حضرت ابوبکر صدیق خلافتش را در شرایطی آغاز نمود که تنشها و حوادث و مشکلات سختی روی میداد، اما خداوند متعال او را برای پایداری و ثابتقدمی یاری فرمود، و با حل و فصل حکیمانة آنها بر اساس قرآن و سنت توفیق خویش را رفیق راه او گردانید.
برخی از مشکلات سختی که او با آنها مواجه گردید عبارت بودند از :
1- رویداد مهم و سنگین وفات رسول خدا که پیشتر و در بخش اول، برخورد و تعامل او را با این رویداد مهم بیان کردیم!
2- قضیة انتخاب خلیفه، و تلاش برای اتفاق نظر مسلمانان در مورد آن، و ریشهکن کردن بذرهای تفرقه و نزاع و دستیابی به رضایت و بیعت انصار و کسب موافقت ورضایت نزدیکان رسول خدا مانند عباس و علی که قبلاً در مورد آنها سخن گفتیم.
3- مشکل ارتش اسامه
4- قضیة کسانی که حاضر به پرداخت زکات نبودند.
در مورد ارتش اسامه بن زید میدانیم که رسول خدا او را همراه با مجاهدین مسلمان مأمور فرمود که برای رویارویی با رومیان به منطقه «بلقاء» در سرزمین شام عزیمت کند و انتقام زید بن حارث پدر خویش را که در جنگ «مؤته» شهید شده بود از ایشان بگیرد.
سپاه اسلام به فرماندهی اسامه تعدادشان سه هزار نفر بود که برخی از اصحاب بزرگوار رسول خدا مانند عمربن خطاب در میان آنها حضور داشتند!
وقتی که سپاه اسلام از مدینه خارج شد، رسول خدا بیمار گردید و پس از چند روز وفات یافت. اسامه برای اینکه ببیند که بیماری رسول خداr به کجا میانجامد، به سپاه اسلام دستور داد تا در منطقه «جرف» نزدیک مدینه اردو بزنند!
پس از وفات رسول خدا سپاه اسلام متوقف ماند و از طرفی مشکلات مسلمانان به خاطر سر برآوردن منافقین و مرتد شدن برخی از قبایل در جزیره العرب و اطراف مدینه، و ظهور پدیدة ادعای پیامبری به وسیله تعدای از افراد کذّاب و فریبکار و خودداری عدهای از مردم عرب از دادن زکات و تجمع و توطئة دشمنان و مرتدان و آنانی که از دادن زکات خودداری میکردند و عدهای که قصد قیام علیه خلیفه را داشتند. برای حمله به مدینه و براندازی نظام خلافت بیشتر گردیده بود.
بزرگان اصحاب و مشاورین حضرت ابوبکر صدیق نیز به درستی از آن خطرهای بزرگ که در کمین آنها بود، اطلاع داشتند که نظرشان بر این بود که ارتش سه هزار نفری اسامه برای رویارویی تهدیداتی احتمالی که متوجه مدینه توسط دشمنان شده بود در اطراف شهر باقی بمانند.
به همین منظور نظر خود را مبنی بر باقی ماندن سپاه اسلام در اطراف مدینه و حرکت ندادن سپاه اسلام به طرف شام را با ابوبکر در میان گذاشتند. و بر این باور بودند که در آن شرایط اعزام سپاه اسلام به شام و خالی کردن مدینه از سه هزار مجاهدین خبره و شمشیرزن اقدامی حکیمانه به شمار نمیآید!
اما ابوبکر صدیق علیرغم اینکه همچون آنان احساس خطر مینمود، از قبول رأی آنها خودداری کرد، اما او چگونه به خود اجازه میداد پرچمی را که رسول خدا برافراشته پایین بیاورد و خلافت خود را با لغو فرمانی که او صادر فرموده آغاز کند و از اعزام سپاه اسامه خودداری نماید؟
او بر این باور بود که سپاه اسلام را بر اساس فرمان رسول خدا باید اعزام کند و پس از آن هر پیشآمدی که روی دهد، جز خیر و نیکی نخواهد بود. زیرا خداوند مردمی را که فرمان پیامبر خود را به اجرا بگذارند، خوار و درمانده نخواهد فرمود!
عروه بن زبیر از ام المؤمنین عایشهt روایت نموده که
«پس از آنکه با ابوبکر بیعت انجام گرفت و مردم انصاردر مورد قبول خلافتش اتفاق نظر پیدا کردند، بسیاری از اقبال عرب مرتد شدند و نفاق سر بیرون آورد، و یهودیت و مسیحیت به مخالفت برخواستند و مسلمانان به خاطر از دست دادن پیامبر و تعداد کم خود و دشمنان زیاد به سان گوسفندانی باران زده در شبی تاریک و طوفانی درآمده بودند.
ابوبکر گفت : کار سپاه اسلام را تکمیل کرده و ارتش اسامه را اعزام نمایید!
برخی از اطرافیان گفتند : افراد ارتش اسامه اکثراً مسلمانانی مجاهدی هستند که در اختیار داری، خود میدانی که بسیاری از قبایل عرب مرتد شدهاند، و شایسته نیست که با اعزام ارتش اسامه صف مسلمانان تضیعف شود، بهتر آن است که در اختیار تو در مدینه باقی بماند!
ابوبکر صدیق گفت : سوگند به خداوند تصمیمی را که رسول خدا گرفته لغو نمیکنم، سوگند به خداوندی که جان من در اختیار ارادة اوست، اگر در چنگال درندگان هم قرار بگیرم و مرا پاره پاره کنند، سپاه اسلام را همچنان که رسول خدا امر فرمودهاند، اعزام میکنم و اگر تنها خود من در مدینه باقی ماندهام این کار را خواهم کرد.
ابوبکر همچنین گفت : بسیار سخت است ارتشی را که رسول خدا دستور اعزام آن را صادر فرموده متوقف کنم الغای این موضوع با اهمیت جرأت بسیار میخواهد!
سوگند به خداوندی که جان من در اختیار اوست اگر همة مردم عرب از من رویگردان شوند، برای من آسانتر از این است که لشکری که رسول خدا دستور اعزام آن را صادر فرموده متوقف کنم!
ای اسامه! همراه با سپاه خود به سمت جایی که به شما فرمان داده شده حرکت کن، و از همان ناحیهای از فلسطین بر اهل (مؤته) که رسول خدا دستور جنگ را داده بود نبرد را با دشمن آغاز کن! و مطمئن باش که در غیاب شما خداوند حمایت خود را از ما دریغ نخواهد فرمود!
سپاه اسلام به فرماندهی اسامه بن زید خود را برای حرکت آماده نمود، و ابوبکر صدیق نیز برای بررسی وضع آنان و آخرین توصیههایش به ایشان به محل اردوی سپاه در «جرف» رفت.
حضرت ابوبکر صدیقt پیاده و اسامه که کمتر از بیست سال داشت سوار بر اسب از مدینه به سوی جرف حرکت کردند!
اسامه این حالت را شایسته ندانست و برایش سخت بود که او سوار بر اسب و خلیفة مسلمین پیاده در رکابش حرکت کند!
و خطاب به ابوبکر صدیق چنین گفت : یا شما هم سوار شوید یا من پیاده میشوم!
حضرت ابوبکر فرمود : نه من سوار میشوم و نه تو پیاده میشوی! چی میشود که ساعاتی را در راه خدا گام برداشته و پاهایم، آلوده به خاک شوند!؟
از آنجا که حضرت عمر فاروقt سربازی از سربازان سپاه اسامه بود، و ابوبکر برای ادارة امور مسلمانان به او نیاز داشت، از اسامه اجازه خواست که عمر نزد او در مدینه باقی بماند، اسامه در پاسخ به اوگفت : اگر نظرت بر ماندن عمر بن خطاب درمدینه است، از نظر من مانعی ندارد! و با آن موافقت میکنم!
اسامه فرمان حرکت سپاه را صادر، و راه شام را در پیش گرفت تا به حوالی بلقاء در جنوب شام رسید و در آنجا با مردم عربی که با رومیان همکاری کرده و جاسوس و مزدور آنها شده بودند به مقابله برخاست! سپاه اسلام شصت روز تمام از مدینه غایب بود، و پس از پیروزی و گرفتن غنیمت، سربلند و سالم به مدینه بازگشت.
رأی و موضعگیری درست و حکیمانه، همان رأی ابوبکر صدیق بود مبنی براعزام سپاه اسامه، و خودداری از لغو فرمان صادر شدة رسول خدا.
ابوهریرهt این حکمت و دوراندیشی ابوبکر صدیق را توضیح داده و میگوید «سوگند به خداوند که هیچ معبود و مستعانی به غیر از او مشروعیت ندارد، اگر ابوبکر خلیفه مسلمانان نمیشد، خداوند به درستی عبادت نمیگردید، او این سوگند را سه بار تکرار کرد.
از او سؤال شد چرا چنین میشد، ابوهریره!؟
ابوهریره گفت : رسول خدا سپاه اسلام را به شام اعزام فرمود. وقتی وارد «ذی خشب» گردید، رسول خدا وفات یافت و بسیاری از اعراب اطراف مدینه مرتد شدند.
اصحاب رسول خدا با ابوبکر نشستی را ترتیب دادند و گفتند : ای ابوبکر! سپاه اسامه را بازگردان! چگونه در شرایطی که بسیاری از مردم عرب مرتد شده، میخواهی او را به سوی روم گسیل داری؟!
ابوبکر گفت : سوگند به خداوندی که هیچ معبود و مستعانی به غیر از او مشروعیت ندارد، اگر سگها پای همسران رسول خدا را هم گاز بگیرند، سپاه اسامه را باز نخواهم گردانید و پرچمی را که رسول خدا برافراشته پایین نخواهم کشید!
سپاه اسلام در حرکت خود به سوی شام، هر گاه از کنار هر قومی از قبایل عرب رد میشدند میگفتند : «اگر مسلمان در مدینه قوی و قدرتمند نمیبودند، هیچگاه این سپاه از مدینه خارج نمیگردید!
به همین سبب ترس آنها را در برگرفت و از رویارویی با مسلمانان در مدینه خودداری ورزیدند!
این برکت التزام و پایبندی به سنّت و روش رسول خدا است که نمونة آن اقدام ابوبکر به اعزام سپاه اسامه بود![10]»
چهارمین مشکل پیش روی حضرت ابوبکر صدیق خودداری برخی از اعراب از پرداخت زکات و سوداگریها و پیشنهادهای فریبندة آنان بود.
موضعگیری و تعامل ابوبکر صدیق با این پدیده برخاسته از پایداری او برحق و سعی و رغبتش به خودداری از دادن کمترین امیتاز و عدم معامله و کوتاه آمدن و سستی در هر گونه اوضاع و احوال سختی بود!
محمدبن اسحاق میگوید : پس از وفات رسول خدا به غیر از دو پایگاه اسلام یعنی مکّه و مدینه بقیه مردم عرب راه کفر و ارتداد را در پیش گرفتند.
... طایفههای «اسد و غطفان» به ریاست طلیحه بن خویلد اسدی
... «کِنده» به ریاست اسود عنسی
... طایفه «ربیعه» به ریاست معروربن نعمان
... طایفه «حنیفه» به ریاست مسيلمه بن حبیب کذّاب
... طایفه « سُلَیم» به ریاست فجاءه بن عبدیالیل
... طایفه «تمیم» به ریاست سجاح بنت الحارث
همه آن طوایف مرتد شدند و از اسلام برگشتند.
قاسم بن محمد ابوبکر میگوید : طوایف اسد و غلطفان و طیء بر ریاست طلیحه بن خویلد اسدی اتفاق نظر پیدا کرده و هیئتهایی را روانة مدینه نمودند، تا در مورد پرداخت نکردن زکات با ابوبکر و مسلمانان گفتگو کنند!
آنها گفتند : حاضریم نماز بخوانیم، ولی حاضر به پرداخت زکات نیستیم، چون آن را نوعی جزیه و مالیات میدانیم! ما تا وقتی رسول خدا بود زکات میدادیم، اما پس از وفات او حاضر به دادن زکات به هیچ کس نیستیم!
تعداد قبایلی که از دادن زکات خودداری میکردند، بسیار زیاد شده و به این آیه از قرآن استدلال میکردند که :
( (التوبه : 103)
«(ای پیامبر!) از اموال آنان زکات بستان! تا بدین وسیله ایشان را از مالپرستی و تنگ چشمیها پاک گردانی و در راه کمال قرار دهی و برای آنان دعا و طلب آمرزش کن، که قطعاً دعا و آمرزش تو مایه آرامش ایشان است.»
میگفتند : زکات به کسی میدهیم که دعای او برای ما آرامش داشته باشد، که آن هم تنها رسول خدا بود و اکنون که ایشان فوت کرده، به هیچ کس دیگری زکات نخواهیم داد!
یکی از شعرای آنها این رباعی را سروده بود که :
|
اطعنا رسول الله ما کان بیننا
|
|
فیالعباد الله : مالأبی بکر؟
|
|
أیورثنا بکراً اذامات بعده
|
|
و تلک لعمر الله قاصمه الظّهر!
|
«تا زمانی که رسول خدا در میان ما او را اطاعت میکردیم، ای بندگان خدا! ابوبکر را چی شده است؟ مگر پس از مرگ خود ابوبکر را برای ما بر جای نهاده (تا از ما زکات بگیرد) سوگند به خداوند چنین چیزی کمرشکن است!»
تعدادی از اصحاب خواستار نشان دادن نرمش در مقابل آنانی بودند که زکات نمیدادند. و نظرشان این بود که لازم است با پیشنهاد آنها مبنی بر اقامة نماز و خودداری از دادن زکات موافقت شود. زیرا پس از آنکه ایمان در دلهایشان قوّت گرفت، اقدام به دادن زکات هم خواهند کرد.
آنان به ابوبکر گفتند : بگذار تا زمانی که ایمانشان استوار شود، زکات ندهند، بعد از آن خود اقدام به دادن زکات خواهند کرد، اقامة نماز را از آنان بپذیر! و با آنها با الفت و مهربانی رفتار کن!
اما ابوبکر صدیق با توجه به پایداری و تعهدش به اجرای حق و حقیقت به پیشنهاد
اصحاب پاسخ منفی داد و حاضر به معامله و سازش با آنان نشد و فرمود :
«سوگند به خداوند چنانچه از دادن ریسمانی که قبلاً به عنوان زکات به رسول خدا میدادهاند، خودداری کنند، با ایشان با مقابله خواهم پرداخت، زیرا زکات حقی است که بر اموال واجب گردیده، سوگند به خدا با کسانی که قائل به تفاوت میان نماز و زکات باشند خواهم جنگید!
وقتی ابوبکر صدیق عزم خود را برای جنگ با آنهایی که زکات نمیدهند، جزم نمود، عمربن خطاب در این مورد با او به گفتگو نشست، که نهایتاً ابوبکر توانست عمر را نیز به قبول دیدگاه خویش قانع نماید!
ابوهریرهt میگوید :
عمربن خطاب به ابوبکر صدیق گفت : به چه دلیل با آنان بجنگیم؟ در حالی که رسول خدا فرمودهاند : به من دستور داده شده با مردمی باید جنگید که به الوهیت خداوند و رسالت محمد شهادت نمیدهند اما هنگامی که به آن اقرار کردند، جان و مال آنان برایم محترم است، مگر آنکه حقی بر آنها تعلق گیرد.»
ابوبکر صدیق فرمود : سوگند به خداوند اگر از دادن ریسمانی که قبلاً به عنوان زکات به رسول خدا میدادهاند خودداری کنند، به خاطر آن با ایشان خواهم جنگید! زکات حقی است که بر دارایی تعلق میگیرد سوگند به خداوند با کسی که قائل به تفاوت میان اقامهی نماز و دادن زکات باشد، خواهم جنگید!
عمربن خطاب گفت : پس از اصرار ابوبکر متوجه شدم خداوند قلب ابوبکر را متوجه جنگ با آنان نموده و دریافتم که حق همان است!
حضرت عمربن خطاب به ظاهر حدیث که به آن استدلال نموده متوسل گردیده بود. که پس از اقرار به شهادتین جان و مال مصون خواهند بود، اما به نکته ظریف و دقیقی که ابوبکر در ارتباط میان نماز و زکات و عدم تفاوت میان آنها دریافته بود و استواری او بر حق و خودداری از سازش و کوتاه آمدن، توجه ننموده بود :
در مورد مقابله با کسانی که زکات نمیدادند حق به جانب ابوبکر بود. به همین خاطر خداوند دل عمربن خطاب و دیگر اصحاب را به رأی او متمایل گردانید و با جنگ با آنها – هر چند با مرتدین همراهی ننمایند – خداوند متعال فرمودهاند :
(التوبه : 5)
«اگر توبه کردند و نماز را اقامه نموده و زکات را پرداخت کردند، راه را برایشان باز گذارید!.»
ابن عمر از رسول خدا روایت میکند که فرمودهاند :
«اسلام بر روی پنج پایه نهاده شده است : شهادت به الوهیت و وحدانیت خداوند و اینکه محمد فرستاده خداوند است و اقامه نماز، و دادن زکات و رفتن به حج و روزة ماه رمضان.»
میبینیم که در آیهای که بیان شد و این حدیث نماز و روزه در کنار هم قرار گرفته و میان آنها تفاوتی قائل نشده است!
حتی در روایت دیگری از حدیثی که عمربن خطاب به آن استدلال نموده و شهادتین و نماز و روزه در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند!
عبدالله بن عمر از رسول خدا روایت نموده است : که فرمودهاند :
«به من فرمان داده شده با مردمی بجنگم، تا وقتی که به الوهیّت خداوند و رسالت محمد شهادت داده و نماز را خوانده و زکات دهند، هر گاه چنان کردند، جان و دارایی آنان در امان خواهد بود، مگر آنکه حقی اسلامی بر آنها تعلق بگیرد، که پس از آن حسابشان با خداوند خواهد بود.»
هر گاه آن موضعگیری ابوبکر را نسبت به کسانی که زکات نمیدادند، و تعهد و پایداری و استواری او را در اجرای حق و حقیقت به یاد میآوریم بیشتر به صحت و درستی آن پی میبریم! و برای ما این سؤال مطرح است که اگر ابوبکر در برابر آنان کوتاه میآمد و با آنها به سازش میپرداخت و در دفاع از حق پایداری نمینمود، وضع و حال اسلام و مسلمانان به کجا میانجامید!؟
استقرار امور
در عصر خلافت حضرت ابوبکر صدیق امور حکومت اسلامی سر و سامان گرفت!
او با کسانی که زکات نمیدادند و مرتدین به رویارویی پرداخت و مدعیان نبوت را سرکوب نمود و (اسود عنسی) در یمن و (مسیلمة) کذاب در یمامه کشته شدند، (طلیه بن خویلد) و (سجاج بنت الحارث تمیمی) بار دیگر به دامن اسلام بازگشتند!
در ایام خلافت ابوبکر صدیق، فتوحات مسلمانان آغاز گردید. و اجازه داد در دو جبهه جهاد علیه کفار آغاز شود!
جبهة اول : جبهة عراق برای مبارزه با مجوسیان ایران بود، که فرماندهی سپاه مسلمانان را سردار نامی اسلام «مثنی بن حادثه شیبانی» بر عهده داشت که وارد جنگهای سختی با مجوسیان ایرانی گردید و در همة آنها غلبه و پیروزی از آن او بود!
پس از آنکه خالدبن ولید جنگ با مرتدین و مانعین زکات در جزیره العرب را به پایان برد و بر مسیلمة کذاب و لشکریان او پیروز گردید، حضرت ابوبکر به او دستور داد که برای بدست گرفتن فرماندهی سپاه اسلام به سوی جبهة عراق حرکت کند و جهاد علیه مجوسیان ایرانی را رهبری کند!
مثنی بن حارثه همراه افراد تحت فرمانش به سپاه اسلام به فرماندهی خالد محلق گردید و جنگهای پیروزمندانة بسیاری را علیه مجوسیها ترتیب دادند.
جبهة دوم : جبهة شام بود که در آن مسلمانان وارد جنگ با بزرگترین و قویترین حکومت در آن عصر حکومت روم گردیدند.
وفات ابوبکر صدیق
خلافت ابوبکر صدیق زمان زیادی طول نکشید، زیرا پس از دو سال و سه ماه و ده روز – یعنی در روز سهشنبه 22 جمادیالآخر سال سیزدهم هجری در عمر 63 سالی – یعنی درست به اندازه عمر رسول خدا – وفات یافت!
حضرت ابوبکر به خاطر وفات رسول خدا همیشه اندوهگین بود!
عبدالله بن عمر میگوید : وفات حضرت ابوبکر به سبب حزن و اندوه بسیار او برای وفات رسول خدا بود که بعد از وفات او روزبه روز و ضعیف و ضعیفتر میشد که نهایتاً به دنبال تبی کوتاه وفات یافت.
عایشهt میگوید : در روزی سرد پدرم (ابوبکر) حمام کرد که دچار تب و لرز گردید، و مدت پانزده روز، بیمار و خانهنشین شد و نتوانست برای امامت نماز به مسجد برود که در آن مدت عمر بن خطاب پیشنماز مردم بود.
مردم دسته دسته به عیادت او میآمدند، بعضی گفتند : اجازه میدهی طبیبی را بر بالین تو بیاوریم؟
فرمود : طبیب مرا دیده است!
گفتند : در مورد بیماری تو چه گفت؟
گفت : به من گفت (انی فعال لما اُرید) من خواست خود را قطعاً عملی میکنم!
عایشهt میگوید : وقتی ابوبکر بیمارشد، که بر اثر آن بیماری وفات یافت، گفت : بیینید از وقتی که مسئولیت امر مسلمانان، به عهدة من نهاده شده چه چیزی بر اموالم افزوده شده است؟ آن را به خلیفه پس از من اطلاع داده و به بیتالمال مسلمانان بازگردانید، نباید چیزی از بیتالمال در میان دارایی من باشد!
پس از وفات او دریافتیم که از خود تنها بردهای اهل «نوبه» و شتری برای آوردن آب و وسیلهای برای تیز کردن شمشیر و رواندازی که پنج درهم هم نمیارزید! بر جای نهاده است!
آنها را نزد عمر بن خطابt فرستادیم تا در بیتالمال قرار دهد!
عمر وقتی آنها را دید گریست و گفت : خداوند ابوبکر را مورد رحمت0 خویش قرار دهد که مسئولیت سنگینی را برای مسئولین بعد از خود برجای نهاده است!
عایشه میفرماید : «وقتی پدرم در آخرین لحظات عمر خویش قرار داشت، سر از بالین برداشت و نشست و شهادتین راگفت، و سپس به من فرمود :
«دختر عزیزم! محبوبترین بازماندهام در بینیازی تویی و سختترین کس در نیازمندی بعد از من تویی، اگر چه بیست نهال خرما را از دارایی خود – که از درختان نخل به دست میآورند – به تو دادهام، اما برادران و خواهرانی داری که آنان هم وارث من هستند.
گفتم : پدر آنان برادرم هستند، اما کدام دو خواهر را میفرمایی!؟ (یکی از آنها اسماء و دیگری) حمل همسرم حبیبه، زیرا فکر میکنم که حمل او دختر باشد!»
وقتی او وفات یافت، همسرش حبیبه بنت خارجه دختری را به دنیا آورد، که او را ام کلثوم نام نهادیم!
این یکی از کرامتهای حضرت ابوبکر صدیق است، که پیشبینی نمود همسرش حبیبه دختری را به دنیا خواهد آورد.
منظور حضرت ابوبکر از دو برادر و دو خواهر عایشه، عبدالرحمن محمد و اسماء و امکلثوم بود.
عایشهt میگوید : همان روزی که پدرم وفات یافت از من پرسید : رسول خدا با چند تکه پارچه کفن شد؟
گفتم : با سه لایه!
پدرم گفت : این دو پیراهنم را خوب بشورید، و پیراهن دیگری را برایم خریداری کنید!
گفتم : پدر وضع مالی ما که خوب است چرا اجازه نمیدهی سه پیرهن تازه برای تو خریداری کنیم؟
پدرم گفت : «زندهها بیشتر به پوشیدن لباس تازه نیاز دارند، تا مردهها آن پیراهنهایی را هم که بر تن من میکنید پوسیده و از بین میروند.»
کاندید ابوبکر صدیق برای خلافت
حضرت ابوبکر صدیقt خیر و مصلحت مسلمانان را در این دید که خلیفة پس از خود را به مردم پیشنهاد کند، و این پیشنهاد او به معنای انتصاب و تعیین خلیفه نبوده بلکه صرفاً یک پیشنهاد و رأی بوده و تصمیمگیری برای انتخاب شخص مورد نظر و بیعت با او و یا مخالفت با آن وانتخاب شخصی دیگر از آن و حق مردم بوده است زیرا مسئولیت خلافت تنها بعد از بیعت و موافقت و انتخاب مسلمانان با اوست که مشروعیت پیدا میکند.
عزالدین ابن اثیر مورخ مشهور در کتاب «الکامل فی التاریخ» مطالب مختصر و مفیدی را در مورد پیشنهاد و خلافت حضرت عمر توسط حضرت ابوبکر چنین آورده است!
او میگوید : در آخرین روزهای عُمْر ابوبکر که در بستر بیماری قرار داشت، عبدالرحمن بن عوف را فراخواند و خطاب به او فرمود :
«نظرت در مورد عمر بن خطاب چیست؟
گفت : او از تمام کسانی که تو در نظر داری شایستهتر است، اما اندکی سختگیری در او هست!
ابوبکر گفت : سختگیری او به خاطر نرمشی است که او در من میبیند، چنانچه زمام امور به دست او سپرده و خلیفه مسلمین شود، بسیاری از آن سختگیریها را کنار میگذارد. من خود عملاً چنین چیزی را در او دیدهام، زیرا هر گاه من بر کسی خشمگین شدهام، او مرا به عفو و نرمش با او فرامیخواند و هر گاه با کسی به آرامی رفتار میکردم، خواستار قاطعیت با او بود!
پس از آن ابوبکر عثمان بن عفان را فراخواند و به او فرمود :
نظر تو در مورد عمر بن خطاب چیست؟
عثمان گفت : باطن او از ظاهرش بهتر است و کسی مانند او در میان ما نیست.»
ابوبکر به عثمان بن عفان و عبدالرحمن بن عفان گفت :
«در این رابطه با هیچ کسی سخنی نگویید!
پس از آن طلحهبن عبیدالله نزد ابوبکر آمد و گفت : چگونه عمربن خطاب را برای جانشینی خود پیشنهاد کردهای و خود میبینی که با مردم چگونه رفتار میکند و این در حالی است که تو هنوز زندهای؟ چه برسد به روزی که او با خود به تنهایی زمام امور مردم را به دست گیرد آن وقت چه خواهد شد، تو داری به ملاقات پروردگارت میروي و قطعاً در مورد مردم از تو سؤال خواهد فرمود!!
ابوبکر گفت : مرا کمک کنید بنشینم!
پس از آنکه نشست خطاب به طلحه گفت : مرا از محاسبة حضور خداوند میترسانی؟! هر گاه پروردگارم در این مورد از من سؤال فرمود : خواهم گفت که برای رهبری مردم بهترین فرد را پیشنهاد کردهام!
پس از آنکه ابوبکر عثمان بن عفان را به تنهایی فراخواند تا پیشنهاد او را برای کاندیدای عمر بن خطاب بنویسد!
به عثمان گفت : بنویس!
بسمالله الرحمن الرحیم
اما بعد : ...!
ولی ناگهان حضرت ابوبکر بیهوش شد و نتوانست سخنانش را ادامه دهد!
عثمان از این موضوع نگران شد که نکند ابوبکر قبل از مرگ نتواند نام کاندیدای مورد نظرش را برای خلافت بگوید و در نتیجه مسلمانان دچار چند دستگی شوند!
در حالیکه ابوبکر بیهوش بود، عثمان بن عفانt نوشت
اما بعد : من عمربن خطاب را برای رهبری شما پیشنهاد میکنم. و در این مورد به غیر از خیر و مصلحت شما نظر دیگری ندارم!
پس از لحظاتی ابوبکر صدیق به هوش آمد و خطاب به عثمان فرمود : آنچه را نوشتهای بخوان!
عثمان آنچه را که نوشته بود خواند!
ابوبکر پس از گفتن تکبیر خطاب به عثمان گفت : به این دلیل نام عمر را نوشتی که نگران بودی پس از مرگ من مردم دچار چند دستگی شوند!؟
عثمان گفت : آری به همین خاطر بود.
ابوبکر فرمود : به خاطر اسلام و مسلمانان خداوند تو را پاداش عطا فرماید!
بعد از آن ابوبکر صدیق برای مردمی که در اطراف او جمع شده بودند، پیشنهاد مکتوب خود را خواند و خطاب به آنان فرمود :
«من یکی از خویشاوندان خود را برای خلافت پیشنهاد نکردهام، من عمر را پیشنهاد نمودهام (اگر او را به خلافت انتخاب کردید) از او اطاعت کنید! سوگند به خداوند من در مورد تمام جوانب این نظر خود کوتاهی نکردهام! »
توصیه ابوبکر صدیق به عمر فاروق
پس از آن ابوبکر صدیق، عمر فاروق را فراخواند و مسائل جامع و مهمی را به او توصیه و سفارش نمود، برخی از مطالبی که فرمود این بود که :
«ای عمر! پرهیزکار باش! بدان خداوند کار روز را در شب انجام دادن و کار شب را به روز انداختن نمیپذیرد. و تا فرضیهای انجام نپذیرد خداوند مستحبی را قبول نمیفرماید.
سنگینی و ارزش اعمال انسان در قیامت به پیروی او از حق در دنیا بستگی دارد، و شایسته است میزانی که فردای قیامت، حق در آن نهاده میشود، سنگین باشد. و سبکی و بیارزشی اعمال انسان در قیامت به خاطر پیروی از باطل است. و شایسته است میزانی که در فردای قیامت، باطل در آن نهاده میشود، سبک و بیارزش باشد!
خداوند وقتی از اهل بهشت یاد فرموده، به بهترین اعمال آنها اشاره نموده و از کردار بدشان سخنی نگفته، هر گاه آنان را به یاد میآورم، میترسم که به آنها ملحق نشوم!
از طرف دیگر وقتی خداوند در مورد دوزخیان صبحت میکند به خاطر اعمال بد و زشتشان است. اعمال خوبشان را رد میکند و نمیپذیرد، هر گاه آنان را به یاد میآورم، امیدوارم که از جمله آنان نباشم!
این به آن خاطر است که انسان هم شوق و رغبت پیدا کند و هم هراس و رهبت، که از یک طرف به رحمت خداوند مطمئن نباشد و از طرف دیگر از فضل و رحمتش ناامید نگردد!!
چنانچه توصیه مرا مراعات نمایی، بیش از هر چیزی به مرگ علاقمند خواهی بود، و مرگ هم به سراغ تو خواهد آمد، اما اگر این را به دست فراموشی سپردی، بیش از هر چیز از مرگ در هراس خواهی بود، اما از دست آن رهایی نخواهی یافت!!»
آخرین لحظات عمر ابوبکر صدیق
وقتی ابوبکر صدیق در آخرین دقایق عمر خویش قرار داشت، عایشه امالمؤمنین نزد او بود و این شعر را میخواند که :
|
لعمرک ما یغنی الثّراء عن الفتی
|
|
إذا حشرجت یوماً و ضاق بها الصّدر
|
«به جان تو سوگند! آنگاه که رادمرد وبزرگوار به لحظات پایانی عمر خود برسد و نفسهای آخر را بکشد، شایسته نیست که او را در دل خاک پنهان کنند!»
حضرت ابوبکر از این سخن او ناراحت شد و به او فرمود : این چنین مگو! بلکه این آیه را بخوان که :
(ق : 19)
«جان دادن (سرانجام فرا میرسد و) به راستی، این همان چیزی است که از آن کناره میگرفتی وگریزان بودی.»
حضرت عایشه میگوید : پدرم ابوبکر حد فاصل میان مغرب و عشاء وفات یافت! و آخرین کلام او این دعا بود که : رب توفنی مسلماً والحقنی باالصالحین :
«پروردگارا! مسلمانم بمیران و به نیکانم ملحق بفرما!»
پس از مرگ کار غسل او را همسرش اسماء دختر عمیس و پسرش عبدالرحمن انجام دادند.
ابوبکر صدیق به دخترش عایشه وصیت نمود بود که او را در کنار رسول خدا به خاک بسپارند! و به همین خاطر در کنار مرقد مبارک رسول خداr او را دفن کردند!
عمربن خطاب، عثمان بن عفان، طلحه بن عبیدالله و پسرش عبدالرحمن پیکر گرامی او را به آرمگاهش حمل نمودند. و سر او را کمی پایینتر از شانه رسول خدا با فاصلة کم از او قرار دادند![11]
برخی بر این باور بودند که ابوبکر به وسیله مردی یهودی مسموم گردیده و بر اثر آن مسمومیت بوده که فوت نموده است!
امام ابوجعفر طبری میگوید : گفتهاند : که یهودیان مقداری برنج پخته را مسموم کردند و برخی میگویند : آن غذای مسموم شده آبگوشت بوده است. و این سبب وفات او بوده است!
حارث بن کیلدة ثقفی که طبیب مشهور عرب بود، در خوردن آن غذا با حضرت ابوبکر همراه بود، وقتی حارث کمی از آن غذا را بر دهان نهاد، متوجه مسموم بودن آن گردید و از خوردن آن دست برداشت و به ابوبکر گفت : ما غذای مسمومی را خوردیم! و هر دوی آنها پس از یک سال وفات نمودند.[12]
اما اکثر مورخین بر این باورند که آن روایت چندان معتبر نیست و روایت مورد اعتماد این است که او در روزی سرد حمام کرد که دچار تب و لرز شدید گردید و پس از پانزده روز بیماری در منزل وفات یافت.
این روایت از عایشهt میباشد، ما این روایت را میپسندیم و مورد اعتمادش میشماریم.
خداوند ابوبکر صدیق را مورد رحمت خود قرار دهد و از او راضی، و خوشنود باد!
البدایة والنهایة : ج 5 ص 245 - 247
البدایة والنهایة : ج 5 ص 247 - 248
البدایة والنهایة : ج ص 248
البدایة و النهایة : ج 5 ص 249
البدایة و النهایة : ج 5 ص 250
البدایة والنهایة : ج 5 ص 286
البدایة والنهایة : ج 5 ص 285
البدایة و النهایة : ج 5 ص 289
[9]- البدایة والنهایة : ج 5 ص 286
[10]- در ارتباط با سپاه اسامه به تاریخ ابن کثیر ج 6 ص 304 – 305 و کتاب «الطریق الی دمش» احمد عادی : ص 152 – 156 مراجعه فرمائید!
[11]- الکامل فی التاریخ ابن اثیر ج 2 ص 425 - 427
[12]- تاری طبری ج 3 ص 422