاهد حوادث خونینی شده است که در آنجا صبغۀ مذهبی به خود گرفته است و در اینجا هویت قومی، در حالی که ریشه های اصلی این کشمکش در چاه های نفتی و منابع گازی و راه های ترانزیتی انرژی در این حوزه نهفته بوده است. حوادث بلوچستان را باید در پرتو کشمکشهای جیو استراتیژیک جاری بر روی سرزمین پهناور «پایپلانستان» مطالعه نمود؛ منطقه ای که یک طرف آن در آسیای میانه قرار دارد و مرز دیگر آن در سواحل بحر هند.
اگر در صدد ریشه یابی انگیزه ها و عوامل این بحران شویم ، ریشه های آن را در اعماق تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و هویت نژادهای ساکن در این منطقه نه بلکه در پایتخت کشور هایی خواهیم یافت که یک زمان خود مشکل می آفرینند و زمانی دیگر بحرانی را تشدید می بخشند.
آنچه در بلوچستان می گذرد در حقیقت ادامۀ همان کشمکشی است که در دهۀ نود قرن بیستم میلادی میان پروژه ای امریکایی که تلاش می ورزید تا آسیای میانه را به بحر هند وصل نماید و پروژه های رقیب دیگری که در پشت آن روسیه و چین و ایران قرار داشته اند، صورت گرفت.

آغاز داستان

پس از فروریزی دیوار های آهنین اتحاد جماهیر شوروی ، سیاست پردازان امریکایی متوجه ثروت نفت و گاز کشور های بحر قزوین شده و مسیر ترکمنستان، افغانستان، پاکستان را مناسبترین راه برای انتقال این گنج بزرگ به بازار های جهانی تشخیص دادند. همین بود که در اپریل سال 1995 وزارت خارجۀ امریکا، شورای امنیت ملی و سازمان استخبارات مرکزی این کشور گروهی را ایجاد نمودند تا در رابطه به ثروت نفتی و گازی بحیرۀ کسپین فعالیت نمایند. در اکتوبر همان سال صفر مراد نیازوف رئیس جمهوری ترکمنستان سفری به امریکا نمود و در شهر نیویورک قرار داد خط لولۀ گاز را با شرکت یونوکال امضا نمود، لولۀ ای که می توانست ترکمنستان را از راه افغانستان و پاکستان به بحر هند پیوند دهد.

دیری نگذشته بود که یونوکال فعالیت خویش را رسما آغاز نمود و شخصیتهایی چون زلمی خلیلزاد، حامد کرزی، عبدالسلام عظیمی و گروه دیگری چون رابرت اوکلی، هنری کیسنجر، رابین رافایل ، محمود مستیری و معاون ایشان را استخدام نموده و دفتری در شهر قندهار پایتخت طالبان گشود، چنانچه سعی نمود تا رابطۀ خویش را با جناحهای دیگر نیز حفظ نماید. آقای عظیمی دفترش را در پاکستان گشود و زلمی خلیزاد در امریکا دست به کار شد و در دفاع از طالبان مقاله نوشت و ملاقاتهای کاری خویش را با مسئولان کشوری امریکا آغاز نمود. خلیلزاد در شمارۀ 7 اکتوبر 1996 مقاله ای نوشت که در آن طالبان را گروهی قبیلوی وغیر مضر به سیاستهای امریکا خواند. زمانی که طالبان بر شهر کابل سیطره حاصل نمودند، گریس تاگرت سخنگوی یونوکال پیامی تبریکیه به طالبان فرستاد و پس از آن تاریخ هیئتهای طالبان چندین بار به هیوستن و واشنگتن دعوت شدند تا پیرامون مسایل مربوط به خط لولۀ یونوکال با ایشان گفتگو شود. در کرسمس سال 1997، مولوی محمد جان وزیر معادن حکومت طالبان به امریکا آمد تا با معاون وزیر خارجۀ امریکا اندرفورت مذاکره نماید. در کنفرانس مطبوعاتی ای که پس از ملاقات دایر شد جناب مولوی صاحب از نقش طالبان در پیاده ساختن برنامه های امریکا در منطقه صحبت نمود.

پس از حادثۀ 11 سپتمبر، زمانی که امریکا به منطقه لشکر کشید و افغانستان را اشغال نمود، از یکسو کلید دولت را به نمایندگان شرکت نفتی یونوکال سپرد و از جانب دیگر پیوسته در تلاش شد تا با گسترش امنیت در افغانستان، پروژۀ خط لوله را دوباره روی دست گیرد. اما چه آسان که خط لوله ای را در صفحۀ کاغذی رسم نمود وچه مشکل که آن را برروی صفحۀ اراضی مملؤ از ماینهای سیاسی و عسکری و موانع جغرافیایی اعمار نمود.

با گذشت هشت سال از اشغال افغانستان، نه تنها که وضعیت امنیتی بهتر نشد که هر روز خرابتر گردید، تا جایی که پنتاگون سال 2009 را خونین ترین سال برای نیروهای امریکایی در افغانستان اعلام نمود، امری که می تواند رویایی نفتی امریکا را به خاک و خون کشاند.

در این شب و روزی که از یکسو ساحۀ زیر کنترول حکومت افغانستان خورد تر شده می رود و از طرف دیگر، مشروعیت کاذبی را هم که حکومت داشت از دست داده و در عرصۀ بین المللی بی آبرو شده است، مدتی قبل رهبران ایران و پاکستان پروژه ای را امضا نمودند که به نام (خط لولۀ صلح) شهرت حاصل نمود. این خط لوله که اساسا ابتکار (محور شر) ایرانی به شمار می رود، قرار است گاز ایران را به پاکستان، هندوستان و چین برساند. پروژۀ (خط لولۀ صلح) را نظر به عوامل متعددی می توان مادر پروژه های نفتی حوزۀ «پایپلاینستان» نامید.

هندوستان: امنیت انرژی ویا امنیت کشور؟

جمهوری هند در شرایط کنونی پنجمین مصرف کنندۀ انرژی در جهان محسوب شده که تا بیست سال دیگر بر روسیه و جاپان نیز پیشی جسته و در مرتبۀ سوم قرار خواهد گرفت. هندوستان برای فعلا 80 ملیون متر مکعب گاز طبیعی در روز تولید می نماید ، البته این در حالی است که آن کشور در حال رشد و پر نفوس به 170 ملیون متر مکعب گاز دیگر نیاز دارد. تفاوت میان تولید انرژی در هند و نیاز به انرژی در آن کشور 90 ملیون متر مکعب درروز می باشد (شورای روابط خارجی و وزارت انرژی امریکا).

در آن روزهایی که پروژۀ (خط لولۀ صلح) اعلام گردید، دولتمردان هندوستان کشور خویش را شریکی اصیل در این پروژه می دانستند. ایالات متحدۀ امریکا طبیعی است که با طرح چنین برنامه احساس ناراحتی نماید زیرا سرمایه گذاری بزرگ استراتیژیک در کشوری که امریکا پیوسته سعی ورزیده است تا آن را در انزوا نگه دارد، نمی تواند برایش قابل تحمل باشد. خانم کوندولیزا رایس وزیر خارجۀ امریکا در آن زمان ضمن مصاحبه ای با یکی از تلویزیونهای هندی این چنین اعلام نمود: ما در این رابطه دیدگاهی بسیار روشن داریم. ما نگرانی خویش را از ناحیۀ مشارکت هندوستان در پروژۀ خط لولۀ ایرانی به حکومت هند ابلاغ نموده ایم. در جولای 1995 انتونی واین معاون وزارت خارجۀ امریکا هم در پیشگاه کمیسیون روابط خارجی کانگرس اعلام نمود که جمهوریتهای چین و هندوستان، در راه رسیدن به منابع انرژی به کشوری روی آورده اند که سیاستهای آن امنیت بین المللی را مختل ساخته است.

ایران از همان آغاز از یکسو هند را برای مشارکت در این پروژه دعوت نموده بود و از سوی دیگر تلاش می ورزید تا جمهوری چنین را نیز جذب نماید، کشوری که در آتش کمبود انرژی سوخته و به دنبال آن تا بیابانهای افریقا سرگردان است. هند که روابط نزدیکی با ایالات متحدۀ امریکا داشت چندین بار در پیوستن به این پروژه تعلل نمود و ایرانی ها که می دانستند ریشۀ مشکل در کجا است باری تهدید نمودند که اگر هند در جلسه های این پروژه حضور نیابد، آنها در عوض، از چین دعوت به عمل خواهند آورد.

بالآخره حکومت هند در این اواخر اعلام نمود که به خاطر دشواری های امنیتی نمی تواند در پروژۀ خط لولۀ ایران - پاکستان سهیم شود، وقرار معلوم ایالات متحدۀ امریکا در فرجام توانست جمهوری هند را از پیوستن به این پروژه منصرف سازد. روزنامه هندو در شماره 19 اکتبر 2009 خویش از قول وزیر دولت در امور خارجۀ کشور هند گزارش داد که هند نمی تواند عبور لولۀ انرژی خویش را از خاکی تصور نماید که امنیت ملی آن از همانجا پیوسته تهدید شده است. به گفتۀ وزیر مذکور جمهوری هند نباید امنیت ملی خویش را در گرو امنیت انرژی قرار دهد.

هند از این می هراسد که در صورت تیره شدن اوضاع میان دو کشور، پاکستان لولۀ نفت را به جای لولۀ توپ به کار برد همان کاری را که روسیه در حق اوکراین و برخی دیگر از جمهوریتهای اروپایی انجام داد. چنین به نظر می رسد که جمهوری هندوستان در برابر قرارداد هسته ای که در مارچ 2006 با امریکا امضا نمود از پیوستن به پروژۀ پایپلاین صلح منصرف شده است.

پرسشی که مطرح می شود اینست که آیا هندوستان به خط لولۀ صلح خواهد پیوست، خط لوله ای که اهمیت آن فراتر از تلاشهای دپلوماتیک برای دستیابی به صلح میان دو همسایۀ متخاصم خواهد بود، و یا اینکه گزینۀ همکاری هسته ای با ایالات متحده را ترجیح خواهد داد، گزینه ای که روزنامۀ واشنگتن پست در شمارۀ 3 مارچ 2006 خویش آن را قراردادی بی سابقه و انقلابی در عرصۀ روابط بین الدول خواند؟

چین:

جمهوری چین که در چندین نقطۀ دنیا بر سر رسیدن به منابع انرژی با هند رقابت می کند، از خط لولۀ صلح استقبال نموده و آن را قدمی در جهت دستیابی به انرژی بیشتر و برطرف ساختن نیازهای روز افزون اقتصاد خویش می داند.

روابط دوجانبۀ چین و پاکستان که در سالهای اخیراهمیت بیشتری یافته با امضای این قرار داد از یکسو و اعمار بندر گوادر از سوی دیگر به اوج خود رسید. این دو قرارداد را می توان سمبول همکاری استراتیژیک میان دو کشور به حساب آورد. چین همچنان پروژۀ هایدرولیکی نیلم جهلم پاکستان را به عهده گرفته است که ارزش آن بالغ به ملیاردها دالر می شود.

جمهوری خلق چین هم با پاکستان روابط عسکری و جیو استراتیژیک و اقتصادی دارد و هم با ایران. چین ایران را حلقۀ مهمی در زنجیرۀ استراتیژیک نفتی خود دانسته و شرکتهای نفتی چین، امروز ملیاردها دالر در میدانهای نفتی ایران سرمایه گذاری نموده اند. چین، ایران و روسیه سه جناح مثلثی اند که پیوسته سعی می ورزند ساحه را بر شرکتهای نفتی امریکا در منطقه تنگ نمایند.

پروژۀ (خط لولۀ صلح) می تواند نیاز های هرسه ضلح مثلث (چینی- پاکستانی- ایرانی) را برآورده سازد. با تحقق این پروژه، پاکستان به یکی از گذر گاههای مهم جهان تبدیل خواهد شد. ایران از یکسو دایرۀ محاصره را شکستانده، آسیای میانه را به شبه قارۀ هند پیوند خواهد داد، و از سوی دیگر پشتیبانی استراتیژیک عضو دایمی شورای امنیت را جلب خواهد نمود. این پروژه اهداف استراتیژیک چین را نیز برآورده ساخته و مناطق غربی آن کشور را به بازارهای جهانی وصل خواهد نمود، کاری که جزء برنامه های بزرگ چین برای قرن بیست ویکم میلادی به شمار می رود. فاصله میان بندر گوادر در بلوچستان تا شهر کاشی در ولایت سینکیانگ چین 1500 کیلومتر است، در حالی فاصله میان شهر کاشی تا بندر های شرقی چین 3500 کیلومتر می باشد.

پاکستان از سال 2005 بدینسو روابط نزدیکی با جمهوری چین برقرار نموده، امری که فشار های امریکا را به همراه داشته و در اثر همین مسئله بود که جنرال مشرف حاکم نظامی پاکستان نخست منصب عسکری وسپس کرسی ریاست جمهوری خویش را از دست داد. زمانی که پرویز مشرف استعفا دا د، حکومت امریکا از استعفای او استقبال نمود.

بندر گوادر:

جمهوری خلق چین از لحاظ بندر های تجارتی دچار مشکل بوده و در حال حاضر بندر تایوان و ملکا دو منفذی اند که دارای اهمیت بزرگی برای چین می باشند. اما دشواری کار در این است که هر که این دو بندر را در چنگ داشته باشد شریان انرژی چین را در چنگ خواهد داشت؛ و در شرایط کنونی امریکا بر این دو گذرگاه نظارت دارد.

چین می داند که باید در جستجوی بندر دیگری شود ، بندری که بر آن اطمینان داشته باشد وحتی در اوضاع بحرانی و در صورت دست یازیدن امریکا به محاصرۀ بحری آن کشور رسیدن انرژی به شریانهای اقتصادی خویش را بیمه شده حساب کند. در جستجوی چنین منفذی، چینایی ها بندری بهتر از گوادر نیافتند، بندری که در مارچ 2002 از سوی نخست وزیر چین رسما گشایش یافت. گوادر که در 72 کیلومتری ایران واقع شده است، ظرفیت این را دارد که چین را به کشور های خلیجی و بحر هند و جنوب شرق آسیا و ایران و از راه ایران به آسیای میانه وصل نماید. چنانچه این بندر در چند قدمی افغانستان واقع شده است.

بندر گوادر نه تنها چین را در وارد نمودن 60% انرژی مورد نیاز خویش از کشور های خاورمیانه کمک خواهد نمود بلکه برای چین این فرصت را خواهد بخشید تا بر کشتیهای امریکایی و هندی نیز نظارت نماید. یکی از تحلیلگران امریکایی می گوید چینائیها وسایل تجسس خویش را عملا در آن بندر جابجا نموده اند تا آنکه رفت و آمد کشتیها را در بحر عرب زیر نظر داشته باشند.

آنچه در گوادر می گذرد ناراحتی امریکا را ببار خواهد آورد، زیرا آنها از یکسو در تلاش محاصرۀ ایران هستند و از سوی دیگر می خواهند دیو چینی را در شیشه ای نگه دارند.

داستان بلوچستان:

بلوچستان که 48% مساحت پاکستان را احتوا می نماید از بزرگترین ایالتهای آن کشور به حساب آمده و جمعیت آن 5% نفوس پاکستان را تشکیل می دهد. بلوچستان دارای یورانیوم، مس، زغال و گاز طبیعی بوده، و گاز بلوچستان سوم حصۀ ثروت گازی پاکستان را تشکیل می دهد.

موقعیت بندر گوادر در بلوچستان و عبور خط لولۀ صلح از خاک آن ولایت، در شرایط بحرانزای کنونی کافی اند تا بازیگران قدرتمند جهان برنامه هایی را در جهت بی ثبات ساختن آن روی دست گیرند. پر جاذبه ترین شعاری که می تواند مردم بینوا و قبیله زدۀ آن ولایت را به وجد آورد مقایسۀ عوامانۀ بلوچستان با دولتهای خلیجی و سپس مطالبۀ استقلال ایالت شان می باشد. در این چند سالی که گذشت سازمانهای مسلحی چون ارتش آزادیخواه بلوچستان، جبهۀ آزادی بلوچستان و اردوی آزادیخواه ملی بلوچستان ظهور نمودند تا هجوم بر بندر گوادر، منابع انرژی، خط راه آهن، میدان هوایی و خط لوله های گاز را اساس برنامۀ خود قرار داده، صد ها حملۀ نظامی را سازماندهی نموده و چندین مهندس چینایی را به قتل رسانند.

این گروه های مسلح و رزمجو در ظاهر برای هویت، حقوق قبیلوی، عدالت، و مساوات اقتصادی با فرزندان سایر ایالتها بویژه پنجاب و بالآخره استقلال و آزادی بلوچستان می رزمند ولی همزمانی خیزش این گروه ها با اعمار بندر گوادر از یکسو و طرح پروژۀ خط لولۀ صلح از سوی دیگر پرسشهایی را بر می انگیزد که پاسخدهی بدان نیازمند مقالۀ مستقلی می باشد.

دولتمردان پاکستان به جای آنکه شورش بلوچها را با حکمت پاسخ گویند، با مشت آهنین به مقابلۀ آن رفته و بر آتش جدایی طلبی پترول خشونت ریخته اند. به خاطر باید داشت که حکومت پاکستان همیشه با گروه های مذهبی کنار آمده، با آنها گفتگو نموده ولی گروه های قومی را با آهن و آتش پاسخ داده است. مؤسسۀ عسکری و حکومت پاکستان از این لحاظ کانال گفتگو را با گروه های مذهبی باز گذاشته که این گروه ها از یکسو استقلال طلب نیستند و از سوی دیگر سلطۀ مرکزی دولت را چلنج نمی دهند، زیرا نظام حکومت در فقه سیاسی قدیم با نظامی که دولتمردان پاکستان بدان علاقه دارند نزدیکتر است.

بلوچستان جامعه ای قبیلوی است که خان قبیله را در آنجا (سردار) می نامند و نقش سردار را هم در گسترش امنیت و هم در برهم زدن امنیت نمی توان منکر شد. بیابانهای بلوچستان هم با بدویت و هم با منابع انرژی خویشاوندی دارند. بیابانهای جهان اسلام دو چیز متفاوتی را در دو استقامت مختلف تولید می کنند که یکی بدویت است و دیگرش نفت و گاز. دانشمندان جیولوجی معتقد اند که گرما وخشکی بیابان در پیدایش نفت و گاز در دل زمین کمک می کند، و جامعه شناسان را باور براین است که صحرا گهوارۀ اساسی بدویت و قبیله می باشد، و دانشمندان علوم سیاسی بر این اند که ساختار قبیلوی و ذهنیت بدوی زمینۀ مساعدی برای دامن زدن جنگها و کینه ها و خصومتها به شمار می رود. نظام قبیله بر مبنای خصومت استوار است - اگر دشمنی پیدا نشد باید با پسرعم در جنگ شد- و ماشین تمدن معاصر با انرژی نفت می چرخد و امتزاج نفت و خون در موزائیک جوامع مسلمان قبیلوی شمال افریقا و دارفور و عراق و افغانستان و بلوچستان چیزی جز نتیجۀ تعامل همین دو عنصر آتشزا نیست.

نتيجه:

ایالات متحدۀ امریکا امروز نه تنها سیطره بر منابع بزرگ انرژی جهان را مد نظر دارد بلکه تلاش می ورزد تا گذرگاه های استراتیژیک انرژی را نیز در قبضۀ خویش داشته باشد. سیطره بر منفذ های گاز و نفت این قدرت را به امریکا خواهد بخشید تا تصمیم بگیرد که چه کسی، چه مقدار انرژی ، از کدام کشور و در کدام زمانی به دست آرد.

آنچه می توان پیشبینی نمود اینست که برای امریکا دشوار خواهد بود تا اجازه دهد پروژۀ خط لولۀ صلح در فضای صلح جامۀ عمل بپوشد. پرسشی که مطرح می شود اینست که آیا ایالات متحدۀ امریکا خواهد توانست تا سیطرۀ خویش را به کمک تکنالوژی جنگی و ابزار ویرانگر نظامی و نیروی مارینز بر بازار های جهانی و شاهرگهای اقتصادی و استراتیژیک جهان تضمین نماید؟

پروژۀ خط لولۀ صلح تا هنوز توانسته است سه رقیب جهانی امریکا را که چین، ایران و روسیه اند در کنار هم قرار داده و راه را برای خط لولۀ ترکمنستان – افغانستان – پاکستان ببندد. با پایان یافتن کار این خط لوله، افغانستان در میان دایره ای از لوله های انرژی که همسایگان آن را به هم پیوند می دهند قرار خواهد گرفت. اگر امنیت پیش شرط هر پروژه ای باشد، این مسئله برای ایجاد خط لوله های گاز و نفت مهمتر از دیگر پروژه ها می باشد. وخیم شدن روز افزون اوضاع امنیتی افغانستان از یکسو و فساد بی سابقۀ حکومتی که از فقدان مشروعیت رنج می برد از سوی دیگر راه را برای خط لولۀ امریکا در افغانستان خواهد بست، وشاید هم برای همیشه.

اگراین پروژه موفق گردد واعضای آن بتوانند از موانع دشواری که هر روز فرا راه شان گذاشته می شود عبور نمایند و ایرانی ها بتوانند پای هند را نیز بکشانند و این خط لوله را به ترکمنستان در آسیای میانه وصل نمایند، ایران شاهرگ انرژی چهل فیصد جمعیت روی زمین را در چنگ خواهد گرفت، امری که هیمنۀ امریکا بر جنوب آسیا و خلیج را تضعیف نموده و زمینه را برای سیطرۀ روسها بر منابع انرژی در آسیای میانه آماده خواهد نمود.

اگر پاکستانیها نتوانند خواستهای مردم بلوچستان را پاسخی حکیمانه و عادلانه دهند، و اگر ایرانیها نخواهند مشکل شان را با بلوچهای خود شان در پرتو حق وعدالت حل نمایند، بلوچستان بستر مناسبی برای هرگونه شورش باقی خواهد ماند. پروژۀ خط لولۀ صلح تحول بزرگی را در میزان روابط بین الدول به وجود خواهد آورد، ولی چنین پروژه ای نمی تواند بر روی خاک سرزمینی اجرا شود که مردم آن آن با موسیقی توپخانه از خواب بیدار می شوند و با نوحه وفریاد بیوه های پسر مرده به خواب می روند.

چنین می نماید که بازی خط لوله ها این بار با پیروزی ایران، پاکستان، چین و سازمان همکاری شانگهای و شکست امریکا، هند و افغانستان انجامیده است. نتیجۀ نهایی این بازی مربوط به متغیرات گوناگون دیگری خواهد بود که قرار است بر روی شطرنج انرژی صورت گیرد؛ شطرنجی که به خون فرزندان قبایل در حال جنگ ما رنگین بوده؛ و قبایلی که پیوسته نقش پیاده را بازی نموده اند.

خواجه بشیر احمد انصاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط   |